یه پست طولانی من و مامان - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٦
یه پست طولانی من و مامان

این پست احتمالا طولانی میشه ،آخه چیزای تعریفی خیلی داریم،هم من و هم مامان نوشین،اینو گفتم که بعدش کسی گله نکنه.           

چهارشنبه ساعت 4 واسه هستی و خودم وقت آرایشگاه گرفتم تا موهای هستی رو که رشد خیلی خوبی داره و کلی از ماه پیش که کوتاه کرده بود،بلندشده بود،حسابی کوتاه کنمHippie که دیگه جلو چشماش اصلا مو نیاد و همیشه به گل سر نیازی نباشه.ساعت 3:30 رسیدم مهد و دیدم بچه ها با الهام جون مشغولا،تا نگاه الهام به من افتاد اومد دم در کلاس و پرسید مشکل هستی دقیقا چی بوده و من کامل براش توضیح دادم.الهام هم هستی رو صدا کرد و ازش همون سوالارو پرسید که دوباره بعضی جاهاش گیر کرد،Tornadoالهام هم که احساس کردم کمی ناراحت شده رو به من گفت مامان هستی موقعی که من درس میدم خانومی سرش به خنده و بازی گرمه وگرنه گیرایی بالایی داره و از همه زودتر یاد میگیره ،همون موقع الهام نگاهی به رویا که با هستی صمیمی تره و لای در وایساده بود کرد و گفت رویا جون بگو حیوانات وحشی کجا زندگی میکنن.رویا با خنده گفت تو باغ،اونموقع بود که الهام هم خیط شده بود و هم داشت میترکید که من به کمکش اومدم و گفتم الهام جون هستی قول میده دیگه بازیگوشی نکنه،اگه هم مشکلی بود زودتر به من خبر بدین تا باهاش صحبت کنم.ازاونجاهم رفتیم آرایشگاه که هستی موهاش با هزار خواهش کوتاه کرد و منم بند ابرو داشتم(جمعه میخواستیم یه خواستگاری پیش بینی نشده واسه برادرم رضا بریم)

پنجشنبه هم با هزار زحمت به بهانه خواستگاری فردا همسر رو با هزار کار و خستگی کشوندم خرید و مستقیم رفتیم چرم مشهد میدون ونک و یکی یکدونه کت چرم همراه با نیم چکمه و کیف برای من به عنوان کادو تولدمون برای هم خریدیم.I Love You(تولد من 7دی 56 وتولد محمود 23 بهمن 51)فکر کنم همون شب، سردی هوا باعث شد که مریض بشیم.ساعت 10 شب هم خسته و کوفته با خانوم غر غرو رسیدیم خونه.

جمعه هم که طبق 4هفته اخیر آقا کلاس نظام مهندسی داشت و تا ساعت 2 من و هستی تنها بودیم و من با هیجان زیادی خودمو واسه خواستگاری آماده میکردم.

ساعت 4:30بیتا و ناصرو پسرا اومدن دنبالم ،تا ناصر ما رو برسونه و با بچه ها یه گشتی بزنن و برگردن دنبالمون،به محض اینکه سوار ماشین شدم کیان و کیارش که جلوی ماشین با کمربند نشسته بودن تا من و بیتا سبد گل رو عقب نگه داریم،میخواستن بیان پیش من که نشد.وقتی هم برگشتیم احساس کردم گلوم داره درد میگیره و مریض شدم.اینبار بچه ها عقب پیش من بودن یکی رو این پام یکی رو اون پام سرشو گذاشته بود و هی میگفتن خاله دوشت دارم،منم به هیجان اومده بودم.ساعت 7:30 از اونهمه سیخ و ساکت تو مجلس نشسته بودن خسته ،رسیدم خونه که دیدم همسر گرامی با باباش قرار گذاشته شام بریم اونجا ،نفهمیدم چه جوری خودمو هستی رو حاضر کردم و راه اوفتادیم،اونجا هم بد نبود ولی چون محمود یکشنبه(امروز )امتحان داشت زود اومدیم خونه تا درس بخونه ،جالب این بود مدتهابود تبخال نزده بودم ولی روز خواستگاری تبخالی رو لب پایینم زده بود که لبام به نظر خودم مثل شتر شده بود،اینم شانس منه بدون جوش و تبخال مهمونی بهم نمیچسبه

اینم فرض کنید گل خواستگاری بود

 

جمعه و دیشب شبای خیلی بدی روگذروندم و تا صبح از گلو درد شدید نخوابیدم و مدام ناله میکردم.برای اولین بار صبح شنبه منو همسری دوتایی با گلو درد بیدار شدیم ،دیگه نفهمیدم من از اون گرفتم اون از من گرفت..............White Hair

از ساعت 11:30 تا 1ظهر هم تو درمانگاه بودم و دوتا آمپول نوش جان کردم و اومدم خونه تا واسه دکتر عصر هستی آماده شم.

ساعت 6:30 سر قرارمون تو مطب دکتر امید صالح پور جراح و متخصص چشم کودکان از انگلستان بودیم ولی چشمتان روز بد نبیند با اونکه حدود 40 تا صندلی بود ولی کلی آدمم سرپا وایساده بود اونجا اینقدر بچه های کوچیک چشم بسته و عینک ته استکانی دیدم که خدا رو شکر گفتم و کلی تو دلم خوشحال شدم.Yahساعت 7:45 تازه رفتیم تو و تو اون مدت محمود هم که مریض بود رفت همون دورو برا دکتر و دوتا آمپول هم اون زد و برای من که فردا مهمون دارم خرید کرد و برگشت.دکتر خوب معاینه کرد و گفت بره قطره بریزه یکساعته دیگه بیاد تو تا خوب تو دستگاه ببینم ،واقعا گریمون گرفته بود ،من که از صبح همش تو مطب نشسته بودم محمودم میگفت باید تا 2،3 بیدار بمونم و درس بخونم ،خلاصه با چه دردسری آقای منشی در سه نوبت تو چشم هستی قطره ریخت بماند،محمود هم روی همون صنذلی چشماشو بست تا چرتی بزنه و سر حال بشهIn Love،اما بگم از هستی که یه تئاتر زنده و بامزه واسه چهار خونواده ای که مثل ما باید یکساعت میششتن اجرا کرد(دیگه مطب کاملا خلوت شده بود)اولش یهو گفت وای مامان چشمام تار میبینه فردا درسامو تو مهد کودک چه جوری بخونم ،که همه زدن زیر خنده،بعد هم من که میخواستم محمود رو اذیت نکنه و بزاره بخوابه و از طرفی سرش گرم شه شروع کردم از کارای اون روزش سئوال کردن.

من:هستی جون امروز چی کار کردی؟؟؟؟؟؟؟؟

هستی :فولوت زدم و خیلی خانوم راضی بود و دیگه مثل دفعه های پیش دستم از جلوی سوراخها کنار نمیرفت وخانوم خیلی خوشش اومد.بعدش هم شعر زبان یاد گرفتم که الان واست میخونم..

بعد شروع کرد بلند بلند شعر خوندن که همه محو شعرش شده بودن.

من:کامپیوتر چی کار کردی؟

هستی:کلی با سی دی بازی کردیم تازه خانوم میخواد جزوه بده.........

من که چشمام 4تا شده بود، دورو بریهام از جزوه گفتن هستی با اون حالت کلی خوششون اومده بود،زدم به محمود و تکونش دادم و گفتم محمود هستی میگه جزوه داریم ،یادمه ما تو دانشگاه جزوه میگرفتیم اونوقت این خانومی از پیش دبستانی.

دستامو باز کردم که هستی بیا بغلم مامانیIn Love ،هستی هم خوشحال اومد طرفم که گفتم نه مامانی نیا من خیلی مریضم نباید یه چند روزی منو بابارو بوس کنی وگرنه مریض میشی و باید آمپول بزنی،هستی هم نه گذاشت نه برداشت گفت:بابایی تو هم برو اونور بشین مریض تر میشیا،نکنه مامانو ببوسی .من که از خنده بقیه کلی خجالت کشیده بودم گفتم مامان جون ما دوتامونم مریضیم .هستی گفت :اهه ،شما دوتا آمپول دیگه هم داری ولی بابایی دیگه نداره ،میخوای اونم بدتر شه.من که دیگه کم آورده بودم چیزی نگفتم،تا اینکه یکی مونده به آخر ساعت 9 رفتیم پیش دکتر و بعد از معاینه دقیق گفت شماره چشمش اینه، که من همون موقع تازه عینک هستی رو دراوردم و دادم به دکتر ،که بعد از گذاشتن عینک تو دستگاه گفت نمره کاملا درسته و هیچ مشکل خاصی نیست ، لازمم نیست همه جا عینک بزنه مثلا تو مهمونی یا بازی و پارک و .....فقط موقع تلویزیون و کامپیوتر و درس عینک بزنه ،دو ماه دیگه بیاد ببینم.من گفتم:آقای دکتر آستیگمات خوب میشه یا ضعف بینایی.دکتر گفت:خانوم آستیگمات اصلا مشکلی نداره و خیلی احتمال بالا رفتنش کمه و زودتر خوب میشه ولی ضعف بینایی خیلی سریع بالا میره و مطمئن باشید با این نمره کم هیچ مشکلی واسه دخترتون پیش نمیاد و لازم نیست چشمشو ببنده تا دوماه دیگه که بیاد ببینمش.ما هم با خیال راحت اومدیم بیرون و فهمیدیم که اون اپتومتریست کودکان هم خیلی خوب و دقیق تشخیص داده و خیالم راحت شد.تو ماشین محمود میگه خوب دیگه دو صفحه وبلاگت با تعریف امروز پر شد Hello.منم خندیدم و هیچی نگفتم.

چون مریض بودیم دیگه شام بیرون نخوردیم و ساعت 10:15 رسیدیم خونه و چایی شیرین و تخم مرغ خوردیم و هستی رفت خوابید،محمودم اومد تو اتاقش تا جلوی تلویزیون درس بخونه که اومدم دیدم خوابه ،اونم چه خوابی انگار دور از جونش صدساله مرده،روشو نکشیدم تا خوابش سنگین نشه و زود بیدار شه ولی ساعت 12:30 هم دیدم نه بابا درس بخون نیست،تکونش دادم تا پاشه بره سر جاش بخوابه،خودم هم تا 5 صبح از گلو درد خوابم نبرد،تازه دکتر گفته بود شانس آوردین واکسن آنفولانزا زدین و فقط الان سرما خوردین.صبح هم به محمود گفتم تو که درس نخوندی چه جوری میخوای امتحان بدی،گفت تو ناراحت نباش بچه ها کمک میکنن،منم گفتم خجالت نکش استادی که خودش برای امتحان رو تغلب حساب میکنه وای به حال دانشجوها.اونم گفت استادم آدم دیگه با تمام غرائز انسانی.منم 4 قل رو که خیلی بهش اعتقاد دارم واسش خوندم و راهیش کردم و از صبح تا حالا دارم کار میکنم تا خودمو واسه فردا ناهار که مهمون(دختر عمه هام)دارم آماده کنم.الانم منتظر محمودم بیاد منو ببره تا آمپولمو بزنم،تو رو خدا دعا کنید تا فردا بهتر بشم.

چهارشنبه تولد مادر جون هستیه (14 آذر)که اسمش هم آذر یعنی آتشه ،Red Hairاز همین جا تولد مامان جون خوشگل و نازم رو که خیلی به گردن ما حق داره بهش تبریک میگم و براش آرزوی سلامتی و شادکامی دارم.

مادر جون تولدت خیلی خیلی مبارک باشه و صدو بیست سال زنده باشی.

اینم کادو برای مادر جون

 

بفرمایید اینم کیک و قهوه تولد

فکر میکنم این طولانی ترین پستمون تا حالا بود ،باید ببخشید که خسته شدین.

الان داره اولین برف زمستانی تهران میبارهوای نکنه مهمونام فردا نیان من همه کارامو کردم 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ