برف بازی و هستی خانوم و پی نوشت فاجعه(در روز شنبه) - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦
برف بازی و هستی خانوم و پی نوشت فاجعه(در روز شنبه)

میخوایم تو این پست کمتر حرف بزنیم و بیشتر عکس بزاریم...

هستی خانوم شانس آورد و هفته ای که نمیخواست مهد بره(آبله مرغون) همش تعطیل بود و از بچه های دیگه عقب نیوفتاد.

تو این یکهفته ای که خانومی مهد نرفت ،با اونکه حالش خدا رو شکر خیلی خوب بود و به جز همون جوشهای شکمش و 3تا دونه رو صورتش دیگه جوشاش زیاد نشد و همونا هم با پمادی که دکتر داد ،دیگه داره محو میشه،خیلی خیلی خیلی(به توان بی نهایت)دختر خوبی بود و اصلا صبح تا شب با من کار نداشت و مدام یا در حال نقاشی کشیدن بود یا کاردستی درست کردن یا کارتون دیدن ،تازه مثل همیشه صبح ها که من زیاد میخوابم اذیتم نکرد و خیلی آروم بازی میکرد و وقتی میدید من چشمامو باز کردم با یه لیوان شیر و یه دونه کیک میومد سراغم تا من تو رختخواب (طبق عادت همیشه که بابایی واسم میاره)شیر و کیکمو بخورم.الهی من فدات شم خوشگل مامان که به جای من به تو ،تو یه هفته بهم صبحانه دادی که چه مزه ای هم میداد از دستای کوچولوی تو صبحانه خوردن........خدا کنه فردا که خونه مادر جون مهمون غریبه داریم(خانواده نامزد دایی رضا) مثل این یک هفته دختر خوبی باشی و منو بابایی رو اذیت نکنی...

دوشنبه بعد از یک ساعت انتظار برای آژانس ،بالاخره ساعت یک ظهر ،سه تایی رفتیم ایر تویا و ماشینمونو آوردیم و طبق قولی که به هستی خانوم داده بودیم ساعت 3:30 رفتیم برف بازی جلوی خونمون(همون درختچه هایی که تو پست قبلی عکسشونو گذاشته بودم)...همینکه اولین قدمو تو برفا گذاشتیم تازه فهمیدیم بلههههههههههه چه برفی اومده، تا زیر زانومون برف اومد و توی بوتامون پر شد از برف،ده دقیقه برف بازیمون بیشتر طول نکشید و بعد از گرفتن چند تا عکس ٬به زور هستی خانومو راضی کردم که هوا خیلی سرده و کم مونده یخ بزنیم.بابا محمود از همونجا رفت تا لاستیکای یخ شکن رو بده بندازن جای لاستیکای جلو و منم دست هستی رو گرفتم تا بیایم بالا که یهو از تو آسانسور شروع کرد به جیغ زدن که دارم از سرما میمیرم ،دستام یخ زده،باور نمیکنید چه حالی بودم چنان جیغایی تو راهرو میزد و گریه میکرد که هر کس ندونه فکر میکرد ما چه بلایی سرش آوردیم که اینجوری جیغ میزنه،نفهمیدم چه جوری لباساشو در آوردم و بغلش کردم و بردمش تو حموم و دستاشو که عین لبو شده بود زیر آب گرم گرفتم و بعدشم پاهاشو (انگار برف بازی واجب بود)تا کم کم وقتی مطمئن شد دستاش سالمه ساکت شد و رفت زیر لحافش تا خوب گرم شه،باور کنید خودمم کلی هول کردم و ترسیدم.......خلاصه حسابی پشیمونمون کرد و تا شب مدام کنترلش میکردم که نکنه یخ زدگی داشته باشه......

سه شنبه هم بابایی رفت سر کار و ما دوتایی تا شب با هم کلی حال کردیم.(مخصوصا تو این مکالمه):دیروز صبح که برام صبحانه آورده بود تو تختم میگه:

هستی:مامان تو نا مادری منی؟؟؟؟

من:هستی جون مگه تو میدونی نامادری یعنی چی؟؟؟

هستی:بله ،اون زنه مامان آناستازیا ،نامادری سیندرلا بود دیگه همش اذیتش میکرد....

من:خب چرا فکر کردی من نامادریتم؟؟؟

هستی:آخه تو هم بعضی وقتا منو دعوا میکنی...

کلی بهش توضیح دادم که اگه مامان آدم بمیره(دیگه نگفتم یا طلاق بگیره ،گفتم باید تا فردا هم راجع به طلاق توضح بدم که تازه ممکن دچار سوئ تفاهمم بشه)،باباش بره با یه زن دیگه ازدواج کنه و با هم زندگی کنن ،اون خانوم میشه نامادری اون بچه،تازه دخترم نا پدری هم داریم (توضیح دادم)....یه کش و قوسی به خودش داد و گفت :مامان اگه یه چیزی بگم ناراحت نمیشی ،گفتم نه،گفت :مامان تو هم واسه من نا پدری میاری...........بعدش کلی توضیح دادم که تو بابای به این خوبی داری و..............دیدم دیگه بیشتر از این گیجش نکنم و بهانه آوردمو حرف رو عوض کردم....

اینم عکسای خانومی روز دوشنبه 17 دی 86 ساعت 3:30 قبل از جیغ و داد:

 

اینم خونمون طبقه هشتمما رو اون بالا پیدا کردین نه؟؟؟

راستی بابا محمود قراره از شنبه تا سه شنبه بره قشم(ماموریت)٬مامان از حالا عزا گرفته و دعا میکنه پروازشون کنسل بشهشما هم اگه ما رو دوست دارین دعا کنین

 

تو برف بازی مواظب باشید مثل هستی خانوم یخ نکنید

 پی نوشت ۱:در تاریخ جمعه ۲۱ دی ماه:برای کیان خاله بیتا دعا کنید٬ الان تو بیمارستان بستری شد و قراره ۲ روزی بمونه٬آخه صبح ۱۲ تا قرص (چند تا ریتالین و چند تا از قرصای مامان بیتا شو )خورده و الان بعد از شستشوی معده و سرم وصل کردن گفتن باید دو روزی تحت مراقبت باشه٬(تو آزمایش خون نشون داده که داروها به خون رسیده)و در ضمن کیارش هم مشکوک به خوردنه٬ که دارن میبرن تا آزمایشش کنن ٬حال خاله بیتا و عمو ناصرم اصلا خوب نیست و شدیدا به دعای شما نیاز دارن ٬مامان نوشین و بابایی (که تمام مدت پیش کیان و عمو ناصربوده و هنوزم نیومده) و مادر جون و پدر جون و دایی ها و ....هم حال بهتری ندارن و احتمالا مامان نوشین از زور سر درد باید بره آمپول بزنه.(اصلا نمیدونم چرا با این حال به این جا پناه آوردم و با گریه دارم مینویسم٬شاید چون به شماها اعتماد دارم و میدونم کیان و کیارش رو دوست دارین)حالا بعدا خود خاله بیتا میاد و از این لحظه های وحشتناک براتون مینویسه.

خدایا تو رو به حق این ماه عزیز کیان ما رو صحیح و سالم به خونه برگردون(الهی آمین)

 

کیان خاله زودتر خوب شو بیا خونه ٬خاله نوشین(با چشمای پر از اشک دارم مینویسم)میخواد واست بتمن بخره هامنتظرت هستیم

پی نوشت ۲:جمعه ۲۱ دی ماه ۲ ساعت بعد از پی نوشت ۱:وای وای وای الان خبر رسید کیارشم خورده بوده و اونم به چه بد بختی شستشوی معده دادن و به علت دیر شدن و جذب بیشتر داروها ٬دارن ازش نوار قلب میگیرن٬خدایا خودت رحم کن به همه ما٬کیان کار بستریش تموم شده و قراره کیارشم ببرن بستری کنن٬دارم تو خونه میمیرم ولی محمود هنوز بیمارستانه و میگه بهم نیاز دارن ٬منم تو این هوای وحشتناک سرد و برفی (که دوباره الان شروع شده)با این بچه باید منتظر محمود بمونم تا بیاد و هر طور شده منو ببره ببینمشون(فردا که محمودم میره ماموریت )

الان بابا محمود٬دایی رضا٬مامان بزرگ و بابا بزرگشون٬عمه نسرین٬علی پسر عموم(مادر جونم که حالش خوب نیست ٬دایی رضا نبردش )بیمارستان هستن و محمود داره میاد منو ببره.

 

برای کیان و کیارش(الان حالش خطرناکتره)خیلی خیلی دعا کنید٬منم دارم میرم

دعا یادتون نره

 پی نوشت ۳:ساعت ۱۱ شب ٬ما رفتیمو برگشتیم ٬کیارش بد نیست ولی کیان همچنان بی حسو حال و فشارشم پایین

اینم عکسایی که ازشون گرفتم

 

این کیانمه که دستگاهم بهش وصله

 

اینم کیارش که راضی نشده لباس بیمارستان بپوشه و همه جا رو گذاشته بود رو سرش که بریم خونه

 

به قلب کیارش هم دستگاه وصل بود

 

طفلی به زور چشاشو باز نگه میداشت

 

اینم دوتاشون که باید حداقل امشبو بیمارستان بمونن

دعا یادتون نره

پی نوشت ۴:شنبه ساعت ۱ ظهر:حقیقتش حوصله آپ جدید ندارم ولی چون دیدم بیشتر شما رو نگران کردم و همتون منتظر آپ هستید اومدم یه پی نوشت اضافه کنم.

چند دقیقه پیش که با بیتا صحبت کردم میگفت حال بچه ها بهتره٬کیان تا صبح فشارش پایین بوده و چند تا آمپول و یه سرم دیگه بهش اضافه کردن(دو سرمه شده)و سه بارم تا صبح خونشو گرفتن(طفلی چقدر نصف شبی جیغ کشیده و سوراخ سوراخ شده)ولی الان بهترن و با مسهلی که بهشون دادن و شیکمشون کار کرده ٬غذا هم خوردن٬اما به علت اینکه داروهایی که خوردن عوارض دار بوده(پروپرانولول و....)و ممکن ضربان قلبشون تغییر کنه باید امشبم بمونن و دستگاه وصل باشه٬حالا نمیدونم کیارش رو که دیشبم خیلی بی تابی میکرد و میخواست بره خونه ٬چه جوری میخوان نگه دارن.بیتا و ناصر هم هر دوشون دیشب موندن و ممکنه بیتا عصر بیاد خونه و ناصر امشب بمونه(دیشب اصلا نخوابیده و حالش خوب نیست و سردرد داره)منم که دیشب قبل از رفتن پیش بچه ها ٬آمپول زدم و بر عکس همیشه زیاد اثر نداشت و تا صبح درد داشتم ولی خدا رو شکر الان بهترم.

این بود تمام اطلاعات من از بچه ها که همشو گفتم و از همتون بابت همدردی و نگرانیتون متشکرم و امیدوارم خودتون و خانوادتون در صحت و سلامت کامل باشید

خدا خواست و خطر رفع شده ولی انشالا که داروها عوارض بدی براشون نزاره(بعدها)

 

دعا یادتون نره

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ