هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱
آخرین پست پاییزی (روز برفی ،کارنامه،شب یلدا)

یکشنبه شب ٬قبل از اینکه هستی بدونه فرداش مدرسه تعطیله ٬ساعت ۱۰ تا ۱۲ شب٬ همراه باباش رفت برف بازی و آدم برفی درست کردن٬منم که سرمای شبونه رو طاقت نداشتم و میدونم اذیت میشم نرفتم و از بالا گهگداری نگاهی بهشون مینداختم٬ساعت ۱۲ که درو براشون باز کردم با یه هستی گریون مواجه شدم که از شدت سرمای دستاش٬ مثل ابر بهار اشک میریخت٬آوردمش تو خونه و کلی نازش رو کشیدم تا خانوم آروم گرفت(ما هم که تو خونمون شوفاژ و بخاری و شومینه و کلا وسیله ی گرمایشی زمینی نداریم٬نمیدونستم به کجا بچسبونمش گرم بشه٬مجبور شدم ببرمش تو حموم و به تنها شوفاژ موجود بچسبونمش)البته تمام خونه و زندگیم خیس و برفی شد از کلاه و شال و ....٬شانس آورد فردا صبحش کارگر داشتم٬ وگرنه من طاقت یه قطره آب رو سرامیک رو ندارم ٬قبل از خوابم خبر تعطیلی مدرسه رو بهش دادم که حسابی شارژ شد و رفت خوابید٬بعد که خوابش برد و من عکسها رو ریختم تو لپ تاپ٬ تازه فهمیدم بلههههه چرا خانومی اونجور یخ زده بود 

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%207/PB160029.jpg

بله دیگه شال و کلاه رو دو دستی تقدیم آدم برفی کردن٬ بعد دوباره همونو سر کردن میشه یخ کردن و گریه کردن و تمام خونه رو برفی کردنننننننننننننن

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%207/PB160031.jpg

ولی خداییش نصفه شبی آدم برفی قشنگ و بزرگی درست کردن٬مخصوصا که مثل خود هستی دست به کمر و ...٬تا فرداش که خرابش کنن و آب بشه٬هستی از این بالا با دوربین کشیک میداد هر کسی نزدیک میشد داد میزد٬آهای آقا پسر چرا لگد میزنی اون آدم برفی منه

درخت کریسمس خونه ی ما هم به خاطر هستی خانوم که خیلی دوست داره٬ از جعبه درومد و آماده ی آغاز سال جدید میلادی و کریسمس هستش

http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/www.Pichak.net12.gif

اینم کارنامه ی میان ترم اول هستی٬ که امروز صبح پدرش رفت و گرفت و اولین کارنامه ی غیر ۲۰ هستی خانوم که با بی دقتی دوتا ۱۹.۵ (دیکته مقاومت رو نوشته مقاوت ٬تو تاریخ هم به جای حاکم شام نوشته حاکم شاه٬که به نظرم اینو دیگه معلم نباید تو تاریخ غلط میگرفته که گرفته ٬دستشم درد نکنه که اینقدر دقیق و بی ارفاق نمره داده) و به قول خودش برادر ۲۰ داره ٬میگه مامان ناراحت نشیا ببین معدل نداره چون زیاد مهمم نیست آخه میان ترم بوده ٬ترم اول ۲۰ میگیرم٬طبق معمول معلمش گفته بوده که از نظر درسی و مخصوصا ریاضی٬ هستی فوق العادس و کمتر شاگردی تو ریاضی مثل هستی دارم٬امااااااااااااااااااااااا ولییییییییییییییی .....زیاد حرف میزنه سرکلاس٬که خب چون تک فرزنده میشه درکش کرد(خدارو شکر درک معلمش بالاستتتت)  

http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/www.Pichak.net12.gif

میروی و من فقط نگاهت میکنم
تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی تو
یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو
همین یک لحظه باقی است
و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان تو را داشته باشم

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%207/1234543212.jpg

به سادگی رفـت ؛

نــه اینکه دوستم نداشت !
نـــــــــه ،

فهمید خیییییییلی دوستش دارم !!!!!

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%207/05f6472321352c45c379a60fefed82e2-300.jpg

پاییز زیبایمان هم با تمام خاطرات و دلتنگیهاش رفت که رفتتتتتتت

چه کسی میداند که٬ پاییز دیگری را خواهد دید یا نهههههه؟؟؟؟؟

امیدوارم همه ی شما دوستان عزیزم٬ پاییزهای زیادی رو در صحت و سلامت کامل کنار عزیزانتون ببینید و لذتش رو ببرید٬اگر منم ندیدم یادم کنید گهگداری ....

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%207/1387843545.gif

عجب موجود سخت جانی است دل!

هزار بار تنگ میشود
"می شکند"
می سوزد و
میمیرد!


وباز هم می تپد!!!

http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/www.Pichak.net12.gif

پیشاپیش پایان پاییز دل انگیز و اومدن ننه سرما و زمستان سرد و برفی رو ٬بهتون تبریک میگم و شب یلدای خوبی در کنار عزیزانتون براتون آرزومندم٬الهی هر جا که باشید خوب و خوش و سلامت باشید٬الهی همه ی مریضهامون لباس عافیت بپوشند٬الهی هیچ سر گرسنه ای روی بالش گذاشته نشه٬الهی هیچ پدری شرمنده ی زن و بچه هاش نباشه٬الهی هیچ سفره ای خالی از خوراکی های شب یلدایی نباشه٬الهی سفره ی همه پر برکت و پر از عشق و امید باشه٬الهی تمام زندانی های بی گناه آزاد٬تمام دلهای پر درد بی غم و ......و در آخر٬ خدای مهربون به تمام خانواده های عزادار تو حوادث اخیر٬ زلزله و آتش سوزی و تیر اندازی و ....که جیگر هممون رو سوزوند ٬صبر عاجل عطا کنه که دردشون خیلی درده و داغشون خیلی داغغغغغغغغغغغغغغ

شب یلدا شد و میلاد خوش ایزد مهر
زایش نور از این ظلمت تاریک سپهر
شب یلدا شد و بر سفره دل باده عشق
رخ معشوقه و مدهوشی دلداه عشق
شب یلدایتان پرستاره و پرخاطره باد

http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/Untitled-3.jpg

 شب یلدای من آغاز شد
نه سرخی انار٬ نه لبخند پسته٬ نه شیرینی هندوانه
بی تو یلدا زجر آور ترین شب دنیاست
بی من یلدایت مبارکقلب

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱
پاییز هم نرم نرمک می رود .....

 همونطور که گفته بودم چهارشنبه ی پیش رفتیم خونه ی دایی رضا و یه تولد کوچولو برای مامان گرفتیم و شب خوبی رو در کنار هم داشتیم ،اینم هستی خانوم تو شب تولد مادر جون 

 

هستی و مادر جون

نتیجه ی آز مون گ ا ج تو مدرسه (۱۹ آذر)

 

نتیجه ی فاینال زبان که ۲۰ آذر برگزار شد و هستی خانوم ۱۰۰ گرفت، اما با نمرات کلاسی که ۹۲ بود جمع کردن و میانگینش شد ۹۴ ٬که زنگ زدم و گفتم چه جوری میانگین ۱۰۰ و ۹۲ شده ۹۴؟؟که گفتن نمرات کلاسی ۶۰ درصد نمره نهایی هستش،چه بی انصاف هستند که نمره ی صد رو هم ...

 

مدتها بود از بس تو ب ف ر مایید ش ام ،تیرامیسو دیده بودم ،عجیب دلم تیرامیسو میخواست،که از دو تا از دوستای خوب و گلم که تو این زمینه متبحر هستند خواستم دستورش رو برام بزارن که لطف کردند و خیلی زود برام فرستادند،حالا نوبت گشتن دنبال خامه ی زده شده و بیسکوییت فینگر بود،کلی گشتم ولی پیداشون نکردم تا اینکه تصمیم گرفتم با پودر آماده ای که عکسش رو تو عکس زیر میبینید درست کنم، که به جای بیسکوییت فینگر توش پودر کیک بود و به جای خامه ی زده شده پودرش بود که با شیر میزنی تا آماده بشه،تیرامیسو رو دقیقا مثل دستور روی جعبه درست کردم که شد عکس زیرتر ،نمیدونم چقدر شبیه تیرامیسوی اصلی با فینگر و خامه ی زده شده بود ،اما خوشمزه بود و محمود و هستی هم خیلی خوششون اومد

پودر آماده ی تیرامیسو  

تیرامیسوی مامان نوشین،مسخره نکنید خوب بار اولم بود

 

چه قدر چای
که ننوشیدم
در کافه‌ هایی که
با تو نرفتم
و چه نیمکت‌ها
که مرا کنار تو
ندیده
فراموش کردند ...

باران پاییزی که می‌بارد...
باید آغوشی باشد...
پنجره‌ی نیمه بازی...
موسیقی باران...
بوی خاک...
سرمای هوا...

گر‌ه ی کور دست‌ها و پاها...
گرمای عریان عاشقی...
صدای تپش قلب‌ها...
خواب هشیار عصرانه...
باران که می‌بارد...
باید کسی باشد ...

گاهی با یک قطره ، لیوانی لبریز می‌شود

گاهی با یک کلام ، قلبی آسوده و آرام می‌گردد

گاهی با یک کلمه ، یک انسان نابود می‌شود

گاهی با یک بی مهری ، دلی می‌شکند

مراقب بعضی یک‌ها باشیم

در حالی که ناچیزند ، همه چیزند . . .

 یک نفر در همین نزدیکی ها چیزی به وسعت یک زندگی برایت جا گذاشته است . . .
خیالت راحت باشد ، آرام چشمهایت را ببند . . .
یک نفر برای همه نگرانی هایت بیدار است . . .
یک نفر که از همه زیبایی های دنیا ، تنها تو را باور دارد . . .

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱
مامان آذر جونم زادروزت خجسته ...

امتحانای هستی خانوم شروع شد و سه تاش رو داد که خورد به دو روز تعطیلی خجسته ی آل و د گ ی هوا و خوش به حالش شد،اینقدر خوشحاله که خدا میدونه،خوبه تو زمان اینا اینهمه تعطیلی دارند و همچین سختم نمیگذره،جای ما بودند چیکار میکردند که شب تا صبح از برف چشم بر نمیداشتیم که ببینیم چقدر میشینه رو زمین، که شاید ای تعطیل اعلام میشینه یا نهههههه  

اینم نتیجه ی آزمون روز جمعه صبح،خدا رو شکر با اونکه اشتباه شده بود نتیجه و کلی حرص خوردیم ولی با همکاری پ ش تیبان بالاخره کارنامه درست شد و با تراز ۷۰۲۴ راضی بودم از نتیجه،خداییش سوالات نسبت به سالهای پیش سخت تر و خیلی نکته دار و ریز شده،خیلی وقتها من و محمود هم تو حل مسایل با زمان کمی که تو آزمون دارند میمونیم

دیشب از ذوق تعطیل شدن و امتحان ندادن ،بالش و لحافش رو برداشت و اومد جلوی تلویزیون دراز کشید و همونجا خوابش برد،وقتی رفتم جاشو مرتب کنم که ببرمش سر جاش ،دیدم زیر بالشش چه خبره؟؟؟؟من موندم چه جوری با اینهمه وسیله زیر بالش خوابش میبره ،این مسئله رو بارها بهش گفتم که چیزی زیر بالشت نزار، ولی انگار نه انگار،همیشه چند تا دستمال کاغذی و کتاب هست ولی دیشب قطره بینی که معمولا وقتی دماغش کیپ میشه خودش دکتر بازی درمیاره و میریزه(هر شب زیر بالششه که اگر یه وقت نصفه شب ....از بس حساسه به این مسئله و نمیتونه بخوابه)،بند کفشهای رنگی که تازه براش خریدم که باهاش کاردستی میبافه(بعدا عکسش رو میزارم جالبه از دوستش یاد گرفته)،کنترل لوستر اتاقش که همیشه با خودش میبره تو تختش که از اونجا خاموش کنه ،هم بود،منم گفتم یه عکس بندازم و همونجوری ببرمش رو همونا بخوابه،تا صبح خودش جا به جا کنه،یه چیز عجیب دیگه هم اینه که، مدتیه پتوی نوزادیش رو (همون سبزه تو عکس)،میبره میندازه رو تختش و میخوابه روش،چند بار جمعش کردم بردم گذاشتم تو کمد، ولی باز رفته و انداخته تو تختش،یکی دوباری ازش پرسیدم که مگه جات نرم نیست و چرا اینو میاری میندازی زیرت؟؟ولی جواب درستی نگرفتم ازش ،خودم حس میکنم نسبت به این پتو علاقه و حس خوبی داره احتمالا ، وگرنه چیز دیگه ای به ذهنم نمیاد،چون این پتو رو تو عکس و فیلمهای بچگیش زیاد دیده .....

امروز ۱۴ آذر ۹۱ ،تولد ۵۹ سالگی مامان آذرمه ،میخواستیم همگی شب بریم خونشون با شام و کیک و ....،که رضا و سمیرا جون گفتند به جای خونه ی مامان بریم خونه ی اونا فردا شب....

هزاران بار خدا را شکر که چنین روزی را آفرید

تا باغ جهان نظاره گر شکفتن گلی چون تو باشد . . .

مادر مهربانم٬سالروز شکفتنت مبارک

تقدیم به کسی که شکفتن هیچ گلی زیباتر از لبخند او نیست

جشن میلادت بهترین بهانه برای فکر کردن به تو و به یاد آوردن خوبی هایت است

مادرم٬سالروز تولدت مبارک

 

کارتی که هستی دو روزه داره برای تولد مادر جون درست میکنه (اون قلب ماجرا داره و از تو وسایل من برداشته بود که روی هدیه های داده شده به خودم بود و نباید برش میداشت بی اجازهههه)

داخل کارت هستی خانوم

اینم کیکی که الان درست کردم برای مامان٬ تا فردا شب ببرم خونه ی رضا

الهی الهی الهیییییییییییی٬تا سال دیگه و تولد ۶۰ سالگیت٬ هیچ اثری از درد بی امان زانوهات نباشه و به آرامش و سلامتی رسیده باشی مادر عزیزتر از جانممممممممم

انسان باش تنها همین !

با هر دینی

با هر عقیده ای

با هر نژادی

همین که کسی را نرنجانی

دلی را نشکنی

مهربانی ات مثل باران باشد

همین که یادت باشد در درجه ی اول انسانی

و کسی دیگر که از کنارت می گذرد

و تو به چشمانش خیره می شوی

انسان است

کافیست دوست من

انسان بودن به معنای واقعی آسان نیست

سخت سخت است ...

وقتی عاشقش شدم که دیدم

هیچوقت دلمو نشکست

هیچوقت بهم نه نگفت.

همیشه در جواب بچه بازیهام

خندید و گفت:

عاشق همین کاراتم ...


همیــــشه جایی در حوالی دلتــنگی من جــاری می شــــــوی

جــاری می شــوی در ابـــریِ چشــمانـــــم

و می بـــاری آنقــدر تا زلال شــــــوم

تا آســمانی شــود هــوایِ دلــــــم

آنقــدر که با همـــه روحـــم حــس کنـــــــم

داشتــــن تو

می ارزد

به تمـــام نداشــته هـــای دنیــــــــا


دلم گرم خداوند صبور و خالقِ صبریست

که شب ها می نشیند در کنارم

تا که بیند می رسد آن شب

که گویم عاشـــــقش هستم؟؟؟


آپ کردن این پست اینقدر اذیتم کرد و طولانی شد الکی به خاطر گذاشتن عکسها ،که اصلا نفهمیدم چی شد آخرش و نمیدونم عکسها دیده میشه یا نه ،اگر دیده نمیشه شرمنده ،دیگه بیشتر از این بلد نیستم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ
دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱
تاسوعا و عاشورای 91

هفته ی پیش و تعطیلات هم گذشت و اولین سالی بود توی تمام عمرم، که تاسوعا و عاشورا بیرون نرفتم و حتی یه دسته و سینه زنی هم ... نظر و عقیدم کلا در مورد تو خیابون رفتن و کنار خیابون دسته نگاه کردن و ...عوض شده،دوران کودکی و قبل از ازدواج که با دختر عمه ها و دختر عموها خونه ی پدربزرگم جمع میشدیم و با هم میرفتیم بیرون و می اومدیم بدم نمیومد، ولی الان سالهاست که بیرون رفتن و دسته نگاه کردن خانومها و زنجیر زدن آقایون تو دسته های خیابونی، به نظرم عزاداری نمیاد و ...  ،البته نظر هر کسی برای خودش قابل احترامه و من نظر شخصی خودم رو فقط گفتم (حالا نیاید دعوا و کامنت گذاشتن که اصلا حوصله ی جواب دادن به بعضی کامنتهای بی معنی و بی سر و ته رو ندارم) و قصد توهین به هیچ اعتقاد و عقیده ای رو ندارم ....،اما خیلی خوب هستی و سن و سالش رو درک میکنم و حقش میدونم که دلش بخواد بره و تماشا کنه،طفلی مثل زمان بچگی ما، تو جمع دختر عمو و عمه و ...که قرار نمیگیره و تمام روزای خاص هم مثل روزای دیگه تنهاست ،پس حداقل کاری که میشه براش کرد اینه که بردش، تا یه تعریفی حداقل بعد از چند روز تعطیلی برای دوستاش داشته باشه٬از شب تاسوعا هستی با پدرش میرفت بیرون و میومد٬البته محمودم کار آورده بود خونه و اصلا تمایل نداشت از خونه بیرون بره و تمام این چند روز مشغول کار بود تو اتاقش و ما کمتر دیدیمش، اما به زور هم شده شب تاسوعا،ظهر تاسوعا ،شب عاشورا،ظهر عاشورا با هستی یکساعتی فرستادمشون بیرون و عاشورا شب هم با بابام رفت و چرخی زد(ظهر رفتیم خونه ی مامانم و من و مامان خونه بودیم)٬عاشورا شب هم ساعت ۸ اومدیم خونه و هستی خانوم خوابید تا صبح بره مدرسه

 

این چادرها رو دم غروب آتیش زدن که هستی با پدرجون رفت و ...

پی نوشت :هستی خانوم امروز برنامه ی امتحانات میان نوبت ترم اول رو آورد خونه(چقدر زود سال تحصیلی میاد و میره و عمرمون میگذره) و از شنبه تا ۲۲ آذر ماه امتحان داره،این پنجشنبه هم کوئیز زبان داره و بعدش پیری فاینال و ۲۰ آذر ماه فاینال زبان٬جمعه هم که میاد ،آز م و ن ق ل م چی ....خلاصه خیلی خیلی تا آخر آذر ماه درس داره و از اونجایی که خیلی هم حرف گوش کنه ،من و هستی حسابی درگیر درس خوندن و امتحان دادن از همین فردا تااااااااااا آخر آذر ماه

از سکوتــم بتــرس ...!

وقتــی که ساکت می شوم ...

لابـد همــه ی درد دل هایــم را بــرده ام پیش خدا ...

بیشتر که گوش دهــی ..

از همــه ی سکوتــم .. از همــه ی بودنــم ..

یک "آه" می شنـــوی ...

و باید بترســـی ..

از "آه" مظلومـــی که فریادرســی جز خدا ندارد ...

هــزار بـار آمـدم خطــت بزنم از قلبم....

خود خودتـــ را...

یــادتـــ را...

اسمــت را...

امــا...

فقط قلبــم پر شد از خط خطی های عاشقانـه ی ناخوانا...

ناگهان آیینه حیران شد گمان کردم تویی

ماه پشت ابر پنهان شد گمان کردم تویی

ای نسیم بی قرار روزهای عاشقی

هر کجا زلفی پریشان شد گمان کردم تویی

دورتر خواهم شد...
آنقدر دور که در یافتنم شکوه کنی
آنقدر دور که گهگاه به خوابم بینی
و دگر بگریزم...
از پس هجوم بی رحم دلشکستنها
به خدا خواهم رفت...
به خدایی که تو می خوانی و من میدانم ...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ