رنگارنگ و بعدا نوشت شنبه با دو تا عکس - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦
رنگارنگ و بعدا نوشت شنبه با دو تا عکس

بابا محمود، سه شنبه و خاله بیتا ،چهارشنبه آمدند(با هم مسابقه گذاشتن)هر دو صحیح و سالم و سر حال ،خیالتون راحت،فقط طفلی مامان نوشینم که اثرات دوری چه به روزش آورد.......

بابایی سه شنبه ساعت 1 ظهر رسید و با مامانی ناهار خوردن و زدند بیرون(بابا میخواست تلافی تنهایی مامان رو در بیاره)یه سری بوستان زدند و گشتند،تو بوستان بودن که خانوم ونکی با موبایل مامان تماس گرفت و آدرس خونشونو داد تا منو پنج شنبه واسه تمرین گروهی ببره خونشون که مامانم هم قبول کرد و موقع برگشت ،تو نیایش، دقیقا بریدگی میدان سرو دیدن چند دقیقه جلوترشون یه پژو 206 چپه شده و از سقف رو زمینه ،بابایی زودی پارک کرد و پیاده شد که مثلا کمک کنه ولی چند دقیقه بعد اومد و به مامان گفت :خدا رو شکر دو نفر سر نشین هیچی نشدن (دو تا دختر جوون )و با کمک مردم از شیشه عقب اومدن بیرون ،حالا زود گوشی تو بده تا واسه وبلاگت عکس بگیرم...

 ساعت 4 رسیدن خونه و منم وقتی اومدم ،با دیدن بابایی خیلی ذوق کردمو پریدم بغلش و کلی از سوغاتی بابایی خوشم اومد و تشکر کردم.

اینم عکس سوغاتی من و مامانی

 

 

اینا مال هستی خانومه(دو تا بلیز خوشگل٬یه باربی٬یه تاج جدید)بابایی مرسی

 

اینم مال هستی خانوم و مامان نوشین با هم(همیشه بیشتر از پول ماموریتش برامون خرید میکنه)

اینم باربی های خانومی

چهارشنبه روز خیلی بدی بود،مامانی از صبح با سردرد بیدار شد(به خاطر چند شب تنهایی که خیلی بهش سخت گذشت و تا صبح خوب نخوابید و .....)تا عصر هر طوری بود با قرص، هی سردردش کم و زیاد میشد و از اونجایی که وقتی با سردرد بیدار میشه ،اون سردرد حتما تا شب پدرشو در میاره،تصمیم گرفت برای اینکه کارش به آمپول نکشه،یکی از قرصایی رو که دکترش داده بود ( اولش یه کمی سردرد رو بدتر میکنه و بعدش خوب میشه ) ساعت 6 عصر خورد ،تا بابایی نیومده حالش خوب شه،البته قبلش غذا رو که ماکارونی بود با سالاد و .....آماده کرد و رفت خوابید ،ولی هی بدتر و بدتر و ....با کلی استفراغ و شل شدن و...هر کاریم کرد که من برم سراغ کارهای خودم ،نرفتم و از همون موقع شروع کردم به گریه،و مدام شماره بابا رو میگرفتم که اونم جواب نمیداد و من خیلی ناراحت بودم و دلم واسه مامانم میسوخت،مامانی همش میگفت خوب میشم عزیزم تو برو برام فولوت بزن گوش میدم و بهتر میشم ولی من همچنان گریه میکردم و ....

هستی که از شماره گرفتن و جواب نشنیدن حسابی کلافه بود ،وقتی با تمام تلفن های خونه و موبایل من شماره باباشو گرفت و .....با گریه شنیدم که میگفت آخه از دست من یه نفر که کاری بر نمیاد ،بابا تو رو خدا گوشی رو بردار ،مامانم داره میمیره و................

باور کنید جیگرم کباب شده بود و منی که همیشه با ناله کردن خودمو از درد تخلیه میکنم ،به خاطر هستی صدام در نمیومد و همش بوسش میکردمو میخواستم که گریه نکنه ولی دیدم طفلی با اون چشم بستش اونقدر اشک ریخت که چشم بندش کاملا خیس شده بود و من بیشتر ناراحت شدم و چشمشو باز کردمو کلی بوسش کردم.

از خونه همسایه شدیدا صدای نوار رقصی و تند میومد و هستی با گریه بهم گفت:خوش به حال مردم ،ببین چقدر خوشن دارن میزنن و میرقصن ،اونوقت مامان من اینهمه درد میکشه....

از حرفاش کلی تعجب میکردم چون این اولین باری بود که هستی تو مریضی من واقعا نگران بود و من فهمیدم که ،دیگه دخترم بزرگ شده و درد و ناراحتی رو درک میکنه و........

تا اینکه ساعت 7:15 ،بالاخره بابایی بعد از 18 میس کال ،به خونه زنگ زد و هستی با گریه باهاش صحبت کرد و وقتی فهمید داره میاد دنبال من که بریم دکتر کلی بچم آرومتر شد و با اصرار من غذاشم خورد.

خلاصه هستی موند خونه و ما رفتیم دکتر و فهمیدیم دارو٬ فشارمو 9 روی 6 آورده و باید سرم بزنم،هر کار کردم محمود بره خونه،نه خودش راضی شد ونه هستی که با دفتر تلفنش نشسته بود پای تلفن و دقیقه به دقیقه حال منو میپرسید.ساعت 9:45 رسیدیم خونه ،هر چند خیلی بهتر بودم ولی از تاثیرات دارو بی حس و شل شده بودم،هستی هم که خیالش راحت شده بود،رفت خوابید.

همون شبم خاله بیتا ساعت 3 نیمه شب رسید .

 پنج شنبه هم خانومی رو حموم کردم و کلی تیپ زد و ساعت 5 عصر رسوندیمش دم در خونه خانوم ونکی برای تمرین گروهی،بعضی مادرها با بچه هاشون رفتند تو و نشستند ولی من هستی رو گذاشتم و با محمود چرخی زدیمو ساعت 6 رفتم دنبالش و از خانوم ونکی در موردش سوال کردم که خدا رو شکر خیلی راضی بود.......

اما وقتی از خونه خانوم ونکی اومدیم بیرون ،حس کردم هستی سر و دماغش گرفته و مریض شده(مثلا دیروزش درمانگاه نبردمش که مریضی نگیره)به همین دلیل اومدیم خونه و دفتر چه شو دادم به محمود، تا ببردش دکتر و وقتی با یه کیسه دارو اومدن خونه ،فهمیدم که بله هستی خانوم حسابی سرما خورده،الانم حال عمومیش بد نیست ولی دماغش حسابی کیپ شده و اذیتش میکنه،خدا کنه زیاد طولانی نشه که حسابی شبا اذیت میکنه.

قرار بود امروز(جمعه) هستی رو ببرم خانه بازی بوستان ولی چون از صبح خیلی باباشو اذیت کرد و نذاشت درس بخونه و آخر سر هم رادیاتور برقی رو انداخت زمین و هنوز نمیدونیم خراب شد یا نه؟؟؟؟تنبیه شده و احتمالا نمیبرمش خانه بازی که هیچی ،احتمالا دوتایی میریم بیرون و یه ساعتی تنهاش میزاریم تا بفهمه نباید روز جمعه ای اینقدر از ما به خصوص باباش حرف بکشه......

فعلا بای تا روز سه شنبه که تولد بابا محمود و میایم و آپ میکنیم،شما هم دوست داشتین تشریف بیارین،خوشحال میشیم......

بعدا نوشت:ما دوتایی رفتیم و برگشتیم و برای هستی خانوم هم که دختر خوبی بود یک کتاب قشنگ و یه شال و کلاه هم خریدیم که از دیدن کتاب خیلی خوشحال شد.

اینم عکسای خانومی در منزل خانوم ونکی

این هستی خانوم و ملینا ٬دو فولوت زن معروف 

یه لحظه آروم نمیگرفت تا عکس بندازم

  

اینم پازل چوبی(سرویس مبلمان)که خاله فرشته دوست مامان برای هستی خریدهRed Hair

 

اینم عکس جمعه شب که خانومی بعد از تنبیه خوابش برده

 

اینم بلیز و دامن باربی٬سوغاتی خاله بیتا از کیش

خاله بیتا جون دستت درد نکنه،هم اندازمه و هم خوشگل

 

Balloons

بای تا سه شنبه تولد بابا محمود

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ