هستی ،خانوم میشود - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦
هستی ،خانوم میشود

خب دیگه نوبتی هم باشه نوبت هستی خانومه،یه چند روزی بحث پسرخاله ها داغ بود و نفهمیدیم چطور گذشت.پنج شنبه که مهمونی مادر جون بود و ما کلی با هستی خانوم صحبت کردیم تا بیشتر وقتشو تو اتاق خواب مادر جون اینا باشه و سرشو با نقاشی و تلویزیون و ...گرم کنه و کمتر به اتاق پذیرایی بیاد و ....

رفتار هستی برام خیلی مهم بود و دلم میخواست ببینم بعد از یک هفته تنبیه (مهمونی دایی رضا)چگونه عمل میکنه و خدا رو شکر که رو سفیدمون کرد و بیشتر تو اتاق بود و همونجا بهش شام دادم و تو همون اتاق سرگرم بود و علاوه بر من و بابا محمود، همه ازش راضی بودنو تشویقش کردن.

منتهی خونواده عروس خانوم تا ساعت 2:30 اونجا بودن و ما که میخواستیم بعد از رفتن مهمونا به مامان جونم کمک کنیم ،چون خیلی دیر شد دیگه نتونستیم بمونیم و ما هم ساعت 3 رسیدیم خونه و از این بابت خیلی شرمنده مامان خوب و مهربونم شدم.In Love

 مادر جون شرمنده و دستت از بابت مهمونی خوبی که به تنهایی برگزار کردی درد نکنه

شب خوبی بود و خیلی خوش گذشت اینم عکسای اون شب:

 

این میز شام مادر جون که همه چی خیلی خیلی خوشمزه بود

 

این عروسک من تو خونه مادر جون

 

قربون اون برق چشمهای قشنگت برم من Clown

 

دخمل من در حال خندیدن

 

جمعه هم که خودتون میدونید چی بهمون گذشت(خودکشی کیان و کیارش)

شنبه هم ماموریت بابا محمود کنسل شد که مامانی کلی کیف کرد،دست شما هم درد نکنه برای مامانی دعا کردید.

یکشنبه خانومی بعد از 10 روز به مهد کودک رفت و با عکسای شب یلدا و کریسمس و کلی مشق زبان برگشت،امروزم میگه مامان هیچ کس به جز من و یکی دیگه از دوستام درسشو بلد نبود ،خانوممون خانوم مدیر رو صدا کرد و از من کلی تعریف کرد و اکسلنت داد.(ا و س و ل را با کسره بخونید).

آفرین به هستی خانوم باهوش مامان

اینم عکسای مهد کودک در شب یلدا:

 

این هستی خانوم و آقا آرین

 

این عکس دسته جمعی(هستی من ٬اول از سمت راست)

 

اینم کیک بابا نوئل

قراره آخر هفته بریم واسه اتاق هستی خانوم بخاری برقی بخریم ،آخه خونمون خیلی گرم نیست و مامان امسال خیلی بیشتر از سالهای پیش سرمایی شده و احساس میکنه هستی هم سردشه.......

یه چیزی هم باید واسه کیان و کیارش بخریم که بدجوری منتظرن،هر چند خاله گفته اینا اسباب بازی نگهدار نیستن، ولی نمیشه که ،دیشب کیارش گوشی رو از مامانش گرفته میگه:خاله نوچین دستت درد نکنه واسم تو بیمارستان کتاب خریدی،اگه من دیگه قرص نخورم واسم بت من و اسپایدر من و دامپیوتر(کامپیوتر)و زورو و ........میخری؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

آفرین به هستی خانوم باهوش مامان

 

 

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ