هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٢
آخرین روزهای پاییزی ماااااااااااا

پنجشنبه ی گذشته رفتیم خونه ی مادر جون و یه جشن کوچولو هم براش گرفتیم ،تمام هفته ی گذشته تا همین الان بسیار مریض بودم و بعد از دوتا آمپول و کلی قرص خوردن هنوز صدا ندارم و شبا تا صبح از سرفه های خشکی که میخواد خفم کنه تا صبح نمیتونم بخوابم و خیلی کلافه هستم ... تازه وقتی میرفتم درمانگاه و میدیدم چقدر مریض زیاده و تخت خالی برای آمپول زدن نیست به خاطر مریضهای سرمی و ... خدا رو شکر میکردم که از اونا بهترم و ....


کارتی که هستی در عرض چند دقیقه برای تولد مادر جون درست کرد
خیلی خوشم میاد هستی اینقدر خوب کارت و پاکت و ... با حداقل امکانات و هر چی که موجوده درست میکنه و تمام اینا رو مدیون کلاسهای کلاژ و خلاقیت و ... مهدکودک هستش که اونموقع برام اینقدر معنی نداشت و الان نتیجه ش خیلی رضایت بخشه تو بچه ها ...


عزیز دلمی تووووووووووووووووووووووووووو


در حال روشن کردن شمع تولد مادرجون
تو هفته ی گذشته هستی اومد و گفت یکی از عکسهای بچگیمو باید ببرم مدرسه براش قاب درست کنم سر کلاس،منم بهش گفتم بره خودش از تو آلبوم یکی برداره،این عکس انتخاب خودش بود که میگفت مامان عاشق این عکسم هستم یه جور خاصی دوستش دارم ،خلاصه برد و اینجوری آوردش و خودش با چسب چسبوند به دیوار اتاقش ،که خداییش منم از خلاقیت و قاب عکسش خوشم اومد
 

الهی قربونت برم من هستی شیرین تپلی مامان،میگه مامان چه قرتی هم بودم پابند طلا به پامه ،گفتم نه عزیز دلم اون دستبند اسمت بود که برای دستت بزرگ بود و بسته بودم به پات و خدا بیامرزدش که جزئ طلاهای گمشده و نفهمیدیم چی شدمون بود ... دلم برای اون روزهاش تنگ شده ...
دوشنبه ی هفته ی پیش یه مهمون عزیز داشتم که از ظهر تا شب پیشم بود و باهاش روز خوبی رو گذروندم ،دوستم یه کفش سفید سیندرلایی هم برام کادو آورده بود که زینت بخش میز آرایشم شد و هدیه ی زیبایی برای هستی (مرسی نازنین دوستم )،اینم تیرامیسویی بود که برای دوستم درستیدم ...
 

تیرامیسوی عجله ای و هول هولکی نوشینی


 میز بسیار ساده ی دو نفره ی من و دوستم که به اصرار خودش الویه درست کرده بودم و به خاطر احترامی که به نظر و خواستش گذاشتم هیچی اضافه نکردم که راحت باشه ... البته بعدا بهش گفتم که از تولد 8 سالگی هستی به بعد(حدود سه سال)الویه درست نکرده بودم، چون برام الویه درست کردن از خیلی غذاها بیشتر کار داره و برای سه نفر ترجیح میدم هر از چندگاهی که هوس میکنیم از همین خانگی ها یا آماده ها بخریم که برای وعده های بعدی نمونه .....
اینم امتحان روز چهارشنبه ی ریاضی هستی خانوم که تنها 20 واقعی کلاس بوده(نمره ها کلا خوب نبوده انگار) و تازه به نوشته ی خانومشون بالای ورقه ،هم یک نمره پیش خانوم ذخیره داره و هم خستگی خانوم رو به در کرده و این باعث خوشحالی بسیارش بود که از وقتی اومد خونه تا وقتی بخوابه ذوقش رو داشت ....
 

متشکرم هستی عزیزم خستگی ام را به در کردی (جمله ی معلم ریاضی)
برنامه ی امتحانی ترم اول رو چهارشنبه آورده،دقیقا از 25 آذر تا 22 دی ماه امتحان داره و این به نظرم خوب نیست که یکماه دوران امتحان طول بکشه و ... این یعنی اینکه ما از همین فردا تا آخر دی ماه ...

هر کتابی که نوشتند

اساسش عشـــــــــــــق است!

هر بنایی که نهادند

اساسش عشـــــــق است!

هر فلق در پس خورشید

نگاهش عشــــــــق است!

هر شفق روی تن موج

اساسش عشـــــــــق است!

هر درختی و حیاتی و زمینی و هوایی و ...

گناهی و ثوابی و

درونی و برونی و

سرودی و نوایی و

صنم یا که خدایی و

هر آن خلق شد از روز ازل

ریشه و بنیان و اساسش

عشــــــــق است!

که سر انجام و سر آغاز جهان

از عشقــــــــــ است...!!!




بعضی از آدمها پر از مفهوم هستند!

پر از حس های خوب!

پر از حرفهای نگفتـه!

چه باشند و چه نباشند!

هستنــــــــــــــــــــد!

یادشـــــــــــــان!

خاطرشــــــــــــان!

حس های خوبشان!

آدمها...

بعضی هایشان، سکوتشان هم پر از حرف هست!

پر از مرهم* به هر زخم است...!




معشـــــــوق در من است

و من هراسی ندارم ...


در آغوش او آرام می گیرم

به کجا میرویم ؟ او بهتر می داند ...


من فقط می دانم که مرا هر جا ببرد،

از خود دور نخواهد کرد...


و این همه آن چیزی است که نیازمندم ،

زیرا در « او » سرور و آرامش نهفته است ...


آرامشی برتر از همه آرامش ها

و سروری بی کران...!


وقتی از همه دنیا ناراحتم ،

فقط با فکر کردن به تو آروم میشم

اما وقتی تو ناراحتم می کنی ،

همه ی دنیا هم نمی تونه آرومم کنـــــــــــــــــــــــــــــــــه !

راستــــــی زمستون و دی ماه و کریسمس و ژانویه رو به دلایـــــــــــــــــــــــــــلی، بســـــــــــــــــــــــــــــیار دوست میدارمـــــــــــــــــــــــــــ

آخ جون زمستون و دی ماه دوست داشتنیییییییییییییییییییییی

شاد و سلامت و برقرار باشید مهربونها  

دعا کنید منم زودتر سینه و سرفه هام خوب بشه که خواب شبهام مثل کابوس شده برام ...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ
چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢
خسته نباشی شیرین عسل مامان

سلامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به روی ماه دوستان عزیز و مهربون خودم و هستی شیرینم ،خوبید خوشید سلامتید انشالا؟؟؟؟ ما هم به لطف خدای مهربانتر از مادر خوبیم شــــــــــــــــــــــــــــکر،البته دخملی دو سه روزه بدون هیچ علایمی از سرماخوردگی و مریضی دل درد و سر درد داره و بیقراری میکنه که دکتر بردمش و تشخیص ویروس داده شد و دیروز مدرسه نرفت و آی استراحت کرد آی استراحت کرد ،نیست همینجوری تند تند مدرسه تعطیل نمیشه اینه که واسه همون یکروز هم کلی ذوق کرد و به گفته ی پدرش دکتر رو مجبور کرد که مرخصی بده ...

هنوز نیومده خونه که ببینم حالش چطوره ولی امیدوارم هر چه زودتر خوب بشه و از هر چی درد و بلا هستش همیشه دور بمونه خانوم کوچولوی بی طاقت و غرغروی من تو مریضی،بعد از ظهرم دوتا کلاس داره که باید باهم بریم و بیایم و امروز خوشحالم که تو این هوای بارونی و دل انگیز بیرون میریم دوتایی ...

بالاخره کارنامه ی میان ترم هم به دستمون رسید و بسی خوشحالمون کرد ،چون امسال دیگه درسها مشکل تر هستش و مدرسه سختگیرتر و ریزبین تر و معدل 20 ارزشمندتـــــــــــــــــــــــــــــر

عزیز دلمــــــــــــــــــــــــــــــ خسته نباشــــــــــــــــــــــــــی

فردا 14 آذر، تولد مامان آذر آذر ماهی خودمــــــــــــــــــــــــــــــــــــه که حتما میریم و میبینمش و کادو هم خواهیم داد،از همینجا تولد یکی از بهتــــــــــرین مامانها ،مادربزرگها و مادرزن های دنیا رو تبریک میگم(از طرف خودمون سه تا گفتم،بقیه ی نسبتها به ما ربطی نداره) و امیدوارم سالیان سال سایه ی پر مهرش بالای سرمون باشه و از هر چی درد و بلا و بیماری هستش دور باشــــــــــــــــــــــــــــــــه و ...

مادر نازنینمـــــــــــــــــــــــــــــــــ زادروز میلادت ستاره بارون 


تکیه بده ...

اما!!!!

به شانه هایی که اگر خوابت برد

سرت را زمین نگذارند ...


لبخند که می زنی …

پر می شوم از بهانه های خواستنت

پر می شوم از طنین خوش صدای نفس هایت

و زمزمه های در گوشی !


دوست داشتنت هوس نیست

که باشد و نباشد !

نفس است ؛

تا باشم ،

تا باشی …

دوستی ها کمرنگ

بی کسی ها پیداست 

راست گفتی سهراب 

آدم اینجا تنهاست 

مینویسم به عشق آنهایی که دوستمان دارند و ما دوستشان داریم،بی خیال بعضی کامنتها و بی مهریهای بی دلیل و قضاوتهای ناعادلانه ،شما عزیزان هم خودتون رو ناراحت نکنید، این نیز بگذرد

سبد سبد سلامتی و عشق و خوشبختی و آرامش، در این هوای بارونی و زیبا براتون آرزومندم 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ
جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢
عجبـــــــــــــ پاییــــــــــزی ...

فردا هستی خانوم آخرین امتحان میان ترم اول رو میده و تموم میشه ،تا نتیجه بیاد و ببینیم چه گلی کاشته با این سر به هوایی ها و شیطونیاش ...

هفته ی گذشته هم مثل تمام روزهای پاییزی ولی بارونی تر و ابری تر و سردتر و بسیارررررر دلگیرتر گذشت ،اتفاق خاصی نیوفتاد یا حداقل اتفاقی که بشه اینجا نوشتش ... و ... و ...

بالاخره بعد از سه ماه انتظار و کلی سپردن،چهارشنبه سمیرا جون (زندایی شیرین خانوم)،واکسن آنفولانزا رو برامون به مبلغی دقیقا دو برابر پارسال گرفت و بعد از یک پروسه ی بسیار مسخره که باعث ناراحتی شدید من از هر دو برادر محترمم شد،امروز به دستمون رسید و تازه زدیمش و اومدیم خونه (جاشم درد میکنه البته)

به قدری کم ظرفیت و بی اعصابتر از قبل شدم که با کوچکترین محرکی که اذیت یا ناراحتم میکنه ،حالم بد میشه و ضربان قلبم بالا میره و به نفس نفس میوفتم ،کلا خیلی خیلی اعصابم ضعیف شده و با یک دختر حرف گوش نکنه سن بلوغ و لجباز و یکدنده که ذره ای نه تنها تو کارای خونه به من کمک نمیکنه هیچ ،هر روز و هر روز بابت بی نظمی ها و به هم ریختگی های اتاق خودشم فریاد من بلنده (هر چی مرتب میکنم جواب نمیده و خسته که میشم عصبی میشم،چونه زدن سر لباس و اینو میپوشم و اونو نمیپوشم و ... بماند ) و با یک بابای لجبازتر و یکدنده تر از خودش  و یه مامان همیشه پر از حرفای منفی و ... ٬ظرفیتم لبریزه لبریزه و خیلی زودتر از اونی که طبیعی باشه بهم میریزم و ... دلم یه عالمه تنهایی میخواد و سکوتـــــــــــــــــــ ،اونم نه تنهایی و سکوتی که خدایی نکرده کسی آسیبی دیده باشه یا مشکلی وجود داشته باشه برای هر یک از اطرافیانم ،بلکه در صحت و سلامت و آرامش و خوشبختی همه ،من یک مدتی خودم باشم و خودمــــ ،نمیدونم منظورمو متوجه شدید یا نه؟ نمیدونم خوب منتقل کردم حسم رو یا نه ؟ ولی در حال حاضر هلاکه ذره ای سکوت و تنهایی و بی مسئولیت بودن و ... هستم ،ناشکری نمیکنم خدا رو صد هزار مرتبه شکـــــــــــــــــــــــــر ٬بابت تمام داشته هام ،ولی آدمیزادم دیگه گاهی کم میارمـــــــــــــــــــــــــــ

ﺩﻟﮕﯿﺮمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ﺩﻟـﻢ ﮔﺮﻓﺘــﻪ ﺍﺳـﺖ ﯾــﺎ ﺩﻟـﮕﯿــﺮﻡ ﯾـﺎ ﺷﺎﯾـﺪ ﻫـﻢ ﺩﻟـﻢ ﮔﯿـﺮ ﺍﺳـﺖ

ﻧﻤــﯽ ﺩﺍﻧـــــــــــــــــــــــــﻢ

ﺍﺻـﻼً ﻫﯿــﭻ ﻭﻗـﺖ ﻓــﺮﻕ ﺑﯿــﻦ ﺍﯾﻨــﻬﺎ ﺭﺍ ﻧﻔﻬـﻤﯿــﺪﻡ

ﻓﻘـﻂ ﻣـﯽ ﺩﺍﻧـﻢ ﺩﻟـﻢ ﯾـﮏ ﺟـﻮﺭﯼ ﻣـﯽ ﺷـﻮﺩ

ﺟــﻮﺭﯼ ﮐـﻪ ﻣﺜــﻞ ﻫﻤﯿــﺸـﻪ ﻧﯿــﺴـﺖ

ﺩﻟـﻢ ﮐـﻪ ﺍﯾﻨـﻄــﻮﺭ ﻣـﯽ ﺷـﻮﺩ ، ﻏﺼـﻪ ﻫـﺎﯼ ﺧــﻮﺩﻡ ﮐـﻪ ﻫـﯿﭻ ،

ﻏﺼـﻪ ﯼ ﻫﻤــﻪ ﯼ ﺩﻧﯿــﺎ ﻣـﯽ ﺷـﻮﺩ ﻏﺼـﻪ ﯼ ﻣـﻦ

ﺑﻌــﺪ ﺩﻟــﻢ ﺑـﺪﺟــﻮﺭ ﻏﺮﻭﺏ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...

خـــاصـــ باشــ 

مـغــرور نباش

ولی 

غــرورداشته باش

این دوتا یه دنیا فرق دارن ...

ﻧﻪ ﺣﻮﺻﻠـــﻪ ﯼ ﺩﻭﺳـــﺖ ﺩﺍﺷﺘــﻦ ﺩﺍﺭﻡ

ﻧﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫـــــــﻢ ﮐﺴـﯽ ﺩﻭﺳﺘـــــــــﻢ ﺩﺍﺷﺘـﻪ ﺑﺎﺷﺪ

ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﺳـــــَــــﺮﺩﻡ

ﻣﺜـﻞ ﺩﯼ

ﻣﺜـﻞ ﺑﻬﻤـــﻦ

ﻣﺜـﻞ ﺍﺳﻔﻨــــــﺪ

ﻣﺜـﻞ ﺯﻣﺴﺘــــــــﺎﻥ

ﺍﺣﺴــــــﺎﺳـﻢ ﯾـﺦ ﺯﺩﻩ

ﺁﺭﺯﻭﻫـــــــــﺎﯾـﻢ ﻗﻨﺪﯾــــﻞ ﺑﺴﺘــﻪ

ﺍﻣﯿــــــﺪﻡ ﺯﯾــﺮ ﺑﻬﻤــﻦ ِ ﺳــﺮﺩ ِ ﺍﺣﺴــﺎﺳﺎﺗﻢ ﺩﻓــــــــﻦ ﺷـﺪﻩ

ﻧﻪ ﺑﻪ ﺁﻣـــــﺪنی ﺩﻝ ﺧﻮﺷــﻢ ﻭ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘـــــنی ﻏﻤﮕﯿــﻦ

ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﭘــُﺮ ﺍﺯ ﺳﮑـــــــــﻮﺗـــــــــــــﻢ ...

ﺑﺎﯾﺪ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺪﻫﯽ

ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻤﺎﻧﯽ ﺗﺎ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﮕﺬﺭﺩ

آﻧﻘﺪﺭ ﺑﮕﺬﺭﺩ ﮐﻪ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺣﻤﺎﻗت ﻫﺎﯾﺖ ﻭﻗﺘﯽ ﺟﻠﻮﯼ ﭼﺸﻤﺖ ﺁﻣﺪ،

ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﺑﺨﻨﺪﯼ

ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺣﺲ ﮐﺮﺩﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﮐﻪ ﺍﺷﮑﺖ ﺭﺍ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮ ﮐﻨﺪ

ﮐﻪ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺷﺠﺎﻉ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ

ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺤﺜﺶ ﭘﯿﺶ ﺑﯿﺎﯾﺪ

ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﻧﮑﻨﯽ ﻭ ﺭﻧﮕﺖ ﻧﭙﺮﺩ

ﺁﻧﺠﺎ ﺩﻗﯿﻘﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﻮﻗﻌﺴﺖ

ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﺍﯼ ...

خدایاااااااااا به دوستانم، سلامتی آرامش خوشبختی و سعادتـــ ،عطا بفرما (آمین)
+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ