هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢
آخرین هفته ی مهر ماه و ...

سلام به روی ماه همه ی دوستان خوب و مهربونم که مثل همیشه کنارمون هستند و با پیامها و کامنتهاشون جویای احوالم بودند،میدونم از نظر بعضی شما خوبان ،من نباید تو وبلاگ هستی از غم و ناراحتی بنویسم یا خودمو بابت چرخ روزگار و حوادث ناراحت کنم و ... ولی من همینم که میبینید وقتی غمگینم ناراحتم قلبم درد داره نمیتونم تظاهر کنم یا چیزی غیر از خود واقعیم باشم و بیام و از هستی و مدرسه و روزمرگیهام بنویسم،برای همین، ده روزی به حرمتی که فقط برای آرامش دل خودم بود و مسلما تسکینی نه برای دوست عزیزم و نه برای دختر کوچولوش،چیزی تو وبلاگ هستی ننوشتم،سالهاست مینویسم و از روزهای قبل از ازدواج دوستانم، به طور مجازی در کنارشون بودم تا بارداری و دنیا اومدن بچه هاشون و روزانه و دلنوشته هاشون،خیلی ها با خوندن وبلاگ من شروع به نوشتن کردند و اولین پستهاشون اسم من و وبلاگم بود (نسیم جون هم یکی از عزیزان) ،مسلما من نوشین مامان هستی نمیتونم نسبت به خیلی چیزها اونم همچین دردی راحت و عادی مثل خیلی های دیگه بگذرم و بالافاصله بیام و بدون حتی یکهفته همدردی کردن ٬حتی شده مجازی، به نوشتن ادامه بدم،شرمنده اگر با وبلاگ و احساس من اذیت میشید ...

من هفته ی بدی رو گذروندم ،یکهفته هستش که حجله های احسان پسر همسایه ٬مدام جلوی چشممه ،روز جمعه سوم و دیروز که هفتمش بود یک ماشین مشکی گل زده که حکم ماشین عروسش بود با عکس بزرگ و رنگیش توی ماشین جلوی چشمم بود ،وقتی به محمود گفتم چقدر بعضی ها بی ملاحظه هستند حالا نمیشد ماشین عروسشون رو جلوی حجله ی این بچه نمیداشتن؟محمود بهم گفت این ماشین عروس احسانه توش رو نگاه کن ، و من دیگه هیچی نفهمیدم جز اشک و ... من اینم و نمیتونم غیر خودم باشم بارها و بارها جای مادر احسان و دل شکسته ی نسیم و چشمای پاک و معصوم رزگلم که دیروز تولد یکسالگیش هم پدرشو کنارش نداشت بارونی شدم و... دیشب به محمود گفتم خدا کنه زودتر حجله ها رو از جلوی در بردارن من خیلی اذیتم هر روز و هرروز با دیدنش ،مخصوصا که بعدا یادم افتاد چقدر اون بچه رو جلوی در دیده بودم و...


رزگلم دختر زیبا و دوست داشتنی،تو اولین سالروز دنیا اومدنت،بهترینها رو در کنار مامان نسیم و روح همیشه حاضر بابا محمود برایت آرزومندم

من خوبم نگران من نباشید زندگی در جریانه و ما هم توی این امواج شناوریم ،هستی هم خدا رو شکر خوبه ،میره و میاد و مشغول تکالیفشه،دو روز پیش انتخاب انجمن تو مدرسشون بود که چون بعد از ظهر بود هم من رفتم٬ هم پدرش بعدا اومد ،توی جشن بچه ها سه سرود خوندن که بینهایت زیبا و با مفهوم بود و کلی لذت بردیم ،عده ای از اولیا کاندید شدن برای انجمن و ما هم رای دادیم و اومدیم خونه ...

ﺧﻨﺪﻩﻫﺎﯼ ﺗﻮ

ﮐﻮﺩکی ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﺪ

ﻭ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ

ﺁﺭﺍﻣﺸﯽ ﺑﻬﺸﺘﯽ

ﻭ ﺩﺳﺖﻫﺎﯼ ﺗﻮ…

ﺍﻋﺘﻤﺎﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ

ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺯ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺖ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ

ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺯ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺖ

ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ …

دیروز بعد از دو سال بالاخره قسمت شد تا زنداییم (همسر تورج دایی) مولودی که نذر سلامتی تورج دایی بود بگیره،مامانم که مدتها منتظر این مولودی بود در سفر بود و قسمتش نشد بیاد(دیشب البته زنگ زد و گزارش کامل ازم گرفت)من و بیتا با هم رفتیم (به خاطر ساعتش که از دو بود نتونستم هستی رو با خودم ببرم )،همه چیز خوب بود ،آروم نشسته بودم و گوش میدادم ،ولی وقتی خانومه با اون سوز گفت برای سلامتی و شفای آقا تورج دعا کنید٬باز بارونی شدم و یادم اومد چقدرررررررررررر تو مولودیهای امسال برای محمود نسیم و رزگل ٬دعا کرده بودم ٬چهره ی مظلوم تورج اومد جلوی چشمم و .... دست نسترن دخترخالم بود که روی دستم اومد و آرومم کرد ،وقتی مهمونا رفتند و دایی تورج از خونه ی مامان بزرگ با اون عصا و پای ... اومد و من باز تاسف و دلسوزی رو تو چشم عمه هاش و اونایی که هنوز بودند دیدم ٬وقتی باز با چشمای خودم دیدم که تو اوج جوونی چقدررررر ... خداحافظی کردم و اومدیم بیرون ،بیتا رو رسوندم و با فکری پر و سری که باز با دو قطره اشک به درد اومده بود اومدم خونه ....


تنهایی آدمها به عمق دریاست

ولی

پرکردنش

بایک لیوان محبت کافیه …


زودتـ ـر بیـ ـا…!
مـَטּ

زیر بـ ـاراטּ
ایستاده ام و انتـــظار تو را میکِشَم…
چَترے رویـﮧ سَرم نیست،
میخواهم قَدم هایت را با تِعداد قَطره هاے بـ ـاراטּ
شُماره کُنم،
تو قَبل از پایاטּ
بـ ـاراטּ
مے رسے…
یا بـ ـاراטּ
قَبل از آمدنت بـﮧپایاטּ
میرسد…؟
مَرا مَلالے نیست.
حَتے اگر هِزار سال هَم زیر بـ ـاراטּ
بدوטּ
چَتر بمانم،
نـ ﮧاز بوے یاس بـ ـاراטּ
خورده خَستـﮧ میشوم،
نـﮧ از خاکے که بـ ـاراטּ
غُبار را از آن رُبوده است،
مـَטּ
تا آخریـטּ
فَصل بـ ـاراטּ
مُنتظرت مے مانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم…!

ﻣﻦ ﻫﻨوز

ﮔﺎﻫﯽ

یواشَکی ﺧﻮﺍﺏ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ .

یواشَکی ﻧﮕﺎﻫﺖ می ﮐﻨﻢ، ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻣﯽ‌ ﮐﻨﻢ !

ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ،

ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ

ﺗﻮ ﺭﺍ

یواشکی ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭمـــــــــــــــــــــــــ ...



وقتی رد پای مهربانیت را در قلب کسی باقی بگذاری

همیشه بیشتر از حاضرین

حاضر خواهی بود

حتی اگر غایب باشی...!



پیشاپیش عیدتون مبارک،امیدوارم هر جا که باشید بهتون خوش بگذره و سرشار از سلامتی و شادی و آرامـــــــــــــــــــــــــــــش باشید همیشه ...

و در آخرررر ، من خوبم نگران من نباشید ....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ
شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢
سریال ه زار و یک ش ب

دو هفته ای از شروع مهر و مدرسه گذشت و من همچنان مشغولم و در حال بدو بدو،هنوز هر روز در حال رفتن به لوازم التحریری هستم و کتاب برای سیمی کردن هست،یک روز کتابهای زبان انگلیسی میاره ،یه روز کتاب و دفتر زبان فرانسه ،یک روز جزوه دانلود و پرینت میکنه که باید جلد و سیمی بشه...خلاصه هر روز و هر روز...



هستی شیرین و شروع کلاس کاراته ،خدا خیر کنــــــــــــــــــــــــــــــــــه

پی نوشت سریالی :قابل توجه اونایی که سریالهای دوبله ی ترکی رو دوست دارند و نگاه میکنند ،سریال تقریبا جدیدی رو که ک ا ن ا ل persian star 1 به اسم ه زار و ی ک ش ب ،حدود نه قسمتش رو داده و قرار بعد از پایان ده قسمت دوباره از اول اونا رو نشون بده،سریال قشنگیه که دیدنش رو بهتون توصیه میکنم ،روزهای فرد ساعت 21:20 نشونش میده و تکرارش فرداش ساعت 11:20 صبح و دوباره 21:20 شب (زوج) نشون میده،بازیگر نقش شهرزاد بعد از پایان این سریال با اونور بازیگر مردش که همون س ل طان س ل ی مان هستش عاشق هم میشن و ازدواج واقعی میکنند و الان یک بچه هم دارند ... تا اینجای سریال شهرزاد که یک مهندس معمار قابلی هستش با پسر 4 سالش کان زندگی میکنه و شوهرش احمد رو که از خانواده ی بسیار پولداری بوده از دست داده،خانواده ی احمد با ازدواجشون مخالف بودند و بعد از ازدواج اونا ،کلا طردشون میکنند ،احمد یک بردار پپه(علی کمال)و یک زن برادر بدجنس(فیسون) داره که تو خونه ی پدریش(برهان خان و نادیده خانوم) زندگی میکنند و منتظر هستند که سومین بچشون بعد از دوتا دختر، پسر دنیا بیاد، که دماغ زنداداشه که میخواد وارث اونهمه ثروت رو دنیا بیاره به شدت میسوزه و تو سونو نشون میده که اینم دختره ،این از اینجای داستان که فیسون خانوم به شدت عزا گرفته و علی رغم رفتار خوب پدر شوهر و مادر شوهرش که تو این زمینه بسیار فهمیده هستند داره خودشو هلاک میکنه ٬از اون طرف که اصل ماجرا هستش،پسر شهرزاد سرطان میگیره و باید خیلی زود پیوند مغز استخوان بشه،که وقتی اهدا کننده که زن بسیار خوبی هستش از آذربایجان میاد (مهربان خانوم)،دکتر برای شروع کار و مداوا مبلغ زیادی پول میخواد ،شهرزاد که کان رو در معرض مرگ میبینه بعد از اینهمه سال میره سراغ پدر شوهرش و التماسشون میکنه که این پول رو برای مداوا بهشون بده (بسیار هم زن مغروریه تو فیلم)ولی برهان خان میگه نه من پسری به اسم احمد داشتم و نه نوه ای به اسم کان و اصلا شماها رو نمیشناسم و تو باعث مرگ احمد شدی٬شهرزاد میره و از رییس شرکت که همون اونور هستش و تازه به اون شرکت رفته میخواد که اون پولو بهش وام بده ،که اونور که شرط کار شهرزاد رو بچه نداشتن گذاشته بوده و هیچ اطلاعی از وجود کان و مریضیش نداره به شهرزاد شک میکنه و میگه هیچ شرکتی در عرض سه ماه کار این پولو وام نمیده ،شهرزاد ناراحت میخواد بیاد بیرون از اتاق ،که اونور میگه ولی من میدم فقط به یک شرططط،اونم اینکه یک شبـــــــــــ با من باشی و فردا صبحش ساک پول رو برداری و ببری،شهرزاد میگه هرگزززززززز (اونور که ازش خوشش میومده خیلی خوشحال میشه که شهرزاد قبول نمیکنه،در واقع میخواسته یکجورایی امتحانش کنه چون شناختی ازش نداشته)و میاد بیرون روی پله های شرکت میشینه گریه کردن(باید یک مادررررررررر باشی و تو همچین شرایط سختی تا بتونی درک کنی حال و روز شهرزاد رو تو اون شرایط سخت٬موقع پخش این سریال از ترکیه بین ما و مامانم و اونایی که باهامون میدیدنش خیلی بحث و حرف میشد در مورد اینکه چیکار میکردی اگر جای شهرزاد بودی و عاشق بچه ات که تا مرگ دو قدم فاصله نداره تو اوج معصومیت و درد ) چون دو روز بیشتر فرصت نداشته و ممکن بوده اهدا کننده بزاره بره،کان هم بیمارستان بستری بوده(اینقدر این بچه شیرینه که تا آخر سریال عاشقش میشید)،از همونجا برمیگرده و میگه باشه قبوله ،فقط به این شرط که فقط همون یک شب باشه و دوم اینکه جز خودمون دو نفر هیچ کس باخبر نشـــــــــــــه،اون شب کذایی با اشک و ناراحتی شهرزاد همونجور که اونور میگه تو یک هتل میگذره ... فردا صبح زودش ٬شهرزاد گریون و نالون مستقیم با ساک پول میره بیمارستان و پول رو میده و میاد خونه و درمان کان شروع میشه ،بعد از کلی ناله و پاره پاره کردن لباسش حاضر میشه و میره شرکت ،همون موقع پدر شوهرش که به خاطر گریه های مادر شوهرش که زن بسیار بسیار خوبیه و برهان عاشقش،به شهرزاد تلفن میکنه و میگه پول آمادس آدرس بده بفرستم برات و دعا به جون نادیده خانوم بکن که طاقت ناراحتیشو ندارم٬آه از نهاد شهرزاد بلند میشه و با گریه میگه خیلی دیر کردید من پولو خودم جور کردم و دیگه نیازی به پول شما ندارم،گوشی رو میزاره و زار زار ...
کان خوب میشه و از بیمارستان با مهربان خانوم میاد خونه و مهربان هم که کسی رو نداره پیششون میمونه،شهرزاد مشغول کار میشه و هیچ کدوم ماجرای اون شب رو به روی هم نمیارن،البته اونور تمام اعتمادش رو به زنها از دست میده و معتقده هیچ زن نجیبی پیدا نمیشه که برای پول طرفش نیاد و ... شهرزاد یک دوست صمیمی توی سریال داره که باهاش همکاره و سخت عاشق شریک اونور کرم(ک و ر با فتحه)،کرم و اونور از بچگی با هم بزرگ شدند و رفت و آمد خانوادگی دارن مادرهاشون و هر دو بسیار پولدار،کرم کم و بیش از شهرزاد خوشش میاد و هیچ محلی به دوست شهرزاد نمیذاره، ولی صداش در نیومده هنوز ،الان سریال تا اینجا مونده که اونور برای یک پروژه ،شهرزاد رو با خودش میبره دوبی یک شب و همون شب توی آسانسور بعد از جلساتشون و تنها شدن برای امتحان شهرزاد میگه دوبرابر اون مبلغ رو بهت میدم برای یک شب دیگـــــــــــــــــــه (که منظورش همون شب تو دبی بوده)،شهرزاد با حرص از آسانسور میاد بیرون و میره اتاقش و وسایلش رو جمع میکنه که شبونه برگرده ،ولی اونور بهش میگه معذرت میخوام و تکرار نمیشه و ... (شهرزاد بیشور انگار لال شده یه کلام نمیگه چرا اون پولو میخواسته که نکنه از کار بیکار بشه به خاطر بچه دار بودن)خلاصه اون شب تا صبح میمونه اتاقش و اشک میریزه و فرداش با هم برمیگردن و میرن سرکار، ولی هردو از بس ناراحت بودند که کرم و دوستش مدام میپرسن چی گذشته تو دبی که شما اینقدر ناراحتید، حتی کرم سر اونور داد میزنه و  ... شهرزاد وسط کار میاد خونه و تصمیم میگیره با تمام نیاز مالی از اون شرکت بیاد بیرون و دیگه سر اون کار نره ... اینجا موند سریال تا فردا شب (یکشنبه)که ادامه شو بده ،حالا دوست دارید ببینید ادامش رو ،دوست هم ندارید ببخشید سرتون رو درد آوردمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ...

توجه توجه: دوستان عزیزم لطفا هر سوالی رو نپرسید که وقتی جوابی نمیگیرید ناراحت بشید و بیاید حرفای زشت و بی ربطی که لایق خودتونه نثار من کنید ،چون باز هم جوابی نخواهید گرفت و فقط خودتونو اذیت میکنید،از طرفی به سوالایی که از طرف دوستانی پرسیده میشه که وبلاگ ندارند یا من نمیشناسمشون هیچ پاسخی داده نمیشه،لطفا بی نام و نشون یا نامهای مستعار بسیار تابلو نه کامنت بزارید نه سوال بپرسید ...ممنونم

یواشــــکی دوستم داشته باش !

آدمای دنیـــــــای من ،

چشـــم دیدن عشـــــــــــــــــــــق رو ندارن ...

بهـانه ی مـرا بگیـــر…

تـمـام خواستـن را وجـب کـردم

تمـام خواستــن را…

هیچکـس

و هیــچ کـس

به انـدازه ی مـن عـاشـــــــــــــــــــــق تـــو

و بهـانه هـای تـــــــــــــــــو نیـــست …

در دیـــاری کــه تـــــو آنجـــــــا بــاشــی

بــــــودن آنجـــا کـافیست !

آرزوهــــــــــای دگــــر،

اوج بـــــی انصـــافیست ...

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ
شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢
هفته ی اول مهــــــــــــــر و شروع ارتودنسی شیرین خانومـــــــــــ

هفته ی اول مهر هم گذشت و خانومی ما سه روزی رفت و اومد،کتابهاش رو گرفت که صدالبته برای ما بسیار جدید بود دیدن کتابهای ششم دبستان ،کتابها جلد و سیمی شد، با مدرسه ی جدید تا حدی آشنا شد، خدا رو شــــــــــــــــــکر همه چیز خوبه و امیدوارم تا پایان سال تحصیلی همینجور خوب بمونه، امسال خانومی زیاد با کامپیوتر و نت کار داره و تقریبا نیمی از تکالیف مدرسه اینترنتی و آنلاین انجام میشه، امسال ناهار ماهیانه و سالیانه نداره و هر روزی که ناهار بخواد صبحش میره و پول ناهار اونروز رو میده و ژتون میگیره و سر ناهار میره سالن غذاخوری و ناهارشو میگیره و هر روزی هم که دلش بخواد میتونه از خونه ناهار ببره و بده براش گرم کنند و اگر گرسنه نباشه هیچی نمیخوره و دو و نیم که میرسه خونه ناهار میخوره ،امسال راننده ی سرویسش یک خانوم جوون هستش که هنوز ندیدمش ، امسال دو روز در هفته زبان انگلیسی داره و دو روز در هفته زبان فرانسه یا آلمانی به انتخاب خودش (که هستی فرانسه انتخاب کرده)، امسال امسال امسال همه چیز یک مقداری نسبت به سالهای پیش تفاوت داره که مهمترینش سخت تر بودن درسهاش و آشنا نبودن مامان و باباش به دروس کلاس ششم و روش آموزش و تدریس درسها هستش،که تلاش و توجه و درس خوندن بیشتری رو از طرف هستی شیرین می طلبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ...

روز یکشنبه هم مدرسه جلسه دارن که باید برم و با کادر مدرسه آشنا بشـــــــــــــم ...



کتابهای سال ششم هستی شیرین

همانند صفر باش…

همان دایره ای ساده و خالی

که با حضورش

روبروی هر عددی

آن را تا ده ها و صدها برابر ارزش می بخشد نازنینمـــــــ

و

هرگز مغرور نشو عزیزمــــــــ

برگ وقتی می ریزه که فکر می کنه طلاست !

روز یکشنبه ی گذشته (سی و یکم) هستی رفت دندونپزشکی و براکت های ردیف بالاش گذاشته شد که بچم یکی دو روز خیلی اذیت شد و با کلی نازکشی چند قاشق غذای نرم مخلوط به ماست بهش دادم و تا فرداش اینقدر با براکتها ور رفت که حدود هفت تاش افتاد و مجبور شدیم فرداش هم، که اولین روز مدرسه بود دوباره ببرمش دکتر و براکتها ،دوباره زده شد و با زدن موم و یکی دوتا مسکن آرومش کردیم، مدامم میگفت دو سه تا از دندونهام خیلی درد میکنه که دکتر گفت توی عکس و معاینه مشکلی نداره ولی چون ما هنوز نه سیمی گذاشتیم و نه فشاری وارد کردیم این درد میتونه مال ارتودنسی نباشه و اگر میخواهید به دندونپزشکش هم نشون بدید و تو دوران ارتودنسی بیشتر معاینه بشه و ... این شد که براش وقت گرفتم و چهارشنبه اول، بردمش دندونپزشک که بعد از معاینه گفت خدا رو شکر الان هیچ پوسیدگی نداره و این درد میتونه یکجور تلقین و حساس بودن باشه که مشکلی نیست و تازه بعد از سیم و کش، درد دندونهاش ممکنه شروع بشه و طبیعی هم هستش ،برای جلوگیری از زخم و اذیت کمتر هم باید از مومهای مخصوص، روی براکتها استفاده کنه و ... ، نتیجه اینکه ،کار ارتودنسی همچین آسونم نیست و با این خانوم کم طاقت و ناز نـــــــــــــــــــــــــــــــــــازی ٬حالا حالاها نهضته نازکشـــــــــی ادامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه داره ...

بعد از دکتر ٬بدو بدو کلاس پیانو و بعد از اون بدو بدو کلاس زبان ،تا برسم خونه از هفت گذاشته بود و ...

پی نوشت 1:از تمام دوستان خوبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــم بابت کامنتها و تماس تلفنی و ... بابت خریدن و فرستادن داروی هستی و یا آدرس و شماره گذاشتن بسیار بسیار ممنونـــــــــــــــــــــم ،خدا رو شکر دارو توسط یکی از شما دوستان عزیزمــــــــــــــــــــــــــ ٬ بهمون رسید و این چیزی از محبت بقیه ی شما مهربونها کم نمیکنه  و وجود تک تکتون همیشه دلگرمی بزرگی برای ما هستشــــــــــــــــــــــــــ ....

 

پی نوشت 2:باید دوباره به خودم فکر کنم و کلاس استخر رو شروع کنم،باید هر جور هست به دلتنگیهای پاییزی غلبه کنم و مغلوبش نشمـــــــــ ، باید باید بایــــــــــد به خودم بیشتر فکر کنــــــــــــــــم بایــــــــــــــــــد ...

پاییز می آید ، زمانی که خاطرات شیرین گذشته ی خودم را با تو به یاد می آورم

پاییز همچون بهار دل انگیز می شود ، بیا و اینک مرا با خود به آن سوی دریاها ببر

شاید دگر برای پیوستن فرصتی نباشد، شایـــــــــــــد ... 

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمی دانم

اینجا شده پاییز ، آنجا را نمی دانم

اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمی دانم . . .

 
گاهی فکر میکنم وقتی باران می بارد، خداست که می بارد ...
و وقتی برف می بارد، خدا زیباتر می بارد 

روی شانه هایت می نشیند

و تو...

آرام

آرام ... خیس میشوی

خیس خدا...!

اما نه...

گاهی بر آنی که زودتر از آن معرکه بگریزی
 زیر طاقی، سقفی، جایی ...
و خدا همچنان می بارد و می بارد ... 
 

تــــــــــــــــــــــــــــــو را دوست دارمـــــــ بدون این که علتش را بدانم

محبتی که علت داشته باشد یا احترام است،

یا ریـــــــــــــــــــا . . .

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ