هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٢
آخرین پست دی ماهی مــــــــــــــــــــــــا

سلامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ،والا خبر خاصی نیست که بیام و بنویسم ،هستی هنوز نتیجه ی امتحاناشو نگرفته و من همچنان منتظرم ...

12 جلسه تا الان کلینیک رفتم برای بخور و دارو،که تا اینجاش خیلی خوب بوده و راضیم شکر خدا

جواب آزمایش و ام آر آی رو،روز دوشنبه محمود خودش برد پیش دکترم و خدا رو شکر همه چیز خوب بود و مشکلی وجود نداشت،برای جواب آزمایشم بیشتر از ام آر آی نگران بودم و شک نداشتم قندی چربی چیزیم بالا هستش ٬ولی با دیدن نتیجه ٬خیلی خوشحال و سورپرایز شدم و به گفته ی دکتر اون گز گز کف پای راست احتمالا مال فشار عصبی چیزی بوده(از دو هفته قبلش مدام سردردهای وحشتناک داشتم)،دکتر از آزمایشم هیچ چیزی نگفت ولی خودم که نگاه کردم کلسیم و هموگلوبینم حداقله نرمال هستش،با توجه به اینکه قرص آهن و امگا تری میخورم، نمیدونم چرا همچنان هموگلوبین و کلسیم حداقل هستش،دلم نمیخواد وقتی دکتر ٬دارو نیاز ندیده خودم کلسیم و ویتامینی چیزی بخورم دیگه، نمیدونم کارم درسته یا نه ... ؟؟؟

بسیار ممنونم از احوالپرسی ها و انتظارتون برای جواب آزمایش و ام آر آی ،قربون محبتت و معرفتتون

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%2013/1167354yin8tsiepj.gif

ﺑﺎﺭﺍﻥ ﮐﻤﯽ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺗﺮ

ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ

ﻣﻦ ﻫﺴﺘﻢ

ﻭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ

ﺩﺭﺩﯼ ﮐﻪ ﻧﺎﻣﺶ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺳﺖ…!!!

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%2013/11111111111111111111111.jpg

آدمها برای دوستی سه دسته اند :

اول اینکه یکبار بهشون خوبی میکنی اما یه عمر از تو سپاسگزارند.

( سعی کن رفاقتت رو باهاشون حفظ کنی )

دوم اینکه هر روز خوبی میکنی هر روز هم سپاسگزارند.

( با این گونه افراد اگه دوست داشتی دوست باش و اگر هم نه ، نباش)

سوم اینکه یکبار بهشون خوبی کنی هر روز طلبکار تر میشن.

(از این افراد بشدت دوری کن )

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%2013/22222222222222222222222222.jpg

یـه جـایی هـم هسـت تـو زنـدگی

بعـد از کلــی دویــدن

یهـو مـی ایستــی !!

سـرتـو مینــدازی پـائیـن و آروم میگـی :

خدایــا …

دیگــه زورم نمیــرسـه !!

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%2013/333333333333333333333.jpg

این روزها هوای مرا نداری

خفه نمی شوی ؟

بی هوای من !

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%2013/1167354yin8tsiepj.gif

پی نوشت رمـــــــــــــــانی مخصوص دوستان خوبم :

چندتا از دوستان گلم برام کامنت گذاشته بودن که خوندن این رمانهای بی سر و ته باعث انحراف جوونها میشه و ...،منم خواستم نظر خودمو در موردش اینجا بنویسم ،رمان یعنی داستان عاشقانه و همونجور که از اسمش معلومه محتواش تقریبا مشخصه و همه میدونیم که با غلو زیاد و خیالات ذهنی نویسنده همراهه و کیه که ندونه همچین عشقایی تو زندگی واقعیمون به اون شدت و حدت وجود نداره ،اگر قرار باشه کسی با خوندن رمان و دیدن کانالهای م ا و سریالهای بی محتوی و خالی بندی و ... راهشو تو زندگیش گم کنه که کلاهش پس معرکه س و نمیشه روش حساب کرد،من خودم رمان رو فقط و فقط برای سرگرمی میخونم و زودتر از ساعت ۱۱ شب حتی اگر صبح تا شب بیکار باشم (که هیچ وقت بیکار نیستم) که هستی خوابه و محمودم مشغول کارای خودش ٬نمیرم سراغش و تازه اونموقع دو سه ساعتی برای خودم کتاب میخونم و از خوندنش هم لذت میبرم ٬من از زمان دختری و دانشجویی هم زیاد رمان میخوندم٬ ولی حتی ازدواج با دوستی و عشق و عاشقی شدید که آدم رو از منطق دور میکنه نپسندیدم و یک ازدواج کاملا سنتی داشتم که بسیار هم از انتخاب و ازدواج منطقیم که بعدش علاقه بوجود اومد راضی هستم ٬نویسنده گناهی نداره خواننده باید آگاه باشه٬ چون اگر نویسنده بخواد فقط واقعیت رو بنویسه دیگه جذابیتی وجود نخواهد داشت برای خوندن و ... خود من این اواخر ۴ تا رمان خوندم(ممنونم از دوستانی که برام اسم رمان گذاشته بودند) می گل ٬توسکا٬قرار نبود و هم سایه ی من که هر چهار تا رو خیلی خیلی دوست داشتم ٬برام خیلی بانمک بود که خیلی چیزا تو همشون تکراری و بسیار غیر واقعی بود ٬مثلا هر چهارتا مذکر کتاب٬ بسیار خوشتیپ بسیار جذاب و خوشگل بسیار پولدار در حد خونه ی پنت هاوس و ماشینهای آنچنانی و ویلا و باغ و ... هر ۴ تا بسیاررررررررررررررررر مغرور و خوددار ٬تا حدی که دارن از عشق طرف میمیرن ولی جیکشون در نمیاد و ماهها کنار هم بدون هیچ اتفاقی زندگی میکنند و ... از اون طرف تمام دخترا به قدری زیبا و جذاب و ... که وقتی وارد هر مجلسی میشن تمام مجلس میپکه از دیدن اونها ٬بسیار مغرور و زبون دراز و پررو و حاضر جواب٬همگی خوابای سنگین در حدی که طرف میاد تو اتاقشون بلندشون میکنه و ناز و نوازش و ... اونا هیچی نمیفهمند٬ از اون طرف پسرا همه خواب سبک ٬دختره تو اتاقش پامیشه میشینه اینا بیدار میشن و .... توی داستانها٬ همه ی دخترا سرما میخورن در حدی که کلا بیهوش میشن و پسر مغرورا مجبور میشن اونا رو بغل بگیرن ببرن دکتر و سرم و بستری و تا فرداشم بهوش نمیان و هیچیم یادشون نمیاد(اینهمه سال ندیدیم کسی از سرما خوردگی بیهوش بشه شوهرش بغلش کنه پله ها رو بدوئه اینور اونور ...الان که دارم مینویسم غش کردم از خنده خودم)آهان اسم پسرا آرتان و آرشام و آرسام و آرشاویر و ... دخترا ترسا و ....بابا خب معلومه اینا واقعیت نداره و باید کسی طرف خوندن رمان و فیلمهای عاشقانه بره که جنبه ش رو داشته باشه٬من خودم خیلی ها رو میشناسم که خودشون میگن ما جنبه ی خوندن رمان و دیدن فیلمهای عاشقانه و ... نداریم ٬چه اشکالی داره وقتی کسی اذیت میشه یا براش بی معنی هستش و نمیتونه مثل یه سرگرمی بهش نگاه کنه نخونه و خودش رو آزار نده ٬من اینجا نه رمان خوندن رو تبلیغ میکنم نه قصد و هدفی دارم ٬بلکه مثل تمام تجربیات خوب و بدی که اینجا درمیون میزارم٬با دوستانی که اهل خوندنش هستن تبادل نظر میکنم ٬همین

شاد و سلامت و برقرار باشید مهربونااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٢
اسم رمـــان و تولد آرشامــــــــــــــــــــــــــی

سلام به روی ماه دوستان عزیز و مهربونمون،امیدوارم روزهای سرد زمستونی براتون خوب و گرم بگذره ،ما هم خدا رو شکر خوبیم و مشغول زندگی کردن یکشنبه هستی شیرین، امتحاناتش تموم میشه و منتظر دیدن نتایج هستیم٬خودمم همچنان میرم کلینیک و میام ،ام آر آی هم نیمه شب شنبه انجام شد،امروزم رفتم آزمایش و بعد از گرفتن نتیجه، میبرم به دکتر نشون میدم،تا ببینیم خدا چی میخواد ...

وقتی می مانی و می بخشی

فکر می کنند رفتن را بلد نیستی،

ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ،

ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨد،

ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ

ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ برای همیشــــــــــــــــــــــــــه…!

از سر عادت نیست

که وقتی می روی

تا دم در همراهی ات می کنم

و بعد تا آخرین چشم انداز

تا جایی که سر می چرخانی لبخند می زنی

مبهوت راه رفتنت می شوم باز

آخــــــــــــــــــــــر

چیزی از دلم کنده می شود

که می خواهم با چشم هایم نگهش دارم

لعنـــــــــــــــــــــت به رفتنت

که قشنگ می روی ...

عباس معروفی

مـــردانـه تــر عــــــاشـــقـم بـاش

تــا بـبـیـنـی

بــرای دیــوانـگی هـایـت

چـــقـدر زنــم ...

نـگـار الــهـی

ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ ﺍﺯ ﺑﻌﻀﯽ ﺁﺩﻣﻬﺎ

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺗﻮﺿﯿﺤﯽ ﺭﻫﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ .

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺎﯼ ﺩﺭﺩ ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﻨﺪ ﻭ ﻓﺮﺩﺍ

ﺑﯿﺮﺣﻤﺎﻧﻪ ﻗﻀﺎﻭﺗﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ .

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻟﺒﺨﻨﺪﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﺧﺸﻢ ﻭ ﻗﻬﺮﺷﺎﻥ .

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ

ﻗﺪﺭﺷﻨﺎﺱ ﻣﺤﺒﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﻃﻠﺒﮑﺎﺭ ﻣﺤﺒﺘﺖ

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﺮﺵ ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ

ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﺳﺨﺖ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻨﺖ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﺪﺍﻡ ﺭﻧﮓ ﻋﻮﺽ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺳﻔﯿﺪﻧﺪ، ﻓﺮﺩﺍ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮﯼ، ﭘﺲ ﻓﺮﺩﺍ ﺳﯿــــــــــــﺎﻩ

ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﻇﺎﻫﺮﺍ ﺁﺩﻣﻨﺪ

ﭼﯿﺰﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺷﺒﯿﻪ ﻣﺪﺍﺩ ﺭﻧﮕﯽ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺑﭽﮕﯽ ﻣﺎﻥ !!

ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ

ﻫﺮ ﺭﻧﮓ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ ... 


فردا 20 دی، تولد یکی از بهترین و قدیمی ترین دوستان وبلاگی من و هستی خانوم ،پرزیدنت آرشام وبلاگستان هستش ،که از همینجا تولدش رو تبریک میگیم و بهترینها رو برایش آرزومندیم و مهمتر از همه چیز ،سلامتی و سلامتی و سلامتـــــــــــــــــــــی روز افزون، از خداوند منان برایش خواهانیم ...

تبریک دست خالی مرا با سخاوت بی حدت بپذیر
تولدت مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آرشام جان

همیشه شاد و موفق و سربلند باشـــــــــــــــی 

'* ' .* . ' * . ' *.' .'

 *شب .' .' * . ' .'

 * . *' تولدتــــــــــــــــــ *

 .پر.'" . ; ستاره ' '

 .' ' * ' .' .* '. ' .*

 ' .' * .باد.'. *.'*

پی نوشت رمــــــــــــــــــــــــــــان :چون تقریبا خیلی هاتون اسم رمان رو خواسته بودید و معلوم بود من میام و براتون مینویسم ،دیگه تک تک، تو کامنتدونی جواب ندادم و گذاشتم که بیام و اینجا براتون بنویسم،من منظورم رمان دو جلدی می گل بود که خودم بی اطلاع از دوجلدی بودنش، اول دومی رو خوندم، ولی اینقدر خوشم اومد ازش ،که اولی رو که قشنگترم بود بعدش بخونم و دوباره دومی رو یه ورقی بزنم ،امیدوارم شما هم بخونید و خوشتون بیاد، ولی اگر خوشتون نیومد منو مورد فیض قرار ندید، چون اونم سلیقه ای هستش و هر کسی یه چیزی میپسنده ،راستی هر کس رمان خیلی خیلی قشنگ سراغ داره برام اسمش رو بزاره ،منم باز اگر چیزی خوندم و خوشم اومد براتون میزارم ،فعلا توسکا رو شروع کردم به خوندن ...

شادی و سلامتی شما آرزوی ماست

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ
جمعه ۱۳ دی ۱۳٩٢
گزارش کلینیک رفتن و رمانی بسیار زیبااااااااااا

روز دوشنبه سر نوبتم، تو کلینیک درد م ی گ ر ن (پست قبل) بودم و بدون معطلی پرونده تشکیل شد و رفتم پیش متخصص مغز و اعصابشون،بعد از معاینه با چکش مخصوص و کلی سوال جواب تشخیص میگرن داده شد و اومدم بیرون و رفتم پیش مشاور برای یکسری سوالات دیگه و توضیح روش درمان و جلسات و پاسخ به هر سوالی که ما از مشاور داشتیم ،به گفته ی مشاور دو راه بیشتر نداشتم، یا شروع داروهای شیمیایی و کنترل سردردهام یا شروع درمان با داروی گیاهی می گ ری ه یل که بوسیله ی بخور طی 20 جلسه ی 10 دقیقه ای و یاد آوریش تا شش ماه توی کلینیک انجام میشه و هیچ عوارضی نداره و با هیچ دارویی هم منافات نداره و کاملا تا الان بی ضرر بوده ،بعد از حدود نیمساعت مشاوره تصمیم من و محمود این شد که درمان رو از همونجا شروع کنیم و از اونجایی که گفتن حداقل هفته ای 4 جلسه باید باشه،همون موقع رفتم نشستم برای بخور ،البته تا محمود برسه کلینیک من پیش دکتر مغز و اعصاب رفته بودم و نشسته بودم تا محمود برسه و با هم بریم مشاوره،ازم پرسید فلان مشکل رو به دکتر گفتی ؟؟که گفتم نه یادم رفت،من رفتم تو اتاق بخور و محمود دوباره رفت پیش دکتر و دکتر که گفته بود نیازی نیست عکس و آزمایش بگیری،چون میگرن داشتنت قطعی هستش،با صحبت محمود ٬هم برام ام آر آی نوشت و هم آزمایش قند و چربی و ... (مشکلم گزگز کف پای راست و تیرکشیدنش حدود یکهفته قبل بود که از ناراحتی نیمه شب بیدارم کرد و تا فرداش بطور رفت و برگشت ادامه داشت و خیلی اذیتم کرد، ولی بعدش دیگه تکرار نشده تا الان)،اتاف بخور یک اتاق بزرگ هستش که از وسط با دیوار ،قسمت آقایان و بانوان جدا شده و تو هر قسمت تعدادی جعبه جعبه شبیه کابینت هست که باید حوله بندازی رو سرت و بری توش ده دقیقه بخور بگیری و دم و بازدم کنی ٬وقتی هم تموم شد ته لیوان یکبار مصرف فکر میکنم از همون دارو میریزن برات که باید بخوری،من همونجوری با پالتو و شال نشسته بودم که خانومه گفت پاشو لباساتو دربیار اون تو گرمت میشه ،وقتی هم بخور شروع شد اولش حس خفگی داشتم و کلی سرمو یواشکی دراوردم بیرون و دوباره رفتم داخله جعبه،خانومه آخرش منو دید و گفت چرا میای بیرون نوشین خانوم ،گفتم خیلی داغه اذیت میشم گفت خب بگو برات حرارتش رو کم کنم یا در جعبه رو کمی با انگشتت باز بزار که بتونی تحمل کنی و خوب دم و بازدم کنی،گفتم چشم از دفعه ی دیگه،وقتی اومدم بیرون قیافم دیدنی بود تو آینه،من که برای بخور نرفته بودم ،برای همین آرایش داشتم و تمام آرایشم ریخته بود و ... ولی چون صورتم خیس بود راحت پاکش کردم و فهمیدم از دفعه ی بعد نباید حداقل آرایش چشم داشته باشم ،بعد از تموم شدن کارم قرار شد روزهای فرد(به خاطر پلاک ماشینم چون اونجا تو طرح زوج و فرد هستش) و جمعه ها(همه روزه بازه حتی جمعه و تمام تعطیلات،روزهای عادی 3 تا 6 عصر،روزهای جمعه و تعطیلات 11 تا 12)برم برای بخور، که تا الان 4 جلسه رو رفتم و دفعه های بعدش برام راحت تر بود و خیلی ها هم میومدن و میرفتن ٬مخصوصا تعداد خانومها خیلی بیشتره و اونایی که جلسات آخر یا یادآوریشون هست همگی راضی بودن و بهم گفتن خسته نشو و حتما ادامه بده که حتما نتیجه میگیری ،بهمون هم یه کاغذ دادن که باید خودمونم پایان هر جلسه از دردها و شدت و مسکن ها و ... بنویسیم توش ،البته خودشونم هر بار گزارش میگیرن و برای خودشون مینویسن ... آهان یه ساکم بهم دادن که توش حوله ی مخصوص،که وسطش بازه و چسب داره برای اتصال به بالای جعبه هستش و هر جا ساکم دیده بشه معلوم میشه میگرن دارم و میرم کجا ... محمود میگه همه ساک ورزشی میگیرن دستشون توام ساک کلینیک می گ رن ...هر اطلاعات دیگه ای میخواید لطفا به سایتشون مراجعه کنید کلینیک درمان  ،من دوست ندارم وقتی خودم اوله راهم و هیچی از نتیجه٬به شخصه نمیدونم به کسی راه نشون بدم و خدای نکرده کسی دچار مشکلی بشه،من یکسری تجربیات خودم رو نوشتم و مینویسم فقط همین،خدا رو شکر همه عاقل و بالغ هستند و خودشون میتونن راه درست رو انتخاب کنن و انشالا به نتیجه ی خوب برسند ...

از اونجا مستقیم رفتیم برای انجام ام آر آی(مرکز تخصصی که مورد تایید همه جا هستش)که دیدیم زهی خیال باطل،باید وقت بگیریم و زودترین وقتشون که بهمون دادن شنبه ساعت 1:40 نیمه شبه ،یعنی یکشنبه صبح ،به محمود میگم فکر کن مغز من اون وقت شب چی میخواد نشون بده ،آزمایشمم موند برای هفته ی بعد ،که امیدوارم نتایج خیلی ناراحت کننده نباشه ،چون من ظرفیت مریضیم زیاد نیست و با میگرن و مشکلات دیگه ای که تا امروز داشتم اشباع شدم از درد کشیدن و ناراحتی ... تو هفته ی آینده باید یه دکتر قلب خوب هم برم (فعلا کسی تو نظرم نیست و نمیشناسم) و قلبمم چک کنم و احتمالا برای کنترل ضربان بالاش دارویی چیزی بگیرم ،البته اگر مشکل پنهان دیگه ای نداشته باشه ... فعلا راه طولانی در پیش دارم و امیدوارم به لطف خدا نتیجه ی خوبی از این درمان و دکتر رفتنها ببینم ،توکل به خدااااااااااااااا

بارالهــا...

هرگاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی!

به هر که و هر چه دل بستم، تو دلم را شکستی!

عشق هر کسی را به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی!

هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم؛

در سایه ی امیدی و به خاطر آرزویی برای دلم امنیتی به وجود آورم؛

تو یکباره همه را بر هم زدی!

تا هیچ آرزویی در دل نپرورم!

تا به غیر از تو محبوبی نگیرم!

به جز تو آرزویی نداشته باشم!

و جز تو به چیزی یا کسی امید نبندم!

و جز در سایه ی توکل به تو، آرامش و امنیت را احساس نکنــــــــــــــــم...!



زیبا آنگونه عاشقــــــــــــــــــــــم؛

که حرمت مجنون را احساس می کنم...!

آنگونه عاشقـــــــــم که نیستان را

یکجا هوای زمزمه دارم!

آنگونه عاشقــــــــم که هر نفسم شعر است...!

زیبا ...

زیبا تمام حرف دلم این است؛

من عشــــــــــق را به نام تو آغاز کرده ام

در هر کجای عشـــــــــق که هستی

آغاز کن مرا . . .!




اگر دلی ز دستم ...

شکسته شد خدایا

ببخش مرا که این کار

به میل خود نبوده ...!




عزیزِ جان!

مواظب گرمای دلت باش ...

تا کاری که زمستان با زمین می کند، زندگی با دلت نکند ...!


پی نوشت جذابــــــــــــــــــــــ :دو سه روز پیش همینجوری اولین رمانی رو که تو تبلتم دانلود کرده بودم رو باز کردم و با خوندن چند خطش ،اینقدر برام جذاب بود که دو شبه تا چهار صبح تمومش کردم،هی محمود غر زد و هی من خوندم و خوندم،محمود میگفت دیوونه ای به تمام معنااااااااا،روزا میری بخور و درمان میگرن ،شبا تا صبح بیدار میمونی رمان میخونی ،خب هر آدم سالمی هم سردرد میگیره اینجوریییییییی،راست میگه بهش حق میدم ولی دست خودم نبود٬ رمانش بسیار جذاب بود و تازه وقتی تمومش کردم متوجه شدم کتاب دوجلدی بوده و من جلد دومش رو خوندم(هی میگفتم چرا یکیشون مثلا یادش نمیاد اولش چی شده که خواننده ام بفهمه چی به چیه)٬با اونکه دومش رو اول خونده بودم ٬بازم برام جذابیت داره اولش رو بخونم و شروع کردم اونو خوندن ،ولی به محمود و خودم قول دادم این تموم شد ساعت خوابای شبونمو کم کم بیارم جلوتردروغگو،شمام دعوام نکنید میدونم خودم مضرات دیرخوابیهای شبونه رو ....
حالا بگم اسم رمانش چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه نمیگم ٬شما هم میرید میخونید سرتون درد میگیره مدیونتون میشمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  ٬دیدید سریال ه زار و ی ک شب رو براتون تعریف کردم کلا سریال رو برداشتن و دیگه پخشش نکردن؟؟؟ میترسم اسم اینم بگم فحطی کتابش بیاد و ...

بازم اینجا و تو این پست هم ،از دوست عزیزم که یکی دو ساعته دیروز٬قالب پریده ی وبلاگ هستی رو درست کرد و منو از نگرانی بعد از دو سه روز دراورد، تشکر و قدردانی میکنم ،مرســــــــــــــــــــــــی

در ضمن ده روز آینده هر روزززززززز هستی شیرین ،امتحان داره و ما مشغول کلینیک رفتن و درس خوندن

 الهی همیشه شاد و سلامت و برقرار باشید دوستان عزیزم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ
شنبه ٧ دی ۱۳٩٢
تشکر از هستی شیرینم و تمام دوستان عزیزم در روز تولدمـــــ + تولد دوستم فاطمه
سلامی به گرمای قلبهای مهربونتون تو این سرمای زمستونی دوستان خوبم ،واقعا نمیدونم چه جوری از اینهمه لطف و محبت تشکر کنم،اینقدر تو این چند روز به طرق مختلف من رو شرمنده ی تبریک ها و آرزوهای قشنگتون کردید که با اونکه واقعا شرایط نوشتن و نت اومدن تو این چند روز نداشتم ٬هر جور بود اومدم تا بنویسم و تشکر کنم از اینهمه مهر و معرفت ،من هنوز وقت نکردم کامنتهامو کامل تایید کنم ٬ولی همینجا بینهایت از تک تکتون ممنونم بابت اس ها ٬کامنت ها ٬پیام ها ٬تلفن ها و همینطور مژگان عزیزم که با اونکه سعادت دیدارش رو نداشتم ٬هر سال از آلمان روز تولدم یا هر مناسبت دیگه ٬بهم زنگ میزنه و با صدای گرم و مهربونش ٬کلی خوشحالم میکنه،از این دوستیها و دوست داشتنهای بی توقع و خالص بسیار خرسندم و از داشتنتون به خودم میبالم ،بازم یک دنیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا ممنونم و امیدوارم تو شادی ها و موفقیتهاتون بتونم جبران کنم ،همینطور از کامنتهایی که در مورد پست قبل و سردرد و راهنماییهاتون نوشتید برام و من هنوز نتونستم همه رو بخونم،بسیار تشکر میکنم از وقتی که گذاشتید و تجربه هاتون رو برام گفتید ،انشالا که از هر دردی و بلایی به دور باشید همیشه ... و امــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا بگم از هفته ای که گذشت و بسیار مشغول بودم،چهارشنبه(تنهایی) و پنجشنبه(با هستی شیرینم) در مراسم و جشن دوستان مسیحی مون شرکت کردم که بسیار خوب و دوست داشتنی بود ،پنجشنبه شب با هستی و خواهری از همون مراسم رفتیم خونه ی عمه ی عزیزم که تازه از بیمارستان مرخص شده بود و همون شب، تولدش بود که فامیل سورپرایزش کرده بودند و بعد از شام براش کیک و شمع و کادو و تولدی خودمونی گرفته شد که خیلی خوشحالش کرد ،ساعت نزدیک 12 شب رسیدیم خونه و تازه مشغول کارای مهمونی فردای خودمون شدم ،اونم منی که همیشه از دو روز قبل مشغول کارام هستم و دسر و ظرفها و ...٬هستی جمعه صبح آزمون داشت با اونحال سراغ لوازم تزیین رو گرفت که گفتم عزیزم من که بچه نیستم برو بخواب که دیر شده و فردا امتحانم داری و منم کار دارم و ... مشغول کارام شدم و به خودم اومدم دیدم ساعت از دو گذشته و اتاق پذیرایی شده اینی که میبینید ٬بدون کوچکترین دخالت و نظری از مـــــــــــــــــــــا (البته بدون میوه٬چون میوه رو فرداش گذاشتم و عکس مال روز جمعه هستش ...)
 
محمود که خوابش برده بود رو بیدار کردم که تو کمک هستی کردی ؟؟ گفت نه من اصلا نفهمیدم،تمام شیرینی امسال تولدم ٬کارا و رفتار هستی بود که بینهایت بهم چسبید ،یعنی ابتکارش، سلیقش، تنها اینهمه بادکنک رو باد کردن ،از بالای کمد دیواری وسایل رو برداشتن،تزیین پرده و میز کیک به تنهایی(حتی اون دوتا بادکنک بالا رو هم خودش رفته اون بالا و وصل کرده به چراغهای بالای پرده) ،دو روزه از روی عکس من پرتره کشیدن (بچم فقط چشم و ابرو و بینی تا حالا یاد گرفته ٬که اونم به تازگی شروع کرده و پنجشنبه همراه معلمش این پرتره رو تمومش کرد)،کادوی قشنگش ٬که از کارت خودش برام همراه پدرش خریده بود و خودش کادو کرده بود و تا لحظه ی باز کردنش من خبری نداشتم ،چاقو تزیین کردن و آهنگ انتخاب کردن برای رقص چاقوش برای من و کادو باز کردن و چند تا آهنگ با پیانو زدن و پذیرایی از مهمونا و ...خلاصه سنگ تموم برام گذاشت عشق شیرین زندگیم ٬که الهی مامان فدای قلب بزرگ و مهربونش بشه ،فردا صبحش هم فقط و فقط به خاطر دل من بیدار شد و رفت برای آزمون و با پدرش کیک و شمع و فشفشه خرید و اومد خونه ... خداییش تمام قشنگی عکسهامون به تزیین خانوم کوچولو رنگین و زیبا شده بود ٬امیدوارم هر کی دختر نداره خدا یکی بهش بده که مزه ی خیلی حس های خوب رو بهش بچشونه انشالاااااااااااااااا
خدا رو شکر که پدر و مادر و خواهر و برادرها و زن داداش خوبم مثل همیشه شب تولدم کنارم بودند،وقتی میخواستم شمع رو فوت کنم مامانم گفت وایسااااااا میگن تو این لحظه آرزو کن بعد فوت کن ،با این حرفش چشمام پر از اشک شد و انگار تمام آرزوهاش که میدونستم تقریبا چیا بود در مورد بچه هاش تو ذهنم مرور شد و یهو بغض کردم و در حین آرزوهای خوب برای همه ،خدا رو شکر کردم که یکسال دیگه همشون هستند و میتونم همچنان داشته باشمشون (نمیتونم حس اون لحظه مو وصف کنم چون برای خودم خیلی خاص بود وقتی میدیدم مامانم خوشحاله ،بابام با گوشیش داره تند تند از ما عکس میگیره و میخنده و ... )،کیان و کیارش هم تلفن زدند و بعد از حرف زدن با مامانشون با صدای مردونشون تولد خاله رو تبریک گفتن و جیگرشو آتیش زدند که ازشون دوره و ...
خلاصه شب تولدم هم گذشت و من بابت همه ی داشته ها و نداشته هام خدا رو شاکرم فراوان
 
محمود میگفت دخترت از خودتم مشکل پسندتره ،4 تا قنادی رفتیم تا این کیک رو که روش نسکافه و داخلش شکلاتی هستش رو انتخاب کرد (من اصلا کیک داخل سفید دوست ندارم و فقط کیک شکلاتی و نسکافه و قهوه میخورم و بســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ،خانوادمم مثل خودم )

 
هدیه هستی عزیزم به مامانش (یک دستبند خیلی خوشگل و یک تاپ و دامن بنفش )
میگفت مامان به خدا دستبندش ازین ارزونا نیستا سیاه نمیشه

نفس منی شما که برام مینوازی هر وقت دلم گرفته یا دلم شکسته یا ازت میخوام و ...
چون اصلا وقت دسر درست کردن نداشتم و محمود میدونست من سفره ی بی دسر دوست ندارم، لطف کرد و برای اولین بار از قنادی دوتا ژله گلدار خرید و سفره مون رو رنگین کرد که ازش ممنونم ...
 


با اونکه ظاهرشون زیبا بود ،ولی همه معتقد بودند دسرهای خودم خیلی عالی تره

 

هــیــس !

هــیـچــی نــگو

صدای تـو را بـاد هــم نـبـایـد بـشـنـود.

تــمــام وجــود تــو مــال مــن اســـت.

مــردم مــیــگــویــنــد حــســودم.

تــو مــیــگــویــی دیــوانــه ام.

امــا مــن عــاشــقــم…!

بـگـذار هـرچـه مـیـخـواهـنـد بـگـویـنـد.

عــشــق

حــســادت

دیــوانــگــی

تــو فــقــط بــخــنــد

تــا بــبــیــنــی چــطــور بــرایــت جــان مــیــدهــم…!

همیشه که همه چیز نباید قاعده و قانون داشته باشه !

بعضی روزا ، آدما دلشون می خواد یه کارایی رو بکنن

که فقط لذت داره

و هیچ منطقی هم پشتش نیست ،

اینطوری می فهمن هنوز زندن

و دارن زندگی می کنن !

نوامبر شیرین

من از این می ترسم

که دوست داشتن را

مثل مسواک زدن بچه ها

به من و تو تذکر بدهند ! 

حسین پناهی

می دانی بهترین روز زندگیم کی می تواند باشد؟

روزی که تو در ناباوری هایم می آیی

و دستم را می گیری

و آرام زمزمه می کنی:

دوستتــــــــــــــــــــــــــــ دارم

بازم ممنونم از مهر بی پایانتون ،شادی و آرامش شما آرزوی ماست

شرمنده نوشت: وای شرمنده فاطمه جونم ٬اینقدر عجله داشتم که نصفه شبی باید تا جایی میرفتم و میومدم که فراموش کردم تولد تو عزیز دلم رو تبریک بگم،یادم بودا اینقدر محمود گفت زودباش زودباش خوابم میاد لحظه ی آخر تمومش کردم و رفتم ٬توام که حساســـــــــــــــــ ٬هم از شما و هم از منیر مهربونم و هم بیتای عزیزم خواهر گلم ، بسیار ممنونم که همیشه و همیشه تو وبلاگهای قشنگتون تولدم رو تبریک میگید و از محبتتون به من کم نمیشه مثل بعضی ها (تو وبلاگ دیگه ای ندیدم ،اگر کسی جا مونده معذرت پیشاپیش)،خیلی خیلی دوستتون دارم و ازتون سپاسگزارمـــــــــــــــــــــــــــــ


قربونت برم من

جشن تو جشن تولد تمومه خوبیاس

جشن تو شروع زیباى تمومه شادیاس ...

تولدت مبارک تولدت مبارک

قهر نکن دیگه، ببین چه کارت خوشگلی برات گذاشتمــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢
ماه مـــــــــــــــن ، کریسمس و ...
هفته ی آخر پاییز هم گذشت و شب یلدا هم اومد و رفت و زمستــــــــــــــــــــــــــــــتون و دی ماه دوست داشتنیم اومــــــــــــد،زمستون و دی هم مثل برق و باد میگذره و بهار و تابستون و پاییز و زمستونهای بعدی و ... ٬تا به خودمون بیایم مادر عروس خانوم و آقا دامادهامون خواهیم شد و بعد از اون مادربزرگ بچه هاشون و ...  ٬اوفــــــــــــــــــــــــــــــــ دلم یه جوری شد
شب یلدا ٬بر عکس پارسال که سه تایی رفتیم سفره خونه و بسیار هم بهمون خوش گذشت،تصمیم گرفتیم امسال رو در کنار خانواده هامون بگذرونیم،از اونجایی که دوتا خانواده هست و یک شب یلدا ،جمعه شب با مواد لازم شب یلدا ،رفتیم خونه ی مادرجون و پدرجون و سورپرایزشون کردیم و شب یلدا باز با مواد لازم رفتیم خونه ی پدربزرگ و مادربزرگ هستی خانوم که شب خوبی داشتیم در کنار عمه ها و عموهای هستی خانوم ،خدا رو شکر که بزرگترهامون هستند و ما در کنارشون،البته دو شب قبل از شب یلدا یه شوک غیر منتظره برامون پیش اومد که تا شنبه عصر به لطف خدا تا حدی دلمون آروم گرفت و اونم مربوط میشد به عمه ی نازنینم که بعد از سی سال مشکل قند داشتن و انسولین زدن،بالاخره قلب مهربونش دچار مشکلی شد که دکتر ٬اورژانسی بستریش کرد و بعد از کمیسیون پزشکی نتیجه این شد که عمل قلب باز به علت گرفتگی تمام عروق قلبی و ... لازمه٬ ولی بنا به دلایلی عمل غیرممکن و تنها کاری که میشه کرد گذاشتن دوتا استند به دوتا از رگها بود برای روز شنبه ،تا از سکته ی حتمی جلوگیری بشه و ...اون شب که شنیدم خیلی ناراحت شدم و کلافه ،مخصوصا که عمه هنوز میانسال هستش و قلبش دیگه مداوا نمیشه و باید تا همیشه با استند ها بسازه و بسیار مواظب خودش باشه ...(عمه ها عموها خاله ها دایی ها ٬کسایی هستند که از بدو تولد باهاشون بودیم و برامون خیلی عزیزن و با توجه به سن و سالهاشون ٬شاهد مریضی و ناراحتی هاشون بودن خیلی سخته نه؟؟)روز جمعه سه تایی رفتیم سی سی یو ملاقاتش،سه نفر سه نفر میرفتیم میدیدیمش و میومدیم بیرون،هر کی عزیز داره خوب میدونه دیدن کسایی که دوستشون داری و تمام سنت باهاشون زندگی کردیو خاطره داری ،تو لباس بیمارستان و مریض و پردرد سخته،عمه سی و هشت سال روز اربعین شله زرد میپزه و خیلی ناراحت بود که امسال نمیتونه بپزه،میگفت من نذری دارم هر چی میگم بزارید من برم نذریمو بپزم قول میدم سه شنبه صبح اینجا باشم اجازه نمیدن،گفتم عمه جون مهم دلته که خدا میدونه چی توش میگذره ،وقتی اجازه نمیدن حتی قبل از عمل استند هم از تخت پایین بیای تا دستشویی بری (احتمال سکته هر لحظه بسیار بالا بود)چه جوری میخوای بری خونه و نذری هم بپزی عزیز دلمـــــــــــــــــــــ ،لازم نیست بگم دیدن عمه تو سی سی یو چقدر منو یاد روزهای تلخ تر از زهر دایی تو آی سی یو انداخت و ... خلاصه بعد از بیمارستان بود که رفتیم خونه ی مامانم اینا و تمام شب رو از بغل مامانم بیرون نمیومدم و همش بوسش میکردم و مثل بچگیهام که بهم قول میداد هیچ وقت نمیره تا آروم بگیرم، ازش قول گرفتم هیچ وقت مریض نشه و خیلی مواظب خودش باشه که من ...الهی فداش بشم من ٬که میخندید و میگفت چی شده عمه تون مریض شده صبح تا حالا همتون مهربون شدید ،یه سری رضا زنگ زده ٬یه سری بیتا خواهش و التماس که اینو نخور اونو بخور و ... شبی که عروس عمه به من خبر داد که مثلا من زنگ بزنم به بابا و مامانم حال عمه رو بگم(نیست من خیلی مقاومم از اون لحاظ)،موندم تو رودروایسی پشت تلفن گریه نکردم ٬وقتی قطع کردم اول یه دل سیر اشک ریختم ٬بعد به مامان اینا زنگ زدم ،من به مامان گفتم اون به بابام گفت و هردوشون گریه و ... (حالا مثلا خوب گفتم و همه چیز رو توضیح ندادم )٬برای بابام تعجب داشت که مامانم اونجوری برای خواهر شوهرش گریه کنه ،مامانم میگفت من و عمه هات مثل دوستای همسن و سال خیلی با هم خوب بودیم و ازینکه اون درد میکشه خیلی ناراحتم،اینم بگم که من هنوز رابطه ی بین مامانمو و دوتا عمه هام و جاری ها(سه تا زنعموهام) جایی ندیدم ،اینقدر 6 تایی با هم خوب بودن تو اینهمه سال و هوای همدیگر رو داشتن همیشه و همه جا که بین امروزیها کمتر اینجور صمیمیت دیده میشه ...
با اونکه استند گذاشتن برای عمه با شرایط خاصش همچنان خطرناک بود و انگار حین عمل هم خیلی درد کشیده و اذیت شده بود٬ولی باز خدا کمکش کرد و اون مرحله رو گذروند و امروز عصر به بخش منتقل شد،فردا میخوام برم ملاقاتش و هر جور شد یکم شله زرد نذری براش ببرم (دوستام میپزن قراره برم بگیرم) که خودش نتونسته بپزه امسال ٬حتما یک قاشقم شده بخوره ....

خدایا ٬تو این شب عزیزی همه ی مریضهامون رو شفای عاجل عطا بفرماااااا ٬آمین

خانوم گل ما خوبه و مشغول مدرسه و درس و امتحان و البته شیطونی و ...



درخت کوچولوی سه ساله ی خونه ی ما که ده روزیست دوباره زینت بخش خونمون شده


کریسمس نه یه زمانه و نه یه فصل، بلکه یک یادبوده،در واقع گرامی داشتن صلح و حسن نیت،

رحیم و بخشنده

بودن، باعث میشه روح واقعی کریسمس رو لمس کنیم.

امیدوارم بابانوئل به جای کادوی زیبا

تقدیر زیبا برای تو هدیه بیاره

تقدیر خوب رو نمیتونی الان حس کنی

اما در آینده میفهمی بهترین آرزو رو برات داشتم

کریسمس به تمام هموطنای مسیحی مون و تمام اونایی که حس خوبی به این مناسبت زیبا دارند

مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 


انسان ها را بدون اینکه به وجودشان نیاز داشته باشی،

دوست بدار؛

کاری که خـــــدا با تو می کند ...



حواست به دلت باشد آن را هر جایی نگذار!

این روزها دل را میدزدند بعد که به دردشان نخورد

جای صندوق پست

آنرا در سطل آشغال می اَندازند!

و تو خوب می دانی دلی که اَلمثنی شد! دیگر دِل نمی شود ...
 


سلام هایی که بوی خداحافظی میدهند …

بودن هایی که هیچکدام خوشحال کننده نیستند …

و رفتن هایی که امید بازگشتی به آنها نداری …

همه اینها را که جمع میکنی به یک کلمه میرسی :

تنهایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی !


صد سال ره مسجد و میخانه بگیری،

عمرت به هدر رفته اگر دست نگیری.

بشنو از پیر خرابات تو این پند،

هر دست که دادی به همان دست بگیری ...


شمارش معکوس برای پیرتر شدنم شروع شد 7 6 5 4 3 2 11111 (شنبــــــــــــــه)
احتمالا جمعه شب مهمون دارم
روزهای زمستونیتون گرم و عاشقانــــــــــــــــــــــــه دوستان عزیزم
+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ