هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱
عید فطر مبارکککککککککککککککککککککک

حدود دو هفته میشه که ننوشتم،دلیل خاصی نیست ،نوشتن هم زمان کافی میخواد هم حس نوشتن هم حرفی برای گفتن و هم فکر آزاد٬ که من هیچ کدوم رو نداشتم ٬شبهای احیا مثل هر سال تنها تو خونه احیا گرفتم و تا سحر بیدار بودم و دست به دعا٬امسال اون یکروز رو هم٬ برعکس پارسال نتونستم با هستی و محمود روز ۲۱ رمضان روزه بگیرم٬ولی هستی همراه باباش روزه گرفت و با اونکه واقعا براش سخت گذشت و تقریبا از ظهر ناله میکرد ٬روزه ش رو نخورد و .... 

هستی خانوم سر میز افطار٬طفلی بچه از نیمساعت مونده به افطار نونش رو خامه زده بود و نگه داشته بود تو دستش ،تا اذان رو بگن شمارش معکوس میکرد

سه شنبه بعد از شبهای احیا ،یه مهمونی کوچولوی افطار(۱۶ نفر) داشتم که دو سه روزی مشغولم کرد ،اونم دقیقا زمانیکه از دو روز قبلش، سردرد شدیدی که نتیجه ی شب بیداریهای تا سحر شبای احیا بود اومده بود سراغم و تا خود روز مهمونی ادامه پیدا کرد و با حال خیلی نامیزونی از مهمونام پذیرایی کردم ،با اینحال خدا رو شکر که تونستم سرپا بمونم و پذیرایی کنم ٬البته چون حالم میزون نبود یواشکی به خواهر محمود و زنداداشم گفتم که مشکلم چیه که خدای نکرده یه موقع درد تو چشمامو از خستگی مهمونی ندونند و سوئ تفاهمی پیش نیاد،چهارشنبه هم دومین افطاری امسال رو رفتیم که خونه ی مادربزرگ هستی خانوم بود ٬جمعه هم بی هدف زدیم به جاده که بسیار بسیار پشیمان شدیم از کار کرده و تو ترافیک شدیدی گیر کردیم و حدود ساعت ۲ ظهر رسیدیم روستای پلخواب بعد از سد کرج ،پیش مادر بزرگ هستی خانوم و عمه هاش که اونجا مکانی برای روزهای تعطیل و تفریح خودشون دارند،هوا خوب بود و چند ساعتی در کنارشون بودیم و حدود ساعت یک شب رسیدیم خونه و ...

پی نوشت ۱: پنجشنبه ۲۰ مرداد اصلا از آزمون هستی راضی نبودم(ترازش بالای ۶۰۰۰ بود ولی مقبول نیوفتاد) و حسابی تلافی آزمون قبلی رو دراورد،که خودشم قبول کرد که اصلا خوب نخونده بوده و کم کاری کرده،از منم خواست که کارنامه اش رو نزارم تو وبلاگش،منم که قصدم آزار و ناراحت کردن هستی نیست و تا اون دلش نخواد کارنامه و نمره و عکس و هر چیزی که اون دوست نداشته باشه تو وبلاگش نخواهم گذاشت و به نظر و خواسته اش احترام ...  ٬اینهفته ام آزمون داره که امیدوارم ...

این روزها تنها چیزی که می خواهم سکوت است،

یک کلبه چوبی وسط جنگل،

یک آتش،

یک فنجان چای تلخ…

خدای مهربانم

به همه انسان ها فرصت این را بده تا تو را بهتر بشناسند.

تو را در دلهایشان جستجو کنند.

و عشق تو را در تک تک لحظاتشان احساس کنند.

زندگی هایمان غمبار است و خشن.

قلب هایمان را سرشار از لطافت کن.

به ما بال پرواز بده و هوایی برای نفس کشیدن….

همین الان اعلام شد که فردا عید فطر هستش٬ماه رمضان و ماه مهمانی خدای امسال هم تمام شد و عیدی دیگر رسید٬خدا میدونه تا سال دیگه کی قسمتش میشه تو این ماه ،پای سفره ی افطار و سحر بشینه و دست به دعا ببره و ....٬امیدوارم تک تکتون بهره ی کافی از این ماه برده باشید و بهترین اتفاقات و سرنوشت تو سال جاری براتون رقم خورده باشه و سالهای سال از این ماه و شبهاش فیض ببرید٬از نظر من بدترین اتفاق این ماه زلزله ی آذربایجان بود که شدیدا ناراحتمون کرد و خود من رو تا چند روز از نت هم دور کرد که عکسهارو کمتر ببینم و سردردهام .....،از همینجا باز هم برای عزیزان داغدیده و زلزله زده تو این شب عیدی که دلشون پر از درد و غم هستش صبر و ....،خدایا خودت همه جوره کمکشون کن و تنهاشون نزار،کمکهای مالی و معنوی ما برای همچین دردی لازم اما کافی نیستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

خوش بر کسی که سفره نشین خدا بود

از هرچه غیر خواسته ی او گر ، جدا بود

درب کلاس درس خدا چون گشوده شد

خوش بر مطلبی که قبول انتها بود

عید فطر بر شما مبارک

امیدوارم تعطیلات خوب و خوشی داشته باشید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱
روزهای گرم مردادی ماااااااااااااااا

برعکس اون چیزی که خیلی از آدمهای ظاهربین فکر میکنند ٬من خیلییییییییی چیزها رو تو وبلاگ هستی نمینویسم و دلیلی نمیبینم مشکلات و ناراحتی ها و دلخوری ها و مسایل شخصی و ...زندگیمو برای کسی بنویسم٬شاید یه زمانی راحت تر مینوشتم ٬به خاطر تجربه ی کمترم تو زمینه ی وبلاگ نویسی و دنیای مجازی و دوستان مجازی و قضاوت آدمها و حسادتها و ... که حتی تو دنیای مجازی گاهی از دنیای واقعی که ازش فرار کردیم و به اینجا پناه آوردیم بیشتره و بعضی وقتها واقعا آدم از اینهمه بخل و قلب سیاهی نسبت آدمی که کاری بهمون نداره و حتی ندیدیمش و ... باعث میشه از آدم بودن خودمونم شرمنده باشیم و شوک زده که آخه چراااااااا ... ٬بیخیال فقط میخواستم بگم هفته ی خوبی رو نگذروندم ... ٬همچنان مشغول کلاسهای هستی هستم و روزهای دوشنبه از روزای دیگه بهم سخت تر میگذره و گرمای هوا شدیدا این سختی رو تشدید کرده ،مخصوصا اون لحظه ای که سوار ماشین زیر آفتاب میشم و تا بیاد خنک بشه به شدت نفسم میگیره و ... و دوشنبه و چهارشنبه این حالت چندین بار تو یکروز برام تکرار میشه و .... ٬اونهفته که هستی از کلاس ریاضی و علوم اومد گفتش که به علت لباس نامناسب بچه ها(من برای کلاسها ٬هستی رو همیشه با بلیز و شلوار با شال یا کلاه میفرستم بنا به دلایل خودم٬ ولی متاسفانه اینقدر بعضی ها با قد و بالای بلند و درشت با دامن و تاپ و ...اومدن) پوشیدن مانتو و شال رو اجباری کردن٬منم با اونکه میدونستم همچنان خیلی ها مقاومت خواهند کرد و اهمیتی نخواهند داد٬بهتر دیدم به نظر آموزشگاه احترام بزارم برای همین پنجشنبه بعد از کلاس هستی یکی دو جا برای مانتوی بیرون رفتیم که پیدا نکردیم سایزش٬حدود ساعت ۶ بود که حس کردم از گرما دارم بیهوش میشم٬از محمود خواستم که با هستی دوتایی یکسر تا بوستان هم برن و بیان ٬که خدار و شکر کمی بعد از نه نمیشه و توام بیا و ... منو گذاشتند خونه و دوتایی راهی شدند و با دوتا مانتو برگشتند خونه٬افطار هم رفتیم خونه ی عمو کوچیکه ی هستی خانوم

روز جمعه هم از خونه بیرون نرفتیم تا افطار که رفتیم فرحزاد و با شلوغی و ترافیکه شدیدش مواجه شدیم و نتونستیم تو رستوران مورد نظرمون جا پیدا کنیم و یه جای دیگه رفتیم و فقط در حد شام خوردن تونستم اون گرما رو تحمل کنم و زود اومدم خونه و دوباره هستی ساعت ده تا یازده و نیم با باباش رفت رم و زیر لپ تابی خرید و اومد

 دوشنبه صبح ،هستی خانوم قبل از رفتن به کلاس(اولین مانتوی غیر مدرسه ی خانومی)

پی نوشت ۱:اینهفته آزمون ق ل م چی به جای جمعه ٬پنجشنبه برگزار میشه ،که امیدوارم هستی مثل سری قبل که تو حوزشون نفر اول شد٬بتونه ترازش رو حفظ کنه

برای هستی خانوم:دخترم ٬مامان رو قبل از آزمونها اینقدر اذیت نکن و بدون دو سه روز قبل از آزمون یکی دو ساعت در روز درس خوندن از هیچچچچچچ سریال و فیلم و خونه وجب کردن و ....کم نخواهد کرد،شما مامانو مجبور کردی به خاطر استفاده ی نادرست از شبکه ی پ ر شین ت و ن حذفش کنه ،که البته اصلا پشیمون نیستم و حداقل اعصابم راحت تر شده که تورو مدام در حال سنبل(درسته دیکتش؟؟) کردن کارات نمیبینم واسه کارتون دیدن و ...........٬سعی کن همیشه حد اعتدال رو رعایت کنی تا دچار مشکل نشی تو زندگیتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

روزگارا تو اگر سخت به من میگیری باخبر باش که پژمردن من آسان نیست
گرچه دلگیرتر از دیروزم ولی باور دارم دلخوشی ها کم نیست
زندگی بایدکرد...

 زندگی...می گذرد تند و آسان و سبک...!

آن چه در ما جاری است این همه فاصله نیست!
چشمه گرم وصال است و عبور...
زندگی...می گذرد تند و آسان و سبک...!
عاشق هم باشیم عاشق بودن هم
عاشق ماندن هم عاشق شادی و هر غصه هم....
روز نو هر روز است
فکر را نو بکنیم....!
....عشق را سر بکشیم...
زندگی
می گذرد...! تند و آسان و سبک!!!

 خدایـــــــــــــــــــــا
مدعیان رفاقت هر کدام تا نقطه‌ای همراهند...
عده ای تا مرز منفعت
عده‌ای تا مرز ...
تنها تویی که همواره می مانی، بمان . . .

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ
یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱
نفر برتر اولین آزمون کلاس پنجم و ....

سلام به دوستان عزیزمون٬امیدوارم طاعاتتون قبول حق باشه انشالا٬ما هم ای بد نیستیم و مثل همه ی شما با گرمای هوا ٬روزمرگی هامون رو میگذرونیم٬چهارشنبه ی گذشته خاله بیتا برای کیان و کیارش یک تولد کوچولو (ما و خودشون و دایی رضا و دایی امیر و مادر جون)تو رستوران و فضای باز گرفت٬ که همه چیز خوب بود و به همه٬ مخصوصا بچه ها خوش گذشت 

 تولدتون بازم مبارک عزیزای خاله نوشین

پنجشنبه صبح تا عصر٬ تقریبا درگیر تمدید گواهینامه رانندگی(۱۰ سال تموم شد) و بانک و تایید چشم پزشک و مدرک برای گروه خونی و ....بودم٬آخرشم دیر شد و نرسیدم مدارکم رو تحویل پ ل ی س + د ه بدم و امروز محمود خودش مدارک کامل شده رو برد٬ که خدا رو شکر قبول کردند و دیگه من خودم نرفتم٬جمعه صبح هم٬هستی با محمود رفت برای اولین آزمون کلاس پنجم ق ل م چ ی و تا ظهر مشغول بود و نتیجه اینی شد که میبینید٬تراز ۷۵۱۰ آورد و رتبه ی ۴ استان و شهر و رتبه ی۱۱ کشوری رو آِورد که ما رو بسی خوشحال کرد و جزئ نفرات برتر٬ اسمش رفت تو سایت و حتما تو مجله ی بعدی هم اسمش خواهد بود ٬کلا ۴ غلط داشت که هر ۴ تاش جزئ سوالات دشوار طبقه بندی شده بود٬هر چند هستی خیلی راحت میتونست اونا رو هم درست جواب بده و فقط بی دقتی ...

 آفرین دخترم که به حرفم گوش دادی و یکروز زودتر٬ ۴ تا کتاب رو ورق زدی نیمساعت

حرص خوردن و بخون بخون مال من٬لذت و خوشحالی و ذوق کردن از نتیجه ٬مال تو خانوم کوچولو


دوستی یعنی

یه قدم من، یه قدم تو ...

اما بدون شمارش و حساب و کتاب

پس بیاید با هم قدم گذاریم به یک روز زیبا ...

.

کویر تشنه باران است

و من تشنه ی خوبی

به من محبت کن....

که ابر رحمت اگر در کویر میبارید

به جای خار بیابان

بنفشه میروئید...

و بوی پونه ی وحشی به دشت برمیخاست

چرا هراس؟؟؟

چرا شک؟؟؟

بیا که من بی تو

درخت خشک کویرم که برگ و بارم نیست

امید بارش باران نوبهارم نیست

شاد و سلامت و برقرار باشید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ
دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۱
ماه رمضان و تولد پسر خاله ها و ...

سلام به دوستان خوب و عزیزمون٬اول از همه٬ فرا رسیدن ماه دوست داشتنی رمضان رو تبریک میگم و امیدوارم ماه پر فیض و پر خیر و برکتی داشته باشید و همگی حاجت روا باشید انشالا٬امیدوارم تو لحظه های عرفانی این روزها و شب ها٬ دعا برای شفای همه ی مریضها فراموشمون نشه٬من با اونکه خودم نمیتونم روزه بگیرم ٬ولی افطار و سحر درست کردن برای محمود و نشستن کنار سفره و خوردن رو خیلی دوست دارم و کلا تو ماه رمضون برنامه ی غذاییمون تغییر میکنه و این تغییر و تنوع هم٬ برام خوشایند و دوست داشتنیه ٬بیایید تو این ماه بیشتر یاد هم کنیم

 الهی
نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم
نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی

در اگر باز نگردد ، نروم باز به جایی
پشت دیوار نشینم ، چو گدا بر سر راهی

کس به غیر از تو نخواهم ، چه بخواهی چه نخواهی
باز کن در ، که جز این خانه مرا نیست پناهی

التماس دعاااااا

دوشنبه ی پیش، بعد از کلی اصرار هستی و نظر دندانپزشک مدرسه که هستی رو معاینه کرده بود،وقت مشاوره ارتودنسی داشتیم براش(خودش عاشق سیم بستن و ارتودنسی شده نمیدونم چرا ،ولی ما فکر میکردیم هنوز زوده)،که از اونجایی که بچه های این دوره زمونه اکثرا تنبلی چشم و دندون مورد دار و ...هستند،دکتر گفت هستی هم نیاز به ارتودنسی داره که چون دندونهاش همه اصلی هستند و زودتر از همسن های خودش دندونهای شیریش ریخته و اصلی ها درومده(گفت یازده و نیم تا دوازده سالگی دندونهای شیری همه میریزه )میتونه ارتودنسی رو شروع کنه ،فقط باید قول بده که خیلی خوب مسواک بزنه و همکاری کنه ،وگرنه بمونه برای دوازده سالگی،ما تا به خودمون بیایم، هستی از ذوقش قول داد و قرار شد بعد از گرفتن عکس از دندونهاش بریم و برای بعد از ماه رمضون کارش رو شروع کنه، که تا مدرسه باز نشده بهش عادت کنه که اذیت نشه ،احتمالا فردا بعد از کلاس ببرمش برای عکس دندون،از بس عجله و ذوق و شوق داره کچلمون کرده خانومی

چهارشنبه شام ،خونه ی دخترخاله ی عزیزم مهمون بودیم و بعد از مدتها نلیا خانوم ٬دختر خوشگلش رو دیدیم،الهی فداش بشم اینقدر شیرین و دوست داشتنیه که دلمون رو برد،مخصوصا که با من برعکس بقیه خیلی زود ارتباط برقرار کرد و نشسته بود بغلم عکسای گوشیم رو نگاه میکرد

هستی و نلیا ٬که به زور تو بغلش مونده و میخواد بیاد بغل من

برای اولین بار یه آزمایش کامل برای هستی دادم دکتر نوشت و روز پنجشنبه٬ همراه آزمایشهای خودم جوابش رو بردم و به دکتر نشون دادم، که خدا رو شکر مشکلی نداشت و خیالم راحت شد که کم خونی و انگل و هیچی نداره،یه مقدار به کم خون بودنش شک داشتم که به خیر گذشت

جمعه سالگرد فوت خواهر محمود بود(من ندیدمش اصلا و قبل از ازدواج ما تو سن ۲۵ سالگی فوت کرده)منم حلوا نذر داشتم که ظهر با هستی درست کردم و بعد از خوردن ناهار حدود ساعت ۴ عصر رفتیم بهشت زهرا و تا ساعت ۶:۳۰ سر خاک عزیزانمون بودیم(اینقدر هوا گرم بود که سر درد گرفتم و کلا توبه کردم تو ماه تیر و مرداد بی موقع از خونه برم بیرون،کولر ماشین هم هنگ کرده بود از گرما و ...)از اونجا هم ،یک سر به دایی تورج زدیم و اومدیم خونه ،ای امان از بازی روزگار و سرنوشت آدمها و یک ساعت بعدشون که خبر ندارن ممکنه چی به روزشون بیاد و زندگیشون کن فیکون بشه ،این دایی تورج با دایی تورج ۶ ماه پیش من زمین تا آسمون فرق داره،از نگاهش بگیر تا حرکت و توان و حرف زدن و ....نمیخوام بیشتر از این تو وبلاگ هستی حرف ناراحت کننده بزنم، فقط از خدا میخوام تو این ماه عزیز دایی منم همراه مریضهای دیگه شفا بده و از این وضعیت خودش و خانوادش رو دربیاره

بفرمایید حلوای نذری دست پخت مامان نوشین

 

۶ مرداد تولد ۹ سالگی کیان و کیارش، عزیزای خاله نوشین هستش که انگار خاله بیتا یه برنامه هایی براشون داره و چهارشنبه ما رو برای شام تو رستوران دعوت کرده ...،از همین جا تولدشون رو تبریک میگم و براشون بهترینها رو آرزومندم

کیان و کیارش عزیزم ،تولدتون مبارکککککککککککککککککککک

همیشه شاد و سلامت و موفق باشید انشالاااااااااااااااااا

 صداقت هدیه بسیار ارزشمندیست !
آن را از انسانهای کم ارزش ؛

انتظار نداشته باشید ... !!!

یادمان باشد : وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم !
در برابرش مسئولیم ...
در برابر اشکهایش ؛
شکستن غرورش ،
لحظه های شکستنش در تنهایی ولحظه های بی قراریش ....
واگر یادمان برود !
در جایی دیگر سرنوشت یادمان خواهد آورد ،
واین بار ما خود فراموش خواهیم شد

طاعاتتون قبول حق انشالا،همیشه شاد و سلامت باشید

 گاهی آنقدر خدا زود به خواسته هایمان جواب میدهد که باورمان نمیشود از طرف او بوده
اینجاست که میگوییم « عجب شانسی آوردم »

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ