از دست این مامان ترسو - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٦ بهمن ۱۳۸٦
از دست این مامان ترسو

سه شنبه که هستی اومد(مثل همه سه شنبه ها کلاس ارف داشت) تو یه کاغذ شماره تلفن خانوم ونکی رو آورده بود که خواسته بودن من باهاشون تماس بگیرم،منم ساعت 8 بهشون زنگ زدم و ایشون گفتند که هستی رو برای کنسرت خرداد ماه انتخاب کردن و به همکاری ما و تمرین بیشتر هستی نیاز دارن،یادتون هست که تو یه جلسه که چند وقت پیش تشکیل شده بود ،خانوم ونکی گفته بود که از هر مهد کودک دو سه نفری واسه کنسرت انتخاب میشن که باید 9 آهنگ (مال شهرای مختلف )رو خوب با فولوت بزنن.....حالا تو این همه بچه هستی من انتخاب شده و من خیلی خیلی خوشحالم.

خانوم ونکی گفت اولین آهنگ که از همه هم سخت تره، ترکی(سکینه دایقزی)هستش که نتش رو به بچه ها داده و باید تا شنبه یعنی امروز کلی راه افتاده باشن،شماره ما رو هم گرفت تا از جلساتی که در خارج  از مهد برگزار میشه،خبرمون کنه...

بلافاصله بعد از تلفن٬ هستی رو صدا کردم تا نت رو برام بیاره ولی زهی خیال باطل،هستی خانوم نت رو پیدا نکرد ،منم که کلی دنبالش گشتم و کلافه از این که تا شنبه هیچ دسترسی به خانوم ونکی نبود و هستی هم باید تمرین میکرد ،عصبانی و خشن بودم که بابا محمودش رسید و به خانوم ونکی زنگ زد و ازش خواست که نت سکینه دایقزی رو برامون فکس کنه که خدا رو شکر مشکلمون حل شد و تازه، نت بعدی هم که شیرازی(مستم مستم)بود باهاش فرستاد و از اون روز تا حالا که شنبه س هر روز هستی نیم ساعت تمرین کرد و الانم که اومد میگه خانوم خیلی راضی بود........

بابا محمود جون دستت درد نکنه که همیشه  با آرامش کارارو درست میکنی..

همگی واسه موفقیت بچه هامون و هستی خانوم دعا کنیم(آمین یا رب العالمین).

 

 

هستی خانوم با تمبرهای آفرین٬صد آفرین

 

چهارشنبه هم که چه مکافاتی تو حموم داشتیم:با هستی ساعت 6 عصر بود که رفتیم حمام و با تمام احساس داشتیم حموم میکردیم که من شامپو بدن هستی رو برداشتم و داشتم رو لیفش میریختم که یهو دیدم یه سوسک سیاه گنده پردار ،روی دستم داره بال بال میزنه، فقط خدا میدونه چه حالی شدم و با تمام وجود جیغ میزدم که نگو ،از روی دستم افتاد روی پام و از اونجا هم رو زمین که زود پامو گذاشتم روش،هنوز هستی چیزی ندیده بود و من بهش گفتم سوسک زیر پام ولی حتما مرده ،یواش پامو برداشتم که دیدیم داره تکون میخوره و این بار هستی بود که جبغ میزد و خودشو که راه فراری هم نداشتیم(حموم مون دو تا در شیشه ای داره که بسته بودیم و جامونم اونقدر دوتایی تنگه که نمیتونستیم تکون بخوریم)به در و دیوار میکوبید،بچم لپاش قرمز شده بود طفلی،منم که دیگه نفس نداشتم،خلاصه با هر زحمتی بود هستی رو ساکت کردمو در رو باز کردیم و هستی یه مشت دستمال کاغذی بهم داد و منم چون مجبور بودم ،اون سیاه زشت بد قواره رو برداشتم و انداختم تو توالت فرنگی و سیفونشو کشیدم.....

تا شب حالم خوب نبود و احساس بدی داشتم ،چون محمود میدونه من چقدر از سوسک میترسم ،همیشه تمام راههای ورود سوسک رو در بدو ورودمون به هر خونه ای که تا حالا داشتیم از جمله کانالهای کولر و هواکشها و....رو با توری میبنده و این اولین سوسکی بود که من اینجا دیدم ،اونم تو چله زمستون.

داشتم نماز میخوندم که دیدم خانومی که شماره موبایل باباشو بلده،داره تند تند براش از ماجرای سوسک و ...تعریف میکنه و بین نماز مغرب و عشا بودم که گوشی رو داد دستم ،منم با بی حالی تمام:

من:سلام چی شده ،به چی میخندی؟؟

محمود:وای باورم نمیشه....

من:چی رو؟

محمود:تو سوسک کشتی ؟؟اونم تو حموم ؟؟وقتی لباس نداشتی؟؟راراه فرار نداشتی؟؟سوسک رو دستت بوده؟؟

من:رو آب بخندی.مثل اینکه خیلی خوشت اومده.

محمود:نه بابا ،باور کن وقتی قیافه تو رو تو اون حال تجسم میکنم.......

من:نمیخواد اینقدر بخندی ،به محض اینکه اومدی باید بگردی جاشو پیدا کنی وگرنه نه دیگه توالت میرم ،نه حموم.

خلاصه با کلی هر و کر اومد خونه و رفت جستجو،حالا اومده و هی توضیح میده که همون یکی بوده و مطمئن باش دیگه نمیاد،منم قبول نمیکردم،تا اینکه بالاخره اعتراف کرد که حتما دو سه روز پیش که رفته بودم تو بالکن واسه پوشوندن زنت(وسیله گرمایشیمون)اونجا سوسک داشت که لابد به پولیورم چسبیده و وقتی من انداختمش تو رخت چرکا قایم شده.منم که مطمئن بودم حتما از همین راه که میگه اومده بعد از چند ساعت ،یه دستشویی رفتم........

هستی هم دیگه رفته بود تو خلقت سوسک ،که از چی درست شده؟؟کی درست کرده؟؟خدا چرا یه همچین چیز زشت و سیاهی رو آفریده؟؟چه فایده ای داره؟؟؟؟؟و؟؟؟؟؟؟؟؟

منم که هر چی فکر کردم نفهمیدم فواید سوسک چیه؟؟یه چیزایی گفتم.حالا اگه شما میدونید، فواید سوسک رو بگین که ما هم بدونیم؟؟؟؟؟؟

ولی باور کنید تو زندگیم از هیچی به این اندازه نمیترسم،امروزم که حموم بودم ،اینقدر اینور و اونور رو نگاه کردمو دلشوره داشتم که نگو.....مسخره نکنید دیگه، اینم نقطه ضعف منه.......

 

 

هستی خانوم بعد از اون حموم پر ماجرا در حال بازی با رایانه

 

قربون اون بازی کردنت مامانی

 

بخند که همیشه بخندی

 پنج شنبه هم که شب هفت امام بود و مادر جون، قیمه نذری داشت رفتیم خونشون و کلی ته دیگ با خورشت خوردیم که جاتون خالی (ما که امسال یه قیمه هم نخورده بودیم)خیلی بهمون چسبید.

انشالا مادر جون هم همیشه تنش سالم باشه و نذرش قبول حق.......

 

 

هستی پنج شنبه٬ قبل از رفتن به خونه مادر جون ٬در حال نوشتن مشق زبان

 

جمعه هم، ظهر رفتیم شهروند و کلی خرید کردیمو ،رفتیم ناهار خوردیم و برگشتیم خونه و دیگه بیرون نرفتیم.

دیشب ساعت 2:30 نصف شب بود که هستی اومد پیشم و گفت که دیگه خوابش نمیبره،منم گفتم بیاد پیش من و یه کم با هم بخوابیمو بعد بره سر جای خودش،بغلش کردم و حسابی بوسش کردم و کلی از بغل کردنش لذت بردم ولی نه من خوابم میبرد و نه هستی،بهش گفتم به چیزای خوب فکر کن تا خوابت ببره،بعد ازش پرسیدم حالا به چی فکر میکنی،گفت:به تو به بابا،یعنی ما چیزای خوبیم دیگه......

بعد از نیم ساعت کلی فشارش دادم و گفتم،قربونت برم ،عزیز دلم،فدات بشم من ،ساعت 3:30 شده تو هم مثل مامانت جز جای خودت خوابت نمیبره ،پاشو برو تو تخت خودت که اینجوری صبح خواب میمونیا...

اونم مثل همیشه قبول کرد و رفت..ولی من همچنان به حسی که از بغل کردنش بهم دست داده بود فکر میکردم،یعنی همون حس قشنگ مادری....

 

یه موضوعی هم پیش اومده که حسابی فکرمونو مشغول کرده و حوصله مونو برده ،مخصوصا مامان نوشین رو ،که چون این پست طولانی شده، بعدا میگم.

 

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ