تولد وبلاگی و کلی عکس - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦
تولد وبلاگی و کلی عکس

وای که دیروز چه روزی بود(دیدار وبلاگی)٬ ولی اول یه کمی از هستی خانوم بنویسیم و بعد بریم سراغ تولد آرش کوچولو تو بوستان که اولین دیدار من و هستی با دوستان خوب و مهربون وبلاگی مون بود و خیلی برای ما هیجان داشت و.............

از دوشنبه که هستی از مهد اومد خونه ،تلفن بازیش شروع شده و تا من ازش غافل میشم ،کاغذی رو که توش شماره تلفن رویا و مهتا و مهرانا و یاسی و.....نوشته برمیداره و میره یه گوشه تا باهاشون تلفنی حرف بزنه و گاهی هم اونا زنگ میزنن و....با مدیر مهدشون مطرح که کردم گفت این نشونه بزرگی بچه هاس و از همین سن ها تلفنهاشون هم شروع میشه ولی شما باید با تدبیر و ....باهاشون برخورد کنید که منم مثلا دارم همین کارو میکنم و فعلا که نتیجه ای ندیدم ......خیلی هم شماره حفظ کردنشون بامزه است یعنی عدد هارو یکی یکی میگن و به نظرم کمی سخته(هستی هر دو شماره خونه و موبایل من و باباشو و خونه مادر جون و خاله بیتا رو همین جوری حفظ کرده بچه ام............)

تو این هفته به توصیه خاله بیتا کمکش کردم تا دو بار تنهایی حموم کنه ٬که تجربه بدی نبود و با تموم بازی گوشی راضی بودم(خودم تمام مدت با لباس، پشت در بودمو هدایتش میکردم)یعنی دیگه خانومی من واقعا بزرگ شده؟؟؟؟؟؟؟

تو هفته پیش، دو دفعه برای عصب کشی یه دندونم رفتم دندون پزشکی که واقعا پدرم در اومد و هر دوبارش تا صبح از درد مردم و زنده شدم،اولین بار هستی باهامون اومد و چون دکتر ،دوست محمود بود ،تمام مدت تو مطب راه میرفت و بالای سرم بود و هی از دکتر سوال میکرد و......حسابی اون زیر کلافه شده بودم و صداش اذیتم میکرد ولی برای بار دوم که محمودم وقت دکتر داشت و کارمون سه ساعت طول کشید ،هر کاری کردیم با ما نیومد و گفت من خونه میمونم و کارتون میبینم،ما هم اصرار نکردیم(میدونستم میخواد به رویا زنگ بزنه)و بعد از کلی سفارش ساعت 5 از خونه رفتیم دکتر و وقتی بهش زنگ زدم و گفتم حاضر شه تا ما بریم دنبالش و با هم بریم شام بخوریم ،قبول کرد و وقتی اومدم خونه ،کیف کردم که اینقدر خانومانه حاضر شده و واقعا فقط رو کانال کارتون ،تلویزیون نگاه کرده بود که همه چیز مرتب و ....یعنی دختر من واقعا بزرگ شده؟؟؟؟؟؟؟

ما هم بردیمش جایی که دوست داشت و یه هپی میل براش خریدیم که کلی با جایزه های مسخره اش حال کرد.(دیگه نیایید بگین چرا هستی تو خونه تنها مونده،دختر من بارها امتحانشو خوب پس داده و خودش دیگه حاضر نیست تو مطب دکتر و خرید طولانی و.....با ما بیاد)

دیروز میگه مامان ناخن های منو از ته نگیریها،میگم باشه مامان دردت اومده؟؟؟؟میگه نه ،ولی خانوممون گفته اگه ناخن هاتونو از ته بگیرید، وقتی بزرگ شدید ناخن هاتون خوب بلند نمیشه و لاک روش قشنگ نیست و......منو میگین داشتم شاخ در میاوردم ،منی که الانم از لاک ناخن دست زیاد خوشم نمیاد ،بچه ام از حالا فکر ......یعنی هستی من واقعا بزرگ شده؟؟؟؟؟؟؟

پنج شنبه که همش به دکتر گذشت و جمعه هم ،هستی رو گذاشتیم خونه مادر جون و با محمود یکسر رفتیم نمایشگاه بهاره تو پارک ارم،و کلی خرت و پرت (حوله و .....)خریدیم و شام هم،دایی رضا سمیرا جون رو آورده بود خونشون، که ما هم موندیمو بعدش اومدیم خونه و از خستگی بیهوش شدیم.

 

 

هستی خانوم با بادکنک گازی که مامان از نمایشگاه خریده٬ تو خونه مادر جون

 

شنبه هم ساعت 5 با هستی خانوم رفتیم خانه بازی تو بوستان ،تا تو تولد آرش جون شرکت کنیم و دوستانمون رو ببینیم ،بابا محمودم تو همون بوستان چرخ میزد تا چند تا کاری که مامان گفته بود انجام بده ولی بابایی از دور ما رو هم زیر نظر داشته و از بالا ما رو دید زده بود اما جلو نیومد تا ما ببینیمش (ای بابای بلا).................

خیلی جشن خوبی بود و آرزو جون هم خیلی زحمت کشیده بود که همینجا هم ازش تشکر میکنم و باید بگم چون آرش خوشگله، یه کمی کوچولو تر از عکسش بود فکر کنم پیراهن مردونه ای که ما براش گرفتیم براش بزرگ باشه که باید ما رو ببخشه و......

همه مامانا خیلی مهربون و بچه ها خیلی ماه و دوست داشتی بودن که ما از آشنایی تک تکشون لذت بردیم ولی مثل اینکه کسی از ما زیاد خوشش نیومده،چون خاله بیتا میگفت بعضی ها بهش گفتن شما دو تا خواهر به جز تفاوت قیافه ای ،هیچ شباهت اخلاقی هم ندارین،(حالا چه جوری تو یه جلسه به این نتیجه رسیدن نمیدونم)یعنی خاله بیتا خیلی گرم و ....ولی من .....بگذریم، اینم از کمرویی منه(از بچگی) که خیلی زود نمیتونم احساسم رو به دیگران نشون بدم و مثل بیتا زود جوش نیستم متاسفانه ،که همین جا ازتون عذر میخوام، ولی اینو به حساب سردیم نزارین،من از بچه گی همین جوریم اما همتون رو خیلی دوست دارم ......

اینم عکسهای بچه ها تو جشن آرش که از بس بچه ها تکون خوردن بیشتر عکسامون خراب شده ولی من سعی کردم از همه بچه ها عکس بزارم تا اگه ماماناشون خواستن از اینجا کپی کنن:

 

 

اول عکسای دردونه خودم که از بیشتر بچه ها بزرگ تر بود

 

 

حالا شما بگید٬ یعنی هستی من واقعا بزرگ شده؟؟؟

 

 

هستی من ٬در حال خوردن کیک تولد(آرزو جون کیک هم خیلی عالی بود عزیزم ٬مرسی)

 

اینم آرش جون که لقب وروجک خیلی بهش میاد(تمام عکساش خراب شده از بس در حال پریدن بود ماشالا)تو رو خدا خاله٬ ببخشید که ما نتونستیم عکسای بهتر ازت بگیریم موقع کیکم که گریه کردی و.......ولی همونقدر دوست داشتنی که فکرشو میکردیمبا مامان خیلی خیلی ماهت

 

آرش در حال باز کردن کادوهاش(خاله مبارکت باشه)ایلیا جونم هم میخواد کادوشو پس بگیره

 

 

هستی خانوم هم یه صندلی پیدا کرد و نشست

 

ایلیا خوشگلم ٬دقیقا همون قدر عسل بود که فکرشو میکردم همینطور سمیه جون مامانش

 

فاطمه زهرای گلم٬ که عاشقش شدم از بس ماهه هزار ماشالامامان دلنشین و مهربونی هم داره

 

 

وای خدا ٬پویان کوچولو هم از آلمان با مامان مهربونش اومده بود تولد

 

اینم مثلا عکس دونفره نازنین فاطمه و آرتا جونه(ای آرتای بلا٬ نزاشتی عکستو بگیرم؟؟)

هر دو خیلی شیرین با مامانای مهربون

 

اینم باران خانوم گلبا مامان نسترن خوش صحبتش

 

ایلیا جون از سر راه بلند شو ٬بچه ها برن بالا عزیز دلم

 

 شکار لحظه ها٬پرنیان خیلی خانوم (متین و آروم)با مامان مثل خودش و فاطمه زهرا جون

 

هی آرتا جونم ٬دیدی خاله از تو زرنگتره و تونست عکستو بگیره

 

اینم یه شکار دیگه٬نازنین با انگشت و پرنیان با چوب شور کیک میخورن(نوش جونتون خاله)

 

 

ایلیا جون ٬تو هم نوش جونتون که با مشت کیک میخوری عسل

 

پی نوشت ۱:عزیزی با عنوان یه دوست که وبلاگ و نشونی ازش نداریم ،ازمون در مورد شغل بابا محمود هستی خانوم، پرسیده بود که تو همون پست تو همون قسمت جوابشو دادم که ازش میخوام بره و ببینه٬ ولی از این به بعد اگه سوالی دارین یه نشونی از خودتون بزارین که مجبور نشم به همه جواب بدم لطفا.

پی نوشت ۲:تو رو خدا اگه عکس عزیزی تو عکسا نیست باید ببخشید٬ حتما عکساش خراب شده که نزاشتم (یا تو بعضی عکسا مثل هیراد جون پسر مرداد ٬عکس مامانا هم افتاده که گفتم شاید نخواهید عکستون رو اینجا بزارم)٬سمیه جون ٬عکس قشنگای ایلیا همینهاست ٬چون همش پشت به دوربین بود و عکساش نصف و نیمه شدهاما اگه عکساشو میخوای ایمیلتو برام بزار تا عکساشو بفرستم برات

راستی ما به نیابت همه مامانا ٬واسه بچه ها اسفند دود کردیما

پی نوشت ۳:عشق به بچه ها رو میبینید تورو خداساعت ۲:۳۰ نصفه شبه و مامان نوشین با تمام خستگی این چند روز با هزار ذوق و شوق داره براتون عکس میزاره

البته ٬یه سری عکس دسته جمعی هم دفعه بعد میزاریم(قول قول)

امروز من چقدر تو پستم بوس دارم()

خدا نگهدار همتون باشه عزیزای من  

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ