بورسیه 3 ساله دکترا در لندن - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦
بورسیه 3 ساله دکترا در لندن

این پست مربوط به مامان نوشینمه و فقط در آخرش گزارشی هم از چشم پزشکی رفتن من مینویسه،پس هر کسی که دوست نداره از همین اولش نخونه که بعد گله کنه این وب مال هستی و.......

پنج شنبه تو جلسه ای که در دانشگاه بابا محمود اینا با حضور رئیس دانشگاه و اعضائ هیات علمی برگزار شده بود ،قرار شده بورسیه ای 2 تا 3 ساله برای گرفتن دوره دکترا در انگلیس(لندن) همراه خانواده به اعضائ داده شود و از همون روز اختلاف نظر بین من و محمود شروع شد و هر کدام دلایل خودمون رو داریم که اینجا مینویسم و از شما هم نظر میخوام......

نظر و دلایل محمود به این قرار است:

1.این موقعیت خوبیه که برای هر کسی پیش نمیاد و باید از فرصتهای زندگی استفاده کرد.

2.دوره دکترای مهندسی در ایران 6،7 سال طول میکشه در صورتی که اونجا 3 سال بیشتر نمیشه.

3.برای هستی هم خیلی خوبه و همگی زبان انگلیسیمون تو این زمان تکمیل میشه.

4.شاید دیگه برنگشتیم و همونجا موندگار شدیم و هم تو میتونی ادامه تحصیل بدی و هم موقعیت هستی برای دانشگاه و ....بهتر از ایران خواهد بود.

5.اگه هم برگشتیم موقعیت کاری من تو دانشگاه خیلی بهتر میشه.

6.در هر حال من از اول هم گفته بودم مبخوام دکترا بگیرم و اگه نریم هم اینجا(7سال)درس میخونم.

این بود چکیده ای از حرفا و گفته های محمود در روز پنج شنبه توی راه خونه مادر جون(نذری).

ولی حرفای من که شاید خیلی هاش احساسی و شاید خنده دار هم باشه ولی برای من جنبه حیاتی داره و ازتون میخوام با مسخره کردنم منو بیشتر از این ناراحت نکنید.....

1.من از بچه گی هم آدم خیلی حساس و وابسته ای بودم تا جایی که یکبار از دوری صمیمی ترین دوستم بهار ( ۱۰ ساله دوستی)  ،دچار سر در گمی و ناراحتی های زیادی شدم و از آن به بعد دیگر نزاشتم به کسی این اندازه علاقه پیدا کنم(به جز هستی و محمود که کاریش نمیشه کرد)و در تمام دوران دانشجویی مواظب احساسات خودم بودم ولی عشقی که به مادرم دارم رو نمیتونم نادیده بگیرم ،2سال پیش که دو هفته با پدرم به مکه رفته بودند ،من دو بار نصفه شب کارم به بیمارستان کشید و هنوزم نفهمیدم چرا،و وقتی تو فرودگاه دیدمش با گریه بهم گفت خواب دیدم تو مریضی،چرا اینقدر لاغر شدی؟؟؟؟باور کنید من بدنم مثل سنگه و خیلی سخت وزن کم میکنم (دو سال ورزش و رژیم همیشگی هیچ وزنی ازم کم نکرد،البته قدم بلنده و به قول مربی ورزشم چربی ندارم و همش عضله س و بهم میاد)خلاصه دو بار تو عمرم وزنم کم شد یکبار موقعی که هستی چهار ماهه بود و محمود دو ماه ماموریتی به آلمان رفت (تازه ٬تنها کسی بود که با این هزینه زیاد ٬تو ۲۰ نفر ٬اجازه دادن یکهفته بینش بیاد و برگرده )و من 8 کیلو وزنم کم شد و از گلوم هیچی پایین نمیرفت،یکبار هم که مامانم رفت مکه و 3 کیلویی لاغر شدم،و الانم احساس میکنم دوری مامانم رو که خیلی بهم احتیاج داره و روم حساب میکنه رو حتی یک ماهم نمیتونم تحمل کنم و میترسم مریض و افسرده بشم و هیچ کاریشم نمیشه کرد ،مامانم هم که محمود به شوخی اون روز بهش گفت با نوشین خداحافظی کنید دارم میبرمش لندن،انگار مامانم بی حس شده بود و نمیدونم چه جوری بقیه کارای نذریشو کرد ولی اصلا راضی به دوری من نیست و از اون روز چند بار با گریه بهم اینو گفته.

2.وضعیت زندگیمون اینجا به کلی عوض میشه و باید همه چیز رو که خیلی هاشو یکسال نیست عوض کردم(تلویزیون،سینمای خانگی،فرشها،سرویسهای خودم و هستی،مبلمان و......)به امید خدا رها کنم و خونه هایی که داریمو بفروشیم و یه خونه دیگه بخریم(اینجا مستاجریم)که تمام وسایلمون جا شه و جا به جا شیمو.......خیلی کارای دیگه.

3.هستی امسال مدرسه میره و این جابه جایی وقتی برگردیم(چون من اصلا حاضر نیستم برای همیشه تو کشور غریبه زندگی کنم)ممکن هستی رو عقب بندازه.

4.با اونکه من آدم خیلی مذهبی ای نیستم و شاید بعضی چیزها رو مثل حجابم رعایت نکرده باشم ولی اصلا با فرهنگ غربی سازگاری ندارم و نمیتونم خیلی چیزهارو تحمل کنم و دو باری هم که به ترکیه و تایلند رفتم ٬برای برگشتن لحظه شماری میکردم و وقتی تو خیابون میرفتیم همش به محمود میچسبیدم و از آدمای غریبه ترس داشتم و فاصله میگرفتم و ........

5. اونجا محمود باید سخت درس بخونه (دکترا اونم به زبان انگلیسی حتما خیلی وقت میبره)،اونم محمود که من همیشه از درس خوندنش عاجز میشم(خیلی میخونه و به هیچ چیز دیگه توجه نداره)و به همین دلیلم بوده که تا حالا هر وقت گفته دکترا ،من یه جوری نظرشو عوض کردم،چون قراره ما با هم زندگی کنیم و از اون لذت ببریم و خدا هم که به ما عمر نوح نداده و معلوم نیست چند سال بعد از دکترا گرفتن آقا تو چهل سالگی میخوایم زندگی کنیم.و مسلما من اونجا روزهای خیلی تنها و سختی خواهم داشت و اصلا هم حوصله درس خوندن رو دیگه ندارم،اون موقع که برای فوق خوندن و کار کردن اشتیاق داشتم ،باهام مخالفت نکرد ولی هیچ همکاری هم نکرد و گفت بخون و برو ولی هستی و کارات به خودت مربوطه(خوب یعنی بشین سر جات)حالا که بعد از هفت سال به این وضعیت عادت کردم و راضی هم هستم ،یه روز میاد میگه شرکتمون نیرو با رشته شما برمیداره ،نمیای سر کار؟؟(چیزی که یه روز آرزوشو داشتم و خیلی دلم میخواست تو شرکت خودشون کار کنم ولی میگفت زن و شوهر یه جا کار نکنن، بهتره)یه روزم میاد میگه تو لندن ادامه تحصیل بده(انگار من مسخره ام و هر وقت آقا دلش خواست باید پاشم درس بخونم و برم سر کار،انگار من نباید آمادگی روحی داشته باشم،منی که 7ساله تا هر وقت دلم خواسته صبح خوابیدم و با بچم حال کردم ،حالا موقع مدرسه رفتنش از ساعت 2 تا 6 بعد از ظهر علاف مهد کودکا بکنمش.)میترسم برم و طاقت نیارم و اون وقت دیگه احتمالا باید خودم برگردم و اون بمونه تا درسش تموم شه که اینم اصلا نمیتونم تحمل کنم و مثل خ ر تو گل میمونم،نه راه پس دارم و نه راه پیش.........

5.میترسم زندگیم و شوهر و بچم از دستم درآن،تو رو خدا مسخره ام نکنید ،تازه میخواد اول چل چلی

بره دانشگاه اونم تو لندن با اونهمه ........

با اونکه بهش خیلی اطمینان دارم و تو این هفت سال هیچ چیز بدی ازش ندیدم و واقعا به من عاشقانه علاقه داره ،ولی بازم دلشوره دارم،شاید به خاطر این که من زیاد کتاب و مجله(خانواده و روزهای زندگی)میخونم و هر بار هم کلی از زندگی های خوبی نوشته که با رفتن به خارج خراب شده و همیشه هم زنها بیشتر آسیب دیدن.

6.ممکنه محمود اونجا کارش تثبیت شه و دیگه نخواد برگرده ،اونوقت تکلیف من چیه؟؟؟یا باید خودم تنهایی برگردم و یا بسوزم و بسازم....

7.داییم روز جمعه میگفت:آقا محمود کی به حرف زن گوش میده(مثلا دایی بزرگمه با اونهمه تحصیلات)و همچین موقعیتی رو از دست میده؟؟؟و یواشکی بهم گفت:دایی جون 5 ساعت درس و کاره ،بقیه اش عشق و حاله......موضوع مهم اینه که من اصلا اهل خیلی تفریحاتم نیستم و دو باری که رفتیم سفر ٬به جز یه د ا ن س ی ن گ تایید شده توسط دوستای محمود شبا هیچ جا نمیرفتیم و مثل بچه های خوب سر ساعت 12 شب که اینجا هم خواب نیستیم ،اونجا خواب بودیم تا صبح زود با تور به گردش بریم و جاهای قشنگ رو ببینیم ،در صورتی که خیلی ها اینقدر دیر میخوابیدن که تا فردا ظهرش نمیتونستن بیدار بشن،باور کنید هیچ جای دیدنی هم نتونستن ببینن جز........

البته سوئ تفاهم نشه٬من اصلا منظور بدی نسبت به عزیزانی که اونجا زندگی میکنن ندارم و میدونم هر کس اهل چیزی باشه ٬اینجا هم موقعیت کم نیست ولی چون از اول هم خارج زندگی کردن رو دوس نداشتم همه اینها بیشتر به چشمم میادآدمهای زیادی دیدم و شنیدم که به خاطر خارج زندگی کردن همه زندگیشونو میزارن و حتی از همسراشون جدا میشن(چه زن٬چه مرد)شاید اگه منم عشق خارج بودم راحت تر میتونستم قبول کنم ولی چه کنم که عاشق وطن و هموطنانم هستم

خلاصه این بود چکیده ای از نظرات و حرفای ما،البته محمود الان قبول کرده که همین جا اگه شد درسشو بخونه(هزینه زیاد و 7 ساله ،هر چند من دلم میخواد از اونم منصرف بشه ،چون هیچ لزومی برای درس خوندنش نمیبینم و فکر میکنم تازه با درس خوندن ،موقعیت کاری که تو شرکتشون داره رو هم از دست میده ،در صورتی که ما همین جوری هم از زندگیمون راضی هستیم و لازم نیست اینهمه سختی و اذیت بکشیم) و اصراری برای اذیت کردن من نداره ،ولی خودم یه مقدار دو دلم و نمیدونم کار درستی میکنم یا نه دارم موقعیتهای شوهر و دخترمو خراب میکنم؟؟؟؟؟؟

از دوستانی که خارج از کشور زندگی میکنن٬خواهش میکنم با روحیه ای که از من شناختن منو راهنمایی کنن(یاسی جون مامان دانیال٬پونه جون و......)

 

 

هستی خانوم هم دوشنبه رفت دکتر چشم و خدا رو شکر خیلی بهتره، ولی دکتر گفت اگه میخوایم زودتر چشم چپش خوب شه،باید روزی 2 ساعت چشم راستشو ببنده،که ما هم قبول کردیم و خانومی از سه شنبه داره این کارو انجام میده،هر چند بعد از یکساعت به گریه افتاد و گفت خسته شدم ولی میدونم که دختر خوبیه و حتما تا سه ماهی که دکتر گفته ٬تحمل میکنه،شما هم براش دعا کنید........

امروزم دومین دندونشو که تو مهد افتاده، آورده و میگه مامان بزار زیر بالشم فرشته مهربون جایزه بیاره،هر چی باباش میخواست راضیش کنه که فقط دندونه اول جایزه داره ،راضی نشد و گفت شما چه میدونید٬ شاید فرشته مهربون بازم به من جایزه داد،باباش گفت دیگه حتما اگرم بیاره یه لپ لپی چیزی میاره،خانومی با خنده گفت نخیرم من مطمئنم یه چیز با ارزشی برام میاره،(باباش کلی از این با ارزش گفتنش کیف کرد)الانم برده دندون رو گذاشته زیر بالشش بچم.

 

 

پنج شنبه هم دوباره خونه مادر جون مهمونیم(چه پر روییم ما)و مادر جون عمو سعید(پسرخاله مامان نوشین)و نیلوفر جون رو پا گشا کرده،که چون هستی خانوم دختر خوبی بوده با خودمون میبریمش و بعدا میایم و براتون از مهمونی مینوبسیم و عکس میزاریم.

قربونت برم هستی من٬عاشقانه دوست دارم

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ