خونه خاله بیتا - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦
خونه خاله بیتا

از این پنج شنبه جمعه هم مثل 5  هفته پیش که بابایی کلاس داشت هیچی نفهمیدیم.و مامان که دوماهی میشه میخواد بره واسه خرید سرویش خواب جدید ،حسابی کلافه بود.

پنج شنبه که تا شب با مامان نوشین تنها بودیم و بابایی 8 شب اومد و بعد از شام ساعت 9 از خستگی بیهوش شد و تا فردا صبحش (جمعه)که ساعت 8 کلاس داشت در خواب ناز بود و ما اصلا نفهمیدیم کی رفته،عوضش مامان که تا نصف شب رمان خونده بود و میخواست صبح بخوابه ،من نزاشتم و مدام میرفتم تو اتاقش و ازش سوال میکردم(مامان جون کارتون ببینم؟مامانی شیر بخورم؟مامانی صدای تلویزیون خوبه؟و................................)

خلاصه طفلی مامان که دید از خواب خبری نیست مجبور شد پا شه و بیاد سراغ من....

بابا ساعت 2 اومد خونه و چون گوشی موبایلشو جا گذاشته بود و اس ام اس مامان رو که گفته بود بابا کباب بخره تا مامان برنج بزاره رو ندیده بود،دست خالی پرید تو خونه،مامانو میگی انگار جن دیده.

مامان:محمود پس کبابت کو ؟

بابا:کدوم کباب؟

مامان:مگه اس ام اس منو ندیدی ؟

بابا:نه،گوشیمو خونه جا گذاشتم،یعنی صبح پیداش نکردم .

مامان :خب به من میگفتی گوشی منو میبردی.

بابا:مگه ما جرات داریم به موبایل شما دست بزنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مامان:بهم میگفتی مشکلی نداشت.

بابا:حالا مگه چی شده؟؟

مامان:هیچی نشده ،ساعت از 2 گذشته ،ما داریم از گشنگی میمیریم،برنجمم از ساعت 1 حاضر و همش ته دیگ شده.

بابا:گوشی رو بیار تا زنگ بزنم کباب بیارن....

ساعت از 3 گذشته بود که ناهار خوردیم و مامان واسه اینکه بابا دوباره خستگی رو بهانه نکنه و جلوی تلویزیون ولو نشه و بخوابه،به خاله زنگ زد و گفت تا یکساعت دیگه میایم خونتون.(آخه وقتی بابایی عصر جمعه میخوابه ما کلی کسل میشیم)

ساعت 4:30 رسیدیم خونه خاله و مامان راکت و توپی که واسه پسرا سر راه از گلدونه تو سعادت آباد خریده بود بهشون داد و کلی خاله بیتا رو عصبانی کرد،آخه مامان یا بابا هر چی واسه پسرا میخرن خاله غر میزنه که الان خرابش میکنن یا به درو دیوار میکوبن،مامان واقعا نمیدونه باید واسه اونا چی بخره که خاله تو دلش لعنتمون نکنه،حتی خوراکیم که میخریم بیشتر وقتا خاله ازشون قائم میکنه و گریشون در میاد و مامان پشیمون میشه.

خلاصه کلی بازی و شیطونی کردیم و تا ساعت 7 که اونجا بودیم حسابی آتیش سوزوندیم و یک سر هم به زنعموی مامان زدیم که 10 روزی میشد آسمش عود کرده بود وتو بیمارستان بستری بود .

اینم عکسای روز جمعه، قبل از رفتن به خونه خاله و تو خونه خاله با کیان و کیارش بلاست.Hippie

هستی خانوم بی دندون با شال و کلاه و بانجوی کادویی فرشته مهربون

 

 

  اینم هستی خانوم و دوقلوها

یه لحظه هم راکتهاشونو ول نمیکردن

 

الان که مامان داره مینویسه ساعت 2 ظهر روز یکشنبه ست و منتظر بابا محمود که بیاد دنبالش تا برن یه ناهار دو نفره بخورن و برگردن(جای من خالی)و بابایی ساعت 5 بره آخرین امتحانشو بده (همین الان بابا اومد)

برای بابا محمود دعا کنید که این امتحانشم خوب بده و قبول شه.مرسی

 

 

پی نوشت:از بس اصرار کردین مامانی راست کلیک رو برداشت تا بتونید شو پیکچر کنید(مریم پاییزی و خاله بیتا و ........)

پی نوشت:مامانی که روزای اول وب نویسی ۱۰ روز یکبار میومد سراغ اینترنت حالا بد جوری م ع ت ا د شده و روزی ۳ تا ۴ بار میاد وب گردی٬اگه میشه برای ترک راهنمایی کنید(از کار و زندگی مونده)

پی نوشت:برای اولین بار پست قبلی حدود ۶۵ تا نظر داشت که مامانی حسابی متعجب و خوشحال بود ٬نگو اون همه نظر به قول خاله بیتا مال عکس سه نفره بوده نه؟؟؟؟؟؟

پی نوشت اصلی:

پیشاپیش عید قربان رو به همتون تبریک میگمو شب یلدای خوبی براتون آرزو دارمجای ما رو هم خالی کنید چون معمولا ما شب یلدا خونه خودمون سه تایی خوش میگذرونیم و جایی نمیریمامروز هستی از مهد اومده میگه مامان امشب که شب یلداس کجا میریم

منم گفتم مامانی هنوز دو شب مونده حالا تا اون موقع فکرشو میکنیم

شاید به خاطر هستی هم شده امسال بریم خونه مادر ش و ه ر عزیز

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ