هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱
آخرین پست بهمن ماهی

سلام به دوستان خوب و مهربونمون که همیشه با ما هستند و با انرژی مثبتشون ،انرژی های منفی رو ازمون دور میکنند ،از تبریکاتون بسیار ممنونم و امیدوارم همیشه دلشون شاد و لبتون خندون باشه ...اسفند پر کار و بدو بدوهای خونه تکونی و خرید و کارهای شب عیدی هم فرا رسید،پارسال یادمه جلو جلو از بس گفتن بوی عید نمیاد و حس بهار و عید رو ندارم و ... تا 6 اسفند دایی عزیزم اونجوری دچار مشکل شد و با عمل 14 اسفندش(دقیقا روز سالگرد فوت آقاجون مهربونم که همیشه این ماه و روزای عید بیشتر یاد و خاطرش اذیتم میکنه ....)کلا تمام عیدمون با غم و ناراحتی و تو بیمارستان گذشت ... امسال میخوام تمام اون حس های بد و تلخ رو از خودم دور کنم یا حداقل با تلقین و هر جوری که میشه اصلا فکر نکنم اسفند ماه اومده ،اسفندی که مادربزرگم رفت، پدربزرگم رفت،کوچکترین و نزدیکترین داییم تو اوج جوونی و چهل و چهار سالگی دو بار زیر تیغ جراحی برای عمل باز مغز رفت و من برای اولین بار مفهوم و معنی فلانی تو جوونی پیر شده رو به چشمام دیدم و هر بار و هر بار با دیدنش تو خودم فرو رفتم و جیگرم پاره پاره شد ،از نگاهش از حرف زدنش از اشکهای پنهانیش از راه رفتن سختش و .... دیدید نمیشه دیدید؟؟؟فقط میخواستم یه اشاره کنم ولی به شدت باز حالم بد شد .... 

منم میخوام مثل همه خودمو غرق اسفند پر شور و بوی عید و ... کنم (به خودت که نمیتونی دروغ بگی نوشین؟؟؟؟؟ واسه چی اینا رو مینویسی وقتی از همون روز اول اسفند وقتی اسمش رو تو تقویمت دیدی بهم ریختی ...) بگذریم .........................................

.................................

..........................................

http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/111122223333333311111.gif

اصلا فکر نمیکردم بازم تو اسفند ماه هستی امتحان داشته باشه،تازه کارنامه ی ترم اول رو گرفتیم که دوباره برنامه آورده و از شنبه داره امتحان میده تا آخر هفته ی دیگه و باز مشغول بخون بخون و درس و پرسش هستیم،امروز دو ساعت دیکته گفتم آخراش دیگه ناله میکردم جای لغت گفتن ....

کلاس پیانوش شنبه٬ آخرین جلسه ش بود تا بعد از تعطیلات عید ،کلاس نقاشیش هنوز تعطیل نشده و کلاس زبان 17 اسفند فاینال ترم زمستون رو میده و تعطیل تا ترم بهار .....

هنوز خونه تکونی کارای مربوط به خودم رو ،که شامل داخل کمدها و کشوها و هر چی مربوط به کارگر نمیشه رو شروع نکردم ،احتمالا آخرای اسفند نوبت به من برسه و دو روزی کارگر بیاد و ...

هنوز هیچ خریدی برای عید انجام نشده که احتمالا امسال خیلی هم سبکتر خرید کنیم و هستی در اولویت قرار داره که به شدت منتظر خرید عید و اون حال و هوای مخصوص بچه ها هستش که هممون تو بچگی داشتیم و سالهاست که خبری از اون حس ها در وجودمون نیست ...٬دیگه اینکه دو سه روزه هستی خانوم میره میاد میگه مامان چرا پست جدید نمیزاری تو وبلاگم ،منم اومدم نوشتم که خانومی خوشحال بشه وگرنه حرف زیادی برای نوشتن نبود ....

http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/111122223333333311111.gif

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%209/%D8%A2%D8%B2%D9%85%D9%88%D9%86%2027%20%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%2091.jpg

نتیجه ی آزمون جمعه 27 بهمن که خدارو شکر خوب بود

http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/111122223333333311111.gif

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%209/IMG_0602.jpg

هدیه های ولنتاینی جمع شده برای من و هستی از دوستان خوب و عزیزمون

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%209/IMG_0622.jpg

جالب ترین هدیه ،این گردنبند بود که یک مروارید داخل صدف توی ظرفی شبیه ظرف تن ماهی٬ با مایعی با بوی الکل بود که ٬خودت صدف رو از تو ظرف درمیاوردی و توش رو باز میکردی و بسته به شانست میتونست مروارید یکی از 5 رنگه سفید٬ کرم ٬صورتی٬ سبز یا مشکی باشه و هر کدوم تعبیر خودش رو داشت

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%209/IMG_0624.jpg

اینجا با هستی در ظرف رو باز کردیم

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%209/IMG_0626.jpg

وای چه لذتی داشت باز کردن صدف و دیدن مروارید داخل و رنگش که شانس من سفید بود

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%209/IMG_0629.jpg

بعد اون مروارید رو داخل این قلب گذاشتم و .... خیلی خیلی خوشگل و هیجان انگیز بود ،ممنونم دوست عزیز و دوست داشتنی، بسیار هدیه ی خاص و زیبایی بود

http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/111122223333333311111.gif

چه کلمه ی مظلومی است ،

قسمت
تمام تقصیر هایمان را به عهده میگیرد

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%209/297445_276527759048414_7501877_n1.jpg

با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو...
در انزوا پاک ماندن نه سخت است, و نه با ارزش...
 
با شاد بودن، زیبا بودن، رنگی بودن

خندیدن، رقصیدن

و آواز خواندن

هم می توان به بهشت رفت


کافیست خوب باشیم و انسان ...

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%209/1385648815.gif

کاش در دهکده عشق فراوانی بود،
توی بازار محبت کمی ارزانی بود ،
کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم ،
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود...

امیدوارم اسفند ماه خوب و خوشی رو شروع کنید و با دستی پر و دلی مالامال از شور و هیجان و عشق و تنی سالم٬ در کنار عزیزانتون سال جدید رو که سال مار هستش(سالی که من توش دنیا اومدم) آغاز کنید٬انشالا که تو سال جدید از همه لحاظ زندگیهامون پر آرامش تر و بی مشکل تر باشه و همگی در کنار هم خوب و سلامت و ...

شرمنده میدونم که پراکنده نوشتم زیاد تمرکز نداشتم .....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱
ب ر ج میلاد-تولد پیمان-تولد بابا محمود-روز عشق

جمعه ی هفته ی پیش بالاخره برای اولین بار (هستی دومین بار) رفتیم ب ر ج م ی ل اد رو دیدیم و یکساعتی چرخیدیم و اومدیم خونه٬اون بالا خیلی سرد بود و نمیشد تو فضای باز زیاد دووم آورد

همه چیز را هم که تقصیر من بیندازی

عاشق شدن من

تقصیر تووووووووست ....

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%208/P1020011.jpg

شاد باش
نه یک روز بلکه هزاران روز..
بگذار آواز شاد بودنت چنان در شهر بپیچد
که رو سیاه شوند آنان که
بر سر غمگین کردنت شرط بسته اند

http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/1389412010.gif

نتیجه ی آزمون میان ترم زبان هستی٬که ۵۰ از ۵۰ گرفت

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%208/P1030087.jpg

http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/1389412010.gif

جمعه ۲۰ بهمن٬فامیل مادریم خونه ی داداش رضا دعوت داشتند ٬از اونجایی که کمتر پیش میاد روز تولد و روزای خاص زندگی کسایی که دوستشون دارم یادم بره٬دو سه روز جلوتر زنگ زدم و با رضا هماهنگ کردم تا یه تولد کوچولو و سورپرایزی برای پیمان کوچولو٬ پسر دایی تورج(تولد ۴ سالگیش) بگیریم و به هیچ کسی هم حرفی نزنیم تا بعد از شام و ....٬خدا رو شکر تونستیم پیمان و مامان و باباش رو به شدت خوشحال و سورپرایز کنیم و بعد از یکسال ناراحتی و مشکلات و مریضی دایی تورج٬ لبخند رو لبشون بنشونیم٬باز هم اینجا ٬تولد پیمان رو تبریک میگم و امیدوارم زیر سایه ی دایی مهربان و زندایی خوبم ٬سالیان سال به خوبی و خوشی و سلامتی زندگی کنند ....

جمhttp://hastiyemaman.persiangig.com/image%208/IMG_0535.jpg

عزیز دلم تولدت مبارککککککککککککککککک

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%208/IMG_0537.jpg

امیدوارم همیشه و همیشه ٬ قلبت مالامال از خوشحالی و حسهای خوب و زیبا باشه عزیزم

http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/1389412010.gif

امروز دوشنبه ۲۳ بهمن ٬تولد بابا محمود هستی خانوم هستش٬که از همینجا تولدش رو تبریک میگم و امیدوارم سالیان سال٬ سایه ی پر مهرش بالای سر دخترکمان مستدام باشد

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%208/tavalodat-mobarak.jpg

جشن میلادت را به پرواز می روم

دراین خانگی ترین آسمانِ بی انتها

آسمانی که نه برای من

نه برای تو

که تنها برای “ما” آبیست

بابا محمود تولدت مبارکککککککککککککککککککککک

هدیه ی هستی به پدر٬ یک شال گردن دستباف خودش ٬یک کارت دست ساز خودش و یک نقاشی کار دست خودش بود ٬که نقاشی به روز تولد نرسید و موند برای یکی دو هفته ی آینده که آماده بشه ...

http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/1389412010.gif

روز عشق( ولنتاین و سپندار مذگان) هم نزدیکه٬که من تو همین پست٬ پیشاپیش روز عشق رو به تمام عاشقان روی زمین(مخصوصا عشقهای زندگی خودم ) تبریک میگم و امیدوارم عشقشون حقیقی و پایدار باشه ...  

هر چی عشقه با نگینش

هر چی خوبه بهترینش

آسمونا با زمینش

تقدیم تو باد بهترینم

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%208/Valentine-card-9.jpg

می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی .سپندار مذگان مبارک

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%208/0.290701001329660134_jazzaab_ir.jpg

امروز برایت اینگونه دعا کردم! خدایا ! بجز خودت به دیگری واگذارش نکن! تویی پروردگار او! پس قرارده بی نیازی درنفسش ! یقین دردلش ! اخلاص درکردارش! روشنی دردیده اش! بصیرت درقلبش ! و روزى پر برکت در زندگیش آمین

http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/1389412010.gif

خدایا ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا:

تو اگر نباشی به که می توان گفت حرف هایی را که به هیچ کس نمی توان گفت ...
مدعیان رفاقت هر کدام تا نقطه ای همراهند ...عده ای تا مرز مال ...عده ای تا مرز آبرو
عده ای تا مرز جان ...و همگان تا مرز این جهان !
تنها تویی که همواره می مانی ...بمان !
 
http://hastiyemaman.persiangig.com/image%208/P1020004.jpg
دیـگـــر . . .
نـه بـــحـــث مـیـکـنـــم ! نـه تـوضـیــــح مـیـخـــواهــم !
نـه تـوضـیـح مـیـدهـــم ! نـه دنـــبـال دلـیـل مـیـگـردم !
فـقـط مـیـبـیـنـــم ،
سـکـوت مـیـکـنـم و فـاصـلـه مـیـگـیـرم . . . ! !
از سکوتم بترس
وقتی که ساکـــت می شوم
لابـد همه ی درد دل هایم را بـرده ام پیش خــــدا ...

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%208/123455432112345.jpg

آنان که به قضاوت زندگی دیگران می نشینند، از این حقیقت غافلند که با
صرف نیروی خود در این زمینه، خویشتن را از آرامش و صفای باطن محروم می کنند....
 
لعنـَتـــــ بــه همــه ی قــانــون هــای دُنیــا کــــه در آن شکستــنِ دِل...

پیگـــردِ قــانــونـی نـَـدارَد!...
 
مامان نوشین نوشت:خدایاااااااااااا همه ی مریضها رو شفا بده ٬هم مریضهای جسمی و هم مریضهای روحی ٬که دردشون خیلی دردناکتر و خطرناکتر و آزاردهنده تر از دردهای جسمیه و جوری حسادت و سنگدلی و بخل و کینه و .... وجودشون رو پر کرده که دیگه٬ نه چشمهاشون میبینه٬ نه گوشهاشون میشنوه و نه ذره ای آدمیت تو وجودشون باقی مونده و کلا فراموش کردند که مریضی و درد و مشکلات برای همه هست و همگی در یک وجب جا روزگاری نه چندان دور خواهیم خفت ... خدایاااااا عاشقانه عاشقتم ٬که چند صباحی به هر کدوممون بیشتر فرصت ندادی تا بیایم و ... خدایاااااااا بیشتر از همیشه دوستت دارم و برای دوستان و عزیزانم بهترینها رو ازت میخوام٬خدایاااا ازت میخوام درد و بیماری و مشکلات رو از تک تکشون به دور کنی و دلشون رو شاد ٬قلبشون رو نورانی و پر امید ......
 
میگن خدا دعای اون بنده اش رو که بیشتر دوستش داره دیرتر اجابت می کنه.

چون صداشو دوست داره و می خواد بنده اش صداش کنه.

خدایا…

دعای همه بنده هایی رو که اینجوری دوستشون داری اجابت کن

صدای شکر کردنشون هم قشنگه.

حتما صدای شادی و شکر بنده هاتو هم دوست داری ...
+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ
جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱
سفر یکروزه ی یهوییییییییییییییی

هفته ی پیش هستی خانوم رو بردیم برای معاینه ی چشم، که شماره چشمش تغییر کرده بود و کمی آستیگماتش کمتر و نمره اش بیشتر شده بود ،به گفته ی آقای دکتر خوب شدنی در کار نیست و در نهایت از سن ۱۸ سالگی به بعد فقط با عمل لیزیک خوب خواهد شد ...،آقای پدر برای خوشحال کردن هستی علاوه بر شیشه، قاب عینکش رو هم کلا عوض کرد و به سلیقه خود خانومی .... 

روز سه شنبه که تعطیل بود ساعت ۱۱ صبح تصمیم گرفتیم بریم جاده و آب و هوایی عوض کنیم و بعد از ناهار برگردیم،بعد از سد کرج بود که پدر و دختر گفتند چرا برنامه ی شمال نگذاشتیم و هوا خوبه و جاده خلوت و ... هی از اونا اصرار که همین الان بریم شمال و از من نه گفتن که آمادگی ندارم و هیچی نیاوردم و بی برنامه و بی جا و بی داروهای شبانه و لباس و .... نهههههه،ولی در نهایت به شرطی که بریم و تا آخر شب برگردیم قبول کردم که برای اولین بار تو عمرم اینجوری بی برنامه و وسیله برم سفر،یک ساعت دیگه که رفتیم کم کم راضیم کردن که اگر جای خوب پیدا کردیم یک شب هم بمونیم و چهارشنبه برگردیم،که دیگه اونجا سفت و سخت گفتم که حتما باید تا چهارشنبه ساعت ۵ عصر تهران باشیم که به وقت دکتر زانوم برسم و ... ،حدود ساعت ۳ ناهار خوردیم و ساعت ۴ توی هتل همیشگی اتاق رو به دریا گرفتیم (البته بماند که چون شناسنامه نداشتیم قبول نمیکردن و با وجود هستی میگفتند باید برید اماکن چالوس تاییدیه زن و شوهری بیارید و در نهایت بعد از چند دقیقه معطلی و کلی لوس بازی و دیدن کارت دانشگاه محمود و گرفتن کارت ماشین و ... )،هوا به شدت ابری و بارونی و ملس بود ،بعد از نیمساعت استراحت راه افتادیم به سمت فروشگاهها تا یه کتی چیزی برای هستی که اونروز کاپشنش رو هم جا گذاشته بود تو خونه و هیچ لباس گرمی نداشت و چندتا وسیله ای که لازم داشتیم بخریم ،دیگه خودتون نصور کنید دو سه ساعت چرخ زدن تو فروشگاههای مختلف حوالی نمک آبرود که تعدادشون هم زیاده ...،هستی لباس زیر و رو و حوله ی تن پوش و حوله ی سر و کلاه خرید که بیاد هتل بره حموم(همه چی خرید جز کت یا لباس گرمی که میخواستیم و پیدا نکردیم)،منم شلوار و شال و یکی دوتا لوازم آرایشی و دارو ...(خب به من چه میخواست بی وسیله مارو نبره سفر )بارونم میومد به قول گنجشککه اشی مشی آ ک ا د م ی گوله گوله ،خلاصه ساعت ۹ شام خوردیم و اومدیم هتل چرخی زدیم و ساعت ۱۱ بیهوش شدیم تا صبح ساعت ۸ که بیدار شدیم و رفتیم صبحونه و یکساعتی زیر نم نم بارون کنار دریا و عکس ....،ساعت ۱۱ هم اتاق رو تحویل دادیم و بعد از کمی خرید خوراکی و ماهی و ... راه افتادیم به طرف تهران ،جاده بی نظیر بود تو این سفر ،دقیقا از اون جاده های ابری و برفی و بارونی که همه دوست دارند ...،موقع برگشت من نشستم پشت فرمون و یه شیرین کاری کردم در حد تیم ملی که وقتی بعدش یادم میوفته چیکار کردم، تنه خودم میلرزه محمود که جای خود داره ...،توی جاده٬ افتادم پشت یه اتوبوس و از اونجایی که جاده چالوس نسبتا باریکه و بیشتر قسمتهاش سبقت ممنوع ،حدود نیمساعت تا چهل و پنج دقیقه پشت این اتوبوس که جلوش خالی بود و جاده خلوت ،قطاری از ماشینها مونده بودیم و منم دقیقا پشتش،هر بار که از روبرو ماشین نمیومد و سبقت هم مجاز بود رانندش سرعت میگرفت و میومد وسط جاده و اصلا راه نمیداد من رد بشم ازش،هی اومدم که رد بشم هی اون راه نداد جلومونم خیلی کم دید داشت که ببینم ماشین از روبرو نمیاد،خلاصه یه جایی که خوب دید داشتم و دیدم از ماشین روبرو خبری نیست ،یه بوق زدم و اومدم سبقت بگیرم و گاز دادم و ماشینها هم پشت من که اتوبوس سرعتش رو بیشتر کرد و کشید سمت چپ ،من رفتم تو خاکی نزدیکه کوه،محمود داد زد نوشین کوتا بیا لج نکن گاز نده ...ولی اصلا راه نداشت من کم بیارم چون ماشینا از پشت هم٬به من چسبیده بودن و تنها کاری که کردم این بود که بوق ممتد زدم و گازمو بیشتر کردم و بسیار بسیار مویی با اتوبوس و کوه رد کردم و سبقت گرفتم،محمود که نفس نداشت،تا چند مین صداش درنیومد تا اینکه گفت با اونکه حرفمو گوش ندادی ولی کار درستی کردی، فکر نمیکردم بتونی رد کنی ،مرگ رو با همه ی وجودم حس کردم،تا بعد از تونل کندوان اومدیم و بعد از خوردن آش، وقتی به محمود گفتم خسته شدم و خودت بشین،احساس کردم دنیا رو بهش دادن،هستی گفت اه کاش مامان میشست آخه مامان هیجان انگیز رانندگی میکنه ،بابا زیادی قانونمنده ،مرده بودم از خنده با این حرف هستی،محمود گفت آره اینقدر هیجان انگیزه که کمر درد دارم میمیرم،گفتم خب چرا؟مگه به من اطمینان نداری؟گفت اگر اطمینان نداشتم که تو این جاده ی پیچ در پیچ و باریک نمیذاشتم یه لحظه هم رانندگی کنی، ولی خداییش اونجا خیلی ترسیدم و از استرس کمر درد گرفتم ،منم گفتم مرگ که ترس نداره ،فوقش دری به رومون بسته میشد و دری دیگر بازززز،حدود ساعت ۳:۳۰ تو رستوران ارکیده ناهار خوردیم و ساعت ۵ رسیدیم خونه و دفتر سفر یکروزه و بی برنامه ی ما بسته شددددد،خدارو شکر ساعت ۶:۳۰ هم،به وقت دکترم رسیدم ...

اینو نوشتم که بگم،یه جاهایی تو زندگیمون باید بدون لحظه ای تامل و فکر تصمیم آنی بگیریم و بلافاصله اجراش کنیم و در حد یک نفس کشیدن هم وقت و جای فکر کردن نداریم،حالا چه تصمیممون درست باشه چه غلط ... سخته اما امیدوارم همیشه بتونیم تو لحظه های اینجوری، بهترین تصمیم رو بگیریممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

مــــی گــوینــد ســـــاده ام،،
مـــی گـویــنـــد تـــو مــــرا با
یـک جمـــــلـــه ..... یـِــک لبـــــخـنـــد،،،
به بــازی میـــــگیــــری ... ... ...
مــــــی گـــوینــــد تـرفنــد هـــآیت، شیطنـــتهــــآیت
... و دروغ هآیـــت را نمــــی فهمـــم ... !!
مــــــی گویند ســــآده ام
اما تــوایــن را باورنکـن
مـــــــن فـــــقــــــط دوســـتـــت دارم،
همیـــــــــن!!!!
و آنــــها این را نمـــــــی فـــهمنــــد...!!!!!!!!!!!!

 دلم کـــــــــــمی خدا میخواد…
کمی سکـــــــــــوت…
کمی دل بریدن میخواد…
کمی اشک…
کمی بهت…
کمی آغوش آسمانی
کمی دور شدن از این آدمها…!
کمی رسیدن به خدا…

عشق...
با هم صعود کردن نیست...
عشق در وقت سقوط با هم بودن است ...

آدم ها

دیگر وقت شناختن چیزی را ندارند.

آدم ها

هر چیزی که بخواهند،

ساخته شده و آماده از فروشگاه می خرند،

اما از آن جا که هیچ فروشگاهی دوست نمی فروشد،

آدم ها مانده اند بی دوست !

ای دوست...

تا توانی دست ها بگیر؛

که دست هایت روزی محتاج گرفتن خواهد شد ...!

یک جفت گوش سنگین می خواهم ،

که وقتی حرف هایم تمام شد مطمئن باشم که چیزی نشنیده است

تا چیزی از غرورم بماند برایم ….

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ
جمعه ٦ بهمن ۱۳٩۱
کارنامه ی ترم اول هستی خانوم

سلام به دوستان خوب و مهربون و همیشگیمون ،دیروز کارنامه ی ترم اول هستی خانوم رو گرفتیم و همونطور که فکر میکردم اولین معدل غیر ۲۰ خانومی رویت شد و اینقدر هم برای خانومی عادی و غیر قابل ناراحت شدن بود که ...، اما من و پدرش راضی نبودیم اول به این دلیل که تاریخ، درسی نیست که نشه ازش بیست گرفت و دلمان سوخت و دقیقا درسی بود که من نتونستم از هستی بپرسم و هستی کم کاری کرد تو خوندنش و همون شب من بهش گفتم که ... ،دوم اینکه نمره ی انضباطش به علت شیطنت و حرف زدن سر کلاس و ... لاک گرفته شده بود و مشروط به ترم بعد ... ،برای من به شخصه این دومی ناراحت کننده تر بود و تا شب در حال صحبت کردن و روشن کردن خانومی  

طبق قانون من و پدر، دبستان فقط معدل ۲۰ جایزه داره ،راهنمایی بالای ۱۹ ،دبیرستان بالای ۱۸ و دانشگاه دیگه به ما ربطی نداره

همراه با کارنامه،عکسهای شب یلدا رو هم بهمون دادند

 بعضی ضربه ها نمی بــره...
زخــــــم نمــــی کنـــــه....

حتّی خراش هم نمــی ندازه....!
فقــــط "دردت" میــــاد....

اونقدر که نــــــــفست رو "بنـد" میاره...!!!

عشق یعنی پاکی و صدق و صفا

خود شناسی حق شناسی از وفا

عشق یعنی دور بودن از خطا

بنده بودن خلوت دل با خدا

عشق یعنی نفس را گردن زدن

پاک و طاهر گشتن روح و بدن

عشق یعنی صیقل زنگار دل

دیدن اسرار غیب در جام دل .....!

اَز آدمہا بگـــ ـــذر

دلتـ ـ ـ را گنده تــ ـر ڪـטּ

ناراحتـ ـ ـ ـ ایـטּ نبــــ ــاش ڪہ چرا جاده ے رفاقتـ ـ ـ ـ

با تو همیشہ یڪ طرفہ اَستـ ـ ـ ـ

مہم نیستـ ـ ـ ـ اگر همیشہ یڪ طرفہ اے

شاد باش ڪہ چیزے ڪم نگذاشتہ اے

و بدهڪار خودتـ ـ ـ ، رفاقتتـ ـ ـ ـ و خُــ ــدایتـ ـ ـ ـ نیستے :)

بیشترین ضربــــه ها رو بهتـــــــرین آدما میخورن!

واسه خوبــــــی هاتون حد بذارید...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ