هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳٩۱
روزهای پاییزی ما

سلام به دوستان خوب و مهربون و همیشگیمون٬ما هم خدا رو شکر خوبیم و پاییز رو میگذرونیم٬روزای هفته مثل هم میاد و میره ٬هستی مشغول مدرسه و کلاسهاشه ٬ما هم در کنارش ...٬پنجشنبه کلی دنباله واکسن آنفولانزا گشتیم که پیدا نکردیم و ...٬منتظریم تا اگر خدا بخواد پیدا کنیم و بزنیم ٬مخصوصا به هستی که تقریبا ۷ ساله از دوسالگی زده و خیلی راضی بودم ٬بد مریض هم هست و وقتی مریض میشه دیوونمون میکنه از ....٬جمعه شب با خاله منیر اینا رفتیم بیرون٬شب خوبی بود و کلی شبناز بازی کردیم٬ماشالا خیلی خوش اخلاقه٬ کلی هم با من و محمود جور شده بود٬محمود بردش چرخوند تو محوطه ٬دیگه دوست محمود شده بود هی میرفت پاهای محمود رو بلند میکرد که پاشو بریم٬موقع خداحافظی هم٬ از تو بغل من جدا نمیشد و نمیرفت بغل منیر٬خیلی باحال سرشو گذاشته بود رو شونه ی من که با منیر نره٬کلی کش مکش داشتیم اونجا ٬همچین دستاشو به طرف من دراز میکرد که بگیرمش از منیر٬ دلم ریش شده بود٬آخرم به زور گرفتنش و بردن

نشسته جلو محمود که ازش عکس بگیره 

 هستی من و شبناز منیر (روزای پشت میز و نیمکتمون گذشت و حالا بچه هامون ...)

 موقع رفتن با یه ذوقی تو ماشین ما بازی میکرد کسی دلش نمیومد ...هر چی صداش میکردن شبناز٬ اصلا برنمیگشت ببینه کی صداش میکنه شیطون بلاااااا)

اینقدر بدم میاد از زرنگی و دور زدن و بدقولی و ....٬هستی من از دوم دبستان بچه ی ک ا نونه و با ق ل م چی کار میکنه٬خداییش راضی بودم همیشه و از پشتیبانهاش ای بد نبودن....اما امسال خیلی بی نظم و نامرتب شده٬از تابستون تا حالا اینقدر پشتیبان عوض کردن که من نمیدونم کی به کیه٬تا میام کار و مشکلم رو به یه پشتیبان میگم عوض میشه و میوفته گردن بعدی و بعدی ...مدام در حال اعتراض و غر زدن هستم ولی کی به کیه ...از اواسط پارسال بهم زنگ زدن که با تخفیف برای آزمونهای امسال هستی ثبت نام کنم٬منم با شرط اینکه حتما حوزه اش رو نزدیک خونه بندازن ثبت نام کردم و پول رو شبونه با داشتن مهمون تو خونه از طریق نت پرداخت کردم٬همون موقع محمود گفت حتما تاکید کن اگر حوزه رو عوض نکنن انصراف میدیم٬پشتیبانم بدون توجه به اینکه اصلا همچین اختیاری نداره کلی قسم و قول که بدون شک برای اون محدوده حوزه تعریف خواهد شد و از اول مهر ...حالا از اول مهر هر چی زنگ میزنم مسئول اصلی دبستان میگه اصلا پشتیبان همچین اختیاری نداره و ما الان با ایشون کار نمیکنیم و ...البته آخرین آزمون حوزه رو عوض کردن و آوردن نزدیکتر(اگرم عوض نمیکردن دستمون هیچ جا بند نبود البته)که وقتی هستی رفته بود برای آزمون اس داد که مامان میز و صندلی نداریم و بچه ها نشستن زمین و من اصلا راحت نیستم و ...الانم که برنامه ی کلاسهای پیشرفته (ت ی ز هوشانشون)کلا عوض شده و به جای پنجشنبه انداختن سه شنبه عصر٬یعنی سه شنبه و چهارشنبه از ۴ تا ۸ شب کلاس،که من اصلا موافق نیستم و رفتم اعتراض کردم که حالا که هم روزش عوض شده هم معلمش من نمیخوام و انصراف میدم ٬بچه ی من نمیکشه دو روز پشت هم تا ۸ کلاس و ....اونجا هم بهم گفتن خانوم فلانی ثبت نام کرده که الان از اینجا رفتن و نباید میگفتن ساعت و روز و معلم تغییر نمیکنه و ....که دیگه دادم تقریبا درومد که بچه ی من بر اساس این برنامه که دادین روزای دیگه کلاس داره و الان که شما عوض کردین حداقل باید انصراف منو قبول کنید٬یعنی چی که ما با هر کسی طرفیم عوض میشه و نفر بعدی کلا منکر کار و ...قبلی میشه٬ من کسی رو نمیشناسمو آموزشگاه طرفمه و ....حالا قراره زنگ بزنن و اگر خدا بخواد و بیشتر از این دبه درنیارن هزینه ی کلاس علوم رو پس بدن و فقط بمونه ریاضی ،هر چند من بعید میدونم اینا پولی به کسی برگردونن که آخر نامردی و زرنگیه ...کلا عادت ندارم توی وبلاگ که عمومی هستش در مورد مدرسه یا شرکت یا سازمان خاص و ...بد بنویسم و تقریبا هیچ وقت اینکارو نکردم٬ همیشه رعایت کردم که خدای نکرده ....اما این اواخر خیلی اذیت شدم و شدیدا صدام درومد ،از الان به بعد باید دنبال گرفتن پول و روشن شدن تکلیف همون کلاس ریاضی باشم که زیاد اینجور کارها رو دوست ندارم و با روحیه ی من سازگار نیست،محمودم که وقتشو نداره و تمام کارهای هستی رو تقریبا باید خودم انجام بدم ....

 

اگر خدا بخواد هفته ی آینده باز مادر جون میاد خونه ی ما٬که بره برای تزریق زانوش برای مرحله ی دوم،دفعه ی پیش تا یکی دوهفته بهتر بود اما باز اینقدر دردش زیاد شد که مدام گریه میکنه و جیگره همه رو کبابببببب کرده٬چقدر سخته از دست آدم برای عزیزش و تسکین دردش هیچ کاری برنیاد٬واقعا ناراحت و نگرانشم و نمیدونم چیکار باید کرد٬هر وقت زنگ میزنم یا داره گریه میکنه یا ناله ٬تقریبا یه جورایی به قول خودش زمینگیر شده و حتی یه ناهار ساده هم میپزه از درد به گریه میوفته و الان دیگه ناهار پختن و خیلی کارهاش افتاده گردن امیر و بابا٬اونروز بهم گفت اگر اینبار تزریق کنمو بهتر نشم پامیشم میرم دکتر میگم منو عمل کنید و به عفونت کاری نداشته باشید٬اگرم خوب نشم خودمو میکشم تا از درد راحت بشم٬وای منو میگییییییییی؟؟؟(این چه دردیه که مادرم به مردن راضی شده آخهههههههههههههههههه) فهمیدم از فشار درد کارد به استخونش رسیده و کم آورده٬کلی باهاش حرف زدم و دلداری دادم ٬اما خودم داغونمممممممممممممم و شدیدا نگرانش٬خونشونم از ما نسبتا دوره و با بچه ی مدرسه ای نمیتونم هرروز برم و کمک خاصی بهش کنم٬هر چند دیگه هیچ کمکی نمیخواد و فقط میخواد از درد کشنده خلاص بشه و بسسسس٬تنها راهش عمل و تعویض زانوست که اونم برای مامانم با این عفونت مزمن ریسکش بالاست و دست همه رو بسته(اونور عمل رو هم هیچ کس ندیده و فقط خدا میدونه چی پیش میاد)٬این تزریق و کارها هم فقط در حد یه تسکین هستش که انگار اینا هم برای زانوی مامان من که دیگه وضع زانوش خیلی خرابه و هیچی نداره کارساز نیست ...٬اینم برای اون دسته از دوستان مهربونم نوشتم که مدام حال مامان رو میپرسن٬خدا خودش درد و مریضی رو از جون و تن همه ی بیمارها بیرون ببره انشالااااااا٬مامان منم بینشون

من نمیدونم این چه اخلاق بدیه که هستی داره و شدیدا منو اذیت میکنه٬هر وقت جایی دعوت میشه یا برنامه ی سفری چیزی پیش میاد٬از همون موقع شدیدا درگیر میشه و تمام فکر و ذهنش میشه لباس و کفش چی پوشیدن و چه جوری رفتن و ...٬مثلا وقتی تولدی دعوت میشه از همون لحظه ی دعوت میره لباسشو از کمد درمیاره آویزون میکنه٬هی مامان چی بخریم چه جوری بریم ...بهش میگم حالا یه هفته مونده برو سر درس و کارت٬ولی مدام میره و میاد کلافم میکنه و کلا حواسش از درس پرته و ... چندبار بهش گفتم٬اصلا دیگه تولد و ...نمیزارم بری٬ چون واقعا اینهمه وقت و فکر گذاشتن آزار دهندس و همون یک کلام بگم نه نمیزارم بری٬خیالت راحت میشه و ...٬ولی وقتی میگم باشه میبرمت دیگه کل زندگیت تعطیله تا اون روز بیاد و تموم بشه که من اصلا نمیتونم اینو قبول کنم٬الان دوباره چند روزه برای پنجشنبه خونه ی دوستش دعوت شده٬ که از ساعت ۲ دوستای صمیمی تره صاحبخونه ٬که حدود ۸ نفر هستند٬برن خونشون برای شنا (خونشون استخر داره) و بازی و شام و ...٬مامان دوستشم سه ساله میشناسم که خودش زنگ زد و باهام حرف زد٬منم گفتم هستی تا ۴:۳۰ کلاس داره و تا بیارمش میشه پنج ،گفت اشکالی نداره بچه ها تا شام پیشمون هستند و تولد و چیزی هم درکار نیست و فقط خواستم تا درساشون سنگین نشده دور هم باشن و ...٬منم تشکر کردم و گفتم سعی میکنم بیارمش٬حالا هر روز از مدرسه میاد تا یکی دوساعت میگه چی بپوشم چیکار کنم من کلاس دارم دیر میرسم ....امروزم اومد از در گفت میشه من پنجشنبه کلاس زبان نرم و از ساعت ۲ برم؟؟؟گفتم نه نمیشه٬دقیقا دو ساعت تمام نالید و غر زد تا گفتم اصلا نمیخواد بری برو بشین سر درست،البته اینجوری نگفتم و کلی عصبی و ....٬بعدش که دید داره از دست میده کلی خواهش و ...،منم گفتم تا پنجشنبه همون ساعت که خودم لباس و همه چی رو برات میزارم دیگه اسمشم نیار و گرنه ...٬از دفعه ی دیگه هم هر کسی تولد و جایی دعوتت کرد خودت بگو نمیام و منو درگیر نکن،میدونم این کارم درست نیست اما الان چند ساله با این قضیه درگیرم و کلا با این اخلاقش مشکل دارم و حرص میخورم که واسه دوساعت مهمونی ....٬دیگه الان بزرگ شده و نمیشه نسبت به هر حرف و کاری بهش ایراد نگرفت و به حال خودش گذاشت ...بعضی وقتها کم میارم خیلی کمممممم

زندگی...می گذرد تند و آسان و سبک...!

آن چه در ما جاری است این همه فاصله نیست!
چشمه گرم وصال است و عبور...
زندگی...می گذرد تند و آسان و سبک...!
عاشق هم باشیم عاشق بودن هم
عاشق ماندن هم عاشق شادی و هر غصه هم....
روز نو هر روز است
فکر را نو بکنیم....!
....عشق را سر بکشیم...
زندگی
می گذرد...! تند و آسان و سبک!!!

تلخ تـرین جمله : دوستت دارم اما…

شیرین ترین جمله : …اما دوستت دارم

به همین راحتی جا به جایی کلمات زندگــی را دگرگـون می کند !

 هر قلبی مقداری درد در خود دارد
فقط نحوه بروز آن متفاوت است
برخی آن را در چشمهایشان مخفی میکنند
و برخی آن را در لبخندشان!

 کاش همواره این سخن لقمان حکیم را بیاد بیاوریم که :

شر با شر خاموش نمی شود چنان که آتش با آتش،

بلکه شر را خیر فرو می نشاند و آتش را آب !

سلامت و پایدار باشید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱
روز کودک و پارک و ...

همونطور که قرارمون بود پنجشنبه عصر٬ بعد از کلاس زبان هستی٬همراه خاله بیتا و پسرا رفتیم پارک ارم و بعد از اونجا شام خوردیم و شب خوبی کنار هم داشتیم٬به بچه ها کلی خوش گذشت و سه تایی همراه محمود بازیها رو سوار شدن و من و بیتا هم مشغوله حرف زدن٬ همه چیز خوب بود جز یکی دو مورد رفتار هستی با من که اصلا توقعش رو نداشتم و به احترام مهمونامون سکوت کردم تا برگردیم خونه٬ اما هر کاری کردم نتونستم از طرز حرف زدن و برخوردش با خودم بگذرم و نتیجه این شد که با اونکه کادوی تولد دوستش رو از یکهفته جلوتر همراه کاغذ کادو و کارت خریده بودم و لباس و کیف و ...همه اتو شده و آماده رو در کمد اتاقش آویزان بود٬اما گفتم که نمیبرمش ٬مطمئنم که اولش حرفمو جدی نگرفت(از بس همیشه بخشیدم و دلم نیومده تنبیهش کنم)اما وقتی فرداش جمعه ٬بدون بردن لباس و وسایل هاش رفتیم خونه مادرجون اینا فهمید که ... ٬از ساعت ۲ شروع کرد که بریم خونمون و ساعت تولده و ...٬اما اصلا از حرفم کوتاه نیومدم و به جای تولد بردن اون٬رفتم و به دایی تورج سر زدم و اومدم خونه(خدا رو شکر دایی بهتره و از لحاظ حافظه مشکلی نداره و دست و پای چپش به اندازه ای که بتونه با عصا همراه کمک راه بره و ...کار میکنه ٬ولی خب تا خوب شدن فاصله داره هنوز و توانایی کار کردن نداره دیگه و تو این زمانه ی خراب با دوتا پسر بچه ی کم سن ....

 بچه ها تو پارک ارم(دوربین کوچیکه خراب شده و بردن دوربین بزرگه تو پارک و کیف و ...خیلی سختمه و جدیدا عکس انداختنمون کم شده٬ تا خداااااا بخواد و با این گرونتر شدن دوربین و ...آقای محمود خان رضایت بدن و یک دوربین کوچیک و کیفی برام بخرن٬امشب بهش میگم ببین کیفیت عکسا چه بد شده با گوشی انداختم٬ یه دوربین بخر دیگه،میگه اگر بخرم کادوی تولدت حسابش میکنی؟فک کن از حالا دوربین بخره بزاره به حساب کادوی تولدم تا ۷ دییییییییییییییی٬خداییش که خیلی نتانتغلغتافبغفبیغاغفلبغبلعغبعغ(دوستام میدونن اینا چی بود )

 بچه ها تو رستوران مدبر که انتخاب خودشون بود

 

امروز هستی خانوم همراه مدرسه رفتند صدا و سیما برای یک برنامه ی زنده ی رادیویی٬به مناسبت روز کودک ٬ساعت ۱۰ از مدرسه زنگ زدند که رو این موج برنامه رو بشنوید٬منم رفتم رادیو رو روشن کردم و یکساعتیشو گوش دادم٬هستی که اومد میگه مامان صدامونو شنیدی؟؟گفتم مگه تو حرف زدی؟؟میگه نه خب ولی دست زدیم جیغ زدیم ...

 اون ساعت انگیری بردز هدیه من به هستی و اون سبد گل هدیه ی محمود به هستی بود به مناسبت روز کودک٬البته عزیز دلم موقع گرفتن کادو از من گفت٬مامان جون من که دیگه کودک نیستم نوجوونممممممممممم٬ای جانم تو کی بزرگ شدی که من نفهمیدم دختررررررر

با تمام اینا بازم میگممممممممم:

هستی عزیزم روزت مبارککککککککک

این شاخه گل هم٬ هدیه ی محمود به کودک درون من بود 

علم پزشکی ثابت کرده که شکستن دل واقعیته؛

یعنی وقتی دل کسی می شکنه،

تو قلبش اتفاقی می افته.

مثل یه خونریزی کوچیک یا یه جراحت.

که حتی می تونه منجر به سکته قلبی بشه.

سـعـی کــن دل هـیـچکـســی رو نـشـکـنـی.

آنها به من میخندند چون متفاوتم!

من به آنها میخندم چون همشان مثل همند!!
 

تنهایی خود را مقدس بدار...

تا زمانی که چیزی مقدس تر از آن نیافته ای!

در تنهایی خود بمان...

 گاهی وقت ها
دلت می خواهد یکی را صدا کنی
بگویی سلام،
می آیی قدم بزنیم؟
گاهی ...
آدم چه چیزهایِ ساده ای را
ندارد...!

گرانسانها می دانستند که چقدر محدود در کنار هم هستند،

نامحدود همدیگر را دوست میداشتند ..!!

 خوشحالم که تعدادی از شما دوستان عزیزم٬متن های آخر پست هامو دوست دارید

امیدوارم همیشه شاد و سلامت و پاک دل و بی کینه و ... باشید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱
دومین تابلوی عروسک من و ....

خبر جدیدی نیست که بیام بنویسم ٬دو هفته ای از مدرسه رفتن هستی خانوم میگذره و زندگی پاییزی همچنان ادامه داره٬پنجشنبه ی پیش که خونه بودیم و جمعه صبحم تا شب خونه بودیم٬صبحش هستی آزمون داشت که ای نتیجه بدک نبود٬دیگه شب دیدم خیلی بی تابی میکنه تصمیم گرفتیم بریم سینما٬از اونجایی که کلاه قرمزی و تو و من و ....رو دیده بودیم٬ رفتیم فیلم بغض که کاش میشستیم خونه و نمیرفتیم سینما٬هر چی از بی محتوایی این فیلم بگم کم گفتم٬از اول تا آخر فیلم ب ا ر ان کو ث ری فحش داد تا آخر فیلم٬کثافت آشغال احمق ....٬از محتواش بدتر فیلمبرداریش بود که عین فیلمای خونگی اینقدر بالا و پایین و جلو و عقب و ...داشت که نیمساعت بیشتر نتونستم بشینم تو سالن چنان تهوعی گرفته بودم که بیا و ببین٬اما نتونستم به محمود و هستی زور کنم که بریم٬برای همین خودم اومدم یکساعتی نشستم بیرون تا فیلم تموم شد و هستی اومد دنبالم٬آخرشم گفتم هستی جون چی شد فیلم؟؟؟گفت مامان دختره داشت دنباله کیفش که یکی دزدیده بود میدوید که اون آقاهه رفت تو یه زیر زمین دختره رفت دنبالش مرده قفل درو انداخت و فیلم تموم شد٬گفتم خب؟؟؟گفت هیچی دیگه بابا گفت سر دختر رو حتما بریدن٬خداییش حالم بهم خورد از این فیلمی که رفتم و هستی دیدش ....٬تو این فیلمای اخیر جز تو و من٬ از هیچ کدوم خوشم نیومد ٬ولی هیچ کدومم٬ به اندازه ی این بی محتوا نبود و بار منفی نداشت ....

آزمون ۷ مهر خانومی ٬که خدارو شکر با بازیگوشی های این اواخرش بازم خدارو شکر

 لباس ورزشی مدرسه شون که روزای اول بهشون دادن

 دومین تابلوی خانومی که سه شنبه آورد٬ با اونکه گلدون و گلش با قبلی فرق میکنه٬ ولی چون زمینه ش خیلی شبیه تابلوی قبلیه ....٬دستت درد نکنه دخترم خیلی خوشگله 

احتمالا فردا پنج شنبه شب٬همراه خاله بیتا و پسرا بریم پارک و شام و ...٬جمعه هم شاید بعد از حدود دوماه بریم خونه ی مادر جون(پای مامانم یکی دو هفته ای بعد از تزریق یکم بهتر بود اونم برای اینکه یکهفته خونه ی ما استراحت مطلق بود و کاری نمیکرد که بخواد درد بگیره اما دوباره چند روزه دردش بیشتر  شده و ...) و تا ۵ برگردیم که هستی خانوم تولد دوستش دعوت داره و حسابی ذوق و شوق تولد رفتن داره عزیز دلمممممممممممممممممم 

موقع برگشت از کلاس هستی امروز دوتایی رفتیم سوپری خرید کنیم٬یک قوطی کاکائو نستله که هستی فقط به هوای اون صبح ها شیر میخوره کوچیکتر اما گرونتر ...٬چند قلم جنس داشتیم که وقتی فروشنده گفت سی تومن میشه گفتم نه آقا اشتباه میکنی اینا سی تومن نمیشه(معمولا دونه دونه نمیگم برام بزنه چون سالهاست ازشون خرید میکنیم و تقریبا میدونیم که کارشون درسته)٬دونه دونه برام زد و ماشین حساب رو نشونم داد که دیدم بلههههههههه همون سی تومنه٬چند روز پیش بعد از کلاس زبان هستی٬ برای خرید کادوی تولد دوستش رفتیم فروشگاه بغل کلاسشون٬یه سبد هستی برداشت و یه کم چیز میز الکی ریختیم توش و همراه کادو ( که یه پازل هزار تیکه بود که آخرین بار ۱۲ هزار تومن خریده بودم و شده بود ۲۵ هزار تومن)رفتیم صندوق،خانومه گفت ۹۵ هزار تومن٬به هستی گفتم مامان صبر کن یه چک کنم کاغذ خرید رو(کاری که معمولا نمیکردم)٬دونه دونه چک کردم دیدم که بله درستهههههههههههههه٬هفته ی پیش رفتم برای هستی خرید پاییزی (آبان ماه عروسی هم داریم گفتم یه لباس مناسب هم برای اونموقع براش بخرم)٬لباسهای قشنگ دو سه تیکه که بشه بهش بگی لباس مهمونی و شیک برای یه دختر بچه ی ده ساله حدود ۲۰۰ هزار تومن ٬به محمود گفتم آخرین لباس مجلسی که برای خودم خریدم و فکر میکردم نسبتا گرونه حدود دوسال پیش بود که سیصد خریده بودم٬الان برای یه بچه لباس ۲۰۰ تومن٬یه کفش ساده ۷۰ تومن٬یه سویی شرت ۸۰ تومن٬پس من و تو باید چند بخریم؟؟؟وویییییییییییی امان از گ ر و نی٬خداییش بعد از هر خرید بیشتر از خودمون که ما هم به اندازه ی خودمون تحت فشار قرار گرفتیم و فکر میکنم تقریبا هر خانواده ای نسبت به درامد و خرج خودش دچار سختی شده٬ناراحت و نگران خانواده های کم درامدتر و پر جمعیت تر و بی سرپرست و ....٬اینقدرم دور و برمون آدمهای مشکل دار و بی بضاعت وجود داره که هر چی هم نامحسوس و غیر مستقیم کمک میکنیم بازم دردی از کسی دوا نمیشه٬خدایاااااااااااااا خودت به داد مردم برس و سایه ی سرپرستهای خانواده ها رو کم نکن و گره از مشکلات مادی و معنوی تمام مردم روی زمین باز کنننننننننننننننننننننننننننننن٬آمینننننننننننن


بیـــــا ...
بیـــــا برویم قـــــدم بزنیم !

بــــ ـاران که می بـــــارد
چتـــــر هم داریـــــم
کوچـــــه هم که انتظـــــار می کشـــــد
این هوا تنـــــها من و تو را کـــــم دارد !
که دســـــتهایمان در هم
زیر بــــ ـاران قدم بزنیـــــم ...
.
.
.
یـــــادم می رود هر بار که بــــ ـاران می بـــــارد
یادم می رود تو نیستی ...
یـــــادم می رود چیـــــزی شبیـــــه مرگ پایم را بریـــــده است از قـــــدم زدن با تو !
.
.
.
شــــ ـاعر می شـــــوم
قـــــدم می زنـــــم
کوچـــــه ها را شـــــاهد می گیرم
راهی می شوم
دســـــت های تو را می فشـــــارم در مشـــــتی خیال ...
من چه دل خوشـــــم !!!
می روم بخوابـــــم ...
می روم بخوابـــــم ...
می روم ...!

حق با توست ...

این روزها کسی به خودش زحمت نمی دهد یک نفر را کشف کند

زیبایی هایش را بیرون بکشد ...

تلخی هایش را صبر کند...

آدم های امروز دوستی های کنسروی می خواهند :

یک کنسرو که فقط درش را باز کنند بعد یکنفر شیرین و مهربان ازتویش

بپرد بیرون و هی لبخند بزندو بگوید حق با توست ...

انسانها به آن چیزی که دوست دارند نمی رسند

مگر با صبر بر آنچه که دوست ندارند ...

درد و غم از خونه ی دلهاتون به دورررررررر دوستان خوبم 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ
شنبه ۱ مهر ۱۳٩۱
ماه مهر و مدرسههههههههههه

مادر جون تا چهارشنبه شب،خونه ی ما بود و بعد از ۵ روز استراحت آخر شب با دایی امیر رفت خونشون،نتیجه ی تزریق هنوز معلوم نیست و باید سه بار انجام بشه تا ببینیم چی میشه انشالا که نتیجه ی خوبی بده،آخرین پنجشنبه و جمعه ی آخر تابستان هم به کمی خرید و ... گذشت ٬ ماه مهر و فصل پاییز و شبهای بلند و ....هم رسید و دختر گل من رفت کلاس پنجم و به قول خودش تا نوبتش شد که ارشد مدرسه بشه کلاس ششم ابدا شد و ....٬مدرسه ی هستی روز اول مدرسه جز بچه ها کسی رو تو مدرسه راه نمیده و از اونجایی که تجربشو داشتم٬ از همین امروز گل قشنگم با سرویس رفت مدرسه و سال جدید تحصیلی رو شروع کرد  ٬موقعی که لباس مدرسه رو تنش کرد با تمام وجودم بزرگ شدنش رو حس کردم و در مقایسه با سالهای پیش که این لباس رو میپوشید خانومتر و بزرگتر به نظرم اومددددددددددد

قربونت برم دختر مهربونم

کیف مدرسه که مثل سالهای پیش خود مدرسه روز اول بهشون داد و به نظر من خیلی خوبه که دیگه عکس عروسک و کارتون و ....نیست و حس بزرگتر شدن رو تو بچه ها به وجود میاره

کتابها رو اتیکت زدیم و آماده هستند برای سیمی و جلد شدن

انشالا که همه ی بچه هامون به خوبی و خوشی با موفقیت هر چه بیشتر درس بخونند و تو زندگی احساس رضایت و آرامش داشته باشند همیشههههههههه

 گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود
از هرچه زندگیست دلت سیر می شود
گویی به خواب بود جوانیمان گذشت
گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود
کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود

خیلی کم پیدا میشه آدمهایی که حرفشون با عملشون یکی باشه ....مگه نه..؟

خیلی کم پیدا میشه آدمهای که از خودشون میگذرن که به تو ثابت کنن دوسِت دارن..مگه نه ؟

خیلی کم پیدا میشه آدمهای که برای انجام دادن کاری که کردن از تو انتظاری هم نداشته باشن ....مگه نه ؟

خیلی کم پیدا میشه آدمهای که وقتی کنارشون هستی از هیچ چیزی نمیترسی...مگه نه ؟

خیلی کم پیدا میشه آدمهای که قلبتو میخوان نه جسمت...مگه نه ؟

با این حساب به کی میتونی اطمینان کنی .. هیچکس مگه نه؟


پاییز می رسد ...

و از انبوه برگ های زرد رنگ ،

میوه هایی طلایی رنگ باقی مانده اند !

انبوه برگ های رقصنده با باد ...

هیچ گاه اجازه جلوه به میوه ها را نداده بودند؛

چه در بهار وچه در تابستان !

و عجیب که خزان ،

برگ ها را بی قیمت کرد و میوه ها را قیمتی !

تمام روزهای زندگیتون قشنگ و بهاری

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ