آبله مرغون - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦
آبله مرغون

الان که دارم مینویسم بعضی ها تو قراره وبلاگی (بوستان)هستن،خوش به حالشون ما که نتونستیم بریم و کلی دلمون سوخت ،خاله بیتا جای ما رو هم خالی کن.

امروز اصلا حوصله ندارم ،خوب شما هم اگه با اس ام اس آقای همسر از خواب بیدار میشدین که برای بار دوم توی هفته اخیر براش سانحه رانندگی پیش اومده اونم از نوع شدیدترش که جلوی ماشین داغون شده،حتما مثل من کلافه از خواب بیدار میشدین دیگه......

از روزی که از بله برون رضا (داداشی)اومدیم این دومین باره که ماشین محبوب محمود آسیب میبینه ،دفعه اول سه شنبه بود که سنگ از ماشین جلویی در رفته بود و بعد از چند ضربه محکم رو کاپوت جلو به شیشه خورده بود و ترکش داده بود که همون روز اومدن شرکت و 30000 تومنی گرفتن و ترکو کوچیک کردن ولی کاپوت همونجوری موند ،دفعه دوم هم امروز که سر پیچ میخواسته بپیچه، تاکسی جلویی یه هویی می ایسته و با وجودی که ترمز میکنه ماشینش میخوره به ماشین جلویی و سپر داغون میشه........

میدونید چی برام عجیبه؟؟؟؟این که هفته پیش محمود 3، 4 روز ماشین منو برده بود و خدارو شکر اتفاقی نیوفتاده بود ولی تو همین 2 ،3 روزی که با ماشین خودش رفته این اتفاقا افتاده ،آخه چرا محمودی که تو رانندگی حرف نداره و من و خیلی ها قبولش داریم و کنارش آرامش داریم، باید تو یه هفته اینجوری شه؟؟؟

زنگ زدم بهش و گفت رفته ایرتویا(نمایندگی تویوتا تو جاده دماوند)و ماشینو که حدود 400000 هزار تومان خرج داره گذاشته و با آژانس داره میره شرکت،منم گفتم مگه چی شده که اینقدر خرجش شده،میگه هیچی عزیزم آخه یکی از چراغای جلوش شکسته که خودش به تنهایی 160000 تومنه....

جالب که اصلا ماشینو نمیاره من ببینم ،هم اوندفعه هم امروز ماشینو نیاورده ٬میبره درست میکنه که من نبینم،Nightیعنی از من خجالت میکشه؟؟؟؟؟؟بایدم بکشه از حساسیت زیاد جرات نکردم تو این دو سال پشت ماشینش بشینم....امروز میگه بیا دلت خنک شه همش میگفتی تو با ماشین خودت بهتر رانندگی میکنی،یعنی شما فکر میکنید زنی پیدا میشه که از ناراحتی شوهرش خوشحال شه؟؟؟؟؟

اونم منی که همه زندگی خودمو برای زندگی مشترک بهتر گذاشتم ؟با معدل ۱۸.۵ لیسانس مدیریت بازرگانی از ادامه تحصیل (که عشقم بود)و کار بیرون از خونه گذشتم؟؟؟؟رشته ای که براش بهترین کارا از جمله بانک و ....وجود داره.خیلی ها به خاطر خودخواهی خودشون یه ذره کوتاه نمیان و برای موقعیت اجتماعیشون خیلی چیزارو فدا میکنن ولی من همیشه محمود و هستی رو ترجیح دادم حتی اگه راضی نبودم......از من بگذریم............................

خلاصه سه شنبه که هستی اومد خوشحال بود و کادوشو(بابانوئل)باز کرده بود و صورتشم نقاشی کرده بودن و منم ازش عکس انداختم...

 خونه مادر شوهرم بودیم که هستی اومد بغلم و منم شروع کردم به خاروندنش که یهو متوجه جوشای شکمش شدم،حالا من هی میخوام ببینم چیه ،هستی جیغ میزنه که من مریض نیستم و دکتر نمیرم،به هر زحمتی بود باباش بردش دکتر و فهمیدیم خانومی آبله مرغون گرفته،تازه اون موقع بود که خارشش شروع شد......ولی خدارو شکر حالش خیلی خوبه و زیاد جوش نزده و بیشتر همون شکمشه،که اونم داره بهتر میشه،امروزم مهد نرفته و اگه خدا بخواد از دوشنبه میزارم بره،فقط مشکل اینه که من خودم آبله مرغون نگرفتم و همش میترسم بگیرم،مامانمم که پنج شنبه خانواده عروس رو دعوت کرده و ازم خواسته که مریض نشم........

به خاطر مریضی هستی جمعه که سال پدر بزرگم بود محمود نیومد و با هستی خونه موندن و من با بیتا اینا رفتم و حسابی با کیان و کیارش تو ماشین حال کردم....

خاله نوشین :کیارش دستام یخ کرده ،دستمو بگیر با دستکشت گرمم کن...

کیارش:خاله نوچین چرا واسه خودت دستکش نمیخری تا دستات یخ نکنه؟؟؟؟

یه دستم تو دست کیان بود و یکیش تو دست کیارش........

اول رفتیم بهشت زهرا و سر خاک مرده هامون (دایی فرهاد،آقای نوری،...) بعدش سر خاک آقا جون جمع شدیم و رفتیم خونه پدری بابا اینا و شام اونجا بودیمو ساعت 9:30 رسیدم خونه.....

با اون که هستی نبود تا اذیتم  کنه ولی همش تو فکر اونا بودم و چون زیاد عادت ندارم بدون اونا جایی برم ،خیلی دلم براشون تنگ شده بود و وقتی اومدم خونه ،پریدم بغلشون........French Kissاول بابایی،بعد هستی خانوم.Hippie

از بالکن خونمون منظره برف و بارون خیلی قشنگه(طبقه هشتم برج)و من واقعا لذت میبرم و مدام وایمیستم و نگاه میکنم ...White Hair.روز سه شنبه خیلی باحال بود ،هی همه جا مه میشد و از این بالا هیچی دیده نمیشد ،هی هوا باز میشد ،منم چند تا عکس انداختم که براتون میزارم.Yah

 

 برای این آبله مرغونی منم دعا کنید که زودتر خوب شه و بتونه خارششو تحمل کنه.

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ