هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٢
مامان بی حوصله

یکهفته ی دیگه از تابستونم گذشت و کم کم مرداد ماه تموم میشه و ماه آخر تابستون از راه میرسه،روزهای عمرمون پشت سر هم به سرعت دارن میان و میرن و خیلی زود به خط آخر زندگی هامون نزدیک میشیم ،خوش به حال اونایی که خوب زندگی کردند و خاطره ی خوبی از خودشون به جا خواهند گذاشت ....

اینروزها حال و حوصله ی درست و حسابی ندارم ،نه وبلاگ خوندنم میاد نه وبلاگ نوشتنم ،امروزم که دیگه نور علی نور بود ...دلم پر از حرفه ولی چیزی برای گفتن ندارم ....

هستی همچنان مشغول کلاسهای تابستانش است و من مشغول بردن و آوردن و انتظار کشیدن ،تا 20 شهریور که کلاس زبانش تموم میشه و یه ده روزی استراحت داره تا شروع فصل جدیدی از سال و شروع تازه ای برای هستی در مدرسه و کلاس جدید انشالاااااااااااااااااااااااااااا

گــــآهـ ـے…!

هَــــنوز گـ ـآهــــے…!

مَــــرآ بـ ـه جــــآن تـ ـو قَـــــسَم مـ ـے دَهَـــــند…!

ببـــــین تَـــــنهـ ـآ مَـــن نیســـتَم

کــــ ه رَفتَــــــنَت رآ بــآوَر نمـــــــے کُـــنَم…!

 

مــی دونــی؟

از تمــ ـــوم دنـیا

یــک نفـــ ــر هســـت

نـــمی خــواهــم برایـــم بمــیـ ــرد

مــــی خواهــم برایـــم زنــ ــدگـــی کنـــد . . .


آهنگ جدید وبلاگمون با صدای اصفهانی که از نظر معنی و همه چی بی نظیره :
تقدیم به عزیزترینم ...
 
بهشت از دست آدم رفت، از اون روزی که گندم خورد
ببین چی میشه اون کس که یه جو، از حق مردم خورد
 
کسایی که تو این دنیا حساب ما رو پیچیدن
یه روزی هر کسی باشن، حساباشونو پس می‌دن
 
عبادت از سر وحشت، واسه عاشق عبادت نیست
پرستش راه تسکینه، پرستیدن تجارت نیست
 
سر آزادگی مردن، ته دلدادگی میشه
یه وقتایی تمام دین همین آزادگی میشه
 
کنار سفره‌ی خالی یه دنیا آرزو چیدن
بفهمن آدمی، یک عمر بهت گندم نشون می‌دن
 
نذار بازی کنن بازم برامون با همین نقشه
خدا هرگز کسایی رو که حق خوردن نمی‌بخشه
 
کسایی که به هر راهی دارن روزیتو می‌گیرن
گمونم یادشون رفته همه یک روز می‌میرن
 
جهان بدجور کوچیکه همه درگیر این دردیم
همه یک روز می‌فهمن چه جوری زندگی کردیم 


مهم نیست آدما کی و چرا وارد زندگیت میشن و

کی و به چه علت ازت فاصله می گیرن

این مهمه که باور داشته باشی

هر فردی که وارد زندگیت میشه

مسئول رسوندن یه پیغام بهته

سعی کن از این پستچی بهترین نامه رو بگیری.

شاید اگه اون نمیومد تو همیشه منتظر یک تجربه،

یا یه خبر می موندی
....

دلم خیلی گرفته برای آرامشم دعا کنید٬برای تمام مریضهامون دعا کنیم

وقتی نمینویسم اصرار به نوشتنم نکنید دوستان گلم٬نمیخوام انرژی منفی به کسی بدم ٬خدا رو شکر خواننده ها و کامنتامون هم کم شده و معلومه کمتر منتظر داریم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ
یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٢
تعطیلات ماااااااااااااااااااااااااا
سلام به دوستان خوب و همیشه همراهمون،امیدوارم حالتون خوب و خوش باشه و تعطیلات عید رو به زیبایی گذرونده باشید،ما هم ای بد نبود بیشترش رو تو خونه و کمترش رو بیرون از خونه گذروندیم٬آزمون روز جمعه رو هستی خانوم روز پنجشنبه داد و از اونجایی که خیلی زورش میاد دوباره درسهای سال پنجم رو مرور کنه جمعا 6 غلط از چهل تا سوال داشت که پنج تاش مال سال پنجم بود ...
 

ما که خوشمان نیامد با وجود تراز ۶۹۱۷ 

عصر پنجشنبه پاساژ گردی کردیم و بعد از خوردن شام رفتیم خونه ی پدر بزرگ هستی خانوم عید دیدنی،جمعه شب هم مامانم حدود سی نفر مهمون داشت که رفتیم اونجا و شب خوبی در کنار خانواده ی مادری داشتیم،با اونکه دیدن دایی تورج عزیزم همیشه متاثرم میکنه به شدت، ولی بازم خدا رو شکر که هست ،با اونکه دیدن مامانم با اون عصا و ناتوانی شدید پاهاش و سختی راه رفتنش همیشه آزارم میده، بازم خدا رو شکر که هست ... حیف که کاری جز دعا کردن و کمک تو مواقعی که از دستم برمیاد مثل مهمونیاش و ... ازم ساخته نیست وگرنه هر جور بود از اینهمه درد و ناراحتی خلاصش میکردم ،حیف ولی بازم خدا رو شکرررر



هستی و نلیای عزیزم (تنها نوه ی خاله ی مهربونم )،که بسیار از وجود هم لذت بردند ،مثل من و دختر خاله ی خوبم نسترن ،که غرق خاطرات کلاس زبان رفتنا و شیطونیهامون شده بودیم ...
http://s4.picofile.com/file/7863522575/810932tygf157vz0.gif
روز شنبه هم تا بعد از ظهر خونه بودیم و عصرش رفتیم میلاد نور خرید و پاساژ گردی،هستی میگفت نمیام خرید و منو ببرید پارک و تئاتر و ... اوایلش هم وقتی یکی دو تا جنس منو پدرش خریدیم و بر خلاف میلش چیزی براش نگرفته بودیم، بهانه گرفت که خسته شدم و کاش نیومده بودم ،اما وقتی کتونی آدیداس مورد نظرش رو خریدیم براش ،حسابی شاد و شنگول شد و راضی از اومدنش (مدرسه ی جدیدش گفته که حتماااااااا باید کتونی آدیداس یا نایک مشکی یا سورمه ای پوشیده شود)،حدود نیمساعت تا چهل و پنج دقیقه تو مغازه معطل شدیم و نمیتونستیم بین دو سایز یکی رو انتخاب کنیم،پاهاش به سرعت نور رشد طولی داره و هر چی میخریم یکی دو ماه بیشتر نمیپوشه،کفشای پاییز و زمستونش عید کوچیک بود و کفشای عیدش الان ،یعنی اینقدر من کفش نو و نپوشیده بخشیدم که زورم میاد کفش بخرم براش،خیلی هم وسواسه و امکان نداره کفشی تنگ بشه و راحت نباشه پاش کنه ،یا شلوار و دامنی یه کم چسب و کمرش سفت باشه تن کنه،منم خوشم نمیاد کفش تو پاش بزرگ باشه یا لباس گل و گشاد تنش کنم ،برای همین مدام درگیریم و الانم تو سن رشد هستش و تو خیلی چیزا سایزش مشخص نیست،مثلا هنوز کفشای دخترونه و فانتزی دوست داره ولی سایز پاش 36 و 37 شده و تو کفشای بچه گونه سایزش نیست ،اونوقت از کفشای زنونه هم خوشش نمیاد ،یعنی ماجرایی داریم با کفش خریدنش،دیروز یه صندل تو کفش زنونه فروشی دیدم خیلی مناسب بود یعنی اگر تو کفش بچه گونه فروشی بود شاید خوشش میومد ولی چون تو زنونه بود هر کاریش کردم با اونکه خوشگل بود گفت نمیخوام خوشگل نیست، منم که بدجور صندله چشمم رو گرفته بود برای خودم خریدمش و اومدم بیرون گفتم صندل خریدن رو فراموش کن دیگههههههههههههههههههه ،برای کتونی هم نیمساعت دو تا سایز رو امتحان میکرد که یکیش یه کم جا داشت و اون یکی بیشتر ،هی من به محمود میگفتم خودت تصمیم بگیر اونم که میدونست من زیاد کفش بزرگ دوست ندارم میگفت نه خودت بگو ،حالا خوبه آدیداس دو سایز هم بین سایزهای روند داره مثل سی و هفت و یک سوم،سی و هفت و دو سوم ،آخرش دیگه همون بزرگتر رو خریدیم و اومدیم ،حالا چقدر بپوشه و استقاده کنه نمیدونمممممممممم ...
http://s4.picofile.com/file/7863522575/810932tygf157vz0.gif
مرد باید...
وقتی مخاطبش عصبانیه , ناراحته , میخواد داد بزنه
وایسه روبروش بگه :
تو چشام نیگا کن , بهت میگم تو چشام نیگا کن!!
حالا داد بزن , بگو از چی ناراحتی؟!!

... بعد مخاطب داد بزنه , گله کنه, فریاد بکشه , گریه کنه
حتی با مشتای زنونه ش بکوبه تو سینه مرد
ولی آخرش خسته میشه میزنه زیر گریه...
همونجا باید بغلش کنه
نذاره تنها باشه!
حرف نزنه ها , توضیح نده ها
کل کل نکنه ها , توجیه نکنه ها
فقط نذاره احساس کنه تنهاست!!

مرد باید گاهی وقتا مردونگیشو با سکوت ثابت کنه!!
با بغلش کردنش...
 
 
 
شاد و برقرار باشید
+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ
شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢
تولد پسر خاله ها و روزه ی هستی خانوم

تو هفته ی گذشته برای اولین بار ،یه آش سنتی کرمانشاهی که تعریفش رو زیاد شنیده بودم از تو نت، به اسم آش عباسعلی درست کردم که خیلی شبیه آش شله قلمکار بود و با اونکه تا حالا درست نکرده بودم بسیار خوشمزه شد،کار و زحمت زیاد داشت ولی به امتحانش می ارزید ...

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%2012/IMG_2752.JPG

بفرمایید آش عباسعلی

http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/1389412010.gif

روز سه شنبه 21 رمضان مثل سالهای گذشته هر سه روزه گرفتیم،من تا خود سحر بیدار بودم و بعد از دعا و روشن کردن شمع توی بالکن خونه مون ،مثل همیشه تک و تنها، اما یه خلوت دوست داشتنی بین خودمو خدا،سحری برای پدر و دختر آماده کردم و بیدارشون کردم،خودمم سحری دو سه تا قاشق بیشتر نخوردمو نیت کردم اگر صبح با سردرد بیدار نشم و بتونم روزه بگیرم،تا بخوابم ساعت حدود 5 صبح بود و باز با سردرد از خواب بیدار شدم و همونجوری تا افطار با درد شدید دووم آوردم و به گفته ی محمود که میگفت یه مسکن بخور اشکال نداره خدا قبول میکنه گوش ندادم و بسیارررررر اذیت شدم و افطارمو بعد از نمک با مسکن باز کردم و تا دو روز بعدش هم ... هستی هم خیلی سخت بهش گذشت و دو سه بار نزدیک بود چیزی بخوره که آقای پدر یادش انداخت ،بعد از افطار هم نظرش این بود که روزه خیلی سخته و جز گرسنگی و بی حالی و بداخلاقی و گرفتن تمام حواس آدم صبح تا شب به گرسنگیش و افطار و ... چیزی نداره،با تمام درد و اذیتش بازم خدا رو صد هزار بار شکر که همون یکروز رو توانش رو بهمون داد ،برای افطار هم به خواست هستی خانوم رفتیم فرحزاد و با اونکه زیاد حالم روبراه نبود ولی بازم شب خوبی بود ...

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%2012/ha%20farah%202.jpg

سفره ی افطار ما

http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/1389412010.gif

روز پنجشنبه تابلوی جدید هستی خانوم تموم شد و به خواست خودش روز جمعه تولد پسرخاله هاش ،به خاله بیتاش تقدیم کرد(از وقتی این تابلو رو شروع کرده بود همین نیت رو داشت که تابلوی جدید رو برای خاله بیتا میکشم)،اختیار تابلوهایی که میکشه رو به خودش سپردم و با اونکه از این تابلوها یکی بیشتر نکشیده و دلم میخواد اولینها رو برای خودمون نگه دارم، ولی بازم راضی نمیشم غیر خواست و نظر خودش عمل کنم ...

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%2012/IMG_2754.JPG

تابلوی جدید هستی خانوم که بسیار خاله بیتا رو خوشحال کرد و روی دیوار خونش نصب شد ...

عزیز دلم خسته نباشی

کیک تولد پسرخاله های ده ساله ی هستی شیرین(سلیقه و انتخاب من و مامانشون)

عزیزای خاله تولدتون مبارککککککککککککک

کادوهای خوشگلتون مبارکککککک

کادوی دایی امیر

کادوی خاله نوشین و دایی رضا،که پیشنهاد من بود و انتخاب و سلیقه ی من و محمود و هستی،که بسیار بچه ها رو سورپرایز و خوشحال کرد

http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/1389412010.gif

ما انسانها مثل مداد رنگی هستیم
شاید رنگ مورد علاقه یکدیگر نباشیم

اما روزی برای کامل کردن نقاشیمان

دنبال هم خواهیم گشت

http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/0.814445001309895212_jazzaab_ir.jpg

ﮔﺎﻫـــــﯽ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻟـــــﻢ ﻫﻮﺱ ﺷﯿﻄﻨﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...

ﺍﺯ ﻫﻤـــــﺎﻥ ﺷﯿﻄﻨﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮎ ﺣــــــﺮﻑ ﺗﻮ ﭘﺸــﺖ ﺑﻨﺪ ﺁﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﮎ ﻣﯿﮕﻮﯾــــﯽ :

ﻣﮕﻪ ﺩﺳﺘـــــﻢ ﺑﻬــــﺖ ﻧﺮﺳـــــﻪ ...

http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/sorate%20khanommmm.jpg

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچیک از مردم این آبادی...

به حباب نگران لب یک رود قسم،

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،

غصه هم می گذرد،

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...

لحظه ها عریانند.

به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

سهراب سپهری

http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/ghalbe%20gollllllll.jpg

سخت است حرفت را نفهمند،

سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،

حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد

وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،

اشتباهی هم فهمیده اند ...

شاد و سلامت و برقرار باشید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ
جمعه ٤ امرداد ۱۳٩٢
نتیجه ی آزمون ک م ب ر ی ج هستی

ای امان از گرمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا،هر روز سردرد و هر روز سردرد ....

دوشنبه صبح رفتم مدرسه و نتیجه ی نهایی آزمون ک م بریج هستی رو از مدرسه گرفتم و از اونجایی که قبول ممتاز شده بود و از تمام موارد نمره کامل رو گرفته بود بسیار خوشحال شدم و از همونجا به آقای پدر خبر دادم و خواستم که حتما با هدیه ای، هستی رو شب سورپرایز کنه و البته گفتم چی بخره (2 تا تی شرت)

مدرک معتبر بین المللی که انشالا مراحل بعدش رو هم امتحان بده و ...(اون ۵ تا علامت یعنی نمره کامل)

اینم همراهش بود

هدیه ای که پدر شب آورد و هستی خانوم که هنوز نتیجه رو بهش نشون نداده بودم بسی خرسند شد

گل کوچولو و خوشگل برای هستی

همینجا از دوست نتی خوبم زهرا جون و مامان مهربونش که در این زمینه کمکم بودند بسیار بسیار ممنونم و تشکر میکنممممممممممممممممممممممم

سه شنبه شب افطار و مولودی جایی دعوت بودم که بسیار بسیار مجلس خوبی بود و خیلی لذت بردم و برای تمام مریضها و دوستان عزیزم کلی دعا کردم  ... صدالبته وقتی رسیدم خونه ساعت یک نیمه شب بود و بعد از پارک ماشین تو کوچه، ابدا نترسیدم و تمام کوچه رو تا دم خونه ندویدم و جلو نگهبان که پشت در نشسته بود اصلا خجالت نکشیدم و آقای خونه هم نگفت برو همونجا که بودی خانومـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پنجشنبه افطار خونه ی عمو بهنام هستی خانوم بودیم و امروز جمعه افطار خونه ی دایی رضاش ،دستشون درد نکنه شبای خوبی در کنارشون داشته و خواهیم داشت ،ولی راستش من اینقدر گرمم میشه هرجا میرم ،که اگر به خودم بود ترجیح میدادم جای بیرون رفتن و از گرما و عرق سردردای طولانی گرفتن از جلو کولر تکون نخورم ...

توی مهمونی پنجشنبه شب، کلا فراموش کرده بودم هستی صبح فرداش آزمون داره و زیاد نباید دیر بخوابه ،خود خانومی هم با اونکه خوب یادش بود ولی چیزی به من نگفت تا حسابی با دخترعموش بازی کنه و ...

اینم نتیجه ی دومین آزمون تابستانی ششم هستی شیطون و بلا 

خدا رو شکر باز هم فقط سه غلط داشت توی ۴۰ سوال و تونست تراز بالای هفت هزار رو حفظ کنه(دو غلط ریاضی ششم و یک غلط علوم پنجممممممممممممم )

توکل یعنی اجازه دادن به خداوند 

که خودش تصمیم بگیرد

تو فقط بخواه و آرزو کن 

اما پیشاپیش شاد باش و ایمان داشته باش

که رویاهایت درحال فرو ریختنند 

پیشاپیش شاد باش و شکرگذار

چرا که خداوند نه به قدر رویاها 

بلکه به اندازه ایمان و اطمینان توست که میبخشد ...!

نمک که به زخمت بپاشند

عادت می کنی زخمی بمانی

برای مجرم بودن حتماً لازم نیست

عریانی ات را با کسی قسمت کنی

همین که کف دستت را بو کنند

فانتزی های بند رخت همسایه را هم می فهمند

حتی رویاهای خیست که چکه می کند

مدرک تمام جرم هایت خواهد شد

می دانی؟!

زندگی همیشه برای آنها که کسی را نکشته اند

گناه سنگینی ست ...

و عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم ،

بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری !

 بعد از چند روز به دوستی ،

بعد از چند ماه به همکاری ،

بعد از چند سال به همسایه ای …

اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم !

ای همه افلاکیان فرمان برت

ای دو صد خورشید عبد قنبرت

ای تو لبیک دعای مصطفی

یا امیرالمؤمنین یا مرتضی . . .

در این شبها از شما التماس دعا دارم

اگر عکسارو نمیبینید لطفا بعدا بیاید یا با مرورگرهای دیگه هم امتحان کنید،من راه دیگه ای بلد نیستم

شاد و برقرار باشید،طاعاتتون قبول حق انشالا

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ