یه گله بزرگ از هستی خانوم و دوتا جشن - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٦
یه گله بزرگ از هستی خانوم و دوتا جشن

تو این پست مفصل ،از دو موضوع کاملا جدا میخوام براتون بنویسم،اولیش جشن عقد دایی رضا و سمیرا جون(پنج شنبه) و دومیش هم جشن عید مهد هستی(جمعه).

هستی جون ،مامان نوشین ٬یه گله درست و حسابی ازت داره که بد جوری دلشو شکستی و از دیروز تا حالا حسابی غصه خورده و دلش از تو شکسته.........

پنج شنبه ،برای من روز مهمی بود،اولین و بزرگترین برادرم میخواست عقد کنه و خیلی دلم میخواست بهم خوش بگذره ٬ولی تو نزاشتی دختر خوبم،با اونکه عاشقانه دوست دارم ولی برای اولین بار خیلی خیلی از دستت عصبانی بودم که حتی نزدیک بود........

بزار از اولش برات یادآوری کنم دختر گلم، که فکر نکنی مامان بی منطقی داری:

پنج شنبه نزاشتم تو بری مهد کودک ،تا بتونیم تا ظهر حموم کنیم و من ساعت 1 برم آرایشگاه و موهامو یه سشوار بکشم،قبل از رفتن، کلی با شما مثل یه خانوم صحبت کردم که توی محضر جای صحبت کردن و راه رفتن و .....نیست و فقط باید بنشینی و صحبت های آقاهه رو گوش بدی و به دایی و زن دایی نگاه کنی و......سر ساعت رسیدیم دم محضر (ساعت 6)و تو از همون موقع سلام و علیک،وقتی کیمیا، دختر خواهر سمیرا جون رو دیدی(کلاس اول)انگار نه انگار که منو میشناسی و از همون حیاط شروع کردی به بپر بپر و با صدای بلند صحبت کردن و ......(حتی نمیزاشتی یه عکس قشنگ ازت بگیریم و مدام از خودت حرکات رقص و ....در میاوردی)و تو تمام این مدت من داشتم میترکیدم و کار زیادی هم ازم برنمیومد .

از در محضر که رفتیم تو ،رفتی جای عروس و داماد نشستی که به زور بلندت کردم و تو تمام مدتی که همه جا سکوت بود و حاج آقا صحبت میکرد،فقط صدای حرف تو میومد که تمومی نداشت(با اونکه با کیمیا صحبت میکردی ولی نمیدونم چه سیاستی داشت که فقط صدای تو بلند بود) و من .......

حتی موقع خوندن خطبه هم به اشاره های چشمی من و حرفام گوش ندادی و یه لحظه هم ساکت نشدی و من که هنوز خاله بیتا هم نرسیده بود و تنها از طرف داماد سر سفره رو گرفته بودم،با چنان خشمی سفره رو به خواهر عروس دادم و به طرف تو که ......اومدم که تمام بدنم میلرزید (مطمئن هستم بعدا تو فیلمها، قیافه ام کاملا معلومه و حسابی ناراحتم خواهد کرد)و تو گوشت یه چیزی گفتم که با صدای بلند حرفمو تکرار کردی که این یکی رو اصلا انتظارشو نداشتم و گرنه غلط میکردم باهات حرف بزنم......

وقتی هم که برگشتم دیگه قند سابی هم تموم شده بود و موقع امضا کردن و شیرینی خوردن بود(تمام مدت مادر عروس چشم تو چشمم بود)که با صدای بلند، تویی که اصلا اهل شیرینی و شکلات خوردن نیستی (همیشه تو خونه مون انقدر میمونه تا خراب شه)گفتی من گشنمه و به طرف جعبه رفتی و نه یکی و نه دوتا ،بلکه سه تا شیرینی راه رفتی و خوردی و .......

تو رو خدا مامانای مهربون ،خودتونو جای من بزارید که تو اون یک ساعت چی کشیدم و ........

به زور از تو محضر کشیدمش بیرون و از همه خداحافظی موقت کردیم و همراه دایی امیر به طرف خونه اومدیم تا من لباسمو عوض کنم و برای شام به خونه عروس بریم......

از همون تو ماشین ،اول یه قرص خوردمو بعدش منفجر شدم و هر چی داد میزدم داغتر میشدمو صحنه ها جلو چشمم بود و تمام بدنم میلرزید و جالب اینکه تو چشمای تو هم هیچ نشونی از پشیمونی نمیدیدم و احساس میکردم برای اولین بار داره ازت بدم میاد که مراسم برادرمو از دماغم آوردی و بابایی تم نه منو آروم میکرد که اینقدر حرص نخورم و نه به تو چیزی میگفت(حتما میترسیده عصبانی شه، یه موقع شیرش خشک بشه،اینقدر که فکر اعصاب خودشه)فقط وقتی جلوی در رسیدیم گفت :من و امیر بالا نمیایم ،تو برو حاضر شو و هستی رو هم بزار تو خونه تنها بمونه و خودت بیا(حتی حاضر نبود دیگه صدای دعوامونو بشنوه و خیلی راحت میگفت تا نصفه شب تو رو تنها بزاریمو به همه بگیم تو رو گذاشتیم خونه عمه اینا)منم وقتی بالا اومدم و دیدم تو اولش خیلی خونسرد رفتی و لباساتو کامل در اوردی و رفتی تو تختخوابت ،بیشتر ناراحت شدم و تصمیم گرفتم واقعا تنبیهت کنم،هر چند اگر اونهمه آدم منتظرمون نبودن و نرفتنمون مهم نبود امکان نداشت با اون حال که فکر میکردم هر آن سکته میکنم از خونه در بیام،شروع کردم با لرزشو حرص حاضر شدن و گریه کردن که دیدم تو هم حس کردی من دارم واقعا میرم و شروع به گریه کردی،اونم چه گریه ای و مدام قول میدادی که دیگه خونه اونا و موقع شام اذیت نمیکنی و.....دیگه داشتم با کلی غصه واقعا از در بیرون میرفتم که یه زنگ به موبایل بابات زدمو الکی گفتم ،نه ،به دایی رضا بگو هستی نمیاد اینقدر اصرار نکنه و ......خلاصه ٬تازه شروع کردم به حاضر کردن تو(دیر هم شده بود) و خواهش کردن که دیگه اونجا به من رحم کن و حرفمو گوش بده........هر چند، خونه عروس یه کم رقصیدی و موقع شام اصلا اذیت نکردی ولی باز اونی که من فکرشو میکردم نبودی و از وقتی اومدیم خونه تا صبح فکر میکردم چرا؟؟؟چرا؟؟؟

و حسابی از اینکه گول حرف مادر شوهر و خیلی های دیگه رو که میگفتن یه بچه کمه و هستی خواهر و برادر نداره و .....نخوردم ،از ته قلبم احساس رضایت کردم و مطمئن هستم تا آخر عمرم هم هرگز پشیمان نخواهیم شد.......چون واقعا من نمیتونم یه مادر بی خیال و آرومی باشم که از رفتار بچه ام تو جمع و ....اصلا ناراحت نشم و سرنوشت و سلامتی و تحصیلات و ......برام کم اهمیت باشه و برای یه همچین رفتاری از تو باور کن چند سال از عمرم با اون عصبانیت کم شد ،حالا ببین در آینده و مسائل مهم به چه حالی میخوای منو در بیاری........

ببخشید که موضوع طولانی شد ولی باور کنید داشتم میترکیدم و باید اون روز رو براش یه جوری ثبت میکردم......تا بعد ها بدونه٬ اگه جایی نبردمش،اگه تنها گذاشتمش و.....برای چی بوده و چه جوری روز عقد برادرم رو مثل زهر برام تلخ کرد.

خدا رو شکر مراسم رضا، به خوبی تموم شد و همه چیز خیلی عالی بود و خونواده عروس هم برای پذیرایی و شام خیلی زحمت کشیده بودن که باید حتما فردا زنگ بزنم و بازم تشکر کنم.

اینم عکسای روز عقد دایی رضا و زندایی سمیرای عزیز

 

 

 هستی و کیمیا در جای عروس و داماد

 

سفره عقد دایی رضا تو محضر

 

 

دایی رضا و سمیرا جون ٬از صمیم قلب براتون آرزوی خوشبختی و شادکامی داریم

 

اینم به ترتیب ٬کیمیا و هستی و کیارش (که یه کم دیر رسید)که تنها بچه های مجلس بودن

 

 

 

 

روز جمعه هم طبق کارت دعوت قشنگی که از مهد بهمون داده بودن به سالن منظومه خرد تو ولنجک رفتیم و از ساعت 2:30 تا 7:30 یکسره بچه ها ،با مجری گری خوب عمو شهرام(عمو موسیقی مهد )که خودش هم ،برامون پیانو و ارگ و شعرای برنامه های بچه ها رو میزد ،برنامه داشتن که وسطاش هم با ساندویچ کالباس و آبمیوه پذیرایی کردن ،واقعا کار بچه ها و مربی هاشون عالی بود و ما در حین کیف کردن و لذت بردن از برنامه ها ،مدام عکس و فیلم هم میگرفتیم که تعدادیشو براتون میزارم ،جالب اینکه با تمام عصبانیت روز گذشته ام از هستی ،وقتی برای رقص کشور روسیه وارد سن شد گریه ام گرفت و چشمام تار شده بود و مدام قربون صدقه اش میرفتم،(واقعا که تو دنیا هیچ کس٬ مادر آدم نمیشه٬ حتی پدرش) بعد از برنامه هم، به خاطر عالی اجرا کردن هستی خانوم، اونو به پیتزا مدبر بردیم تا هم شام بخوره و هم کارتونشونو ببینه،بعدش هم به خواسته بابایی با تموم خستگی این دو روزه به پای صندوقهای رای رفتیم که اونجا هم خانومی رو بلند کردیم تا رای رو تو صندوق بندازه،آخرش هم هی میپرسید که بابا، یعنی منم رای دادم؟؟؟؟

اینم عکسای جشن هستی در آخرین سال مهد کودک رفتنش(دختر گلم ،عزیز دلم،انشالا به سلامتی امسال به مدرسه بری و تو جشن های بزرگتری شرکت کنی و من و بابایی هر روز شاهد موفقیتهای بیشترت باشیم،آمین یا رب الالمین):

 

 

هستی خانوم در روز جشن مهد کودک (قبل از رفتن)

 

این٬ اولین برنامه بچه هاست که به صورت گروهی٬ چند شعر مربوط به نوروز خوندن

 

اینم هستی٬ تو همون گروه از نزدیک

 

 

 نمایی از رقص باله بچه هاجالب اینکه ٬مربیشون٬ که یه خانوم حدود ۵۰ ساله بود پشت به مردم و رو به بچه ها تمام رقص رو انجام داد

 

گروه فولوت(فقط ۵ نفر سمت راست که چپش هستی)و بلز همراه خانوم ونکی و خواهرش

 

هستی خانوم در حال فولوت زدن

 

 

آفرین به دختر گل خودم که عالی زد

 

این هم ۵ فولوت زن گروه

 

این هم گروه بخش دو زبانه مهد (چند شعر انگلیسی خوندن)که طبق معمول هستی ردیف آخره

 

اینم عمو شهرام در حال خوندن و زدن پیانو که من عاشقشم(شاید یه روز پیانیست شدم)محمود رو مجبور کردم بره و از نزدیک عکس بندازه(میگفت چرا هی از عمو شهرام عکس میگیری)ای ...

 

اینم رقص محلی٬ که هستی پنجمین نفر از سمت چپ(دختر شمالی)

 

اینم همون رقص از نزدیک٬هستی رو که دیدین نه؟؟؟

 

هستی و هیربد در حال گفتن خصوصیات کشور روسیه به انگلیسی٬(در برنامه رقص کشورها)همراه عمو شهرام و مربی زبان البته بعدش هم رقص کشور روسیه رو با موزیک٬ دوتایی انجام دادن

 

هستی و هیربد بعد از رقص(معلوم نیست دو تا ه دو چشم ٬از کجا پیدا کردن٬اسماشونو میگم)

 

هستی در رستوران مدبر بعد از جشن(جالب این که ما رو به خاطر کارتون اونجا میبره ولی داشت اونجا نقاشی میکشید و اصلا به کارتون نگاه هم نمیکرد)

 خب دیگه فکر کنم خیلی خسته شدید نه؟؟؟؟؟؟دیگه نگید چرا آپ نمیکنی؟؟بازم میامو...

  پی نوشت ۰:عکس که خیلی گرفتیم و برنامه ها هم خیلی زیاد بود ولی نخواستم بیشتر خستتون کنم و به همینا اکتفا میکنم٬در ضمن چون باید از سر جامون عکس میگرفتیم ٬کیفیتشون به خاطر دور بودن خیلی عالی نشده٬باید ببخشید دیگه

 پی نوشت ۱:روز شنبه ساعت ۵ هم٬ باید برم خانومی رو از مهد بردارم و ببرم مهد نگارین تو مرزداران برای تمرین گروهی فولوت با خانوم ونکی عزیز(یعنی همین امروز )

پی نوشت ۲:الان که میخواستم آپ کنم ٬قبلش کامنتامو چک کردم و دیدم خیلی هاتون منتظر آپ جدید هستید٬خیلی خوشحالم که دوستای خوب و زیادی پیدا کردم که مدام جویای احوالمون هستن و از این که اینقدر خواننده داریم٬ بهتون افتخار میکنم و همتون رو دوس دارمبه همین خاطر کلی انرژی گرفتم و با تمام خستگی این دو روزه٬ کار امروز رو به فردا ننداختمو نصف شبی آپ کردم ٬اونم با کلی عکس

پی نوشت ۳:فکر کنم آپ بعدیمون ٬آخرین پست سال ۸۶ باشه که برای تبریک سال نو و آخرین گزارشات امسال ٬خدمتتون میرسیم.انشالا

وای ساعت ۴ شد محمود منو میکشه اگه فردا سردرد بگیرم

 

تا صبح نشده بریم بخوابیم ٬شب به خیر

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ