عکسای لباس محلی هستی - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
پنجشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٦
عکسای لباس محلی هستی

امروز صبح یه مادر شوهر نمونه و فرشته صفت ساعت 4 صبح در سن حدود 48 سالگی به رحمت خدا رفت.

نسترن عزیزم، دختر خاله مهربونم که هفته پیش مهمونم بودی و کلی بهمون خوش گذشت،در گذشت مادر شوهر خوب و مهربانت را که مثل مادرت دوستش داشتی، به تو عزیز و شوهر داغ دیده ات که در نوجوانی پدرش را هم از دست داده بود ،صمیمانه تسلیت میگویم و خود را در غمتان شریک میدانم.

امیدوارم روحش شاد و قرین رحمت ایزد منان مطمئن هستم الان از اون همه درد و عذاب راحت شده و به آرامش رسیده            

نوشین نوشت:موندم اینهمه مادر شوهر بد جنس و ......دارن راست راست راه میرن اونوقت باید این فرشته مهربان بعد از آن مریضی سخت(سرطان)به ملکوت اعلا بپیونده،راست میگن که خدا گلچینه.......

 

 

میگن مهمون حبیب خداست و من هنوز از مهمونی هفته پیش خستگی در نکرده،فردا شب مادر شوهر عزیز و برادر شوهر جان با دو تا وروجکش ،شام میان خونه ما و من هر چی میخوام کارای عیدمو شروع کنم نمیشه.....

تو هفته گذشته هم اتفاق خاصی جز درد و مریضی برای من نیوفتاد و هستی خانوم هم خوبه و هر روز تمرین فولوت میکنه(البته به قیمت جون من)و خودشو برای جشن 24 اسفند آماده میفرماید،البته امروز کارت دعوت همراه طلب 30 هزار تومان بابت برگزاری جشن از مهد دریافت کردیم....

امروز حرف زیاد نمیزنم و عکسای لباس محلی هستی رو که در جشن باید بپوشه (دختر شمالی )،براتون میزارم،که البته32000 تومان هم بابت اون دادیم و قراره لباس کشور روسیه هم براش بدوزن که هنوز آماده نشده،لباس فرمشون هم بلیز سفید با دامن پلیسه سرمه ایه٬ که حتما بعد از جشن عکساشو میزارم..

 

 

آخه من قربون اون ژستات برم مادر

لطفا پاهاشو نگاه نکنید

عکسا مال همون روزی که سوغاتی خاله بیتا رسید

باور کنید نمیتونستم کنترلش کنم

ای قرتی خانوم ٬باور کنید به من نرفته

اینم تکه هایی از همون رقص محلیه

اینجام آخر کاره ٬بچم خجالت کشیده که یعنی من نبودم

این هم عکس پریشب که به حق اتفاقای نیوفتاده تو این ۶ سال عمر هستی٬جلوی تلویزیون ساعت ۶ عصر خوابش برده٬طفلی فکر کنم چون یه چشمش بسته بوده ٬دیده تاریکه خوابیده و گرنه از بچه گی عادت نداره اینجوری بدون جنگ و جدل بخوابه

دیشبم خانومی از باد و طوفان حسابی ترسیده بود و تا ساعت ۶ صبح نذاشت بخوابم و صبح حسابی کلافه بودم که اون خبر بد هم رسید و حسابی داغون شدم و تا حالا اصلا حوصله نداشتم و مدام قیافه مظلوم اون خدا بیامرز جلوی چشمم بود ولی دیدم شما منتظر عکسایید ٬اینه که اومدم تا شاید خودمم سرم گرم شه و کمتر امشب به مرگ و مردن عزیزانمان(دور از جونشون) فکر کنم هر چند میدونم امشب هم خواب درستی نخواهم داشت و فردا هم که مهمان دارم و .......خدا خودش کمکم کنه.

 

 

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ