هستی و لباس محلی و مهمونی و .... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٦
هستی و لباس محلی و مهمونی و ....

چه روزایی بهم گذشت؟؟؟؟؟

سه شنبه که با مادر جون واسه بابایی تولد گرفتیم که خیلی خوشحال شد.

اینم عکسای اون روز:

 

 

این کیک روز سه شنبه٬تولد اصلی بابایی

 

 

تعجب نکنید ٬این هستی خانومه که داره کیک ۳۵ سالگی باباشو میبره

 

پنج شنبه هم که مهمون داشتم و دو تا عروس برای اولین بار خونمون میومدن(پا گشای نیلوفر جون،زن پسر خاله ام و سمیرا جون،زن برادرم) و حسابی هلاک شدم و به جز سردردی که از روز پنج شنبه تا حالا ادامه داشته(روز مهمونی ساعت 4 رفتم دکتر و تا شب به زور سر پا بودم)کمر درد بدی هم گرفتم که حسابی اذیتم میکنه ،مهمونیم عالی برگزار شد و همه چیز خیلی خوب بود و با کیکی که رضا و سمیرا جون برای تولد محمود خریده بودن ،دوباره کلی عکس انداختیم و محمود خوش خوشانش شد(با دو تا تولد).

سمیرا جون واسه هستی مگنتی که قولشو داده بود خریده بود که هستی خیلی خوشحال شد و تا آخر شب باهاش سرگرم بود و اذیتم نکرد.......

اینم عکسای پنج شنبه شب:

 

کادوی ولنتاین هم امسال برعکس همیشه که عطر میگرفتم،به اصرار مامانم یه ظرف میوه خوری خوشگل گرفتم که کلی به میز ناهار خوری و مهمونیم جلوه داد،ولی هنوز به علت مهمونی و مریضی بعد از آن نتونستم برای محمود عزیزم عطر بگیرم که اگه خدا بخواد و حالم خوب باشه، فردا قراره بریم براش عطر دلخواهشو بگیریم.....

اینم عکس کادوی ولنتاین من:

 

 

محمود عزیزم دستت درد نکنه

 

 

اینم هستی خانوم که باید با همه چیز عکس بندازه

 

هستی خانوم شلخته، چهار شنبه با عینک از وسط نصف شده اومد خونه و حسابی سورپیریزمون کرد و باباییش هم پنج شنبه تنهایی رفته یه عینک جدید سفارش داده که فردا حاضر میشه و من هنوز نمیدونم بابایی هستی چی سفارش داده ،خدا خودش به خیر بگذرونه....خدا کنه این یکی بیشتر برای خانومی کار کنه،هر چند امیدی نیست،دو سه روزی هم که مجبور نیست عینک بزنه ،کلی خوشحاله......

تازه، امروز هم نت سومین آهنگ فولوت رو بهشون دادن، که مشغول تمرینه (مجنون نبودم، مجنونم کردی از شهر خودوم، بیرونم کردی)لطفا با لحجه بخونید.....

 

این هم عکسای لباس محلی هستی ،که هفته پیش از مهد خریدم(32 هزار تومان،باباش که میگه خیلی گرون دادن ) و اتوش کردم تا برای جشن پایان سالشون که 24 اسفند ،بپوشه و رقص محلی کنه.....(لباس هستی٬دختر شمالی)

وقتی اومد خونه با کلی هیجان پوشید و کلی قر داد،منم که تند تند عکس گرفتم.

تازه یه لباس هم برای بخش زبان که هستی خانوم در مورد کشور روسیه باید صحبت کنه،باید براش بخریم که خدا میدونه اونو میخوان چند بهمون بندازن.......

ولی خدا رو شکر بازم همه مربی ها ازش راضی بودن که این به من انرژی مثبت میده.

با اجازتون عکسای لباس محلی هستی رو دفعه بعد میزارم٬چون هم عکسای این پست زیاد شد و هم من زیاد حالم مساعد نیست(کمرم درد میکنه)  

من نتونستم دارویی رو که آرام جون واسه میگرن بهم معرفی کرده بود پیدا کنم ،اگه شما میتونید لطفا راهنمایی کنید که از بس درد کشیدم و آمپول زدم خسته شدم،البته طفلی محمود خیلی داروهای مختلف برام گرفته،این اواخر هم ایمیگرن خرید که بد نبود ولی بعد از کلی استفراغ کمی دردمو ساکت کرد.....

(اکسدرین)داروی آرام جون، که من هنوز پیدا نکردم...excedrine

نمیدونم چرا چند روزه مدام سردردم میاد و میره و همش شل و بی حالم(اثر داروها).

 

در ضمن خبر تصادفی رو که من یکهفته پیش بهتون دادم و عکس گذاشتم ،تازه دیشب تو در شهر نشون داد......جالبه که میگفتن زیر ده دقیقه پلیس و آتش نشانی رسیده ولی ما که میدونیم٬نه؟؟؟ ،خبری که یکهفته طول کشیده تا نشونش بدن و ما اونجا بودیم چه جوری ده دقیقه ای.......

 

پی نوشت ۱:راستی تا چند روز آینده کامپیوتر نداریم که بهتون سر بزنم ٬باید ببخشید و تنهامون نزارین٬مطمئن باشید به محض درست شدن اینترنت به همتون سر میزنم.

پی نوشت ۲:بعد از آپ جدید که کامنتامو دیدم فهمیدم.......

 

یه کامنت برای سارای عزیزم(تارمی):عزیز دلم به علت ایراد کامپیوترمون هیچ وبلاگی برام باز نمیشه و نتونستم وبلاگت رو ببینم،به همین خاطر همین جا برات مینویسم:از طریق پگاه عزیز که برام کامنت گذاشته بود فهمیدم که در بیمارستان بستری هستی(کما)،نمیتونم بگم چقدر برای تو دوست خوب و مهربونی که همیشه اولین کامنتهای محبت آمیزو برام میزاری،ناراحت و غمگین شدم،اونقدری که الان که ساعت نزدیک 3 نیمه شبه نتونستم بخوابم و بعد از کلی اشک بی صدا که بالشمو خیس کرد،اومدم اینجا تا این کامنت رو اضافه کنم و بهت بگم ،به خاطر خودت،خانواده نگرانت و ما دوستای وبلاگیت (به خصوص نوشین و هستی که ندیده خیلی خیلی دوست دارن)و جامعه هنری که به تو عزیز نیاز داره و......زود زود خوب شو و داستان قشنگت رو تموم کن ،که همه ما بی صبرانه منتظر حضور گرمت هستیم و از صمیم قلب برات دعا میکنیم.....

خدای خوب و مهربون سارای خوش قلب و عزیز ما رو زودتر به هوش بیار و سلامتی رو بهش برگردون

سارای صولتی عزیز دوستت داریم و امیدواریم به زودی خوب و سلامت شوی(الهی آمین)

دوستاران همیشگیت نوشین و هستی و........

 

  پی نوشت روز یکشنبه ساعت ۱۱:۳۰ شب٬بعد از خرید:امروز هم با اونکه سر و کمرم بهتر بود ولی گردنم گرفته و این دنده گردنی لعنتی عذاب این چند روزم رو حسابی کامل کرد ٬با این حال سه تایی رفتیم بوستان تا هم خرید ولنتاین(برای محمود)کنیم و هم عینک جدید هستی رو بگیریم ٬عینک جدید کائوچویی(صورتی) که من چشمم آب نمیخوره هستی زیاد نگهش دارهولی چاره چیه؟؟؟؟؟

اما بگم از عطر خریدنمون که محمود حسابی شرمنده ام کرد و یه عطر گرونتر از مال خودش برای من خریدو حسابی خوشحالم کرد

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ