هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱
تعطیلات و عروسی و عیدی و ....

تمام آخر هفته و تعطیلات رو مشغول عروسی رفتن و مهمون بازی بودیم٬پنجشنبه که حنابندون دختر عمه جونم بود که رفتیم و شب خوبی داشتیم ....  ٬هستی دو سه ساعت برای درست کردن موهاش غر زد و دیگه کلافه شده بودم از بس هر کاری میکردم راضی نبود و ...٬تا اینکه یه گل سه پر براش درست کردم و مشکل حل شد و هستی خانوم راضیىىىىىىىىىىىىىىىىىىىىى  

جمعه صبح هستی  آ ز م و ن داشت که اول میخواستم نزارم بره چون شبش دیر خوابیده بود٬اما رفت و خدا رو شکر نتیجه ی نسبتا خوبی هم گرفت و تونست رتبه ی ۵ استان و شهر و ۳۲ کشور رو بیاره٬فاصله ی پست هامون یه جوری شده که تقریبا تو هر پست یه آزمون گ ا ج یا ق ل م چی ....

 

جمعه شب هم٬مهمون دایی بزرگه بودیم که دایی تورج هم بود٬خدا رو شکر بد نیست ولی هنوزم آدم با دیدنش راه رفتنش ...٬ جیگرش آتیش میگیره ....(چیز دیگه ای نمیخوام بنویسم)٬اونشب هم خاندان مادری رو دیدیم و بعد از مدتها دیدارها تازه شد ...

روز شنبه روز عید غدیر٬از ظهر من و هستی رفتیم آرایشگاه و برای عروسی رفتن آماده شدیم٬عروسی خوبی بود و خدا رو شکر به همه خوش گذشت و ما تقریبا زودتر از همه زدیم بیرون و ساعت ۱۲ خونه بودیم که هستی خانوم زودتر بخوابه و بتونه راحت بره مدرسه

 موهای خانومی از پشت

پی نوشت ۱: متاسفانه پی آر پی برای مامانم که وضعیت پاهاش خیلی خرابه اثر زیادی نکرد و بعد از دوهفته باز همون درد بی امان اومد سراغش و به سختی تو عروسی آخر هفته شرکت کرد٬هر وقت زنگ میزنه در حال ناله و زاری و ...٬واقعا مونده چی کار کنه ٬جز عمل راهی نمونده که میگه هر طور شده میرم و عمل میکنم ٬به عفونت و هیچی هم کار ندارم یا میمیرم یا خوب میشم و خلاص ....

پی نوشت ۲:هفته ی پیش گوشیم پرش آنتن پیدا کرده بود که دادم داداش امیر ببره پیش دوستش برام درست کنه٬وقتی فرداش زنگ زد و گفت که گوشیمو فلش کرده دوستش و گفته شاید با فلش و آپدیت شدن اندروید گوشیم(گالاکسی اس ۲)٬آنتنش هم درست بشه٬دنیا جلوی چشمام تاریک شد٬اینو جدی میگم واقعا یکساعت از حرص کاری که بدون اطلاع به من کرده و تمام عکسها و مخصوصا حدود ۵۰۰ تا شماره تلفن و اس و ....همش پرید و رفت ٬گریه میکردم٬حرف زیادی نداشتم بهش بزنم یعنی اینقدر از دستش ناراحت شدم که میدونستم هر حرفی بزنم بهش برمیخوره٬فقط گفتم مگه تو نمیدونی فلش گوشی یعنی چی؟؟؟چرا یه زنگ به من نزدی بگی فلش کنم یانه ؟؟بگی تو گوشیت چیزی داری یا نه؟؟چرا اینکارو کردی من فقط یکماه وقت گذاشتم تا دفترچه تلفن و عکس و تنظیمات و ....درست کتم،چرا یه کپی ازش نگرفتی؟؟الان من کلی از شماره ها رو هیج جا ندارم و ...قطع کردم و داشتم آروم آروم اشک میریختم( بیشتر از همه سهل انگاری و نادونی امیر اذیتم میکرد و اینکه منو اینقدر حساب نیاورده بود که بخواد از من سوالی کنی) که محمود با یه دوربین عکاسی جدید کوچیک٬ به مناسبت عید تا عید٬ اومد خونه٬که من اینقدر حالم بد بود که نگاهشم نکردم و ....٬امیر پنجشنبه گوشی رو بهم داد تا بعد از یکهفته که آنتنش رو امتحان کردم و مطمئن شدم درست شده بدم ببره برنامه هایی که هیچی ازش نمونده بود رو برام بریزه٬جمعه صبح که گوشی رو روشن کردم گیج شده بودم هیچیش مثل قبل نبود و کل تنظیماتش عوض شده بود و حتی فارسی نویس و اس فارسی و ....نداشت٬باز کلافه و عصبی شدم و بدترین حالم زمانی بود که تا جمعه ظهر گوشیم با هر سیم کارتی که بهش انداختیم آنتنش مثل قبل رفت و معلوم شد که فلش هیچ تاثیری روی آنتن گوشی نداشته ...٬کاری از دستم بر نیومد جز اینکه همون شب بدم به خودش تا درستش کنه و بهم بده ٬که اونم گفت سر دوستم شلوغه و ده پونزده روز طول میکشه و ... وقتی دیشب اینو بهم گفت فقط سکوت کردم٬نمیتونم بگم چقدر این کار منو ناراحت کرد و چقدر سعی کردم خودمو کنترل کنم تا حرفی نزنم که به امیر بر بخوره ولی خدا خودش میدونه از فکر اینکه اونهمه تلفن رو دونه دونه ...چه حالی میشم٬ تازه کلی از شماره ها رو هم ندارم٬بعضی کارها برای آدم گرون تموم میشه و این اتفاق که دومین باره برای من پیش اومد و دستم به هیچ جا بند نیست بدجوری ناراحتم کرد٬الان دیگه برام ارزشی نداره و بعید میدونم حالا حالاها بتونم امیر رو ....٬با اونکه کلی ازم معذرت خواهی کرد ولی ته قلبم خیلی خیلی .....٬هیچ اطمینانی هم ندارم دوست احمقی که اونجوری گوشی منو فلش کرد بدون کپی و نتونست بفهمه پرش آنتن ربطی به فلش نداره٬بتونه گوشیمو صحیح و سالم بهم برگردونه ...نمیتونمم تو این مرحله از محمود بخوام که خودش گوشی رو ببره درست کنه ... ٬اگر اس دادید و خبری از جواب نشد بدونید که ....

دلتنگ که باشی آدم دیگری میشوی.

خشن تر , عصبی تر , کلافه تر , تلخ تر …!!!

و جالب تر اینکه با اطراف هم کاری نداری!

همه اش را نگه میداری…

و دقیقا" سرهمان کسی خالی میکنی که

دلتنگ اش هستی !!!


عاشق که می شوی

همه چیز بی علت می شود !

و تمام دنیا علت می شود ،

تا عشق را از تو بگیرد !!!

هنوز گاهی شیطنت ِ چشمهایت

روی صورتم راه می رود؛

لبهایم ناخودآگاه باز می شود به لبخند،

و گونه هایم ، گُر میگیرند.

صورتم را عقب میکشم

مبادا فریبم دهی و باز…

هنوز گاهی شیطنت ِ دستهایت

گَل میکند میان دستهایم؛

انگشتهایم از خوشی تیر می کشند…

هنوز گاهی

من هستم و تو ؛

میان همین خاطرات ِ محدود

و صدایت

که جایی میان نَفَسهایم جا مانده است…

خیلی دوستت دارم اما

نمی دونم “خیلی” رو چه جوری بنویسم

که خیلـــــــــــــــــــــــــــــــی خونده بشه ؟!!

دوستان واقعی جواهراتی هستند گرانبها که به دست اوردنشان سخت

و نگه داشتنشان سخت تر است

 

این خط این نشان

دلت برای هیچ کس به اندازه من تنگ نخواهد شد٬

برای نگاه کردنم

برای بوسیدنم

برای خندیدنم

برای تمام لحظه هایی که آمدی و شعر من شدی٬روزی که نیستم

دلت برای همه ی اینها تنگ خواهد شد

حالا ببین ................
+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱
عید غدیر مبارک و ....

مادرجون آخر هفته ی گذشته رفت خونشون(تا وقتی خونه ی ما هستش حالش بهتره چون استراحت میکنه ولی وقتی میره خونه ی خودشون و مشغول همون کارهای سبک خونه بازم دردش زیاد میشه متاسفانه) و ما پنجشنبه شب رفتیم خونه ی پدربزرگ پدری هستی خانوم٬جمعه خونه بودیم و فقط برای ناهار رفتیم فرحزاد و برگشتیم خونه ...

این دو سه روزم اتفاق خاصی نیوفتاد،هستی مشغول مدرسه رفتن و درس خوندن و کلاس رفتنه ،منم خوشحالم که تو این هوای ابری و بارونی به هوای بردن و آوردن هستی مجبور میشم برم بیرون و از هوای قشنگ و بارونی بهره ای ببرم ،چون تا مجبور نباشم از خونه درنمیام ...

شنبه روز عید غدیر عروسی دختر عمه ی خودم هستش و تقریبا چند روزی مشغول خواهیم بود،از همینجا برای اونا و تمام عروس و دامادهای جدید آرزوی خوشبختی و سلامتی داریمو پیشاپیش عید رو به همه ی شما دوستان عزیزم تبریک میگم و امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشید

عید غدیر بر همگان مبارککککک

 

این عکس رو تو دوربین دیدم ،گویا یه روز صبح که هستی خانوم ورزش داشته و آماده شده برای مدرسه رفتن٬ باباییش شکار لحظه ها کرده و ...

 قربونت برم دخمل شیطون و بلای من

اینم دومین آزمون گ ا ج تو مدرسه ٬که ۲ آبان برگزار شد و هستی جز درس علوم که یه قسمتیشو معلمشون هنوز درس نداده بود و دو سه تا غلط داشت ٬بقیه رو ۱۰۰ زده بود و باز هم نفر اول کلاس و ...٬خدا رو شکر که دختر ما هر چند گهگداری تو درس خوندن منو حرص میده٬ ولی خب نتیجه ی کارش معمولا قابل قبوله و ما رو دلگرم میکنه

گـــــــــاهی ” لــــال ” می شــود آدم

حـــرف دارد

ولــــــــی ” کلمـــــه “نـــدارد !

بعضی وقت ها میگی باشه

نه برای اینکه باور کردی

نه !

برای اینکه خسته شدی خیلی خستههههههههههههه

 

گاهی برای تا ابد ماندن باید رفت

گاهی به قلب کسی

گاهی از قلب کسی

هیچ وقت با کسی که دوسش داری

طولانی قـهـر نـکـن

چون به نبودنت عادت میکنه

و یاد میگیره حرفاشو به غریبه بزنه….!

ترکم مکن

حتی برای ساعتی

که دلتنگی چون بارانی

به آوارم فرو خواهد ریخت

و غبار

چون هاله ای

جای پایت به شنها امیدم می دهد

و مژگانت آرامشم.

عزیزترین !

ترکم مکن حتی برای ثانیه ای

وقتی تو نیستی

سرگردان سرگشته این سوال مداومم

که باز خواهی گشت آیا؟
+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ
چهارشنبه ۳ آبان ۱۳٩۱
مهر هم تمام شد و ...

پنجشنبه که قرار بود هستی بره خونه ی دوستش،تا ظهر همش حواسش به این بود که ببینه کدوم دوستش ساعت ۲ میره و زودتر به استخر و ...میرسه،با غرغر پنهان و آشکار نشون میداد که دلش نمیخواد بره کلاس زبان و دوست داره از ساعت ۳ اونجا باشه٬منم انگار نه انگار سعی کردم عصبی نشم و روی حرف خودم بمونم که باید بره کلاس و بعد از کلاس بره مهمونی،ساعت ۲:۳۰ هم حاضر شد برای کلاس و ساک خونه ی دوستش رو هم بست(وسایل استخر و لباس راحتی)،وقتی باباش از دانشگاه رسید و خواست ببرتش،گفت الان دوستام رفتن و من موندم و ...همینجوری گفتم کسی بچشو ساعت ۲ نمیبره اونجا٬ باور کن کسی به این زودی نیومده و تقریبا همه همون ۴ و ۵ میرسند،حالا واسه اینکه خیالتم راحت بشه یه زنگ بزن ببین کی اومده،زنگ زد خونه ی دوستش و وقتی شنید دوستش همراه بچه ها تو استخر هستند ،با یک نگاهی به من نگاه کرد که دلم کباب شد و فهمیدم اون کلاس به هیچ دردی نمیخوره و کاربردی نداره،با اونحال نخواستم بدون نظر باباش حرفی بزنم،به یه بهانه محمود رو صدا کردم و بهش گفتم صلاح میدونی کلاس رو بیخیال بشیم و هستی رو خوشحالتر کنیم؟؟؟گفت آره اینجوری درس رو مانع نمیبینه و ...،این شد که در اوج ناامیدی و ناراحتی بهش گفتم که میتونه این یکبار رو کلاس نره و بره مهمونی ،ولی یادش باشه هیچ مهمونی و بازی و ....نباید به درسش اولویت داشته باشه و این برنامه تکرار بشه ٬اینقدر خوشحال شد که مطمئنم نفهمید من چی گفتم ٬خلاصه هستی همون ساعت مورد نظرش رفت مهمونی و تا ساعت ده اونجا بود و خیلی زیاد بهش خوش گذشته بود٬من و باباییش هم رفتیم خرید برای خونه و ....

 

از جمعه عصر مادرجون اینجاست٬روز شنبه صبح بردمش برای مرحله ی دوم تزریق زانوی راستش،فعلا که تو استراحت یکهفته ای بعد از تزریق هستش و ای بد نیست٬به قول خودش تا وقتی خونه ی ماست و در حال استراحت، نسبتا بهتره و تا میره خونه خودشون و مشغول همون کار سبک خونه و ... باز دردش زیاد میشه و ...٬انشالا که اینبار نتیجه ی بهتری بگیره و حداقل یکم دردش قابل تحمل تر ....

 

آزمونهای گ  ا  ج هم تو مدرسشون برگزار میشه٬ که نتیجه ی اولین آزمون که ۱۲ مهر بود این شد٬خدا رو شکر که نتیجه بد نبود و رتبه تو کلاس ۱ و تو مدرسه ۳ و استان ۹ و تو کشور ۱۶ بود

 

 مثل کشیدن کبریت در باد
دیدنت دشوار است
من که به معجزه ی عشق ایمان دارم
می کشم آخرین دانه ی کبریتم را در باد

هر چه بــــــادا بـــــــــــــــــــــــــــــــــاد!

یکبار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد...

پس نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست

قبول دارم

گر چه به ظاهر جسم خسته است

ولی...

دل دریاست

تاب و توانش بیش از اینهاست...

متنفرم از انسان هایی که دیوار بلندت را می بینند

ولی به دنبال همان یک آجر لق میان دیوارت هستند که،

تو را فرو بریزند…!

تا تو را انکار کنند…!

تا از رویـــت رد شـــوند ...

 ماندن همیشه خوب نیست...رفتن هم همیشه بد نیست...

گاهی رفتن بهتر است.گاهی باید رفت...باید رفت تا بعضی چیز ها بماند...

اگر نروی هر انچه ماندنیست خواهد رفت..
.

اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند...

گاهی باید رفت و بعضی چیزها که بردنی ست با خود برد...
... ... ... مثل یاد،مثل خاطره ،مثل غرور...

وآنچه ماندنیست را جا گذاشت،

مثل یاد، مثل خاطره، مثل لبخند...
+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ