هستی جونم و مسجد و بازی - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٦
هستی جونم و مسجد و بازی

پنج شنبه، اول برادر شوهر عزیز همراه دو دختر شیطون بلاشون به اسم نرگس و زهرا اومدند و ساعت 8:30 هم مادر شوهر مهربان رسید که وقتی من و محمود دیدیم فقط یکی از خواهراش(فریبا) اومده و اون دوتای دیگه (لیلا و مریم)نیومدن خیلی ناراحت شدیم و همونجا گله کردیم که حداقل یه زنگ میزدن.....

ولی به خاطر اومدن فاطمه خاله محمود ٬که ما نمیدونستیم میارنش(مادر شوهرم از این کارا زیاد میکنه و هر وقت میان خونمون یه جورایی سورپرایز میشیم ،که من اصلا خوشم نمیاد،یعنی نمیشه یه خبر داد که ما فلانی رو هم با خودمون میاریم)مجبور شدیم زیاد کشش ندیم ولی اینقدر ناراحت هستیم که هنوز نبخشیدیمشون.........

حالا بگم از فاطمه خاله که این دومین بار بعد از عروسیمون بود که به خونه ما اومد،دفعه اول که بعد از ازدواجمون همه فامیل و دوستانمون رو تقسیم کردیم و 6 ماه بعد همگی رو به نوبت دعوت کردیم(2 سری خانواده پدری و مادری من،یه سری خانواده محمود(آخه ما فقط با همین خاله و یک داییش رفت و آمد داشتیم که الان با اونا هم نداریم)،دو سری دوستای دانشگاه و شرکت محمود،یه سری رئئس و معاون شرکت)طفلی منه تازه عروس٬ که نمیدونستم حامله هم هستم،بازم به من ،عروسای بعد از من که چند ساله هنوز کسی رو خونشون صدا نکردن........خلاصه بعد از این مهمونیها بود که من مدتی همش مریض شدم (کهیر و آلرژی و......)تا اینکه به اصرار مامانم ٬یه تخم مرغ به رسم قدیم شکستیم که به اسم همین فاطمه خاله جون ترکید (چشم زده بود)و خوب شدم از اون به بعد وقتی منو پاگشا نکرد،منم از ترس چشمش دیگه رفت و آمد نکردم و .....تا اینکه ماه رمضان امسال اگه یادتون باشه شوهرش که پدر جاریم هم هست فوت کرد و من برای اولین بار به خونشون رفتم(پا گشا).اینا رو گفتم ،که بگم ،خاله ای که 8 سال پیش چشمش پدرمو در آورد ،بعد از اینهمه سال و این همه تغییرات که برای هر کسی تو خونه و زندگیش پیش میاد ،اومد خونمون و من و محمود هم خوب میدونیم که چرا اومد،از وقتی اومد تو ،چشم از در و دیوارو عکسای آتلیه و وسایلی که کلا عوض شده و......بر نمیداشت و مثل همیشه من کاملا معذب بودم،با اونکه اسفند هم دود کردم ولی هنوز ......امروزم از مامانم خواستم دوباره برام تخم مرغ بشکونه،چون واقعا دو هفته ای میشه که خیلی بی تاب و مریضم.....

اینم عکسای اون روز که شکار بابا محمود،و من تازه تو عکس دیدم که هستی چقدر به حرفام گوش داده و روی تخت نرفته:

 

 

هستی و نرگس خانوم که هم سن هستند

 

ببین چه کیفی میکنن

اگه بابایی عکس نمیگرفت٬من نمیفهمیدم هستی اصلا رو تخت نرفته

دایی رضاش روز ولنتاین به سمیرا جون میگفت:لازم نیست بریم مغازه٬بیا از اتاق هستی یه عروسک انتخاب کن

 

روز جمعه هم ،که من نمیخواستم هستی رو با خودم ببرم ختم ولی چون جایی نداشتم که بزارمش ،سه تایی رفتیم و هستی رو با محمود فرستادم تا پدر جونشم که دلش تنگ شده بود ببینه،خودم که برای اولین بار هیچ آرایشی نکردم تا با خیال راحت گریه کنم ،که حسابی هم با حرفای ملا و دیدن حال نسترن عزیزم،گریه کردم و....همونجا بعد از گریه تبخال زدم،باورتون میشه یه آدم اینقدر حساس باشه....

وقتی با مامانم اومدیم بیرون ،محمود گفت که هستی هم کلی گریه کرده که من ناراحت شدم و زمانی که باباییش برای بنزین زدن پیاده شد،بهش گفتم:مامانی چرا گریه کردی؟؟گفت:آخه تو و بابا رو خیلی دوست دارم و دلم نمیخواد بمیرید....گفتم:مامانی از این حرفا نزن،اگه دختر خوبی باشی ما هیچیمون نمیشه.زود گفت:تازه من تو و بابا رو تو چاهی که اون پسره مامانشو انداخت،نمیندازم(روایتی که ملا تو مسجد تعریف میکرد و از مقام مادر و......میگفت)تازه آقاهه گفت مادر نصفه شب بیدار میشه و خیلی عذاب میکشه و......

منم که دیدم اونهمه بچه تو مسجد انگار نه انگار،ولی بچه من تمام حرفای آخوند رو حفظ شده،فهمیدم که هم دخترم بزرگ و خانوم شده و هم مثل مامانش٬ متاسفانه خیلی حساسه،بغلش کردم و کلی بوسیدمش و برای اینکه از ذهنش این چیزا پاک شه،با تمام بی حالی بعد از ختم،رفتیم بوستان و خانومی یکساعتی تو خانه بازی کیف کرد و منم آخراش رفتم تو و ازش عکس انداختم.

هستی قشنگ مامان،امیدوارم بتونم طوری بارت بیارم که حساسیتت کمتر شه ،خانومم،من خودم از این نقطه ضعف عاطفی ،خیلی اذیت شدم،دلم نمیخواد تنها نور چشمم هم...

 

 

 

باباش عاشق این هشت پا کشیدن هستی٬شما هم دقت کنید

نمیخوام بگم بچه من خیلی با ادب ٬ولی بعضی ها واقعا .......

سر همین تاب نزدیک بود هستی رو کله پا کنن٬من تا حالا یادم نمیاد ٬هستی کسی رو هل داده باشه یا به زور از بچه ای چیزی بگیره٬همیشه خیلی خوب با همه تا میکنه٬نمیدونید چقدر قشنگ صف وای میستاد ولی اکثر بچه ها........

 

قربون اون برق چشای معصومت برم که کلی تو مسجد گریه کردی

 جالب اینکه همون شب یه پمادی دکتر برای تبخال داده بود که زدم، تا خارش و دردش بیوفته و بدتر نشه ولی چشمتون روز بد نبینه که صبح شنبه ٬وقتی بیدار شدم دیدم چند برابر شده،انگار تقویتی زده باشی....

راستی شما ها برای تبخال راه درمان یا پماد خوبی که زود زود خوب شه میشناسید؟؟برام کامنت بزارین؟؟

از شنبه ظهر، کار خونه تکانی رو شروع کردم و تا امروز کار اتاق خواب خودمون و اتاق کار محمود رو تقریبا تموم کردم و فردا هم باید اتاق خانومی رو شروع کنم.....

بچم امروز میگه:مامان تولد داشتیم ولی من نتونستم کیک و ....بخورم و جایزه بگیرم،منو برده بودن تمرین رقص و هی خانوممون میگفت:هستی اینجوری برقص ،هستی اونجوری برقص،وگرنه به جشن عید نمیرسیم،....منم کلی بغلش کردم و تو حفظ شعر فولوت ،در روز جشن کمکش کردم.

امروز به محمود میگم لطفا توری های اتاق خوابا رو که تو حموم شستم ،ببر بزن سر جاش،میدونید چی میگه؟؟؟؟؟؟

گفت:من از وقتی میام خونه خیلی ازم کار میکشی......

خدا شانس بده،بعضی ها خونه تکونیشونو شوهرشون انجام میده،اونوقت شوهر مهربان من با این همه درد و مرض(یکی کامنت گذاشته بود :شما چرا همش مریضی،نکنه مشکلی داری؟؟؟)یه توری به زور برده زده پشت پنجره،تازه گفتم:بالکن مال تو،جمعه تمیزش کن ،من میترسم برم پشت چیلر(سوسک داره)میگه:تو رو خدا از حالا روز جمعه مو خراب نکن.......طفلی ما زنها که مظلوم واقع شدیم،تازه شوهر من از خوباشه که حاضر هر چقدر هم شده ،پول کارگر بده ولی من کار نکنم ولی من خودم راضی نشدم.... 

راستی ،چی کار میکنید با هزینه های اسفند ماه،ما که خیلی تو این ماه خرجمون زیاد میشه،پول شارژ ساختمون دو برابر(100 هزار تومان)،مهد هستی (30 هزار برای جشن،32 هزار برای یه لباسش،هزینه فروردین،...)و................بر گرونی لعنت که خرید 35 هزار تومانی شهروند با همون کمیت ماه پیش 75 هزار تومان شد،یعنی همه چیز گرونتر،.....

از خدا میخوام تو این سال نویی ،مشکل مالی همه رو حل کنه و هر کی نداره ،بهش بده،خیلی سخت کسی شرمنده زن و بچه اش بشه،هفته پیش یکی از فامیلهای دور مادر شوهرم اینا به خاطر مشکل مالی با وجود سه تا دختر خودشو حلق آویز کرد و مرد،هر چند ضعف خودش رو نشون داد و وضعیت زندگی خانوادش رو خراب تر کرد ولی تا آدم جای کسی نباشه ،نمیتونه بفهمه اون لحظه چی کشیده که تونسته خودشو دار بزنه و........

خدایا، تو رو به حق زهرا، مردم مون رو از مشکلات مالی نجات بده(آمین یا رب العالمین)

 پی نوشت:راستی دوستانی که دستور سالاد ماکارونی رو خواسته بودن تو کامنتای بهار خانوم(پست بهار و برنامه کودک قسمت دوم) ببینن

 

  

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ