خرید عید هستی خانوم - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦
خرید عید هستی خانوم

وای وای از کار و خرید نگید که هلاک شدم.

تمام هفته پیش ،مشغول کار خونه بودم و تونستم سه اتاق خواب و آشپزخونه رو(دو شب تا دو نیمه شب طول کشید)تموم کنم و روز پنج شنبه و جمعه هم رفتیم خرید..........

 

پنج شنبه بعد از ناهار مفصلی که تو رستوران مروارید خوردیم ،رفتیم خونه مادر جون تا شله زرد نذری هم بخوریم و یه سری بهشون بزنیم و ساعت 6 رفتیم ستار خان و میوه خریدیم و از اونجا رفتیم بوستان و شهروند تا خرید عیدمون رو با بن بابایی(دانشگاه)از شهروند انجام بدیم که دادیم و ساعت 9:30 شب رسیدیم خونه،البته بگم که هستی کم و بیش ما رو هر جایی که رفتیم اذیت کرد و باعث شد من و باباییش تصمیم بگیریم جز خرید خودش که جمعه میخواستیم بریم ،توی خریدهای دیگه عید نبریمش که بیشتر از این تو این شلوغی و ......ما رو اذیت نکنه و هی غر نزنه که اینو میخوام اونو میخوام و.....

اینم عکسای روز پنج شنبه در رستوران و خونه مادر جون:(پرستوی عزیز ٬این عکسای با عینک مخصوص توئه که عکس هستی رو با عینک جدید خواسته بودی عزیزم)

 

 

هستی مشغول خوردن سوپ

 

هستی خانوم منتظر غذا

 

هستی در حیاط مادر جون

جمعه صبح هم سر صبحانه (ساعت 11:30) بودیم که دیدم هستی شلوار زرد ورزشی شو از زانو تا رانش با روان نویس قرمز باباش نقطه نقطه پر کرده،منو میگید خیلی عصبانی شدم چون هستی میدونه من چقدر بهش سفارش میکنم که خودکار یا ماژیک و....که از لباس پاک نمیشه ،به لباسش نزنه و به همین خاطر تو خونه نمیزارم جز مداد رنگی با چیز دیگه ای کار کنه(میدونم تو مهد حسابی با ماژیک و آبرنگ و خمیر و....بازی میکنه)خلاصه خیلی عصبانی شدم مخصوصا وقتی گفت واسه بازی این کارو کردم،باباشم گفت ،واسه خرید خودتم نمیبریمت تا بفهمی بابت لباسی که تنت میکنی من کلی زحمت میکشم و کار میکنم و کلی هم وقت میزاریم تا تو لباسای قشنگ بپوشی......(تو رو خدا نگید ما بی رحمیم که اصلا قبول ندارم،باید جای ما میبودید تا درک کنید ما هم از دختر 6 سالمون توقع داریم که قدر وسائل و زحمتای ما رو بدونه)

خلاصه ساعت 1 ظهر رسیدیم بهار و 2 ساعتی راه رفتیم و خرید کردیم،با اونکه همه چیز خیلی گرون بود اما جای سوزن انداختن نبود و هر دو، ته دلمون خوشحال بودیم که هستی رو نیاوردیم و با بلیز و شلواری که برده بودم واسش خرید کردیم(هستی هم هر 10 دقیقه به من یا باباش زنگ میزد و گزارش میگرفت)

از قیمتها بگم که .....یه بلیز دخترونه حداقل 13000 تومان،یه دامن معمولی 13500 تومان و.....

خرید ما هم حدود 160000 تومان شد که با خرده ریزهای بوستان و .....بالای 200000 تومان میشه،لباس اصلیشم یه سه پیس که شامل یه شومیز سفید،یه دامن بلند کرم قهوه ای ،یه جلیقه و گردن بند بود که من زیاد راضی نبودم بخریم(64000 تومان)ولی محمود خیلی خوشش اومد و خرید،دو دست بلیز شلوار خونه،یه بلیز شلوار ورزشی سرخابی،دو تا دامن کوتاه،دو تا بلیز مهمونی و سه تا بلیز خونه(مهد کودک)،یه پاپیون سرمه ای واسه لباس فرم روز جشن مهد کودک(بلیز سفید با دامن پلیسه سرمه ای)،یه کمر بند کرم رنگ،4 تا جوراب شلواری و سه جفت جوراب سفید لبه توری و.......تازه کیف و کفش نخریدیم ٬چون از تایلند چند جفت آورده بودیم

هستی از ترس من مدام به موبایل محمود زنگ میزد که یه دفعه محمود گفت من نمیتونم تو جواب بده:

نوشین:الو الو

هستی:...................

نوشین:الو(میدونستم هستی از ترسش حرف نمیزنه)چرا جواب نمیدین؟؟؟؟

هستی:ببخشید شما؟؟؟

نوشین:شما کی هستی؟؟

هستی:من هستی هستم و میخوام با بابام حرف بزنم....شما ؟؟؟؟؟

نوشین:منم زن بابایی شما هستم و باید بگم بابایی داره رانندگی میکنه و نمیتونه تند تند با شما صحبت کنه....

هستی:ای وای مامان تویی؟؟؟؟؟؟و قطع کرد.محمود خندید و گفت:مثل خودته تا دید یه زن به جای من پشت خط.......هی سوال میکنه که نکنه.....

موقع برگشتن که شارژ گوشی محمود از دست هستی تموم شده بود و محمود رفت و ناهار گرفت تا بریم خونه و با خانومی بخوریم،من پشت فرمون نشستم و.....که هستی به موبایلم زنگ زد:

هستی:ای وای بابایی من میخواستم با مامان حرف بزنم

بابا:مامان داره رانندگی میکنه و دیگه نزدیک خونه ایم.

هستی:گشنمه،غذا چی گرفتین؟؟؟

بابا:چه فرقی میکنه؟ما هر چی بگیریم شما میخوری مگه نه؟؟؟

هستی:نه ،من کباب نمیخورم.

بابایی که حسابی از حاضر جوابی هستی کلافه بود،گفت:شما هر چی ما بگیم میخوری،فهمیدی؟؟؟

هستی بازم قطع کرد............

خونه که رسیدیم ،بعد از ناهار ،خانومی لباسارو با کلی ذوق و شوق پوشید و من که از خستگی داشتم میوفتادم و محمود هم خواب بود ،ازش عکس انداختم و خوش بختانه همه لباسا اندازش خوب بود و اون لباس کرم قهوه ای خیلی بهش میومد و هستی هم کلی خوشش اومد و باهاش یه عالمه قر داد....

جالب این که وقتی باباییش بیدار شد ،به من گفت:خانوم اون خودکار رو بیار تا هستی خانوم با لباسا بازی کنه..............

اینم عکسای جمعه عصر هستی مامان:

 

 

 ماشالا به این قد و بالات مادر

 

این کفشارو خیلی دوس داره و با این که هیچ ربطی به لباساش نداشت ،رفت پوشید 

 

 تو عشق مامان و بابایی حتی اگه اذیتمون کنی

 

اینم یه بلیز با مدل رو دامنی یا شلواری و با یه دامن کرم صورتی

 

هستی خانوم میشود

 

اینم بلیز و دامن مشکی سفید خانومی

 

کاپشن شلوار ورزشی سرخابی

 

 

اینم بلیز شلوار قرمز که رنگ مورد علاقه هستی و خیلی هم بهش میومد

 

بلیز و شلوار تو خونه ای سبز راه راه

 

 

اینم یه بلیز آستین کوتاه

 مامانم و بیتا بهم گفتن زیادی خرید کردی و حسابی .......

بعد از عکس هم حمومش کردم و بابایی افتخار داد و پرده ها رو که از اتو شویی گرفته بودیم آویزون کرد ،هستی هم زیر دست و پای ما میلولید و وقتی بهش گفتم:شما برو بشین تا ما کارمون تموم شه و بیام شامتو بدم تا بخوابی،گفت:شما چه مامان و بابایی هستین؟؟؟ که همش دلتون میخواد دوتایی تنها باشید.....مارو میگید.......

 

امروز یعنی شنبه هم دوباره کارمو شروع کردم تا آخر هفته تمومش کنم(باید تا عقد دایی رضا تموم شه)

و اتاق پذیرایی رو تا ساعت 8 شب تموم کردم و هستی که از مهد اومد ،فهمیدم شدید سرما خورده و گوش و گلوش درد میکنه ،به بابایی زنگ زدم که وقتی اومد ،هستی رو ببره دکتر که غر زد چرا خودم نمیبرم و منم دلایلم رو بهش گفتم و فهمیدم قبول نکرده ولی ناچارا قبول کرد (تمام خونه بهم ریخته بود و من باید کلی حاضر میشدم تا هستی رو ببرم و......)الانم که ساعت از 10 شب گذشته هنوز نیومدن،بهم اس ام اس زد که خیلی مطب شلوغه و کلی دوباره ........

 پی نوشت:محمود و هستی ساعت ۱۱ رسیدن خونه،طفلی بابایی خیلی خسته بود و رفت بخوابه ،البته با کلی چشم غره که بهش حق میدمهستی هم یه آمپول پنی سیلین نوش جان کرده و رفته خوابیده

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ