هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢
تاسوعا و عاشورای 92

ما هم مثل بقیه تاسوعا و عاشورای امسال رو گذروندیم،چیز متفاوتی نداشت و مثل همیشه بود،شب تاسوعا ساعت دو نیمه شب با هستی رفتیم خونه ی دوستم و آش شله قلمکارشون رو هم زدیم و دعا کردیم و برگشتیم خونه،صبح تاسوعا اول رفتیم آش مون رو که حاضر شده بود گرفتیم و از اونجا ظهر تاسوعا رفتیم خونه ی عمو کوچیکه هستی خانوم که نذری پزون بود،از اونجا هستی رو گذاشتیم خونه ی مامانم که شب رو پیش کیان و کیارش پسرخاله هاش بمونه و مثل همیشه آتیش بسوزونن (اینا کی میخوان بزرگ بشن و وقتی بهم میرسند اینقدر اذیت نکنند ...)،خودم و محمود اومدیم خونه و ماشین رو گذاشتیم و پیاده رفتیم تا سر کوچه شکر و پودر کاکائو برای نذری روز عاشورامون خریدیم و برگشتیم(هوا بسیار بارونی و عالی بود و جون میداد برای نفس کشیدن و قدم زدن، ولی من خسته تر از اون بودم که حس پیاده روی داشته باشم)

صبح عاشورا هم رفتیم خونه ی مامانم و شیر کاکائو رو درست کردم و دادم محمود برد داد به هیات و بچه ها رو برد بیرون،من و مامان و بیتا هم یکسر رفتیم به عزیزم زدیم و تا ظهر برگشتیم ،عصر رضا اینا هم اومدند و بعد از شام اومدیم خونه و ...


بچه ها ظهر عاشورا با یکی یک بسته خرمای نذری مادرجون
گویا کلی دعوا کردن با هم ٬سر اینکه کی خرما جلوی کی بگیره و این قسمت ماله منه تو برو اونور خرما بده و ...


هستی و کیان در حال پخش خرما ،کیارش کجا رفته خدا میدونه

پی نوشت 1:از امروز امتحانای هستی شروع شد و با این بادی که به پشتش میخوره مدام و سر به هوایی هاش،امیدوارم نمرات خوبی بتونه بگیره و ...
اگر کسی رو خیلی دوست داری امتحانش نکن که ببینی اون چقدر دوستت داره !
اول خودتو امتحان کن، ببین تحملش رو داری بفهمی دوستت نداره؟! 



شاید تو…
سکوت میان کلامم باشی!
دیده نمیشوی
اما من تو را احساس می کنم!
شاید تو ….
هیاهوی قلبم باشی!
شنیده نمیشوی
اما من تو را نفس می کشم!



 
از انســــان هـــای احســـاساتــی بـیشتـــر بـتـــرسیـــد

آن ها قـــادرند ناگهــــــانی،

دیگــــر گــریـه نکـننــد؛


دوسـت نــداشتـــه بــاشـنـــد؛

و قـیـــدِ همـــه چـیــز را بــزننــد،

حتـــی زنــدگــــی

خدایا دلم پر از آرزوهای بزرگ است و دستم خالی.

یا به کرمت دستم را پر کن

یا دلم را

از آرزوها خالی ...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ
جمعه ۱٧ آبان ۱۳٩٢
هر عشقی میمیره خاموشی میگیره،عشق تــــــــــــــــو نمیمیره

از آخرین پستمون دو هفته ای میگذره ،دلیل خاصی نداشتم جز اینکه کمتر وقت میکنم بیام و بنویسم ، از طرف دیگه حرف خاص و اتفاقی که قابل نوشتن و پست گذاشتن باشه وجود نداره و زندگی در جریانه با همون سرعت همیشگی،هستی مدرسه و کلاس و درس و امتحان ... محمود کار و کار و کار ،منم مثل همیشه یکسری کلاس و کارای همیشگی و فکر و مشغولیات شخصی ...

هستی هر روز تقریبا در حال امتحان و درس جواب دادنه ،اینم چندتا نمونه از امتحانا که خودش میاره میگه مامان عکس بگیر بزار تو وبلاگمــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

ریاضی و زبان



علوم و اجتماعی
یک جلسه هفته ی پیش تو مدرسه شون بود که معلم ها در مورد درس بچه ها تک تک با اولیا صحبت میکردند،چون جلسه صبح زود بود ،محمود رفت و خدا رو شکر تمام معلم ها از درس و اخلاقش راضی بودند،معلم ریاضی گفته بود هستی بهترین شاگرد کلاسم هستش ،معلم زبان گفته بود عالیه و از سطح کلاسش بالاتره،معلم اجتماعی گفته بود جز درسش که خوبه من عاشق خودشم خیلی گله و ... تنها موردش این بود که معلم قرآن گفته بود نمره هاش بیسته ولی زیاد علاقه ای به درس نشون نمیده ... هفته ی دیگه هم امتحانای میان ترمش شروع میشه و باید حسابی تلاش کنــــــــــــــــــــــه

لباسهای پاییزی خانومی رو که از چمدون بیرون آوردم تقریبا هیچی اندازش نبود و کل لباس هاش بخشیده شد،ماشالا به جونش دستها و پاهاش بلنده ،یعنی بلیزها از آستین کوتاه بود و شلوارها از قد و کفش و بوت ها از سایزی که هر روز داره بهش اضافه میشه(شماره پاش ۳۷ و ۳۸ شده )،دو سه فصله انگار بچه ی جدیدی اومده خونمون که هیچ لباس مناسب برای فصل جدید نداره،یه مقدار خرید براش کردیم که محمود میگه کافیههههههه تو سن رشد هستش و فردا اینام تنش نمیشه زیاد خرید نکن براش، ولی چون مدام بیرون و کلاس میره و بسیار هم تنوع طلب تشریف داره قبول نمیکنه و من موندم وسط ...،میدونید به من و پدرش چی گفــــــــــــت؟؟؟؟؟ گفت شما ناراحتید من بزرگ میشم لباسهام تنم نمیره ،وای ی ی فکر کن در برابر اینهمه نگرانی و دکتر رشد بردن و ویتامین دادن و ... چی به ما میگه شیرین خانوم !!!!!! چی جوابش رو دادم بمانـــــــــــــــــــــــد ... محمود دلایل خودش رو داره که مسلما بالا بودن قیمت لباس و هزینه ها و فشار زیادی که اینروزها تقریبا همه رو شامل شده و ما هم مستثنی نیستیم ازش ،یکی از دلایل کمتر خرید کردنش برای هستی هستش که این ملاحظه، بیشتر از هستی، من و خودش رو در برگرفته ،طوری که من خیلی وقتها به نفع شیرین خانوم کنار میرم تا اون بتونه بیشتر خرید کنه و به محمودم کمتر فشار بیاد ،ولی من خودم کلا دوست ندارم بچه تو هر شرایط مالی، بی حد و اندازه و بی دلیل خرید کنه ،هر چیزی حسابی داره و قارونم باشی جیب و پولت یک تهی داره که باید نسبت به درآمدت هزینه کنی و اینو هستی هم باید درک و رعایت کنه،حالا اگر بعضی جاها غر میزنه و قبول نمیکنه مهم نیست ،ما هم به حرف و غرغر اون کاری که فکر میکنیم درست نیست انجام نمیدیم،چه الان که دختر بزرگی شده و باید بیشتر متوجه بشه چه زمانی که خیلی کوچیک بود اصلا یادم نمیاد برای چیزی گریه کرده باشه و من براش خریده باشم،مثل تبلتــــــــــــــــــــ و گوشی لمسی که الان مدتهاست بابتش با من درگیره و تقریبا میتونم بگم تمام دوستانش خیلی زودتر از اینها دارن، ولی من به هزار و یک دلیل هنوز با هیچ کدوم موافقت نکردم ،گوشیش هنوز یه گوشی در حد هیچ امکاناته ،که فقط کلاس های غیر مدرسه اجازه داره ببره و بیاره بزاره تو کمدش (اونم به خاطر نیاز که باید با هم در تماس باشیم)،تبلت هم، وقتی ما تولد ده سالگیش یک لپ تاپ شخصی بهش هدیه دادیم خیلی زیباتر و جدیدتر از مال خودمون، دیگه تبلت یک خرید اضافی هستش و نیازی به خریدش نمیبینیم ،برای همین گاهی در حد خیلی کم که مناسب بدونم یکساعتی تبلت خودم رو (که بابت خریدش مصیبتها باهاش داشتیم ولی من تسلیم نشدم)میدم که باهاش پو و ... بازی کنه ،اوایل خیلی براش سخت بود خرید تبلت برای من، ولی کم کم باهاش کنار اومد(یعنی نظرش این بود که یا تبلت برای اون خریده بشه یا اصلا هیچ کدوم تبلت نداشته باشیم ،که خب این یک خودخواهی محض بود و ما کار خودمون رو کردیم تا متوجه بشه رقابت و مقایسه با پدر و مادر کار درستی نیست و نباید خودش رو همیشه ارجح به ما بدونه) ،هر پدر و مادری بچه ی خودش و تمایلات و ظرفیتها و اخلافیات... بهتر میشناسه و به نظر من باید طبق شرایط خاص خودمون با بچه ها رفتار کنیم،من کلا تو مغزم نمیره بچه از این سن سر از تو تبلت و گوشی بیرون نیاره و مدام مشغولش باشه ،هر چند بسیارررررررررر دیدم و میبینم اطرافم ... نه من اونها رو نهی میکنم و نه تاثیری روی فکر و نظرم داره همه ی عالم و آدم کاری رو انجام بدن که من درست نمیدونم ،همیشه تا امروز کاری رو کردم که حسم فکرم عقلم ... با مشورت محمود و گاهی هم بدون مشورت اون بهم میگه و تو زندگیمون در مورد هستی و بقیه ی موارد انجام دادم ،مسلما همیشه هم درست تصمیم نگرفتم و یه جاهایی اشتباه هم کردم، ولی بازم بهتر بوده تا بدون فکر و روی حرف دیگران یا دیدن کارشون کاری رو انجام بدمــــــــــــ ... البته این نظر شخصی من هستش و نظر هر کسی برای خودش محترمـــــــــــــه

معشوقه ای پیدا کرده ام به نام روزگار

این روزها مرا درآغوش خویش سخت به بازی گرفته است !

یک بار که تنها بمانی یک بار که بشکند

دلت، غرورت، اعتمادت،

همین یک بارها کافیست

تا یک عمر از پشت نگاهی ترک خورده به آدم ها بنگری!
 


حکایت ما آدم ها

حکایت کفشاییه که

اگه جفت نباشند

هر کدومشون

هر چقدر شیک باشند

هر چقدر هم نو باشند

تا همیشه

لنگه به لنگه اند …




مـــن برای تنهــــــــــــــــا نبـودن

آدمهای زیادی دور و برم دارم

آن چیزی که ندارم کسی برای ” بـا هــــــــــــــــم بـودن ” است ...




آموخته ام که وابسته نباید شد

نه  به هیچ کسی و نه به هیچ رابطه ای

و این لعنتی نشدنی کاری بود که آموختم !


 این روزها با آهنگ زیبای عارف به اسم طوفان ،غرق میشوم در کلی خاطره و ... ،خیلی دوست داشتم کدش رو میذاشتم تو وبلاگ هستی ولی متاسفانه پیداش نکردم  و در عوض متن شعرش رو میذارم
تقدیم به بهترینه بهترینهامـــــــــــــــــــــــــــــــ ...

با تو از دریاچه ی نور از دل جنگل گذشتم

گفتی هر عشقی میمیره اما از تــــــــــــو برنگشتم

میخواستم تا دنیا دنیاست ما به عشــــــــــق هم بنازیم

توی مرز ماه و دریا قصری از صدف بسازیم

طوفان گرفت و چه ساده شکستی

اما چشاتو رو بغضم نبستـــــــــــی

عمرم گذشت و هنوز که هنوزه

سلطان قلبــــــــــــــم تـــــو هستی تــــــــــو هستی

♫♫♫

یادمه رنگ نگاهـــــت رنگ رویا های مـــــن بود

سبزه زاران تو چشمات تنها جای گم شدن بود

اسم تو طعم عسل بود تو هراس غربت من

هنوزم وقتی میخندی غصه ها فرو میریزن

گل گلخونه ی من یکی یک دونه ی من

روی دلتنگی شب پرده بنداز

پرده بنداز

بی تو بارون نمیاد همه دنیا قفســــــه

تو به من هدیه بده پر پرواز

پر پرواز

♫♫♫

من تو خوابای گذشتم که پر از شوق جنون بود

تو رو توی باغی دیدم که پر از بغض خزون بود

مثه یه دریا هنوزم غرق طوفان نگاتـــــــــــم

خیلی وقته عاشقــــم من عاشق سادگی هاتــــــــــــم

هر عشقی میمیره خاموشی میگیره

عشــــــــــــــــــــق تـــــــــــــو نمی میره

آه ه ه

ما عاشق میمیونیـــــــــــــــــــــم

ما عاشق میمیریــــــــــــــــــم

جرم ما این تقدیره

آه ه ه

♫♫♫

مثه یه سایه کنارت میام آروم پا میزارم

زندگی مو رویا هامو توی چشماتـــــــــــــــــ جا میزارم

گاهی خوشبختی یه رازه یه بهونه واسه بودن

ای خدا آه ای خدا کاش گوش بدی به دردای مـــــــــــــن

وقتی یه باغ زخمی به ابرا چشم میدوزه

آدم دلش می ســــــــــــــوزه ای خدا

ای خدا ای خدا

با سرنوشت و تقدیر هــــــــــــــرگز نمیشه جنگیــــــــــــــــــــــد

دنیا هنـــــــــــــــــــوز دو روزه ای خدا ای خدا

در آخر بسیـــــــــــــــــــار ممنونم از دوستانی که تا دیر میکنیم نگرانمون میشن و با کامنتهای بسیارشون شرمندمون میکننـــــــــــــــــــــــــد

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ
یکشنبه ٥ آبان ۱۳٩٢
ماهی قرمز خونه ی ماااااااااااا
ماهی کوچولوی قرمز ما از عید هنوز زنده مونده و من به چشمم دیدم که این ماهی با علاقه و محبت محمود تا الان دووم آورد ،چون ماهی ما معمولا تا سیزده به در هم به زور زنده میموندخجالت،از روز اول به این ماهی توجه خاصی نشون میداد و هر وقت از سر کار میومد میرفت باهاش حرف میزد و غذا میریخت و ...مژه،من چندباری گفتم که از ماهی قرمز تو خونه خوشم نمیاد و آبش رو عوض نمیکنم و ... زبان،حتی چندباری که زنگ زدم دیدم جواب نمیده مخصوصا تو یه ماموریتش ،زود بهش اس ام اس زدم که تسلیت میگم ماهی کوچولوت مرد از خود راضی،بلافاصله از وسط جلسه یا دانشگاه سر کلاس زنگ زد و ...زبان،یه بارم قایمش کردم گفتم مرد انداختمش دورنیشخند ،طفلی کلی ناراحت شد و بعد از یکی دو روز که نشونش دادم یه ذوقی کرد که خدا میدونه خوشمزه،راستش از عوض کردن آبش بدم میاد و یکجورایی چندشم میشه ،از طرفی جز ماشینش، ندیده بودم محمود به چیزی یا کسی اینجوری علاقه و حساسیت نشون بده و ... قهر،خلاصه اینا رو گفتم که بگم سه چهار روز پیش ،صبح قبل از رفتن تو خواب و بیداری بهم گفت بیدار شدی آب ماهی رو عوض کن از خود راضی(فک کن تو خواب ناز به من سفارش چی دادنگران)،منم تا بیدار بشم و کارامو بکنم و برسم روی میز که ماهی رو ببینم ظهر شده بود،وقتی دیدم ماهی کوچولو یکوری رو آب افتاده و تکون نمیخوره خیلی بیشتر از اونی که فکر میکردم ناراحت شدمناراحت،سریع بردم و آبش رو عوض کردم ،دیدم خیلی آروم دهنش تکون میخوره و داره تقریبا جون میدهنگران،یه کم یخ انداختم تو آبش که خنک تر بشه ،یه حبه قند هم انداختم توش که فشارش بیاد بالا خجالت،ماهی همونجور یکوری داشت تکون میخورد ،ظرف غدامو گرم کردم که بخورم ولی نتونستم در حالی که اون داشت جون میداد غذا بخورم نگران،دو سه تا دونه برنج انداختم تو آبش(محمود همیشه براش میریخت)غذا رو گذاشتم کنار و شروع کردم به حرف زدن با ماهی کوچولو (بعد که یاد حرفام افتادم کلی خندم گرفت و تعجب کردم که چیا بهش گفتمخجالت) ،ماهی کوچولو ماهی چشم قشنگم پاشو مامان پاشو شنا کن ،تو نباید بمیری عزیز دلم تو هفت ماه با ما بودی گرمای تابستون رو تحمل کردی حالا که هوا داره خنک میشه و قشنگتر، باید بمونی کنارمون،ماهی عسلم پاشو مامانی بابا بیاد ،تو نباشی غصه میخوره هااااااااااااااااا خنده و کلی حرف دیگه ...خجالت،حدود ده دقیقه باهاش حرف زدم و راستش ف ر ا درمانی هم براش اعلام کردمزبان و به محمود زنگ زدم که دعواش کنم که چرا تو که صبح دیدی آبش باید عوض بشه گذاشتی و رفتی و ...عصبانی،گوشی رو جواب نداد که فهمیدم رسیده دانشگاه و سر کلاسه احتمالا ،همون موقع تلفن زنگ زد یکمی با دوست خواهری صحبت کردم و بلافاصله زنعموم زنگ زد که با اونم حرف زدم و وقتی تلفنهام تموم شد و اومدم آشپزخونه سر وقت ماهی، دیدمممممممممممممممممممم وای خداااااااا ماهی کوچولوی قرمز مثل فرفره داره تو آب شنا میکنهتشویق،خداییش اینقدر خوشحال شدم که کلی براش دست زدم و قربون صدقش رفتم ،گذاشتمش رو میز پذیرایی و چندتا ازش عکس گرفتم و از اون روز کلی هواشو دارم ماچ،از اونروز بیشتر حس کردم برگشتن و زنده موندن و نفس کشیدن هر موجود زنده ای ،وقتی ازش ناامید شدی، اینقدر لذت بخشه که خدا میدونه و بســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ...قلب

ماهی هرگز با دهان بسته صید نمیشود

رازهایت را فاش نکن,

بعضی ها در آرزوی صید یک اشتباه در انتظار تو نشسته اند ...



پاییز که می شود
دلم یک فصل " تو " می خواهد
و خیابان بی انتهای برگ
که فقط " من " باشم و " تو "
و " مایی " که بیش از این تاب ندارد این آشفته حالی را ...
 

یک بار که تنها بمانی یک بار که بشکند

دلت، غرورت، اعتمادت،

همین یک بارها کافیست

تا یک عمر از پشت نگاهی ترک خورده به آدم ها بنگری!


اگر تو نبودی،

من کاملاً بیکار بودم!

هیچ کاری در این دنیا ندارم …

جز دوست داشتن تـــــــــــــــــــــــــــــــــو !


هر وقت توانستی به کسی آرامش ببخشی،

بدان عاشق شدی وگرنه عشقی که آرامش معشوق را بگیرد،

خودخواهیست …

از دنیـــای ِ واقــعـی و نــامــردیــاش !

پنــــاه آوردیــــم بــه دنیــای ِ مـجــازی !

غــافـل از این کــه ، آســمون ، هـــمون آسـمونــه

بعضیـا رو بــایـد تــو همین دنیای مجــازی نگــه داشت

حقیقی کـه میشن تــازه می فهمی کـه از آدم بـودن فقط لبــاسشو دارن ...

پی نوشت: دیشب دارم میام بالا که نگهبان با ذوق صدام میکنه که خانوم ... با خیال راحت برید بالا و شوفاژ حموم و پکیجتون رو روشن کنید ،که همه چیز سرویس شده و ...یهو گفتم وای نهههههههههههههه ،گفت چرا؟؟؟ گفتم آخه ما هنوز کولر روشن میکنیم الان خاموش کردم رفتم بیرون ،گفت نهههههههه شوخی میکنید،گفتم شوخیم چیه شما آب گرم رو باز کردید یعنی کولر ما دیگه کار نمیکنه و دستگاه زنت الان گرما میده؟؟ گفت والا نمیدونم اینو از آقای مهندس فلانی بپرسید،گفتم نمیخوام میرم از مهندس خودمون میپرسم،محمود که اومد ازش پرسیدم گفت کولر نشه ازین به بعد بهتره ،ولی ما تا آب گرم خودمون رو باز نکنیم میتونیم ...چیه خب خنده نداره ،ما گرممونه هنوززززززززززززززززززززز

تا میتونید از هوای بارونی و ابری لذت ببریــــــــــــــــــــد دوستان عزیزم

دلتون همیشه شاد و بهاری

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ