((هستی و فولوت)) - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ٤ دی ۱۳۸٦
((هستی و فولوت))

اول از همهباید از داداش اسی دوست عزیزمونHeart Smile که زحمت کشیدن و این قالب رو برای هستی خانوم درست کردن تشکر و قدر دانی کنیم.و به دوستای عزیزی که دیگه اسمشون تو پیوندها نیست بگم که داداشی به سلیقه خودش پیوندها رو کم کرده و تغییر داده (میگه نباید از این بیشتر باشه و گرنه خیلی دیر باز میشه)ولی مطمئن باشین در اولین فرصت که بهم یاد بده اونو درست میکنم و خیالتون راحت باشه جای دیگه اسم همتون هست.Hello

در ضمن یه دوست عزیز دیگه داره برامون قالب درست میکنه که بعدا با نظر خواهی شما و هستی یکیشو انتخاب میکنیم.(اوکی)

پنجشنبه که هستی خانوم خونه مادر جون موند از قرار معلوم کمی سرما خورده،البته فقط دماغش کیپ شده که موقع خواب اذیتش میکنه و ناراحتی دیگه ای نداره که ببرمش دکتر (خدا رو شکر واکسنی که زدیم تا حالا نزاشته مریضیمون شدید بشه).چون خونه مادر جون اینا ویلایی و مدام به هوای حیاط رفتن خانومی سرد و گرم شده و به حرف مادر جون هم توجه نکرده مریض شده که منو حسابی عصبانی کرد.

روز جمعه هم رفتیم خونه عزیز هستی خانوم که اونجا هم دخملی خیلی شیطونی کرد،و هندونمونم خیلی بی مزه در اومد و از شانس من پدر شوهر گرامی چپ میرفت راست میرفت به من هندونه تعارف میکرد(بی زبونتزین و مظلومترین عروسشون هستم).منم که فردین٬ برای اینکه دلش نشکنه و هندونه هم حیف نشه هی خوردمو تعریف کردم.(شب که اومدیم دل درد گرفته بودم)

شنبه ساعت 2 جلسه کلاس ارف هستی بود و من کمی دیر رسیدم و بچه ها مشغول زدن بودن ،طفلی بچم با دیدن من انگار بال در آورده بود و اینقدر قشنگ فولوت میزد که کیف کردم،عکس هم انداختم که براتون میزارم.فقط 5 بچه فولوت میزدن که یکیش هستی بود و بقیه (حدود 20 نفر)همون بلز میزدن.

بعد از جلسه٬ خانوم آذر میدخت ونکی (تمام کتابهای پیش دبستانی و .......رو نوشته و خیلی هم تو کارش وارده)با والدین صحبت میکرد و به خیلی ها گفت که دیگه بچه شونو ثبت نام نکنن چون بچه علاقه نداره و علاوه بر اینکه چیز زیادی یاد نمیگیره از موسیقی هم زده میشه.

منم با هزار دلشوره رفتم جلو که تا خودمو معرفی کردم گل از گلش شکفت و کلی از هوش و استعداد و علاقه هستی خانوم برام تعریف کرد که حسابی خوش به حالم شد،در ضمن گفت هستی داره میره ترم 4 که آخرین ترم کلاس ارف و دوباره رو فولوت که خودشم میگفت خیلی برای بچه ها سخته، کار میکنن،و از اون به بعد راهنمایی میکنه واسه ساز تخصصی که هر کس بنا به علاقش یکی رو انتخاب میکنه،همینطور گفت یه کنسرتی تو فروردین ماه قراره برگزار بشه که از تمام مهد کودکها بهترینارو میارن.(دعا کنید هستی منم جزئ اون بهترینا باشه)

تازه میخواستم هستی رو با خودم بیارم خونه که قبول نکرد و گفت مامان جون من الان کلاس کامپیوتر دارم ،شما برو من با عمو (راننده سرویس)میام،منم خوشحال از این همه علاقه و پشتکار خانومی، خودم تنها برگشتم.

شنبه عصر هم که اومد گفت مامان این کاغذ چند روزه تو کیفم مونده،ببین چی توش نوشته؟؟؟

منم گرفتم و دیدم از ما خواستن بدون اینکه هستی بفهمه یه کادو از طرف بابانوئل بخریم و تا آخر هفته(که گذشته بود)به مهد تحویل بدیم،کلی بهش غر زدم که باید به موقع پیغامهارو به من برسونه و رفتم تو اتاق و با مهد تماس گرفتم و دیدم هنوز وقت داریم،بلافاصله به محمود زنگ زدمو گفتم خودش بره گلدونه و به سلیقه خودش(تو این چیزا تعریفی نداره و هر چی خودش دوس داشته باشه برای هستی میخره)یه چیز قشنگ بخره و حتما کادوی قشنگ هم بکنه و بیاره یواشکی بزاره تو ساکش که فرداش ببره مهد.

چشمتون روز بد نبینه اومد خونه دیدم (هستی خواب بود)یه جعبه تو ساکشه،زود رفتم سراغش و دیدم از این دستگاها هست که باید یه حلقه ای رو از تو سیم رد کنی(توی مسابقه هشیار و بیدار زمان خودمون نشون میداد ،اگه حلقه به سیم بخوره زنگ میزنه)اصلا خوشم نیومد و به نظرم ربطی به دختر بچه نداشت ولی به روش نیاوردم و گفتم پس چرا کادوش نکردی ما که دیگه وقت نداریم،زود گفت تو کی گفتی کادو کن .داشتم آتیش میگرفتم یاد اون کباب خریدنش افتادم و عصبانی گفتم نکنه م س ت ی انگار تو اصلا به حرف من پشت تلفن گوش نمیدی و میخوای زود قطع کنی این هزارمین بار که تو میای خونه و به من میگی فلان چیزو کی گفتی و با قیافه حق به جانب تو چشام نگا میکنیو میگی نه خیر اصلا من همچین چیزی نشنیدم ............از این به بعد باهات حرف میزنم درست گوش ندی ................

خلاصه شبونه به سوپری محل زنگ زد و کلی خرید کرد تا دوتا کاغذ کادوی نه چندان دلخواهمو آورد دم در.

حالا دو روزه به هستی میگم اگه بابانوئل کادو بهت داد نباید تا خونه کادو رو باز کنی و گرنه من نمیتونم بسته بندی بابانوئل رو ببینم،که بچه این هدیه قشنگ بابا جونش رو بیاره خونه باز کنه چون اگه تو مهد باز کنه اصلا نمیفهمه اون چیه و ممکن نیاورده خرابش کنه و بابا محمود جون نتونه باهاش بازی کنه....

طفلی دیروز میگه خدا کنه بابانوئل واسم باربی بیاره،منم بهش گفتم مامان جون تو که این همه باربی داری ،خدا کنه یه بازی فکری بیاره...میدونید چی گفت؟؟؟؟؟؟؟؟گفت::آخه مامان جون من عشق باربی ام...

دیشب بیخوابی زده بود به سرم، ساعت 3:45 احساس کردم خیلی دلم میخواد برم پیش هستی و حسابی بغلش کنم و هی ببوسمش ،پاشدم و رفتم سراغش و روشو کشیدم و چند تا بوس حسابی کردمو گفتم:هستی جون عشق منی ،آتیش میزنی ،خیلی دوست دارم،فدات بشم من ،همه زندگی منی ،مامان خیلی دوست داره ،یهو با همون چشمای بسته که فکر میکردم خوابه گفت:من بیشتر......گفتم:چی گفتی عسلم.گفت:من بیشتر دوست دارم مامان جون.........گفتم عزیزم قول بده روتو باز نکنی هوا خیلی سرده ،تا من راحت برم بخوابم.....وقتی قول داد دیگه خیالم راحت شد و خیلی زود خوابم برد.........

راستی من در آستانه 30 سالگیم و جمعه 7 دی تولدمه و چند روزه که دچار یه جور دلتنگی شدم چون همیشه سن 20 تا 30 سالگی رو دوس داشتم نه بیشتر و احساس زیاد خوبی ندارم و نمیخوام بیشتر از این راجع بهش چیزی بگم چون بیشتر ناراحتم میکنه......

اولین هدیه ام رو محمود داده که همون کت چرم مشکی بود و دومین هدیه رو بیتا دیروز با آقا ناصر و کیان اومدن و دادن(یه سرویس فنجان و نعلبکی رنگارنگ که پایه فلزی داره و رو اوپن گذاشتم)که همینجا ازشون خیلی خیلی تشکر میکنم چون خیلی قشنگه.....و دیگه نمیدونم چی قرار بگیرم.....

جمعه ناهار قراره بریم خونه صمیمی ترین دوستم منیر(دوست دانشگاهیم)که احتمالا اونم کادو میده و میدونم هیچ وقت این روزو فراموش نمیکنه....

شنبه هم که بله برون داداش رضامه که امیدوارم همیشه خوشبخت باشند و سلامت....

پیشاپش عید غدیر رو به همتون تبریک میگم و امیدوارم بهتون خوش بگذره

 

این هستی خانوم در روز عید قربان خونه مادر جون

هستی با بلز مهد کودک

 

میشناسین دیگه٬ وسطی هستی

اینم پنج نفری که فولوت میزدند

مامان نوشین مهربون تولدت مبارک(هستی)

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ