بله برون دایی رضا و تحریم هستی خانوم - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٦
بله برون دایی رضا و تحریم هستی خانوم

این قدر نوشتنی دارم که نمیدونم چه جوری همشو بنویسم،تازه وقت نوشتن هم ندارم و خیلی کارام مونده،دیگه باید ببخشید سعی میکنم از هر چیزی خلاصه بنویسم......

تو رو خدا طرف هستی رو نگیرین که هنوز عصبانیم و تحریم از دیروز یکشنبه شروع شده و تا آخر هفته هم ادامه خواهد داشت ،شما هم اول ببینید چی شده بعد طرفشو بگیرید و دل بسوزونید...

پنج شنبه بدو بدو رفتم خرید و یه کفش نقره ای و کادو برای منیر دوستم و کلی خرده ریز برای بله برون داداش رضا خریدم و زود برگشتم چون قرار بود ساعت 7 شب سرویس خوابمون رو بیارن و چه به موقع رسیدیم چون بلافاصله اونا هم رسیدن و تا ساعت 9 شب اینجا بودن و وقتی رفتن تازه کار من شروع شد و تا ساعت 1:30 داشتم کار میکردم.اینم عکس سرویس جدیدمون.

 جمعه هم تا پاشیم بریم خونه منیرو که شرق تهران پیدا کنیم ساعت شده بود 1 ظهر ،تا ساعت 3:30 اونجا بودیم و یه تولد کوچولو هم گرفتیم که خیلی خوب بود ولی تو همین 2، 3 ساعت کلی از دست هستی حرص خوردم(مدام تو یه ذره جا راه میرفت،دنبال من راه افتاده بود و نمیشد یه کلمه حرف یواشکی زد،یک عالمه سوسیس خورد،و هر چی یواشکی بهش میگفتم میزد زیر گریه که یعنی مامانم منو دعوا میکنه و........)وقتی اومدیم بیرون داشتم میترکیدم ولی چون منیر بقیه کیک تولدم رو داده بود تا واسه بیتا اینا ببرم ،فقط تو ماشین یه کمی باهاش حرف زدم که کاش لال میشدم چون هیچ تاثیری نداشت.خونه بیتا هم یکساعتی نشستیم و بچه ها با لذت کیک خوردن و با هزار زور به هستی مداد رنگی دادن تا نقاشی کنه(ای خسیسا معلوم نیست به کی رفتن).

کادوهای سمت راست رو خاله منیر واسه منو هستی خریده بود و سمت چپی هارو من واسه منیر

 

اینم سه تفنگدار شیطون ،خونه خاله بیتا بعد از خوردن کیک

 روز شنبه هم از صبح داشتم میدوییدم تا به موقع واسه بله برون داداش جونم حاضر بشیم(باید ساعت 4 با گلی که من و محمود سفارش داده بودیم میرسیدیم دم خونه سمیرا جون)ولی دریغ از یک ذره همکاری محمود و هستی ،هلاک شدم از بس سفارش کردمو غر زدم......اول نمیخواستم هستی رو ببرم ولی بعدش دیدم ممکن بعد ها که بزرگتر میشه بهم گلایه کنه که چرا کیمیا(دختر خواهر سمیرا که کلاس اول)تو مراسم هست ولی من نیستم،به همین خاطر اشتباه کردمو بردمش(قراره بیتا تو وب خودش شرح کامل بله برون رو بنویسه (هنوز ننوشته ها)و من دیگه فقط در مورد خودمون مینویسم)ولی چشمتون روز بد نبینه اینقدر از دستش حرص خوردم که دو تا کدیین با هم خوردم تا بدتر نشم و بتونم سر پا وایسم.(تو ماشین به خاطر گل جامون کم بود و اونجا کلی اذیتم کرد،تا نشستیم بلند گفت مامان شام اینجاییم (منو مامانم که پیشش بودیم مردیم از خجالت ،حالا اصلا بچه غذا خوریم نیست)،براش دمپایی رو فرشی خوشگل خریده بودم که اینقدر از پاش در آورد که گذاشتم تو ساکم و همونجوری راه میرفت که بعدا شنیدم زنعموم به بیتا گفته چرا هستی هیچی پاش نیست،مدام راه میرفت و 2 دقیقه نشست و همش جلوی دوربینها رژه میرفت،به زور دو دفعه محمود رو آوردم که با هم ب ر ق ص ی م ولی از دماغمون آورد و زمانی که همه به ما نگاه میکردن داشت با محمود چونه میزد و قول میگرفت که شاباش رو بدیم بهش و تو همون حالت ر ق ص دستشو کرده بود تو جیب کت محمود ،خودتون تصور کنید من چه جوری م ی ر ق ص ی د م کم مونده بود بشینم زمین و گریه کنم ،مدام پله هارو پایین بالا میرفت ،از زمین گل جمع میکرد،گل رز سبز کیک رو میخواست بخوره که من نزاشتم و یواشکی موقع رفتن با انگشت خدمتش رسید که باعث شد ساعت 11 شب خونه عموم استفراغ کنه و حالمو بیشتر بگیره و خیلی چیزای دیگه ...........................)

ساعت 9 از خونه عروس به اصرار عموم رفتیم خونه اونا ،ولی به محض نشستن تو ماشین که بیتا هم باهامون بود چند تا بشگون ازش گرفتم شاید کمی آروم بگیرم ولی اونقدر عصبانی بودم که بیتا و محمود کلی بهم خندیدن........رسیدیم خونه عموم تو آسانسور محمود گوششو کشید و با دهن باز از گریه رفتیم تو(مخصوصا هر وقت میگیم گریه نکن بدتر به همه میفهمونه که ما دعواش کردیم)و به بابام که طرفدار وحشتناک هستی گفتیم سرش خورد به در آسانسور،از ساعت 10 شب میگفت سرم درد میکنه ولی برای اولین بار اصلا دلم براش نمیسوخت و با دیدنش عصبی تر میشدم،بالاخره هم کلی بالا اورد و بدون شامی که چونشو از ساعت 4 میزد خوابش برد.............

ولی خدا رو شکر اصلا دیگه حالش بد نشد و تا صبح راحت خوابید و رفت مهد(دلش سنگین بوده که با استفراغ راحت شد)

یکشنبه که از مهد اومد گفتم تا یک هفته اجازه هیچ کاری تو خونه نداری ،بعد از تعویض لباس و شستن دستات و میوه خوردن باید بری تو تختت دراز بکشی و سر شام بیای غذا بخوری و بری بخوابی و حق فیلم و کارتون دیدن و بازی و ......نداری تا بفهمی اذیت کردن یعنی چی و بدونی منو بابات چقدر از دست تو اذیت میشیم........فقط گفت اگه دختر خوبی باشم منو میبخشی منم گفتم الان که تنهایی نمیخوام خوب باشی ،باید همه جا و همیشه به حرف ما گوش بدی و بدونی خونه ای هم هست که باید بیای و جواب ما رو بدی..........

دیروز که برنامه عینن اجرا شد و وقتی خوابش برد رفتم کلی بوسش کردم انگار دلم واسش تنگ شده بود ولی امروز از وقتی اومده یه کم آزاد تر شده و اینقدر چشم چشم میکنه که نگو........

دارم واسه آخر هفته روش کار میکنم،سال پدر بزرگمه و کلی آدم اونجاست(کیان و کیارش و مبینا و کسری)که همه هم مثل خودش شیطون هستن و خدا به دادم برسه.................

1.باید به همه دوستانمون بگم به زودی قالب هستی عوض میشه (که شد همینه که میبینید)و مشکل دیر باز شدن وب هستی انشالا حل میشه........(بهاره جونم مرسی عزیزم از این همه وقتی که گذاشتی،همینطور داداش اسی عزیز و محیا جونم که تا حالا واسمون قالب درست کردن)

2.فردا خانومی جشن کریسمس داره که بابانوئل میخواد هدیه بده(همون کادو خوشگله بابا محمود)همش هم منتظره باربی ..........نمیدونه بابانوئل(بابا محمود)واسه خودش در واقع هدیه گرفته(تو پست قبلی نوشته بودم)،میخواستم نزارم فردا مهد بره تا حسابی تنبیه شه ولی دلم واسش سوخت آخه خیلی خودشو واسه بابا نوئل آماده کرده (مخصوصا کادوش).........

 ۳.تمام آدرسای غیر بلاگفایی اینجاست و بقیه (بلاگفایی ها)تو قسمت دوستان جدید سیو شده ٬خیال همتون راحت من هیچ آدرسی رو حذف نکردم و سراغ همتون میاماینو گفتم که اگه کسی وبشو اینجا ندید دچار سوء تفاهم نشه ٬چون من و هستی همتونو خیلی دوس داریم

 

دایی رضا و سمیرای عزیز پیوندتان مبارک

همیشه شاد و خوشبخت باشید

کریسمس همگی تون به خصوص دوستان ارمنی مون مبارک

 

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ