هستی خانوم و ... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٦
هستی خانوم و ...

اول از همه باید از تمام دوستانی که برامون کامنت گذاشتن و راهنمایی کردن بی نهایت تشکر کنم (هم از اونایی که کامنتاشون تایید شد و هم اون 20 تایی که خصوصی بود)و اعتراف کنم ،نمیدونستم اینهمه دوست دلسوز و مهربون داشتم و واقعا خوشحالم که وبلاگ نویسی رو شروع کردم و منی که دوستان زیادی نداشتم ،از این طریق دوستان زیادی پیدا کردم که ندیده همشون رو از صمیم قلب دوست دارم.

 

از اونجایی که دندون دوم هستی خانوم افتاد و شب اول از کادوی فرشته مهربون خبری نشد ،صبح خانومی با گریه پاشد و به من گفت که حتما دندونمو جای خوبی نزاشتی و گرنه حتما فرشته واسم یه چیزی میاورد،منم که دیدم بچم منتظره،به محمود زنگ زدم و ..

نصف شب بود(ساعت 3 نیمه شب)که یادم افتاد کادوی فرشته رو از آشپزخونه نیاوردم بالای تخت هستی،پاشدم و با خیال راحت کادو رو برداشتم و دم در اتاق هستی ،سینه به سینه هم در اومدیم،زودی گفت:مامان این چیه؟؟منم که هول شده بودم،گفتم:کادوی فرشته مهربون ،رفته بودم آشپزخونه کاغذ کادوشو ببینم......

بچم کلی ذوق کرد و گفت:دیدی من گفتم برای هر دندونم که بیفته فرشته به من کادو میده...

خلاصه با خوشحالی راضی شد که بره بخوابه و فرداش که از مهد اومد بازش کنه.

پنج شنبه هم تا رسید خونه ،رفت سراغش و وقتی دید فرشته مهربون براش بن بن بن شماره 2 رو آورده خیلی خیلی خوشحال شد و گفت:چه فرشته خوبی،میدونه من چی دوس دارم ،همیشه همونو میاره،از این به بعد شما واسم چیزی نخرید ،هر وقت دندونم افتاد ،آرزو میکنم تا فرشته بیاره.....

ساعت 4 راه افتادیم به طرف خونه مادر جون (پا گشای عمو سعید و نیلوفر جون)توی راه بن بن بن رو باز کردم تا راهنماشو بخونم و وقتی طبق اون از هستی سوال کردم ،در کمال تعجب دیدم تمام دفترچه ای رو که باید در مرحله آخر یاد میگرفت ،به چه قشنگی داره میخونه،،،،،من و به خصوص محمود که کار کردن هستی رو با بن بن بن شماره 1 ندیده بود ،خیلی متعجب شدیم ،در حالی که کلی هم کیف کردیم،محمود که دیگه نمیتونست بی تفاوت باشه و مدام قربون صدقه هستی میرفت و حسابی حواسش از رانندگی پرت شده بود.....

خونه مادر جون هم خیلی دختر خوبی بود و کلی بن بن بن واسه دایی ها و زن دایی سمیرا و پدر جون و ...خوند و همه رو متعجب کرد و قول کلی جایزه هم گرفت....به سمیرا جون گفته واسش مگنت (آهن ربا)بخره.....

موقع خداحافظی هم دوید بغل سمیرا و با گفتن زندایی جون خداحافظ ،نمیدونید چقدر هیجانزده و خوشحالش کرد.

اینم عکسای روز پنج شنبه هستی خانوم:

 

 شب ساعت 12 که رسیدیم خونه،کلی برف باریده بود و اینقدر خیابون خلوت و قشنگ بود که چند تا عکس هم انداختیم.اینم عکسای نیمه شب پنج شنبه جلوی خونمون:

 

 

 

روز جمعه هم رفتیم بوستان تا آلبوم و چند تا چیز دیگه بخریم که خانومی پشت شیشه آهن ربا دید و خواست بخریم که چون گریه کرد ،براش نخریدم و گفتم :مگه نگفتی زن دایی و دایی برات بخرن ،مگه چند تا باید داشته باشی؟؟؟همونجوری که گریه میکرد با عصبانیت گفت:نه داییم داییه،نه زن داییم زن دایی ،میدونم برام نمیخرن وگرنه تا حالا خریده بودن....من و محمود که حسابی از حرفش جا خورده بودیم و محمود زیر زیری میخندید،گفتم:یعنی فکر میکردی دیشب تا حالا باید واست میخریدن ؟؟؟دو هفته دیگه میان خونه ما(22 بهمن)اونموقع حتما میارن،اگه هم یادشون رفت اصلا مهم نیست،آدم زوری که از کسی کادو نمیگیره دخترم.....

خلاصه با همون قیافه گریه ای رفتیم خونه عزیز اینا و تا آخر شب اونجا بودیم.

 

 

 

چشم بندی هم که بابا محمود شبونه براش با کلی زحمت درست کرد،خوشش نیومد و هر کاری کردم به چشمش نبست و بابایی مجبور شد ،انواع و اقسام چشم بندهای خارجی عکس دار و ....یکبار مصرف براش بخره تا بهونه نگیره،ولی مثل اینکه خیلی اذیت میشه ،چون خیلی بهانه میگیره طفلی....

اینم عکس تجهیزات خانومی:

 

 

 پایینی چشم بندی که بابایی درست کرد و بالا سمت راست و چپ ٬یکبار مصرف

 

 

 اینم چشم بند با عکس اسب که خانومی خوشش بیاد

 هستی خانوم که شدیدا مورد تشویق خانوم ارفش قرار گرفته از دیروز آهنگ مستم مستم شیرازی رو هم شروع کرده.....

 

بابا محمود هم از دیروز صبح تا سه شنبه(اگه خدا بخواد)رفته ماموریت و ما دو تایی دیشب تنها بودیم و من که هستی رو سر جای خودش خوابونده بودم ،بغلش کردم و بردم جای محمود خوابوندم و کلی بغل و بوسش کردم ولی دیدم نمیشه راحت بخوابم ،چون با وجود بالشی که گذاشتم ممکن بود بازم از اونور تخت بیوفته پایین،واسه همین بعد از یکساعت بغلش کردم و بردم سر جاش و چراغ پذیرایی هم تا صبح روشن بود که ن ت ر س ی م .واقعا که محمود که حتی یک شبم تو خونه تنها نمیمونه چه انتظاری از ما داره؟؟؟

خاله بیتای بد جنسم الان که ما تنهاییم رفته مسافرت،ای خاله بد بد بد

همین الان خاله زنگ زد که به سلامتی رسیده و حالش خوبهخدا رو شکر

حالا خدا کنه بهش خوش بگذره و یه تجدید قوایی براش باشه.

 

خاله بیتا و بابا محمود عزیز مواظب خودتون باشید و زودی برگردید که ما چشم به راهیم

 

 پی نوشت:خدا بگم این بلاگرد رو چی کار کنه که همه لینکامو بهم ریخت٬حالا بلاگفا ها رو دارم ولی بقیه رو با هزار زحمت از بقیه وبلاگها برداشتم٬تو رو خدا اگه فعلا نیستید ناراحت نشین٬زود زود درستش میکنم ٬فقط شما هم اگه میتونید حتما برام کامنت بزارین تا آدرساتونو بر دارم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ