هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
شعر هستی و آخرین آزمون و ...

هفته ی پیش بیشتر خونه بودم و هستی خانوم، مشغول امتحانای شفاهی که دیگه امروز آخرین روز مدرسه رفتنشون بود و از فردا فقط روزهای امتحان میرن و تا ده برمیگردن خونه،در واقع یه جورایی تعطیل دیگههههههههههههههه٬از حالا فکر کلاسای تابستون و پر کردن اوقات فراغت خانومی هستیم که اگر یادتون باشه پارسال به خاطر کار تعمیرات خونه نتونستم اونجوری که دلش میخواست کلاس ببرمش و بیشتر خونه بود و همش دلخور از دست ماااااااا٬انشالا که امسال بتونیم برنامه ی بهتری براش بزاریم که دوست داشته باشه،از اونجایی که هستی کلا بچه ی اکتیو و فعالی هستش اصلا نمیتونه بیکار بمونه و همش دلش میخواد یه کاری بکنه ٬برای همین کلاس بره و اوقاتش رو با تی وی و کامی و ... پر نکنه خیلی بهتره٬دو تا کلاس قطعی تا الانش درسیه (اصلا و ابدا تو سیستم روانی من نمیره که ۴ ماه کتاب و درس رو بزاره کنار و صبح تا شب بگه مامان حالا چیکار کنم ... ،روزهای طولانی تابستون چیزی ازش کم نمیشه روزی یکی دو ساعتم به درساش مروری داشته باشه،بهتر از اینکه فقط سریال و سی دی ببینه و ....البته این نظر شخصیه منه و قرار نیست همه درست بدوننش) ولی حتما یکی دوتا دلخواهترش رو هم خواهیم نوشت، اگر ساعتهاش بخوره و بتونه بره ....

روز پنجشنبه ساعت ۷  عصر،جایی کار داشتم که باید محمود منو میرسوند و خودش با هستی چرخی میزد تا ۸:۳۰ که بیان دنبال من،حدود ساعت ۴ هستی گفت مامان میشه برام کیک شکلاتی درست کنی؟؟منم که در برابر کیک و شکلات کلا ...(اگر میتونستم کیک و شکلات و شیرینی جات رو کلا بزارم کنار، الان وزنم ۴۰ کیلو بود باور کنید،ولی غذا و شام و ناهار رو ازم بگیرن، ولی نگن با چاییت شیرینی و شکلات نخور که افسردگی حاد میگیرم)خلاصه بلند شدم و یکی از پودرهای آماده ی کیک dr oetker رو که تا حالا درستش نکرده بودم٬ طبق دستور خودش درست کردم٬مثل بقیه ی کیکهایی که از این مارک درست کرده بودم خیلی خوب و خوشمزه شد و از اونجایی که طعم و شکلش خاص تر بود نسبت به بقیه ی کیکها٬چند تا عکس گرفتم که بزارم تا اگر دوست داشتید شما هم بگیرید و درست کنید٬این محصولات یکمی قیمتش نسبت به پودرهای ایرانی گرونتره و شاید اصلا صرف نکنه به جای کیک خریدن تو خونه درستش کرد ٬ولی از اونجایی که من کیک و دسر درست کردن و لذتش رو٬ از خوردنشم بیشتر دوست دارم خیلی خوشم اومد٬مخصوصا که طعم و مزه اش هم خیلی بهتر از مارکهای ایرانی هستش 

 اول با تخم مرغ و کره و شیر پودر اصلی رو درست کردم و ۳۰ دقیقه تو فر٬ تو قالب گرد پختمش٬بعد که از قالب درش آوردم و به این شکل٬ با قاشق توش رو خالی کردم و سه تا موز رو از وسط نصف کردم و توشو پر کردمممممممممممممممممممممممممممممممم

 یک پودر سفید تو جعبه ی کیک بود که با شیر مخلوطش کردم و باهاش یک کرم با طعم موز درست کردم و یک بسته هم شکلات ریز ریز داشت که ریختم تو کرم و تمام سطح کیک رو پوشوندم

 تو مرحله ی آخر اون کیکهایی که از وسط کیک با قاشق دراورده بودم رو با دستم پودر کردم و تمام سطح کیک رو باهاش پوشوندم و دوساعت کیک رو گذاشتم تو یخچال تا آماده ی سرو بشه

ما که خیلی خوشمون اومد٬جای همگی خالییییییییی

توی همون یکساعتی که من نبودم٬پدر و دختر رفته بودن موزه ی داراباد و بسی خوش گذرونده بودن و تا دلتون بخواد از خودشون عکس انداختن .....

 هستی کوچولووووووووووو

جمعه صبحم هستی خانوم رفت و آخرین آزمون کلاس چهارم ق ل م چی رو داد و اومد خونه٬اصلا نتیجه باب میل من نبود و با کم کاری و شیطنتهای این یکی دو هفته ی اخیر٬ میدونستم نتیجه ی خوبی نمیگیره٬ ولی خب اینقدر غده که بعضی وقتها حتما باید خودش تجربه کنه تا .... 

خودش که میگه مامان جون٬ خیلی هم خوبه ۴ تا ۱۰۰ دارم و ....

ولی بابت همین کارنامه ی خوب٬ دیگه دیروز از خونه بیرون نیومدیم و خانومی مماخش سوخت

پی نوشت ۱:ما امسال نمایشگاه کتاب نرفتیم و کتابی هم نخریدیم٬دلیل خاصی نداشت جز اینکه حوصله ی اون جمعیت و شلوغی و ترافیک رو نداشتیم ٬در نتیجه من و هستی امسال کتاب برای خوندن نداریم ٬البته کلیه ی کتابهای ق ل م چی مثل هر سال از طریق پشتیبان خانومی برای کلاس پنجمش خریداری شد و کلی هستی خوشحال .....

پی نوشت ۲: شعری که هستی روز مادر برام سروده بود و روی مقوای صورتی نوشته و چسبونده بود روی تابلوی دست ساز خودش(عکسش تو پست قبل هست) و من بعد از دو روز فهمیدم که اون شعر رو خودش نوشته برام٬وای چه حس قشنگی بودددددد،گفتم تو این پست بزارم که یادگاری بمونه اولین شعرسرایی هستی برای مامانششش 
مادرم تو هستی دنیایی زیبا                     در دنیای زشت بچه هااااا
تو هستی مانند گلی در باغ                     که بزرگ کردی مرا با دستانی چون طلااا

حالا چرا دنیای زشته بچه ها؟؟؟؟من که نفهمیدم و نخواستمم ازش بپرسم٬ که نکنه یه وقت پشیمون بشه از شعر گفتن و فکر کنه دارم ازش ایراد میگیرم ...

می دانی!! یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است ... و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت٬ باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری٬ به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی ... در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند ... آن وقت با خودت بگویـی بگذار منتـظـر بمانند .......

برای آدمها دلسوزی نکنید
آنها بموقع خودشان دلتان را میسوزانند ...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ
شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
روز زن و مادر مبارکککککککک

 

مادر بودن سخت ترین و پرمشقت ترین کار دنیا است که

تا آخر عمر هم بازنشستگی ندارد

و تنها حقوقی که بابت آن طلب میکند اندکی عشق است،

مادرم تو را عاشقانه دوست دارم

و با تمام وجودم به تو عشق می ورزم.

 روز زن و روز مادر رو به مامان آذر مهربونم٬مادر بزرگ بی نظیرم٬٬مادر محمود ٬به خواهر و زنداداش گلم٬به تمام دوستان عزیز و خوبم ٬که اینروزها با تبریکاتشون حسابی خوشحال و شرمندم کردند تبریک میگم و یک دنیا سلامتی و خوشبختی و شادی برای خودشون ٬مامانهای گلشون و فرزندان نازشون آرزومندم

آدم پیر می شود وقتی مادرش را صـــــــــــــــــــــــــــــدا میزند اما جوابی نمیشنود..

خدا رحمت کنه و بیامرزه تمام مامانای عزیزی رو که امروز بین ما نیستندددد،روزتون مبارک فرشته های آسمونییییییییییییییییی

مادرا و همسرای ایران زمین،همیشه تنتون سالم و دلتون شاد و سایه پر مهرتون مستداممم

پنجشنبه شب با کیک و کادو(نقدی) رفتیم خونه ی مادر جون و مامان بزرگم ٬یک سر هم به دایی تورج اینا زدیم که خدا رو شکر بعد از دو ماه ورزش و فیزیوتراپی و ... بهتر شده٬البته حالا حالاها کار داره ولی بازم خدا رو صد هزار مرتبه شکررررر٬جمعه هم٬برای تبریک و کادوی روز مادری رفتیم خونه ی اون یکی مادر بزرگ هستی خانوم و حدود ساعت ده اومدیم خونه٬که دیگه فعلا بیرون رفتن و ...تعطیلللللل٬ تا هستی خانوم که از امروز امتحاناتش شروع شده ....

مامانی درساتو خوب بخون و شیطونی نکن اینقدررررررررر

 

امروز که هستی از مدرسه اومد ٬یکم درس خوند و تمام مدت مشغول تلفن حرف زدن با محمود و پچ پچ کردن بود٬بعد از ظهرم گفت مامان این قسمت اتاق پذیرایی نیا لطفا ٬یه کار خصوصی دارم ٬منم که اصلا نفهمیدم داره یه کارایی برای من انجام میده گفتم چشم و سعی کردم چشممو به اون طرف اتاق نندازم(بدی خونه های ما اینه دیگه حال و پذیرایی و آشپزخونه همه اپن و بی در و پیکر و به قول بابام که خوشش نمیاد٬آدم نمیتونه ....)٬بعدم محمود با کیک و یک شاخه گل و کادو اومد خونه و چند دقیقه پیش چند تا عکس انداختیمممممممممممم٬هستی هم مدام میگفت مامان من به بابا گفتماااااا من یادش انداختماااااااااااااا٬اینم مراسم روز زن و مادر من٬ به روایت تصویر:

 

 مادرم و عزیزم ... (کیک دو منظوره) 

 همراه با گل دو منظوره(تا حالا یک شاخه٬ فقط یک شاخه گل٬ با دو تا کارت نگرفته بودم)

کادوی زیرش هدیه ی هستی بود به من

 هستی عزیزم و میزی که برای اولین بار برای روز مادر ٬برای مامانش درست کرده بود

دستت درد نکنه دختر خوب و مهربونم٬میزت خیلی خوشگل و سورپرایز بود برام

شمعهای قلب تولدت مبارک که تولدش رو نذاشته بود و فقط هپی و دی رو ...(دختر خلاق)

 خانومی با هدیه ی پدر (عطر BURBERRY BRIT) ٬به باباش گفته بود فشفشه و شمع و ...بخر حتما

 الهی مامان فدات بشه که همیشه از خودت خلاقیت و سورپرایز واسمون داری

خانومی تازه خط با قلم و دوات رو شروع کرده(عاشقه به نام خدای اول تمام نوشته هاش و اسم و امضا آخرشون هستممممممممممممممممم)

 همینجا باز هم از محمود و هستی عزیزم، بابت این شب قشنگ ممنونم و امیدوارم بتونم مادر و همسر خوبی براشون باشممممممممممممم

تـنهـــــــا چیزی که خرجـــــــی ندارد

جـــــــاری شدن در ذهـــــــن دیـــــــگران است.

پس آنگونه جاری شـــــــوید که

خنـــــــده بر لبانشـــــــان نـــــــقش بـــــــبندد

نه نـــــــفرت در دلشـــــــان . . .

واقعا خودمو کشتم تا بتونم این پست رو تو آخرین دقایق روز زن و مادر ثبت کنم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ
شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
روز کنسرت پیانو و تولد 10 سالگی هستی ما

هفته ی شلوغ پلوغی داشتیم که از همش بگذریم٬ مهمترین اتفاقش روز جمعه ۱۵ اردیبهشت٬کنسرت پیانوی هستی ساعت ۶ عصر و همون شب٬ تولدش خونه ی مادر جون بود که حدود ۴۰ نفر مهمون داشت و جز مادر جون کسی خبر نداشت میخوام کیک ببرم٬یعنی روز جمعه صبح تا شب فقط بدو بدو کردم تا همه چیز خوب برگزار بشه٬من و محمود خیلی سعی کردیم کیک و کادوی تولد هستی براش سورپرایز باشه و بعد از کنسرت خوشحالش کنیم٬برای همین شیطون کوچولو همش غر میزد پس کیکم چی ٬ کادوم چی؟؟؟٬ما هم در کمال خونسردی گفتیم قراره خودمون سه تا ٬روز شنبه یه کیک کوچولو بخریم و کادو هم نقدی داده میشه٬ساعت ۶ تا ۸:۳۰ کنسرت طول کشید ٬برنامه خیلی خوب برگزار شد و واقعا همه ی بچه ها عالی بودند و لذت بردیم٬هستی نسبت به کنسرتهای قبلیش استرس بیشتری داشت٬ که احتمال دادم برای اینه که بزرگتر شده و شاید براش اجرای خوب مهمتر از قبل بود٬مثل همیشه هستی آهنگش رو آخرای برنامه زد و الحق هم عالی بود٬اجازه ی فیلم و عکس نداشتیم و فقط چند تا عکس بی کیفیت دزدکی گرفتیم٬بعد از اجرای بچه ها مربیشون به ۷ نفر برای تلاش و پیشرفتشون نسبت به سال قبل کادوی جداگانه داد٬ که هستی هم دومین نفر بود و کلی سورپرایز شدیم ٬چون خبر نداشتیم که هستی هم جزئ این بچه هاست ....٬در آخر برنامه که من شدیدا استرس دیر رسیدن به کیک و خونه ی مامان رو داشتم٬بچه ها معرفی شدند که خدا رو شکر اینبار از پیشرفته به مقدماتی معرفی شدند که تا هستی اومد و گل و کادوش رو از من و مربیش گرفت از اون بالا کشیدیمش پایین و آی بدوووووووووووووووووو به طرف بیرون(مرمرجونم بازم شرمنده خانومی که نتونستم باهاتون خداحافظی کنم)٬بارونم میومد شدید و سرعت کم بود و من ....٬هستی ناامیدانه گفت مامان میشه امشب برام کیک بخرید ببریم خونه مادر جون؟؟گفتم چرا الان یه کیک میخریم برات٬بعد گفت بزرگ باشه ها که به همه برسه٬گفتم چشممممم٬محمود خودش رفت و کیک رو گرفت و گذاشت صندوق عقب کنار کادوش٬خدا رو شکر خیلی دیر نرسیدیم و حدود ۹:۱۵ خونه ی مامان بودیم٬مهمونا تقریبا اومده بودن٬بعد از شام کیک و کادو و شمع و فوت و ....٬هستی با دیدن کیک دختر توت فرنگی و هدیه ای که خیلی وقت بود دلش میخواست کلی ذوق کرد و خستگیمون از اینهمه بدو بدو درومد٬البته من آخر شب که مهمونا رفتن یهو کف پام گرفت و نیمساعت وسط آشپزخونه ناله میکردم و ...که بالاخره با کمک داداش امیر و محمود و رضا و بابا و پسر عموی گرامی ٬بالاخره گرفتگی موقتی رفع شد(امروز باز گرفته بود) و تا بیام خونه٬ برای هستی و خوابیدنش خیلی دیر بود ٬ولی چاره ای نبود باید به مامانم کمک میکردم که جمع و جور کنه ٬طفلی خیلی وضعیت پا و کمرش خرابه و کار نکرده نمیتونه راه بره ٬چه برسه مهمونی و .... 

فعلا چند تا عکس بی کیفیت از کنسرت ببینید تا ببینیم عکاسشون چیکار کرده 

گفت موهامو برام خوشگل جمع کن٬منم که همینو بیشتر بلد نیستم مثلا خوشگل جمع کردم 

البته قبل از رسیدن به مادر جون و تولد٬ اثری از این سنجاقهای نگینی نبود و هر دو رو گم کرده بود

 هستی در حال رفتن برای اجرا(باز هم موقع اجراش قلب من اینقدر تند میزد که حسش میکردم)

در حال گرفتن هدیه ی اختصاصی و منتخب شدنش بین تعداد زیادی از بچه هااااا 

 

 کیک تولد ۱۰ سالگی هستی خانوم

 هدیه ی مامان و بابا به هستی خانوم

همونجوری که شما هم میدونید٬ این هدیه هم مثل هدیه ی سالهای قبل(اسکوتر٬پی اس پی و دستگاه وی )٬فعلا جمع شد تا بعد از امتحانات و تعطیلی هستی خانوم

مادرجون و پدرجون و دایی رضا و خاله بیتا و دایی امیر هم زحمت کشیدند به هستی خانوم هدیه دادند که همه ی هدیه ها نقدی بود٬دست همشون درد نکنههههههه

 

 روز مادر شدنم مبارکککککککککککککککککککککک

 پی نوشت ۱:از دو سه روز پیش کامنتها و اس ها و تلفن های تبریکتون داره میرسه و من و هستی رو خوشحال و البته شرمنده میکنه٬از تک تکتون ممنونم که به یادمون بودید و ...٬امروز از صبح خونه نبودم و به سختی تونستم این پست رو به امروز برسونم ٬چون برام خیلی مهم بود که روز تولد هستی اینجا آپ بشه٬برای همین جز وبلاگ خاله منیر مهربون که تولد هستی رو تبریک گفته و عکس گذاشته و البته لطف کرد و بهم گفت٬ هنوز هیچ صفحه ای رو تو نت باز نکردم(ساعت ده و نیم تونستم بیام نت)٬ولی همینجا از خاله منیر و تمام دوستان گل و مهربونمون که تبریکی تو وبلاگای قشنگشون به هستی گفتن بینهایت ممنونم و امیدوارم همیشه دلشون شاد و لبشون خندون باشه

پی نوشت ۲:از مهمونی و تولد و کنسرت بگذریم٬هستی امروز برنامه ی امتحان پایان ترم و سال چهارم دبستانش رو آورده٬که خبر از شروع شدن امتحاناتش از ۲۴ اردیبهشت(فردای روز مادر )٬تا دهم خرداد میده که امیدوارم بتونه بهترین نتیجه رو بگیره

گاهی آدم ها آن قدر زود عوض می شوند

آنقدر زود که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی

و ببینی چند دقیقه بین دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده است !

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
روز معلم و استاد مبارککککککککککککککک

این هفته همش به امتحانای میان ترم هستی گذشت که امروزم(یکشنبه) آخریش رو میده انشالاااو همینطور تمرین هر روز پیانو تا برای کنسرت آخر هفته آماده بشه٬امروزم (شنبه٬ساعت ۳ نصفه شبه موندم بنویسم امروز دیروز ...)بردمش برای تمرین گروهی که یه دوست عزیز وبلاگی(مرمرجون)که پسر گلش رو آورده بود و پارسالم دیده بودمش دیدم و گپی زدیم جانانه

 بزن دختر بزن که انشالا روز کنسرت گل بکاری

دو سه روز تعطیلی مثل همیشه خودمون بودیم و خودمون٬محمود همش میگه دو سه روز جور کن بریم شمال و جای عید که نشد بریم آب و هوایی عوض کنیم٬ ولی من موافق نیستم تو این ماه و تا تموم نشدن مدرسه ی هستی سفر برم،انشالا به محض تعطیل شدنش ...٬پنجشبه عصر با محمود رفتیم یه فروشگاه نسبتا جدید تو مایه های شهروند خرید کردیم (البته برای خرید نرفته بودیم میخواستیم هستی رو کلاس زبان ثبت نام کنیم که این فروشگاه کنارش بود و همینجوری رفتیم داخل و ...)جالب بود که دوباره جمعه شب که برای کاری رفتیم هایپر استار، به همون اندازه خرید کردیم،یعنی محمود رو ....٬خداییش امروزم بوستان کار داشتیم که دیدم اگه امروزم برم و یه وقت خرید کنم حتما منو میکشههههههههه(شانس آورد حس بیرون رفتن نداشتم)٬میدونید که روز معلم و استاد نزدیکه ٬به محمود میگم چی بخریم واسه معلمهای هستی؟؟میگه هر وقت واسه من چیزی خریدید منم میگم چی بخرید٬امروز میخواستم برم خرید که خیلی هم دیر رسیدم خونه و خسته بودم٬ که دیدم خدا رو شکر مامانا میخوان مثل هر سال با هم کادو بخرن که منم شدیدا استقبال کردم و پول رو گذاشتم که هستی فردا ببره٬البته یه چند تایی معلم هم داره که شامل اون نمیشه و خودم باید ...٬یه چیزی هم واسه پدر هستی خانوم باید بخرم ٬از همینجا روز معلم و استاد رو ٬به تک تک دوستان معلم و استاد عزیز و دوست داشتنیم ٬همچنین محمود عزیزم٬تبریک میگم و امیدوارم همیشه تنشون سالم و تو کارشون موفق باشنددددددددددد

بابا محمود روزت مبارکککککککککککککک

عمه فریباااااااااا روزت مبارک

خانوم بهروان و احمدی روزتون مبارک

خانوم ونکی زحمتکش(پیانو) روزت مبارک

مینا جون(معلم زبان) روزت مبارک

کاترین جون روزت مبارک

مامان نازگل جون روزت مبارک

مامان نگار جون روزت مبارک

تک تکتون روزتون مبارک٬ تو رو خدا ببخشید نصفه شبی از این بیشتر یادم نیومد

این شاخه گل از طرف هستی تقدیم همتوننننننننننننن

یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن
عادت می شود

به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست . . .


رابطه ای رو که مرده ، هر ۵ دقیقه ۱ بار
نبضشو نگیر

دیگه مرده . . .

این گلها تقدیم دلهای مهربون و همیشه بهاریتون

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ
شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
یک روز خوب مادر و دختری و تولد 5 سالگی وبلاگ هستی

روز سه شنبه ٬هستی با یه برگه اومد خونه که در مورد اردوی مادر و دخترا٬ همراه با معلمها و ... که روز پنجشنبه از ساعت ۹:۳۰ صبح تا ۳ بعد از ظهر توی یک باغ اطراف پارک چیتگر بود نوشته بود٬از اونجایی که زیاد تو مودش نبودم و از طرفی هستی پنجشنبه ها از ساعت ۹:۳۰ تا ۱:۳۰ خودش کلاس تیزهوشان داره و خودمم از صبح تا یک٬ جایی باید میرفتم گفتم فکر نکنم ما بتونیم بریم٬هستی خیلی ناراحت شد و ناامید رفت سر درساش٬یهو اومد گفت مامان من امروز تو آخرین آزمون گاج امسال مدرسه ٬رتبه ی یک کلاس و مدرسه رو آوردم و فقط دوتا غلط داشتم(مثل همیشه سوختم وقتی دیدم باز ریاضی و علوم و فارسی رو ۱۰۰ زده و یه غلط تو هدیه ها و یه غلط تو اجتماعی داشته)،خانوممون گفته فردا شیرینی بیارررررر٬بغلش کردم و بعد از کلی بوس و عشقولانه گفتم فردا خودم براتون میارم مدرسه٬گفت نه میخوام خودم ساعت اول ببرم٬ بگو بابا امشب از اون شیرینی ها که خلال دندون روش داره و ...بخره بیاره خودم ببرم٬گفتم باشه هر جور دوست داری٬بعدشم زنگ زدم و ...٬چهارشنبه برای سورپرایز کردنش و جایزه ی دو تا آزمون آخرش٬قراره خودم رو کنسل کردم و زنگ زدم با مدرسه هماهنگ کردم که من و هستی هم میایم اردوی مدرسههههه٬وقتی اومد خونه و فهمید که پنجشنبه به جای کلاس درسی میریم اردو خیلیییییییییی خوشحال شد

قربونت برم عزیز دلمممممممممم

پنجشنبه صبح سه تایی از خونه زدیم بیرون٬پدر گرامی رفت دانشگاه و ما سر ساعت ۹:۱۵ مدرسه بودیم٬اول رفتیم دفتر و هزینه ی اردو رو پرداخت کردیم٬بعد همراه مامانا و دخترا و اولیا مدرسه سوار ۴ تا اتوبوس شدیم و پیش به سوی اردو(خداییش حس و حال خاصی داشتم بعد از مدتهاااااا)٬من و مامان اون یکی هستی توی کلاس٬تو این اردو با هم بودیم(از تمام مامانا من فقط مامان هستی و یکی دوتای دیگه رو بیشتر نمیشناسم)٬هستی هم با تمام دوستان و بچه های کلاس٬اردو فوق العاده عالی و منظم و بی مشکل ٬در نهایت خوش گذشتن به بچه ها و مامانا با یک پذیرایی کامل و خوب که هم٬ به بچه ها خیلی خیلی خوش گذشت و براشون جالب بود که کنار مادرا و معلم ها و مدیرشون یک روز خوب رو داشته باشند ٬هم برای ما که تونستیم معلمها و مدیر و مامانا رو تو یک محیط دوستانه ....٬میزها توی فضای باز چیده شده بود که واقعا توی هوای بهاری دل انگیز بود٬بچه ها همش در حال وسطی و طناب بازی و کمی هم حرکات موزون و ...بودند٬مامانا هم ٬وسطی و والیبال و بدمینتون و پذیرایی با میوه و شیرینی و آبمیوه ...٬من اولش حال بازی نداشتم ولی به اصرار هستی نیمساعتی وسطی بازی کردم که بعد از سالها خیلی بهم چسبید مخصوصا که تا حالا با هستیییییییییییییی دختر خودم بازی نکرده بودم و اصلا یادم نمیاد آخرین وسطی رو کی بازی کرده بودممممممممممم٬من و مامان هستی با هم بودیم و هستی ها و ۴ تا دوست دیگشون تیم مقابل٬سخت بود زدن هستی (الهی فداش بشم میگفت مامان بل بده)٬هر ۶ نفر رو خیلی زود زدیم و رفتیم وسط ٬طفلیا هر کار کردن نتونستن ما رو بزنن ٬مخصوصا که ۶ تا بل هم گرفته بودیم و کم مونده بود گریه کنن که بعد از قبول شکست٬ گذاشتیم یکبار دیگه بیان وسط و تموممممم٬بعدش برای صرف ناهار و دسر ٬که به صورت سلف سرویس بود رفتیم توی سالن سرپوشیده و ...٬بعد از گذروندن یک روز خاص و تشکر از مدیر و مسئولان خوب مدرسه ٬ساعت ۳ برگشتیم مدرسه و حدود ساعت ۳:۳۰ خسته و له شده (البته منه تنبل که هنوز کمرم درد میکنه)٬رسیدیم خونه و تا شب دو تایی ولو بودیم و نای تکون خوردن نداشتیمممممممممممممم٬روی هم رفته خیلی خوشحالم که رفتیم و یک روز خوب مادرانه دخترانه ی عالی رو تجربه کردیمممممم

 

روز جمعه از ظهر خونه ی مادرجون بودیم ٬تا شب همگی بریم فرودگاه استقبال دایی رضا و زندایی سمیرا ی هستی خانوم ٬که هواپیماشون ساعت ۹:۳۰ شب از مکه به زمین نشست٬هستی ساعت ۵ همراه بابایی و پدر جون و دایی امیر رفتند برای خریدن گوسفند و ...٬اینقدر ترافیک زیاد و هوا یهو بارونی طوفانی شد که دیگه نرسیدن بیان با هم بریم فرودگاه٬اونا خودشون مستقیم رفتند فرودگاه و ما از خونه ی پدر جون خودمون رفتیم(من تو ماشین خاله بیتا بی کله بودم)

 هستی خانوم و جناب گوسفند که همراه سه گوسفند دیگه ساعت ۱۱ شب قربانی شد و تا صبح من جواب کشته شدنش رو به هستی پس دادممم٬یهو وسط خیابون گفت چرا گوسفندا رو میکشید گناه دارن اونام جون دارن ...اصلا من عروسی کردم نمیزارم کسی برام گوسفند بکشههه٬هستی خانوم یادت باشه هااااااااااا خودت گفتی بعدا پشیمون نشی که صدات تو فیلمه مادررر٬هر چند مادر و پدر عروس خانوم معمولا نمیرن شب عروسی دم خونه ی عروس و داماد و ما نمیبینیم چه خبره ....

 

۵ ساله که در کنارتون خاطرات خوب و بد زندگیمون رو صادقانه مینویسم و جزئی از خانواده ی بزرگ وبلاگنویسان و دنیای نت هستم٬از اینکه در کنارتون هستیم خوشحالیم و به داشتنتون افتخار میکنیم٬با شادی هاتون شاد و با ناراحتی هاتون غمگین میشویم و .....٬نمیدونم تا کی و چند روز و ماه و سال دیگه جزئ این خانواده و در کنار شما هستیم٬ ولی تا همیشه به یادتون خواهیم بود و دوستتون خواهیم داشت و بهترینها رو برای تک تکتون آرزومندیممممممممممم

 

۵ اردیبهشت٬ تولد ۵ سالگی وبلاگ هستی خانوم مبارکککککککککک

 

چه عدالت جالبی من با دل مینویسم تو با چشم میخوانی تــــازه اگر بخوانی اگـــــــــــر

 

دوست داشـتن یعنی ؛

اونـی کـه ، اگـه صــد دفـعه هـم نـاراحتـش کـنی ..

هــر بــار مــیگه :

این دفـعه ی آخــریه کـه می بخــشمت !

و بـا اخــم مــیاد تـو بغــلت ...!
 

تونل ها ثابت کردند که حتی در دل سنگ هم " جایی برای عبور هست......
ما که کمتر از آنها نیستیم
پس نا امیدی چرا؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بی ارزشترین آدمها کسانی هستند که دوستی ندارند!!!!و پست تراز آنها کسانی هستند که دوستان خود را به راحتی از دست می دهند!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ