هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱
مامان دلتنگگگگگگگگگگگگگ

نزدیک دو هفته میشه که پست جدید نذاشتم و صدای دوستان عزیزمون رو دراوردم٬راستش رو بخواین الانم نوشتنم نمیاد ٬نمیدونم چمه ولی زیاد رو مود نوشتن و حس های خوب نبودم و دلمم نمیخواد این حسم رو به کسی منتقل کنم ٬با این حال گفتم دیگه بیام و شروع کنم ببینم چی میتونم بنویسم ... روزهامون میگذره بدون اینکه اتفاق خاصی بیوفته که قابل نوشتن باشه٬هستی فقط شنبه و یکشنبه تعطیله و بقیه ی روزها٬ من با رفت و آمد و انتظار پشت در کلاسها و گرمای وحشتناک هوا تقریبا سرکار هستم و وقتی میرسم خونه ٬رسما هیچ کاری ازم برنمیاد و همش زیر کولر و خوردن انواع نوشیدنیهای خنک و ...همینم باعث شده مثل هر سال تابستون٬ وزنم مدام در مرز بالا رفتن و حرص خوردنم باشه(همیشه تابستونها از بس دلم خوردنی و بستنی و ...میخواد وزنم میره بالا٬هستی هم ناهارا با منه و اینم خودش دلیلی برای ناهار داشتن و ناهار خوردن من)٬اون هفته که عید بود دو تا مولودی و یک سفره رفتیم که٬ خیلی خوب و لازم بود برام و اگر قابل باشم همتون رو یاد کردم ٬ هفته ی گذشته هم به کلاسها و کارها گذشت٬ تا دیروز جمعه٬ که مهمونی قرعه کشی فامیل پدری بود که تقریبا هر ماه برگزار میشه و اینبار توی باغی در کردان برگزار شد(هستی اولین آزمون امسال ق ل م چی رو نتونست شرکت کنه)٬ که علی رغم گرمی هوا خوب بود و به همه٬ مخصوصا هستی که بیشتر مدت تو استخر بود و حسابی کباب شد خوش گذشت٬موقع برگشتن حدود ساعت ۸ شب خیلی تو ترافیک موندیم و خسته شدیم حسابی٬هستی که از همونجا تا یکشنبه رفت خونه ی مادر جون٬ تا دو روزی که کلاس نداره حسابی مادر جون رو مشغول و سرگرم کنه٬منم حدود یازده و نیم که رسیدم خونه ٬فقط رفتم زیر آب و نفهمیدم چه جوری خودمو به تخت رسوندم و بیهوش شدم ...٬امااااااااااااااا امروز که هستی نبود خیلی نبودنش رو حس کردم٬نمیدونم شاید به خاطر شرایط روحی نامیزونم بود٬ ولی دلیلش هر چی بود از همیشه٬ بیشتر از نبودنش احساس دلتنگی و ناراحتی کردم ٬هر وقتم زنگ زد بغض کردم پشت تلفن٬محمودم از همیشه دیرتر اومد خونه و حسابی ............٬انشالا که بهش خوش بگذره و فردا شب با دایی امیرش بیاد خونه تا مامانش رو از تنهایی بیرون بیاره٬خدایا اااااااااااااااااااااااااااا٬هیچ خونه و خونواده ای رو بی هم نکن٬فرقی نمیکنه بچه یا مادر خونه یا پدر خونواده ٬هر کدوم که نباشن زندگی آدم مختل میشه ....٬اومدم چهار کلمه براتون بنویسم ٬بازم پر شدم از دلشوره و حس بد٬شرمنده اگر ناراحتتون کردم٬سخن رو کوتاه کنم سنگین ترم ...   

هستی کباب شده ٬روز جمعه آخر وقت

 میز سلف سرویس آش رشته ی عمه خانومه عزیزم کنار استخر ٬بفرمایید آش

هر داشته ای را به هر نداشته ای نفروش
گاه اگر نداشته هایت را بدست آوری
حسرت داشته هایی را می خوری
که ارزان فروختی.....!

گاهی اوقات باید خدا رو شکر کنی

یا اصلا بغلش کنی و ببوسیش

که به چیزی که یه روزی میخواستی نرسیدی … 

تـمام غصه ها از همان جایی آغاز می شوند که،

ترازو بر می داری می افتی به جان دوست داشتنت .

انـدازه مـی گـیـری !

حسـاب و کـتـاب مـی کـنـی !

مقـایـسـه مـی کـنـی !

و خدا نـکـنـد حسـاب و کـتـابـت بـرسـد بـه آنـجـا کـه زیـادتر دوستش داشته ای ،

کـه زیـادتـر گذشـتـه ای ،

که زیـادتـر بـخـشـیـده ای ،

به قـدر یـک ذره ،

یک ثانیه حتی !

درست از همانجاست که توقع آغاز می شود

و توقع آغاز همه ی رنج هایی است که به نام عشق می بریم…!

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ
یکشنبه ٤ تیر ۱۳٩۱
برنامه ی تابستانی و تشکر و خبررررر

الان تو خونه تنهام و از روی زیاد شدن اس های پرسیدن حال دایی متوجه شدم که باید بیام و بنویسم و دوستان عزیز و غمخوارم رو٬ از حال و روز خودمون و دایی باخبر کنم ٬همونطور که یکشنبه اومدم و نوشتم دایی بعد از بیهوشی طولانی که داشت یک سری عوارض بعد از عمل اومد سراغش که یکیش سکسکه ی بی وقفه و تمام مدت تا همین امروز بود٬پنجشنبه که رفتم دیدنش طفلی همچین تند تند و بدون وقفه سکسکه میکرد که دل آدم درد میگرفت وقتی تجسم میکرد با اون سر پردرد و شکافته شده و ...٬من خودم یکبار دو سه ساعت سکسکم طول کشید یادمه گریه کردم از سینه دردش٬چشماشم مخصوصا چشم چپش کوچیک شده بود و طرف چپ بدنش رو باز هم تکون نمیده و ....با تمام این حرفا از پشت شیشه نگاهمون کرد و دستی تکون داد٬ ولی خیلی غمگین بود اینقدر که اشک از چشمش میریخت پایین که دایی ایرج ناراحت شد با اشاره بهش گفت تورج چرا گریه میکنی ؟؟؟یه چیزی زیر لب گفت که دایی ایرج رفت تو آی سی یو و وقتی اومد بیرون گفت اینقدر مظلومه و بی زبون٬ ما اینجا نیایم روش نمیشه چیزی از پرستارا بخواد و گریش میگیره ... ٬از بیمارستان رفتیم عکس انداختیم برای تعویض گواهینامه(ده سال تموم شد)و ساعت ۷ اومدیم خونه٬کلا وقتی بیمارستان میرم دیگه اونروزم خرابه و نمیتونم جایی برم ٬برای همین محمود و دایی ها نمیزارن زیاد برم بیمارستان٬ ولی محمود خودش تمام این مدت که دایی بستری بود چه اینبار چه دفعه ی پیش٬ هر روز خودش رفت و برگشت شرکت٬نه من بهش میگم و نه کسی راضیه با اینهمه کار و گرفتاری هر روز با آژانس بره پشت شیشه آی سی یو چند تا دست به دایی تکون بده و باهاش حال و احوالی کنه و برگرده شرکت٬هر دو تا عمل همراه دایی ها پشت در اتاق عمل بود تا دایی بیاد ریکاوری و بفهمه به هوش اومده و بعد بره سر کار٬برای منی که دوازده ساله موقعیت و شرایط کاریش رو میدونم و میبینم که برای گرفتن حقوق و خیلی کارای واجب هم نمیتونه بین کارش وقت بزاره خیلی ارزش داره این حمایت و دلگرمی دادنش به من و دایی هام که تنها نباشن و فکر نکنن اطرافیان خسته شدن و ...٬همینجا از طرف خودم و مامان و مامان بزرگ و دایی ها و ... ازش تشکر میکنم و امیدوارم خانواده ی من به سلامتی و شادی خودش و خانوادش براش جبران کنند که میدونم هیچ کدوممون این روزها رو فراموش نخواهیم کرد و تا همیشه قدردان محبت و خوبی بی توقع و انتظارش خواهیم بود(نمیشد اینو اینجا براش ننویسم چون میدونم اینجا رو میخونه گفتم اینجوری ...)حرف و درد در مورد دایی تورج و وضعیتش که هنوز از آی سی یو به بخش منتقلش نکردن و نیم درجه تب داره و ریه اش هم هنوز خوب نشده و ...زیاده ٬ولی وقتی سه روز بعد از عمل٬ دایی بزرگه زنگ زده بود به مامان بزرگ و گفته بود که مامان بزار الان بگم که بدونی من و ایرج چی کشیدیم تا این عمل و این دو روز بگذره ٬گفته بود وقتی خود دکتر گفت تو کما نرفتن و زنده موندنش تا همینجا هم فقط معجزه بوده و بس٬یعنی خدا دلش به تو و ما سوخته و تورج رو دوباره بهت داده٬پس خدا رو شاکر باش و دیگه نگو چرا تورج چرا چرا چرا ... ٬ما هم خدا رو صدهزار بار شکر میکنیم و باز هم از تک تکتون بابت دعاها و انرژی مثبتتون ممنونیم و میدونیم حتما نقش بزرگی تو این معجزه٬ با اون دلهای پاکتون داشتید٬امیدوارم خدا خودش کمک کنه تا دایی بتونه زودتر سلامتیش رو به دست بیاره و همینقدر که بتونه کاراش رو جای گریه کردن و خجالت کشیدن خودش انجام بده و نیاز به کسی نداشته باشه ٬چیز دیگه ای نمیخواهیم ازش ...خدایاااااا شکرتتتتتتتت

روز جمعه ناهار ٬ بعد از سه ماه٬ رفتیم خونه ی منیر عزیز و بازدید عیدش رو پس دادیم٬خدا رو شکر دوستان خوب و با فهمی دارم که همیشه منو درک میکنن و از کوتاهی هام ناراحت و دلگیر نمیشن و بدی های منو به خوبی های خودشون میبخشند٬روز خوبی بود کلی زحمت دادیم و شبناز بازی کردیم٬هزار هزار ماشالا شبناز اینقدر شیرین و خوش اخلاق و خواستنی تر شده که هر چی بگم کم گفتم،از همون عصر که از خونشون زدیم بیرون دلمون براش تنگگگگگگگگگگ شده

 این اسباب بازی رو هم هستی برای شبناز خانوم کادو برد که فکر کنم مقبول افتاد

من و هستی هم عیدی هامون رو از خاله منیر گرفتیم٬ممنون منیر عزیزم بابت کادوها و مهمون نوازیت دوست خوب و عزیزمممممممممممممم

از وقتی بچه ها تعطیل شدند٬محمود دلش میخواست هستی و کیان و کیارش رو یک شب ببره پارک ارم و شام و صفاااااااا٬ولی از اونجایی که معمولا آخر هفته ها یا ما خودمون نبودیم یا بچه ها خونه ی مامان بزرگشون بودند جور در نیومد تا اینکه محمود تصمیم گرفت وسط هفته و امروز ببرتشون٬با اونکه هر شب میاد خونه خسته و درازکشه٬ ولی امان از اون وقتی که دلش بخواد کاری بکنه٬خودش دیروز با پسرا قرار گذاشت و امروز ساعت ۷ اومد هستی رو با توپ و سه تا بادبادک آرزو که هستی از شمال دوتا آبی برای کیان و کیارش خریده بود رو برداشت و رفتند٬البته به منم خیلییییییییییییییی اصرار کردند که برم٬ولی از اونجایی که من شرایطم برای رفتن جور نبود موندم و نرفتم٬برای همینه بچه ها علنا تو چشم تنها خالشون نگاه میکنند و میگن عمو محمود رو بیشتر دوست داریممم٬امیدوارم که بچه ها زیاد محمود رو اذیت نکنن و بهشون خیلی خوش بگذره و یک روز پر خاطره براشون بمونه٬بدون هیچ مزاحم و غرغریییییییییییییییییییییییییییییی٬متاسفانه دوربین کوچیکه توسط پدرجون تو سفر قبلی چین که رفته بودند پکید و تعطیل شد(ای پدر جون امیدوارم جمعه که از سفر برمیگردی یه دوربین برامون جاش بیاریفقط لطفا چینی نباشه٬ چینی دوست نداریم)٬محمودم نمیتونست دوربین بزرگ رو با سه تا بچه تو پارک کنترل کنه٬در نتیجه وقتی خاله نباشه عکسی هم نخواهد بود از این روز پر خاطره٬دیشب کیارش پشت تلفن به محمود گفت عمو محمود هستی هم میاد؟؟محمود گفت نه هستی رو نمیبریم(حالا هستی با هزار تا ذوق و شوق رفته اون تلفن رو برداشته که صدای کیارش رو بشنوه)یهو کیارشم نامردی نکرد گفت چه خوب هستی رو نمیبریم٬وای هستی رو میگیییییییی٬گوشی رو گذاشت زد زیر گریه٬چه لوسه این کیارش چه ....٬اصلا من نمیام ...٬محمودم خندهههه٬به کیارش گفت نه عمو جون هستی هم میاد هستی این برنامه رو گذاشته و ...٬بعد از تلفن مکافاتی داشتم تا هستی رو آروم کنم که کیارش از ناراحتی اونجوری گفته٬خلاصه که الان خدا میدونه چهارتایی در چه حالن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟٬منم اصلا کنجکاو نیستمممم

بالاخره برنامه ی کلاسهای تابستونی هستی معلوم شد و از هفته ی دیگه تمام کلاسهاش شروع میشه و از این برنامه ی مسخره ی فعلیش که تا یک شب بیداره و تا دوازده ظهر خواب و ولو جلوی کانال پرشین تون و آی فیلم و ....خلاص میشیم انشالاااااا٬جز شنبه و یکشنبه هر روز کلاس داره٬دوشنبه و چهارشنبه صبح تا ظهر کلاس ریاضی و علوم ق ل م چی(برعکس اون چیزی که همه فکر میکنن کلاسهای ق ل م چی رو من به اصرار ثبت نامش میکنم٬ خودش اصرار به رفتن تو این کلاسها رو داره و از اینکه تو طول سال راحت تر درساش رو تو مدرسه میفهمه و ...لذت میبره،حتی بهش گفتم دیگه تو طول مدرسه نمیزارم کلاس تیزهوشانش رو بره که گفت نه میخوام حتما برم)٬دوشنبه و پنجشنبه عصر هم٬ کلاس زبان داره که سطحی که هستی قبول شده٬ یه کلاس بیشتر نداشت و انتخابی تو روز و ساعتش نداشتیم ٬که خداروشکر با ساعت کلاساش تداخل نکرد٬سه شنبه ها ۵ تا ۷ کلاس نقاشی و چهارشنبه ها هم طبق معمول همیشه کلاس پیانو٬یعنی در مجموع کلاس زبان٬ق ل م چی٬نقاشی و پیانو٬که همشون ادامه دار هستند و احتمالا زمان مدرسه یکم هستی ....٬هر چی هم میگم جز زبان و پیانو اجباری برای ادامه ی بقیش نیست قبول نمیکنه ٬منم که معلومه یک راننده ی تمام وقت ٬ببرم بیارم ناهار و انرژی بدم٬ ببرم زبان دوساعت بشینم اونجا تا خانوم تعطیل بشه و ...٬تازههههههههههههههههههههههههه اینو یادم رفت کلاس شنا پیش عمه فریبا هم تو برنامش بود که گفتم شرمنده ی اخلاق ورزشکاریتم مادرررررر٬اونو دیگه ثبت نام نمیکنم هر وقت خواستی هفته ای یکبار تفریحی با عمه هماهنگ میکنم میبرمت ٬که خدا رو شکر با هر سختی بود اینو قبول کرد٬حالا یه شنبه و یکشنبه مونده واسه خودم که یا بمونم خونه و تو این گرما نفس بکشم یا جایی برممم

پی نوشت خبری: کانون ازدواج آسان البرز

کانون ازدواج آسان البرز به منظور ارج نهادن به نهاد خانواده و تأثیرات آن بر پرورش و تربیت فرزندان همچنین برای ارج نهادن به مقام پدر و مادر و توجه به نقششان در تربیت فرزند و تحکیم بنیاد خانواده و حمایت از وبلاگ و سایتهایی که در این زمینه گام بر می دارند.با بررسی و داوری وبلاگهایی با موضوعات مرتبط با خانواده و فرزندان ۳ وبلاگ زیر را شایسته ی تقدیر دانست. به همین منظور لوح تقدیر کانون البرز و یک سکه تمام بهار آزادی به رسم یادبود تقدیم ۳ وبلاگ زیر:

۱-

www.hastiyemaman.blogfa.com

۲-

www.najvaandsaeed.niniweblog.com

۳-

www.amirhoseinbasiri.blogfa.com

اصلا در مورد صحت و درست بودنش چیزی نمیدونم٬انشالا اگر جایزه ای گرفتیم رسما اعلام میکنم

اگر قرار است برای چیزی زندگی خود را خرج کنیم ،

بهتر آن است که آنرا خرج لطافت یک لبخند ...

و یا نوازشی عاشقانه کنیم ...

شکسپیر

انـدوه که از حــد بگــذرد

جایش را می‌دهد به یک بی‌‌اعتنایی مـزمـن

دیـگه مـهـم نـیـســت

بـودن یا نـبـودن

دوست داشتن یا نـداشتن

دیگه حسی تو رو به احساسکردن نمی کشاند

در آن لحظه فـقـط در سکوت غـرق می شـوی

و فقط نـگـاه می‌کـنی

نـگــــــــــاه…..!

زن زیبـاســت ...
چه آن زمان که از فرط خستگی چهره اش در هم است...
چه آن زمان که خود را می آراید از پس همه خستگیهایش..
چه آن زمان که فریاد می زند بر سرت و تو فقط حرکت زیبای لبهایش را مبینی...
زن زیباست...
آن زمانی که خسته از همه تُهمتها و نابرابریها باز فراموشش نمی شود؛ مادر است، همسر است،راحت جان است ...
زن زیباست ...
زمانی که لطافت جسم و روحش را توأمان درک کردی ...
زمانی که خرامیدنش را بین بازوانت فهمیدی ...
زمانی که نداشته های خودت را به حساب ضعفش نگذاشتی ...
آری زن زیبـــــاست

وای گشنمه کاش یه چیزی هم برای من بگیرن بیارن

همیشه شاد و برقرار باشید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ