شیرین کاری های هستی - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦
شیرین کاری های هستی

یکهفته ای میشه که هستی خانوم عینک میزنه و نسبتا دختر خوبی بوده،فقط روز اول که با عینک رفت مهد کودک بادسته جداشده به خونه اومد ولی وقتی من فهمیدم که تقصیری نداشته و مربی ازش خواسته که خودش عینکشو تمیز کنه و دخترک من به سفارش من میخواسته مربیش عینکشو پاک کنه ،از طرفی مربی سختگیر هستی خانوم میخواسته روز اول هستی رو مستقل کنه،وبچه من وسط مونده و خودش دسته عینکو گرفته و شروع کرده مثلا پاک کردن ،که دسته جدا شده و خودش فشارش داده سر جاش و زده به چشمش، اومد خونه و وقتی برام تعریف کرد خیلی ناراحت شدم و زنگ زدم به مهد کودک ،اما موقعی که داشتم به مدیر مهد گله میکردم که با اونهمه سفارش ما به شما و بقیه مسئولهای مهد اینجوری هوای دختر منو داشتید ،نمیدونم چرا بغض کرده بودم،مدیر مهدم خیلی ناراحت شد و کلی ازم از بابت کوتاهی الهام جون عذر خواهی کرد.

 

بابای هستی هم وقتی اومد عینک خانومی رو چسب زد و با من هم نظر شد که هستی رو پیش یه دکتر خوب دیگه ببریم،منم فرداش پیگیری کردم(از دکتری که پیشش جراحی کردم) و برای هفته دیگه شنبه ساعت 6:30 از یک دکتر متخصص و جراح چشم کودکان وقت گرفتم .

شنبه شب هم با هستی و محمود رفتیم برای سفارش عکسای آتلیه و قرار شد هفته دیگه عکسا حاضر بشه ولی مبلغش با کلی چونه از اون چیزی که من حساب کرده بودم خیلی بیشتر شد،یعنی برای 7تا عکس بزرگ و 14تا کوچک(20-25)حدود 500 هزار تومان باید بدیم تازه اگه موقع تحویل دبه در نیارن،من میخواستم از تعداد عکسا کم کنم ولی بابای هستی نذاشت و گفت می ارزه ،ما که هر روز عکاسی نمیریم..............خدا کنه عکسا خیلی خیلی خوب شه...............

 

دو روز پیش هستی گزارش کارها و آموزشهای آبان ماه رو آورد خونه و من همه شعر ها رو ازش پرسیدم و دروس فارسی و انگلیسی رو هم مرور کردم،در همین حین متوجه شدم خانومی تو قسمت موجودات زنده و جانداران لنگ میزنه و با شک جواب میده:

مامان:هستی جون این موجود زندس یا نه؟(در حالی که به یک گوسفند اشاره میکردم)

هستی:آره مامان جون.

مامان:آفرین دخترم ،ولی چرا؟

هستی:آخه چشاش بازه،پس زندس.

مامان:یعنی این یکی که چشم نداره موجود زنده نیست؟(اشاره به درخت)

هستی از نگاهم فهمید که درختم موجود زندس ولی میدونستم درست نمیدونه،کلی در این مورد براش توضیح دادم و رفتیم سراغ حیوانات وحشی و اهلی:

مامان:هستی جون ،حیوانات وحشی به چه حیواناتی میگن؟

هستی:اونایی که اهلی نیستن.

مامان:حیوانات اهلی کدامند؟

هستی:اونایی که وحشی نیستن.

من که دیگه امیدی به جوابهای هستی نداشتم گفتم:حالا یه حیوون وحشی نام ببر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هستی:گاو

دیگه مرده بودم از خنده و بغلش کردم و هی بوسش کردم،مونده بود چرا من اینجوری میکنم ،بعد نشستم و اونارم براش توضیح دادم با این مشکل که دقیقا نمیدونستم مربی چه جوری براشون توضیح داده ،آخه روشهاشون با ما خیلی فرق کرده،بعد یه نامه واسه الهام جون نوشتم و خواستم دوباره این بخش رو دوباره براشون مرور کنه،هستی هم همش میگفت من نمیدم به الهام جون حتما از من شکایت کردی که درسامو خوب نخوندم،خلاصه کلی براش توضیح دادم تا راضی شده فردا نامه منو ببره.

راستی یه خبره دیگه اولین دندونه هستی یعنی یکی از دندونهای پایین جلو لق شده و هستی خیلی دلش میخواد زودتر بیوفته و میگه دوتا از دندونهای رویا اوفتاده و مال من هنوز نیوفتاده تا بزارم زیر بالش جایزه بگیرم.

منو باباش کلی باهاش صحبت کردیم تا راضی شده باهاش ور نره تا خودش بیوفته و دندون زیری هم صاف و سالم در بیاد بیرون.

چند تا عکس هستی رو با عینک براتون میزارم به اضافه یک عکس از حسنا خانوم که دیروز با مامانش اومده بود خونمون و منو شیفته خودش کرد.(دختر دوست دوران دبیرستانم که از بیرجند اومده بودن و یه سری هم به ما زدند.)این بچه اینقدر آروم و ساکت بود که منو یاد اذیتهای هستی انداخت و کلی حسودیم شد.

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ