((خونه بدون هستی یعنی هیچ)) - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
جمعه ۳٠ آذر ۱۳۸٦
((خونه بدون هستی یعنی هیچ))

امشب با اون که شب عید و به منو محمود هم بد نگذشته ولی یه کم دلم گرفته.

قضیه از این قرار که صبح که محمود بیدار شد تا هستی رو ببره مهد و خودش بره دانشگاه ،دید که زمین پوشیده از برفهRed Hair و ماشینا به جای جلویی ،عقبی میان و نمیتونن درست حرکت کنن(ما طبقه هشتم برجیم و از اون بالا خیلی خوب میشد همه چیز رو دید)از رفتن به اسلامشهر که جاده بدی هم داره پشیمون شد و نرفت.

ساعت 11 که دیگه هوا کلی بهتر شده بود تصمیم گرفتیم بعد از 2ماه بریم دلاوران و سرویس خواب برای خودمون بخریم ولی هوا سرد بود و با هستی خانوم نمیشد رفت،در نتیجه هستی رو بابا محمودش برد خونه مادر جون و برگشت تا با هم بریم خرید.

اول رفتیم نمایشگاه که چیز خاصی نظرمون رو جلب نکرد،بعدش ساعت 3 بعد از خوردن ناهارHeart Smile رفتیم دلاوران و از اونجایی که من همیشه وقتی برای خرید جنس خاصی میرم از هیچی خوشم نمیاد تا ساعت 7شب تو اون سرما میگشتیم و من خدارو شکر کردم که هستی تو خونه گرم و نرم مادر جون داشت شیطونی میکرد و با ما هی سرد و گرم نمیشد.

خلاصه ساعت 7 خریدمون انجام شد و دوتایی یه سر رفتیم پیش بیتا تا من کتابمو باهاش عوض کنم و یکساعتی هم محمود با پسرا حسابی آتیش سوزوندن و بازی کردن و من خدا رو شکر کردم که پسر دار نشدم و گرنه مدام باید با محمود در گیر میشدم که تو خونه فوتبال بازی نکنید،کشتی نگیریدو..........Sagittarius

از اونجا هم رفتیم قنادی لادن(سعادت آباد) که طبق معمول جای سوزن انداختن نبود(مثلا میخواستیم زرنگی کنیم و یه روز زودتر خرید شب یلدامونو انجام بدیم که دیدیم از ما زرنگتر زیاده)ما رفتیم اونجا چون نزدیکترین قنادی به خونمونه ولی نمیدونم چرا مردم از راههای دور میان اینجا خرید میکنن ،خدا نکنه یه جا اسمش خوب در بره ،دیگه تمومه.

تازه آجیلشم تموم شده بود و ما مجبور شدیم بریم از تواضع بالای میدون کاج خرید کنیم.

از اونجا هم شام گرفتیمو اومدیم خونه،ساعت 10 شب بود و تا اومدیم خونه انگار یه چیزی بیرون جا گذاشتیم که اون چیز٬ هستی خانوم عسل مامانی بود که قرار بود امشب خونه مادر جونش بمونه تا ما فردا بریم دنبالش(راه مادر جون اینا یه کم دوره و ما هم خسته بودیم وهوا هم خیلی سرد بود) و بعد از ناهار روز جمعه٬ سه تایی یه عید دیدنی از خاله بابا محمود که شوهرش تازه فوت شده بکنیم و برای شب یلدا هم بریم خونه عزیز هستی(مامان بابا محمود).

از اون موقع تا حالا با اینکه چند دفعه با هستی تلفنی صحبت کردیم و میدونم بهش خوش میگذره،اما دلم خیلی واسه صداش و اذیتاش تنگ شده و چند دفعه نا خود آگاه برای کشیدن روش رفتم تو اتاقش و دست از پا درازتر برگشتم.ولی فکر میکنم واسه همه ما آدما لازمه گاهی از هم دور باشیم تا قدر و ارزش همدیگر رو بهتر بدونیم.

میدونم امشب خوب نمیخوابم و تا صبح کلافه ام.

واقعا بچه چیه که آدم تا وقتی نداره که هیچ ٬ولی وقتی داره دیگه نمیتونه یک لحظه بدون فکرش آروم بگیره ،قربون بزرگی خدا برم با این عشق جاودانی که در وجود انسانها قرار داده.

الان ساعت 2نیمه شب و در حالی که بابا محمود خواب هفت پادشاه رو میبینه من به دوری از هستی فکر میکنم و اینکه امشب که هوا خیلی سرده خوب روشو میکشه یا نه؟؟؟؟

عید سعید قربان مبارک باد

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ