هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢
بستنی دلقک و دکتر و سفر و ...

تو هفته ای که گذشت ،تقریبا تمام کلاسهای هستی،با فاینال زبان پنجشنبه تموم شد و پیانو و نقاشی هم رفت تعطیلات تابستان تا مهر ماه ....


اینم نتیجه ی آزمون زبان که فاینال رو 100 شد و باز نمره ی کلاسی که من نمیدونم چرا 87 شده نمره ی نهایی رو به 91 رسوند(تمام نمرات کلاسی عالی و بدون غیبت )

 
تو یکی از همین روزها رفته بودیم کن،که هستی هوس بستنی کرد،به آقاهه گفتیم بستنی چی دارید؟؟گفت میوه ای سنتی .... هستی هی گفت نه اینو نمیخوام اونو نمیخوام،آقاهه گفت راستی بستنی دلقک هم داریمااااااا،محمود با خنده گفت همین دلقک خوبه براش بیارید،وقتی بستنی رو آوردن کلی خندیدیم از این ابتکار،همون بستنی چهار اسکوپ میوه ای بود که با دوتا چشم و دماغ شده بود دلقک،هستی گفت این دلقکه؟؟محمود گفت پ ن پ توقع داشتی برات دلقک بیارن ...  هنوزم یاد اونروز میوفتیم خندمون میگیره ...
 

بفرمایید بستنی دلقکــــــــــــــــــــــــــ

 
همونطور که گفته بودم، تو ده روز گذشته، هستی رو سه تا دکتر متخصص که مدنظرم بود بردم،از اونجایی که دکترای خوبی بهم معرفی شده بود توسط دوستان عزیزم،ساعتها تو مطب انتظار کشیدیم و تقریبا سه تا بعدازظهر ،تمام وقت از چهار تا هفت هشت شب تو نوبت بودیم و نتیجه این شد که:
طبق معاینه و چکاپ شش ماهه ی چشم پزشکش،متاسفانه چشمهای خوشگل دختری، کمی ضعیف تر شده که شیشه های عینکش رو عوض کردیم و کلی صحبت و دلداری (خیلی ناراحت میشه هر بار میره دکتر و نمره چشمش بالاتر میره)که نمیشه کاری کرد و تنها راهش اینه که بعد از اینکه نمره چشمت ثابت شد و بزرگتر شدی عمل میکنیم و از شر عینک خلاص میشی انشالااااا(دخترم ،عزیزم، همیشه حقیقت شیرین نیست و گاهی جز شکر در برابر خواست خدا نمیشه کاری کرد ،بازم صد هزار بار شکر که انحراف و مشکلات دیگه ای نداری گلمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ)
طبق معاینات دندونهاش توسط ارتودنتیست ،نتیجه این شد که هستی خانوم به سه سال ارتودنسی نیاز داره (اینو البته خیلی دوست داشت همیشه که دندوناشو ارتودنسی کنه،دو سالی بود که مدرسه براش مینوشت مشاوره ارتودنسی ولی دکتر خودش نظرش این بود که تا 12 سالگی صبر کنیم که بتونه بهتر بهداشت رو رعایت کنه و دندونهای اصلیش دربیاد و ...)و همونروز بعد از تصمیم نهایی توسط پدر و پرداخت مبلغی از کل کار،قالب گیری دندونهاش انجام شد و عکسهای مورد نیاز گرفته شد تا هفته ی آینده بره برای شروع کار انشالاااا(دکترش گفت چون مبلغ زیاده میتونید برید فکراتونو بکنید و بعدا بیاید ولی عوارضش میتونه این باشه و اون باشه و ... اینجوری که من فهمیدم تقریبا بیشتر آدمها به ارتودنسی نیاز دارن چون کمتر پیش میاد اونجوری که دکتر میگفت تمام دندونهای آدم دونه به دونه ردیف و روی هم و ... باشه و احتمال داره خیلی از سردردها کتف دردها حتی گردن دردها و بسیاری از جابه جایی های فک و مشکلات دندون در بزرگسالی ریشه در همین نامنظمی دندونها و ... داشته باشه)،ماهی یکبارم انگار باید بریم دکتر معاینه و کنترل کنه ...
اوفففففففففففف از شلوغی مطب دکتر غدد و متخصص رشد و بلوغ که به معنای واقعی اشکم درومد از ساعت سه و نیم تا هفت که نوبتمون شــــــــــــــــــــــــد ،اونم به گفته ی دکتر خدا رو شکر هستی، نسبت به وزن موقع تولدش، رشدش خوب بود و بلوغشم برعکس هم سن و سالهای خودش زود شروع نشده بود و تازه برای شروع دیر هم شده و اگر روند طبیعی خودش رو داشته باشه تا دو سه سالی کامل شدنش طول میکشه،فقط دوتا ویتامین براش نوشت که تو این سن لازم داره و یک عکس از مچ دستش که شش ماه دیگه برای چک کردنش بگیریم و ببریم نشون دکترش بدیم،که متاسفانه یکی از داروهاش که یه جور قرص آهن هستش بعد از چند روز گشتن پیدا نشده هنوز و ناراحتم از این بابت ،چون نمیخوام داروی مشابه براش بگیرم و همچنان در گیر پیدا کردنش هستیم ... دکتر چهارم (ارتوپد)هم، هنوز نبردمش ،که بعید میدونم چیز خاصی باشه و به خاطر راحت شدن خیال خودم و وسواس خودش به هر گونه ناراحتی و مریضی، خدا بخواد تو مهر میبرمش ....

شنبه صبح راهی شمال شدیم و سفرمون شروع شد و اگر خدا بخواد تا آخر هفته در سفر خواهیم بود ...
الانم از راهی دورتر از خانه با سرعتی پایین تر ،در حال پست گذاشتن هستم و انشالا پست بعدی بعد از سفر و برگشتن به خانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه .....



وجود هر تجــــــــربه ای در زندگـــــی برای این هست
که روی پــــله های بعـــــدی و بعـــدی پـا بگــــــذاریم


زیبــــــــــــــــــــــــــــــــا ترین ستایشها

نثار آنی باد، کـــــــــــــــــــــه

کاستیهایمـــــــــــــــــــ را میداند

وباز هم بیادم هستـــــــــــــــــــــــــ

و دوستی میکنــــــــــد ...


آخرین روزهای شهریوری  رو، براتون شاد شاد آرززومندیم
+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ
شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢
روز دختــــــرم هستی و تولد منیرمــــ مبارکـــــ
هفته ی پیش سه شنبه رفته بودم برای ثبت نام سرویس مدرسه هستی خانومی که یکی از مادرها در مورد کفش بچه ها سوال کرد که ناظم مدرسه گفت لطفا کفششون مشکی یا سورمه ای ساده باشه بدون هیچ مارکیییییییییییییییییییییی ،وای منو میگی کلی تعجب کردم که چرا هستی تو اون روزایی که کلاس میرفت تو مدرسه، اومد و گفت که مدرسه گفته کفش مشکی یا سورمه ای فقط نایک یا آدیداس ،به ناظم گفتم یعنی چی بدون مارک؟؟؟ گفت یعنی نایک و آدیداس و ... نباشه،گفتم ولی دختر من گفت شما گفتید فقط این دوتا مارک باید باشه و ما هم رفتیم و براش تهیه کردیم ،گفت خب حالا که خریدید مشکلی نداره میتونه بپوشه ، ووییییییییییییی منو میگی دندونم رو جیگر هستی شیرین کار میکرد و به شدت پشیمون شدم که به حرفش بدون تماس با مدرسه حساب کردم،نه برای اینکه کفش مارک خریدیم براش ،چون معمولا براش کفش مناسب و طبی و راحت میخریم خودمون و به قول ناظمشون که گفت مگه شماها غیر مارک هم برای بچه هاتون خرید میکنید (به حق کارهای نکرده اوفففففففففف)،بلکه برای این عصبانی شدم که اینقدر حرفش با حرف مدرسه فرق داشته و درست به حرفها توجه نکرده خانومی بازیگوشششششش و اونجوری شنیده و منتقل کرده که دلش میخواسته بشنوه شیرین خانومـــــــــــــــــــــــــ (این قسمت بیشتر مخصوص اونایی بود که خیلی زود تو کامنتهای خصوصی و عمومی شون عکس العمل نشون دادن بابت کفش هستی مامان )

سه شنبه شب مامانم اومد خونمون تا دیشب جمعه که مهمونی داشتم همراه بابا اینا رفت خونشون و حسابی راحتی مخصوص منو که موقع بودنش بهش اختصاص میدم رو خالی کرد و ... قربونت برم مامان خوشگل و مهربونم که وجودت همش عشقه و محبت و صفااااااااااااااااااااا

روز پنجشنبه ساعت 12 هستی رو گذاشتیم کلاس نقاشی که تا ساعت 2 سه تایی ( من و مامان و محمود) واسه مامان مانتو بخریم و برگردیم هستی رو از کلاس نقاشی بزاریم کلاس زبان و ... ولی هر جا میرفتیم مانتویی که مامان خوشش میومد سایزش نبود(مانتوی مجلسی کار شده میخواست)،یه آدرس داشتیم خیابون پاسداران بالای دولت و ... که رفتیم و جای مامان من دوتا مانتو به اصرار محمود که میخواست گولم بزنه و همونجا هدیه سیزدهمین سالگرد ازدواجمون رو بده (14 شهریور )خریدم ،ولی مامان تپلیم نتونست خرید کنه٬ما میخواستیم یه جایی بریم خرید کنیم براش، که مغازه ای لب خیابون باشه که اصلا پیاده روی و پله و هیچی نداشته باشه و گرنه پاساژ زیاد بود برای خرید، اما مامانم پای راه رفتن و گشتن نداره (دخترش بمیرههههههههههههه ٬که هر بار باهاش خرید و بیرون میرم جیگرم ذوب میشه از ناتوانیش و میفهمم چقدر خودش موذبه که کسی رو اسیر و خسته کنه) خلاصه ما به ساعت 2 نرسیدیم که هستی رو ببریم کلاس زبان و محمود با معلمش هماهنگ کرد که برای هستی ناهار سفارش بده و بعد از خوردن ناهار ،با آژانس مطمئن بفرستش کلاس زبان (خیلی به هم نزدیکه کلاسهاش) که خدا رو شکر معلمش همکاری کرد و هستی به کلاس زبانش رسید،ما هم رفتیم ناهار خوردیم هفت تیر و بالاخره از همونجا برای مامان یک مانتو و کیف خریدیم (البته خیلی اذیت شد علی رغم تلاش ما برای اذیت نشدنش ،چون دور میدون که نمیشه پارک کرد و طفلی کلی پیاده اومد تا برسیم به مغازه ها و بیشتر مانتوهای سایز بالا و مجلسی مغازه ها یا پله میخورد به پایین یا پله میخورد به بالا،من و محمود خودمون میرفتیم نگاه میکردیم انتخاب میکردیم براش میاوردیم طبقه ی همکف که بپوشه و ....)،هر سه خیلی خسته شدیم و تا هستی رو برداریم بیایم خونه ساعت 5 بعد از ظهر بود و منه مهموندار و هیچ کاری نکرده جون نداشتم بعد از 5 ساعت پیاده روی و خرید از جام تکون بخورم،آخه معمولا روز قبل از مهمونی هام از خونه بیرون نمیرم و بیشتر کارهامو روز قبلش انجام میدم و اگر برای خرید مامان مهربونم نبود عمرا از خونه بیرون میرفتم با اونکه دقیقا پنجشنبه سالگرد ازدواجمون بود و ما معمولا شبش میرفتیم سفره خونه و ... ،بعد از یکساعت ولو بودن پاشدم و شروع کردم به کار ٬تقریبا تا ساعت سه که همه خواب بودن بیدار بودم و مشغول .... 

هدیه ی هستی برای سالگرد ازدواجمون که همون پنجشنبه با خودش آورد خونه و داد بهمون

تو کلاس نقاشی تازه پورتره رو شروع کرده (این نقاشی البته طراحی هستش)

جمعه صبح هستی خانوم همراه پدرش رفت برای آزمون ق ل م چی و ظهر برگشت ،نتیجه بد نبود و طبق معمول با 4 تا غلط از 40 سوال ،کارنامه شد اینی که میبینیــــــــــــــــــــــــــــــــد

مهمونی جمعه شب هم خیلی خوب بود ،مخصوصا سورپرایز آخرش که محمود و هستی بعد از شام ٬هدیه ای رو که دوتایی برام خریده بودن موقع خرید کیک ،بهم دادن و بسیار مقبول افتاد ...

این عطر رو خیلی دوست داشتم و مدتی بود تموم کرده بودم و نتونسته بودم پیداش کنم ٬که پدر و دختر بعد از دو سه ساعت گشت و گذار برام پیدا کردن و خریدن
محمود و هستی عزیزم، ممنونم از هدیه ی مناسبتون
امروز روز شنبه 16 شهریور ،روز دختر هستش ،که از همینجا به دختر خوب و مهربون خودم ،تک ستاره ی قلب مامان و باباش و همینجور تک تک دختران ایران زمین و گلهای قشنگ وبلاگستان تبریک میگم و بسیار بسیار ممنونم بابت اس ها و کامنتهای زیبایی که امروز برای هستی فرستادید و خوشحالش کردید ...
 
دخترم با تو سخن می گویم
زندگی در نگهم گلزاریست
و تو با قامت چون نیلوفر ، شاخه ی پر گل این گلزاری
من به چشمان تو یک خرمن گل می بینم
گل عفت ، گل صد رنگ امید
گل فردای بزرگ ، گل فردای سپید
چشم تو آینه ی روشن فردای من است
گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ
کس نگیرد ز گل مرده سراغ
دخترم با تو سخن می گویم
دیده بگشای و در اندیشه گل چینان باش
همه گل چین گل امروزند
همه هستی سوزند
کس به فردای گل باغ نمی اندیشد
آنکه گرد همه گل ها به هوس می چرخد
بلبل عاشق نیست
بلکه گلچین سیه کرداریست
که سراسیمه دود در پی گل های لطیف
تا یکی لحظه به چنگ آرد و ریزد بر خاک
دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک
تو گل شادابی ‏
به ره باد مرو !!!
غافل از باد مشو
ای گل صدپر من
همه گوهر شکنند
دیو کی ارزش گوهر داند ؟
دخترم گوهر من ، گوهرم دختر من
تو که تک گوهر دنیای منی
دل به لبخند حرامی مسپار ، دزد را دوست مخوان !
چشم امید به ابلیس مدار
ای گوهر تابنده بی مانند
خویش را خار مبین
آری ای دخترکم
ای سراپا الماس ، از حرامی بهراس …
قیمت خود مشکن
قدر خود را بشناس
قدر خود را بشناس
( مهدی سهیلی )


تقدیم به بهترین دختر دنیا و امید حیات من
با آرزوی بهترین و برترین ها برای فرشته زندگیم . . .
دخترم، هستی نازنینم ،روزت مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



عزیزم امروز روز توست ، امیدورام از لحظه لحظه زندگیت لذت ببری
و به تمام خواسته های زندگیت برسی
عرض تبریک به بهترین دخترهای دنیــــــــــــــــــــــــــــا
روز دختر مبارک تک تکتون عزیزای دلمــــــــــــــــــ
مخصوصا اون دختر کوچولوی مریضی که تو پست قبل براتون نوشته بودم و به لطف خدا و نفس گرم شما دوستان عزیز و مهربونم الان بهتره و ...


هدیه ی من و پدر به هستی
 هستی عزیزم،دختری نباش که به مردی نیاز داره
دختری باش که مردی به اون نیاز داره
و این دو با هم خیلی متفاوتند ٬خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــی عزیز مادر ....
بازم روزت مبارک قشنگم

همچنین امروز 16 شهریور، تولد و سالگرد ازدواج یکی از بهترین دوستان زندگیمه که دنیایی خاطره و روزهای قشنگ مخصوصا دوران دانشجویی با هم داشتیم و داریم و انشالا خواهیم داشت ،که بهش صمیمانه از طرف خودم و محمود و هستی تبریک میگمـــــــــــــــــــــــــــــــــ
منیــــــــــــــر عزیزم٬ سالروزت خجستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه عزیزمــــــــ



سالگرد یکی شدنت با عمو علیرضا مبارکــــــــــــــــــــــــ
دنیا دنیا براتون شادی و سلامتی و خوشبختی آرزومندیمــــــــــــــــــــ





دلم پـآییز میخواهد
ترجیحا مهر ماه
باران هم ببارد...
دلم قدم زدن میخواهد
از اینجا تا خودِ...
تا جایى که نایى براى ادامه نماند!
تا اوج لمس رنگ برگ ها
تا نهایت استشمام خوشبوترین عطر جهان
لا به لاى درختان نیمه برهنه ى نم خورده 
دلم بدجور بى تاب پـآییز است...!




چه آسان عشق را به چیزی نمی گیرند!
آن را به هر قیمتی می فروشند!
آن را  ارج  نمی نهد!
دوست داشتن را جنایت می شمارند!
کینه مجاز است! چاپلوسی مجاز است!
نوکری مجاز است! دزدی و دروغ رایج است!
پول پرستی زشت نیست...!
هوس بازی ها و عیاشی های متعفن و کثیف معمول و آزاد است!
حق کشی آزاد است! پستی و زبونی و ذلت و تقلب
و تظاهر و دشمنی و چرب زبانی و مصلحت اندیشی
آزاد است! مشروع است!
اما عشق را کسی نمی بخشد!
دوست داشتن را کسی تحمل نمی کند!

به کجا چنین شتابـــــــــــــــــــــــــــــــــــان...!



هر کتابی که نوشتند
اساسش عشق است!
هر بنایی که نهادند
اساسش عشق است!
هر فلق در پس خورشید
نگاهش عشق است!
هر شفق روی تن موج
اساسش عشق است!
هر درختی و حیاتی و زمینی و هوایی و ...
گناهی و ثوابی و
درونی و برونی و
سرودی و نوایی و
صنم یا که خدایی و
هر آن خلق شد از روز ازل
ریشه و بنیان و اساسش
عشق است!
که سر انجام و سر آغاز جهان

 از عشقــــــــــ است و عشق است و عشـــــــــــــــــــــــق استــــــــــــــــــ...!!!

همیشه شاد و برقرار و پـر عشقــــــــــــــــــــــــــــ باشید
+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٢
هستی و لباس مدرسه + توجه توجه

هفته ی پیش هم٬ مثل همیشه مشغول بودیم و کمتر وقت آزاد داشتیم،کلاسای هستی تا بیست و یکم تموم میشه و ما بالاخره ده روزی میریم تو تعطیلات تابستونی و احتمالا سفر و ...

روز دوشنبه هستی شیرین به اصرار خودش موهاش رو کوتاه کرد و تنوعی برای خودش ایجاد کرد،من موی بلند براش دوست دارم ،ولی خودش تا یکم موهاش بلند میشه خسته میشه و اصرار به کوتاه کردن داره ...

پنجشنبه عصر سه تایی رفتیم و لوازم التحریر مورد نیاز هستی خانوم رو خریدیم،کیف و لباس ورزشی رو مدرسه همراه مانتو شلوار مقنعه بهش دادند ،ما هم کتونی و دفتر و خودکار و مداد و ... رو تهیه کردیم و خدا بخواد تقریبا تموم شد،هستی های پ ر ا س ت ار رو برای خرید در نظر گرفته بود و ماه پیش گفت الان بخریم که ما گفتیم زوده و بزار تو شهریور خرید کنیم که البته اشتباه کردیم و اینقدر ورودی پارکینگش پنجشنبه شلوغ بود که منصرف شدیم و از جای دیگه خرید کردیم،از اونجایی که در حد نیاز خرید کردیم یکم خانومی غر زد و بابت نخریدن تراش(یه سبد کوچیک انواع و اقسام تراش کارکرده داشت) و مداد نوکی(سالی چندبار گم میکنه که آخریش رو یکی دوماه پیش براش خریده بودم دیگه زیر بار نرفتم) و جامدادی جدید(ده تا بیشتر جامدادی داره و تا یکم کهنه میشه میندازه اونور٬ منم نخریدم که از همونا استفاده کنه و قدر لوازمش رو بدونه و درست مصرف کردن رو یاد بگیره)دلخور شد،اما من و پدرش از خریدمون راضی بودیم و مثل همیشه با غر زدن و زیاده خواهیش کنار نیومدیم ...

کلاسای هستی همشون ادامه خواهد داشت و از پاییز همچنان مشغول تــــــــــر تــــــــــــــــــــــــــــــر خواهیم بود انشالا (زبان و پیانو و نقاشی و ت ی ز هوشان ) ،ولش کنم چندتا کلاس دیگه هم اضافه میکنه،من بیشتر از این حس و توان بردن آوردن ندارم وگرنه از شنا و رقص و ... بدش نمیاد خانوم کوچولـــــــــــــــــــو

آخر هفته مهمون دارم و کلی کار، که ثبت نام کلاس هستی و سرویس مدرسه و .... هم جزئ کارای اینهفته هستش و مامانمم بعد از مدتها چندروزی این هفته میاد خونمون (از بس من میرم و میام و خونه نیستم طفلی نمیتونه زیاد بیاد خونمون بمونه مثل قبل)،4 تا وقت دکتر هم برای هستی گرفتم که تا هفته ی دیگه باید ببرمش که دیگه تو زمان مدرسه وقتش گرفته نشه (چشم پزشک برای چکاپ شش ماهه،دندون پزشک برای مشاوره ارتودنسی،غدد برای چکاپ تیروئید و ب ل وغ و ارتوپد برای یه وسواس الکییییییییییییییییییی )،خلاصه تا دو هفته سر کارم و بعد از فاینال زبان اگر خدا بخواد و قسمت بشه هفته ی آخر شهریور بعد از 4 ماه تعطیلی خانومی٬ یکهفته بریم سفر و آب و هوایی عوض کنیم و آماده بشیم برای فصلی جدید برای هستی خانوم وگرنه من که  میدونید از پاییز دل انگیز همچین ...

کیف مدرسه ش ٬که خیلی ازش خوشم اومد

 
کفش و جوراب آدیداس که مارک و رنگش به گفته ی مدرسه بود و ....

من دلواپس انسانم!
آن که هست، می بینمش...
ناشناس عبور می کنم از کنار چشمانش
و می دانم که پر آشوب است خاطرش!

من دلواپس انسانم...!
آنکه خسته می خوابد،
خسته بر می خیزد،
خسته می گرید،
خسته می خندد
و خسته محکوم می شود!

من دلواپس انسانم!
بی آن که بدانم سیاه است یا سفید؛
اهل کدامین قبیله است
و به کدامین قبله نماز می گذارد
و بر کدامین سجاده می ایستد!

من دلواپس انسانم...!



معشـــــــوق در من است
و من هراسی ندارم ...

در آغوش او آرام می گیرم
به کجا میرویم ؟ او بهتر می داند ...

من فقط می دانم که مرا هر جا ببرد،
از خود دور نخواهد کرد...

و این همه آن چیزی است که نیازمندم ،
زیرا در « او » سرور و آرامش نهفته است ...

آرامشی برتر از همه آرامش ها
و سروری بی کران...!

توجه توجه: همین الان که پستم تموم شد یه دختر خوب و نازنین که چشم و چراغ خونشونه و از هستی من یکسال بزرگتر،تازه از اتاق عمل (آپاندیس اورژانسی )بیرون اومده و خیلی سخت بهوش اومد بچه و هممون میدونیم که شب سخت و پردردی خواهد داشت شب اول بعد از عمل،هم خودش و هم مادر و پدر نگرانش٬میدونم که همتون مثل همیشه با سخاوت تمام برای سلامتی هر چی زودتر این عزیز دلمون دعا خواهید کرد ،تا انشالا با سلامتی کامل ٬مثل تمام بچه های گلمون چند روز دیگه راهی مدرسه بشه و ... ممنون


زود زود خوب شو عزیز دلم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ
یکشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٢
آرزوی صبر برای مادر مهدی + قرار وبلاگی

هفته ای که گذشت هفته ی خوبی نبود،نوه دایی محمود(پسر پسر داییش) تو سن یازده سالگی که تک فرزند خانواده هم بود،ماشین بهش زد و بعد از چند روز کما روز چهارشنبه به خاک سپرده شد(یعنی فک کن بیای اعلامم بکنی که رو مود نیستم و حال و حوصله ی درست و حسابی ندارم بعد همچین اتفاق ناجور و غیر منتظره ای هم پیش بیاد)،محمود منو برای خاکسپاری نبرد و تنها رفت ،تمام روز سردرد داشتم و خودمو آماده میکردم برای لحظه ی تسلیت به مادرش،خیلی اذیت شدم خیلی برام سخت بود تسلیت گفتن به یه مادر که تنها بچه و چراغ خونشو یهو و ناگهانی از دست داده بود،درسته ما رفت و آمدی با هم نداشتیم ولی همدیگرو تو مهمونیا و مراسم دیده بودیم ،خاکسپاری تو جاده چالوس بعد از سد کرج بود ،وقتی محمود شب برگشت و از لحظه ی خاکسپاری و کمر شکسته ی پدرش موقع گذاشتن جگر گوشه و تنها ثمره ی زندگیش به آغوش خاک سرد و .... گفت ،خیلی ناراحت تر شدم ،مخصوصا که هفت ماه پیش این خانواده یه نوه ی دختر تو سن نه سالگی (سرطان)از دست داده بودند و در عرض یکسال نشده دو تا برادر هر کدوم یه بچه از دست دادند و این داغ برای کل خانواده پدر بزرگ و مادربزرگ و عمه و عموهای بچه ها خیلی سنگین بود،میگفتند مهدی موقع خاکسپاری دختر عموش تینا که همبازی هم بودند و همسایه ،خیلی بی تابی و گریه میکرد ،قبر مهدی رو کنار تینا کندند و اونا رو بهم سپردند ...

روز جمعه ساعت 8:30 صبح از خونه زدیم بیرون تا ساعت 10 به مراسم سوم برسیم،که با شلوغی و ترافیکه وحشتناکه جاده مخصوصا ورودی کرج و ... حدود 12 ظهر رسیدیم مسجد(اگر برای مراسم نمیرفتیم حتما برمیگشتیم و نمیرفتیم با اون ترافیک)،از در که وارد شدم عمه هاش بغلم کردند و های های که برامون تینا بس بود و این دیگه خیلی زیاد بود و .... ولی مادرش تو شوک بود نه گریه ای نه حسی(مادری که رضایت به بخشیدن اعضا بچش نداد و هیچ کسی بهش خرده نگرفت،هر کسی مادر باشه بیشتر میفهمه چراااااااااااااااااا)،وقتی بهش تسلیت گفتم گفت مهدی من زندس به من تسلیت نگید ،هیچی از مراسم دو سه ساعته و سنگینی و دردش نگم بهتره،عکس مهدی کنار عکس تینای زیبا و ... بعد از مسجد که رفتیم سر خاک و دسته براش اومد و جیغ و غش کردن عمه ها و زار زدن پدر و عموها و همه و همه تا بچه های حساسی مثل هستی من و مادری که فقط دعا میخوند و همچنان تو سکوت مطلق فرو رفته بود و از دور نگاه میکرد و حتی حاضر نبود بالای قبر بره و باور کنه که دیگه مهدی رفته و خونه از وجودش خالی شده ... وای ی ی ی وقتی نوحه خوان عجب رسمیه رسمه زمونه ... رو خوند(کلا این شعر رو هر وقت و هرجا بشنوم حالم بد میشه و اشکم سرازیر) احساس کردم دلم خالی شد کم مونده بود بیوفتم زمین که هستی سرشو چسبوند به سینمو اشکاشو روونه ی قلبه پر دردم کرد و من به حکم سخت مادریممممم آرومش کردم و اشکای خودمو قورت دادم ... سرم درد میکرد در حد تیم ملی، همونجا یکی دوتا مسکن خوردم و بعد از نیمساعت که رفتیم خونه ی دایی محمود و ازشون خداحافظی کردیم (مراسم دعا و شام داشتند که ما نموندیم و محمود بر عکس همیشه که من اصراری برای زود برگشتن نداشتم و هنوز خسته ی چهار ساعت راه بودم هی میگفت بریم بریم ،انگار نمیخواست من و هستی بیشتر از اون تو فضای سنگین اونجا بمونیم)و راه افتادیم به طرف خونه،که چون جاده از ساعت 4 یکطرفه شده بود ساعت 6 رسیدیم خونه و محمود علی رغم خستگی شدید و بیخوابی که داشت من و هستی رو برد پارک آب و آتش قرار وبلاگی که منم قبل از اون اتفاق دلم میخواست شرکت کنم و دیگه امیدی به رفتن نداشتم(میدونم به خاطر دلگیری عصر جمعه و خونه نموندنمون و بیرون اومدنمون از اون حال و هوا با دیدن دوستانمون بود)،هر کسی هم از صبح باهام در تماس بود که میای یا نه،گفته بودم نمیتونم بیام که همین یهو رفتنم باعث شد شرمنده ی یکی دو عزیزی بشم که به خاطر نرفتن ما نیومده بودند و من اینو بعدا فهمیدم(هیچ کس به من نگفته بود اگر شما نری منم نمیرم وگرنه یا خودمم نمیرفتم دیگه و یا موقع رفتن خبرشون میکردم که شرمندشون نشم)،دیدار خوبی بود و دیدن دوستان قدیمی تر و آشنایی با چند دوست جدید و خوب، کمی و البته مقطعی از اون فضای غمگین و پردرد مراسم دورمون کرد، هر چند برای ما که دیر رسیدیم خیلی کوتاه بود و هستی به آب بازی نرسید و حسابی پکر شده بود و زیر گوشم غر میزد که الان برم الان برم ،منم چون آفتاب رفته بود نذاشتم بره و ... با سردرد رفتم و با سردرد شدید تر از پارک برگشتم و تا صبح خواب خوبی نداشتم،محمود که تو تخت هستی خوابید (میدونم برای اون دوتا هم شب سختی بود و محمود که این اتفاق خیلی اذیتش کرد با بغل کردن هستی یکجورایی میخواست خودشو هستی رو آروم کنه)منم تا صبح از فکر اینکه از این به بعد چه جوری جای خالی مهدی تو خونه و ....تا صبح وول خوردم و ...امیدوارم خدا بهشون صبر بده ،متاسفانه مثل خیلی مواقع دیگه تو زندگی، که آدم بال بال میزنه کاری برای کسی انجام بده و نمیتونه ....  کاری جز دعا و طلب خیر ازمون برنمیاد ...انشالا که خدا به هیچ پدر و مادری نشون نده و اینقدر سخت، کسی رو امتحان نکنه که مطمئنا خیلی هامون دور از همه ی خونه ها،مسلما رد خواهیم شد و قسمت بود و امانت بود و خدا خواست و تقدیر بود و ... تو گوشمون نخواهد رفت،کلا روز جمعه روز خیلی سختی برامون بود و سنگینترین و پردردترین ختمی که تا به امروز رفته بودیم ..... دیشبم باز تا صبح خواب قبرستون و مرده و ... میدیدم و اذیت بودم،کلا از بچگی هر وقت برم بهشت زهرا و مراسمی که ناراحتم کنه شدید ،تا مدتها درگیر و ....

مهدی و تینای عزیز روحتون شاد

عجب رسمیه رسم زمونه
قــصــهء بـرگ و بـاد خزونه

مـــیرن آدمـــا
از او نـــا فــــقـــط 
خــاطــره هـاشــون بـه جـا مـی مونه
کجاست اون کوچه چی شد اون خونه
آدمـــاش کـــجــان خـــدا مــی دونــه

بـوتـه یـاس بابا جون هنوز
گوشه باغچه توی گلدونه

عـطـرش پــیــچیـده تا هـفـتــا خونـه
خـــودش کجـاهـاست خدا می دونـه
مـــی رن آدمـــا
از او نـــا فــــقـــط 
خــاطــره هـاشــون بـه جـا مـی مونه

تسبیح و مهر بی بی جون هنوز
گـوشــه تـاقــچــهتـوی ایـوونـه

خودش کجاهاست خدا می دونه
خودش کجاهاست خدا می دونه

مـــیرن آدمـــا
از او نـــا فــــقـــط 
خــاطــره هـاشــون بـه جـا مـی مونه

پـرســیـد زیـر لـبیـکـی با حـسـرت
پـرســیـد زیـر لـبیـکـی با حـسـرت
که از ما بعدها چی یادگاری به جا می مونه
مـــیرن آدمـــا
از او نـــا فــــقـــط 
خــاطــره هـاشــون بـه جـا مـی مونه
مـــیرن آدمـــا
از او نـــا فــــقـــط 
خــاطــره هـاشــون بـه جـا مـی مونه

تو خوب باش...!

تو خوب باش، حتی اگر آدم های اطرافت خوب نیستند ...

تو خوب باش، حتی اگر همه از خوبی هایت سوء استفاده کردند ...

تو خوب باش، اگر جواب خوبی هایت را با بدی دادند ...

تو خوب باش...

همین خوب ها هستند که زمین را برای زندگی زیبا می کنند ...!

 
http://s4.picofile.com/file/7863522575/810932tygf157vz0.gif
دوستان گلم متاسفانه من هیچ عکسی که قابل گذاشتن باشه از قرار وبلاگی روز جمعه ندارم،چون هم دیر رسیدم و زمانم کوتاه بود و هم دوربین پیش محمود بود که تا بتونه پارک کنه و بیاد، حدود نیمساعت بیشتر طول کشید و وقتی اومد تقریبا بیشتریا رفته بودند،چندتا عکسی هم که با گوشیم انداختم اصلا کیفیت نداره ،برای همین با اجازه ی مریم جون مامان آرین و آرتین عزیزم،این دو تا عکس رو از وبلاگشون برداشتم که وبلاگ هستی خالی از عکس قرار وبلاگی نباشه،شرمنده ....

من اصلا نفهمیدم این عکس رو کی مریم جون انداخته،ممنون خاله مریم از این یادگاری قشنگ



اینم تعدادی از بچه های حاضر در قرار ،که فکر میکنم قبل از اومدن ما گرفته شده

برای دیدن عکسهای بیشتر به وبلاگ  آرین و آرتین گلم  مراجعه کنید لطفا

با آرزوی سلامتی و موفقیت تمام عزیزای دلمون ، بایییییی

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ