هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱
بوی ماه عشقققققققققققققق

دی ماه دوست داشتنی من تموم شد و بهمن فرا رسید ٬عاشق فصل زمستون و تمام ماههاش هستم٬ مخصوصا دی و اسفند که پر از هیاهوی شب عید و سال جدید هستش و من اسفند رو از فروردین و خود عید بیشتر دوست دارم ٬مدیونید اگر فکر کنید بیشترش ماله خریدای خاصه شب عید و سفره هفت سین و .... ٬ مسلما ماه بهمن رو هم به خاطر روز تولد همسری و ولنتاین و ... که باید کادو بدم دوست دارم خیلی خیلی زیاددددددد ٬ خدا رو شکر بالاخره امروز٬ آره همین امروز که توش هستیم و الان اولین ساعتای روز اول بهمن هستش ٬بالاخره امتحان ترم اول خانومی تموم میشه و بعید میدونم معدلش بیست بشه برای اولین بار٬ ولی دیگه کاریش نمیشه کرد٬ جدیدا سر به هواتر و بازیگوش تر میشینه سر درس و کتاباش و بیشتر غر میزنه تا درس خوندن ....٬به همین دلیل کنتاک من و هستی شیرین اینروزا بیشتر از قبل بوده و با این هوای پاک و تمیز سردردهای من بیشتررر ٬تو روزهای طرح ز و ج و ف ر د ٬من تقریبا هر روز به خاطر کلاسای هستی رفتم بیرون و خداروشکر توسط پ ل یس جریمه نشدم حالا دوربینهای عزیز چندبار عکسمون رو انداخته باشند بعدا گندش درمیاد ٬امروز که خواستم برم بیرون تا نگهبان با یه پاکت اومد طرفمو گفت خانوم نوشین ... شما هستید ؟؟گفتم ای بابا چه زود جریمه رو فرستادن در خونه ٬جلوش اصلا به روی خودم نیاوردمو با پاکت اومدم نشستم تو ماشین و دیدم نخیررررررررر جریمه نیست ٬اینقدر خوشحال شدم که نگووووووو 

قربون خودت و شیطونیای شیرینت برم من٬ عزیز دل مامان

تعدادی از دوستان عزیزم٬ عکس از پرده ی جدید خواسته بودن که منم تو این پست براشون گذاشتم

با توجه به مدل پنجرمون این طرح رو بعد از کلی بالا پایین کردن نمونه هایی که دیدیم با ترکیب دو سه مدل خودمون طراحی کردیم که بتونیم هر زمانی خواستیم راحت بیرون رو که منظره ی قشنگی داره و تا حالا نمیتونستیم با پرده ی قبلی نگاه کنیم ٬ببینیم ٬این حالت کاملا پوشیده هستش

کناره ها رومنس(که بالا و پایین میره)٬قهوه ای سوخته ها پنل که روی دوتا دیوار بین اون پنجره های تا پایین کناری و قسمت وسط و نیم پنجره هستش و قسمت وسط که یه نوع حریره و پشتش یه پشت پرده ای داره که به سمت بالا لول میشه و دیگه کناره ها رو بدنما نمیکنه و ما فقط زمان مهمون داشتن ممکنه پشت پرده ای رو بکشیم که قاب پنجره دیده نشه وگرنه پنجره ما اصلا دید به هیچ جا نداره تو طبقه ی هشتم و فضای باز زیبایی جلوشه .....

کاش می دانستم این سرنوشت را

چه کسی برایم بافته…

آن وقت به او می گفتم یقه را آنقدر تنگ

بافته ای که بغضهایم را نمیتوانم فرو ببرم

تمام عاشقانه هایــــــــــــــــــــــــــــــم را
به نامت می کنم
تا بدانی
تا زمانــــــــــــــــــی که نوشته ها روانند
احساس من جاودانـــــــــــــــه می ماند
دوستت دارم
به اندازه ی تمام حسی
که روی دل نوشته هایم مـــــی پاشم...

تنها خواسته ام این است که

واپسین ذره ی وجودم ،

تا آنجا که دوام دارد ،

به خاطر معنای نهفته در خودش زندگی کند...

وقتی حرف عشق به میان می آید
همه میخواهند برای اثباتش کوه بکنند!
نیازی نیست فرهاد شوی،
همین صبرت وقت دوری و دلتنگی،
کم از کندن بیستون نیست،
عاشق که باشی، کوه برایت مانند ریگ میشود...
زور نمیخواهد...
عشق میخواهد...
همین!!!  

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ
دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱
بَـرای بودن گـاهی لازم اَسـت نَبـاشی ....

یک هفته ی دیگه از عمرمون گذشت بدون اتفاق خاصی یا حداقل اتفاقی که قابل نوشتن باشه ....

بعضی وقتها دلم میخواد یه پست بزارم همش نقطه چین باشه،از بس حرف و حدیث و ...تو نقطه چینهایی که میزارم وجود داره .........  

جمعه پسرای خواهری رو بعد از دوماه خونه ی مامان دیدیم،دیدن دو تا دسته گل که پاره ی تنه آدم هستند و تو تنها خالشون هستی و نتونستی علی رغم میلت کاری برای دوری و تنهایی هاشون بکنی ،چسبیدنشون به خاله ،نگاه معصوم و بی گناهشون ،رفتن و خداحافظیشون تا نمیدونم کی ..... خودش به تنهایی میتونی چند تا پست نقطه چین رو پر کنه ..........................

یک روز من سکوت خواهم کرد !
تو آن روز ،
برای اولین بار ،
مفهوم "دیر شدن " را خواهی فهمید ...

یادت باشـــــــــد :

دلت که شکست، سرت را بگیری بالا...

تلافی نکن ، فریاد نزن ، شرمگین نباش...

حواست باشد ؛

دل شکسته، گوشه هایش تیز است...

مبادا...

که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی به کین،

مبادا...

که فراموش کنی روزی شادیش، آرزویت بود...

شادیش٬آرزویت بود...

برهنه ات میکنند
تا بهتر شکسته شوی
نترس، گردوی کوچک!
آنچه سیاه میشود...
روی تو نیست، دست آنهاست
 

چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن وقتی جماعت خودش هزار رنگ است . . .

بعضی وقتا اونقدر دلتنگ یکی میشی که اگه بفهمه خودش از نبود خودش خجالت میکشه

میان اینهمه نامردی ،باید شیطان رابستاییم .....!گه دروغ نگفت .....!اما تظاهر به دوست داشتن

 آدمم نکرد ....!!!!!!!!!!!!

پی نوشت 1: چند تا از دوستان عزیز تو خصوصی ازم عکسای پرده ی جدید رو خواستند که متاسفانه تو این پست نتونستم بزارم ولی تو اولین فرصت که بتونم براشون میزارم .............................

پی نوشت 2: هستی شیرین مشغول دادن امتحانات ترم اول هستش که هنوز سه تا از مهماش مونده و مشغولیم همچنان ............

پی نوشت 3: خیلی وقتها دلت میخواد خیلی کارها بکنی و تو دهن بعضیا بزنی که بدون اینکه تو کوچکترین نقش و تاثیر بدی تو خیلی چیزها داشته باشی همه چیو از ضعف خودشون به تو نسبت میدن و چشای کورشونو به حقیقت بستن .... ولی بازم یه چیزایی جلوتو میگیره که مسلما ترس از اونا نیست چون تو هرگزززززز کاری نکردی که بخوای بترسی ،شاید به حرمت دوستی باشه که یه زمانی باهاشون داشتی یا وجدانت یا زن بودنت یا .... کاش یه وقتایی بشینیم سرجامون زندگیمونو بکنیم و هی سرک تو رابطه های به گند کشیده شدمون نکنیم و آروم بگیریم تا همون دوستی که الان به چشم دشمن نگاش میکنیم پاشو نکشه کنار و جلوی بعضی ها رو نگیره که زندگیمونو به ویرونی نکشن و  ......

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ
شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۱
تعطیلات الکی + عکسای کریسمسی + تولدانه

سلام به شما دوستان خوب و مهربونمون،امیدوارم همگی خوب باشید و تو این هوای آلوده و کثیف با تعطیلات بیخود و الکی خوش باشید،من که اصلا از این تعطیلی ها خوشم نیومد و از بادی که به پشت هستی تو درس خوندن خورده کلافه ام اساسیییییییی٬قرار بود از شنبه امتحانات ترم اولش شروع بشه که از سه شنبه خورد به تعطیلی و اینقدر شل و ول درس خوند و با من کل کل کرد که شک دارم بتونه نتیجه ی خوبی از امتحانات بگیره،کلا هستی من، وقتی وقتش کمه و از کلاس میاد و میشینه سر درسش، خیلی بهتر از موقعی که چند روز تعطیله جواب میگیره،روز شنبه برای رفتن به کلاس پیانو ،برای اولین بار گریه کرد که من خوب تمرین نکردم و نمیرم٬فکر کنید بعد از یکهفته تعطیلی و خونه موندن حتی پیانو خوب تمرین نکرده بود،منم راضی نشدم نره و با همون گریه و ناله همراه پدرش که سرکار نرفته بود فرستادم سر کلاس (تو درس و کلاس و مدرسه اصلا شوخی ندارم من)٬از طرفی این طرح مسخره ی زوج و فرد از درب منازل رفته رو اعصابم و به نظرم اصلا منطقی نیست وقتی مسیر جاهایی که من میرم نه اتوبوس خوره نه مترو و ... برای یه کلاس بردن و آوردن دو ساعت علافه آژانس باشم ،وقتی من هرجا بخوام برم با آژانس میرم و میام، پس خودم رفتن هیچچچچچچچچچچچچ تاثیری تو آلودگی هوا نداره و تازه ماشین خودم خیلی بهتر بنزین میسوزونه تا ماشینای قراضه ی آژانس و ... ،من کلا با این طرح مشکل دارم و کلافه ام،روز شنبه هستی رو با پدرش فرستادم کلاس و از حالا فکر کلاس زبان دوشنبش هستم و ... (ماشین من فرده خوبببببببببببببببب )

 

آزمون دی ماه گ ا ج توی مدرسشون، نتیجش اومد و خدا رو شکر خوب بود،کلا سه چهار تا غلط داشت و رتبه ی ۱ تو کلاس و مدرسه ، رتبه ی ۳ تو شهر و استان و رتبه ی ۱۴ تو کل کشور آورده بود  

 

روز سه شنبه اول ژانویه ی ۲۰۱۳ ،با هستی خانوم رفتیم یه جای خوب مهمونی و خانومی ،هم درخت کریسمس دید و هم هدیه ی عالی کریسمسی نصیبش شد

باید با صدای بلند آرزو کنی..شاید کسی در همین نزدیکی آرزو برآورده میکند...! 

دنیای آدم برفی ها دنیای ساده ایست

اگر برف بیاد هست ، اگر برف نیاید نیست

مثل دنیای من ، اگر تو باشی هستم ، اگر نباشی …!

لحظه های هستی من از تو پر شده است
در تمام روز
در تمام شب
در تمام هفته
در تمام ماه …
در تمام سالی که گذشت…
دوستان من
سال ۲۰۱۳ میلادی مبارک

 از تمام دوستان خوب و عزیزم که با تبریکای تولدم حسابی شرمندم کردن و همچنان ادامه داره ،بسیار بسیار ممنونم ،همچنین مهربونایی که تو وبلاگشون هم، چند سالی میشه که تولد من رو تبریک میگن و از بهترینها برای من هستند ،بیتا خواهری خوبم ،فاطمه جویکار عزیزم ،پرزیدنت آرشام گل و یکی دو عزیز دیگه که امسال هم مهرشون شامل حالم شد و خوشحالتر ترم کرد،تشکر میکنم و برای همگیتون بهترینها رو آرزومندم

چهار روز دیگه ۲۰ دی ماه هم ،تولد آرشام عزیز هستش که من پیشواز رفتم و جلو جلو این روز خجسته رو از طرف خودم و هستی بهش تبریک میگم و امیدوارم سالیان سال در صحت و سلامتی کامل، شاد و موفق، در کنار خانواده ی محترم و خوبش زندگی کنه و به تمام آرزوها و خواسته های قشنگش برسه انشالااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

صدای یک پرواز

فرود یک فرشته

آغاز یک معراج

و شروع یک زندگی

تولدت مبارک آرشامی (از طرف هستی شیرین )

زندگی،
زنجیره ای از آغازهاست…
تا به رویاهایمان رنگ واقعیت ببخشیم.
امیدوارم تمامی آغازهای تو،
از نیزه های آفتاب پر فروغ گردند.
و تمامی رویاهای تو،
گرمی پیروزی را نوید دهند

امروز تولد کـــسی است

کـــسی خوب

کــــسی که مثل هیچکس نیست

کـــسی که لبخند هایش بوی طراوت باران و بهار دارد

تولدت مبارک 

!!!
|^^^^^|
|^^^^^^^^^|
[***********]

تولد تولد تولدت مبارک

مبارک مبارک تولدت مبارک

بیا یه آرزو کن ؛بعدش شمعاتو فوت کن آرشام جان 

من و هستی، یه تولد تو وبمون برات گرفتیم، که دیگه خانواده به زحمت نیوفته،فقط نمیدونستیم چند تا شمع باید رو کیک تولدت بزاریم که خودت بیا بگو نی نی 

عاشقی شور نمی خواد. . .

شعور میخواد ... 

چکه میکند یادت

از سقف خاطراتم

سوراخ میکند دلم را دلتنگی

سیگار...م ش ر و ب

دیگر کاری از دستشان برنمی آید

خودت باید باشی

خودت باید باشیــــ ...

من کسی را که مرا بخاطر خوبی هایم می خواهد نمی خواهم،

کسی را می خواهم که با دانستن بدی هایم بازهم مرا می خواهد . . .

 زمستونتون گرم و دلنشین و زیبااااااااا ،دوستان همیشگی ماااا

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱
تولدی به یاد موندنییییییییییییی

امروز روزی بود تاریخی تو تولدهای زندگیم٬سعی میکنم بنویسمش که یادم نره امروز رو ....

هم چیزهای خوب داشت برام، مثل شروع شدن تبریکات تولدم از یکماه پیش ،توسط دوست عزیزی که روزشمار معکوس برام داشت و هر روز ازش کم میکرد تا ساعت یک نیمه شب امروز که ساعت تولدم بود و بعدش همون موقع تلفن و ... و از دو سه روز جلوتر توسط بقیه ی دوستان٬اولین اس ام اس سه شنبه صبح، از سمیرا جون مامان رژین عزیز ،اولین تلفن سه شنبه عصر ،مژگان جون از آلمان(خیلی سورپرایز شدم )،اولین کامنت و پیام و ... از دوستان خوب و عزیزم مثل تک تک شماها،اولین هدیه ی دریافتیم ۶ دی ساعت ۱۰:۳۰ صبح توسط پست که یه دسته گل بسیار زیبا با یه عروسک کوچولو از دوست عزیزی از راه دور بود و همون شب تولدم سبد گل بزرگ آقای خونه و تابلوی زیبای کشیده شده توسط هستی قشنگم و تلفن مادربزرگ یکی یکدونه و بهاره و خواهری و مامان و برادرا و زن داداشی و  ...٬تبریک تولدم تو کانال ت ی وی پ رش یا و ....

هم اتفاقات بد که کلا برنامه هامو بهم ریخت ،مثل مهمونی که قرار بود از یکماه پیش شب تولد من برگزار بشه و به خاطر اون من همون جشن کوچولوی مادر برادر خواهری رو هم که سالهای پیش داشتم نگرفتم و خیلی دیر فهمیدم اون مهمونی افتاده هفته ی آینده و دیگه نتونستم مهمون دعوت کنم که البته روز تولدم فهمیدم چرا همه چیز دست به دست هم داد تا ما نه مهمونی بریم و نه مهمون بیاد که بمانددددددددددددددددددددددد و یه جورایی ممنون لطف خدا هستیم،از طرفی دقیقا ساعت ۱۲ ظهر بعد از نیمساعتی که داشتم تو اتاقم تلفنی حرف میزدم  ،اومدم آشپزخونه که دیدم وایییییییییییی آب سیاه و کثیف مثل اونبار که دوسال پیش روز عروسی برادر زاده ی محمود پیش اومد و زندگیمونو داغون کرد و پارکت و کابینتهامون رو نابود و تعمیرات سه ماهه گردنمون انداخت و ....از سینک ظرفشویی سر ریز شده و مثل چشمه داره میجوشه و تمام آشپزخونه و بالکن و ظرفشویی و ....آب برداشته،چنان جیغی زدم و رفتم سمت اف اف و با نگهبان داد و بیداد که کی فنر زده و ....بعد بدو بدو رفتم لباس مناسب پوشیدمو دوباره برگشتم که جیغ بزنم که دیدم همسایه بغلی و دخترش اومدن و شروع کردن به آب جمع کردن ،هستی سریع شماره محمود رو گرفت و من نفهمیدم اصلا چه جوری با گریه گفتم که همون موقع کلاس رو تعطیل کرده بود و راه افتاده بود طرف خونه،من مثل هنگا فقط نگاه میکردم به کابینتهای کرم رنگ و خونه ای که یکهفته بود کارگر ازش رفته بود و مثل دسته گل بود و حالا پر از لجن و بوی گند و ... خانوم همسایه ی دیگری همراه سرایدار هم اومده بودن و مشغول بودن و نمیزاشتن من کاری کنم،تازه آب قند و نمک و ....هم به من دادند که نزدیک بود بیوفتم زمین از شوک وارده ... تمام مدت میگفتم چه خوب شد من امروز خونه بودم و به هوای نصابهای پرده که قرار بود امروز برای نصب پرده ی جدید بیان نرفته بودم بیرون و گرنه دوباره لجن تا فرشهای کرم پذیرایی و ....رفته بود،اصلا نمیتونم حالم رو بهتون بگم چون قابل توصیف نبود هی میرفتم داد و بیداد سر نگهبان و میومدم ناله کردن،نگهبان لوله باز کنی رو خبر کرد و خونه توسط همسایه های عزیز خشک شد و یکساعت بعد محمود رسید و همه چیو سپردم به اونو بدو بدو حاضر شدم و هستی رو رسوندم کلاس و برگشتم خونه،لوله بازکنی از طبقه ی آخر دو سه طبقه دو سه طبقه فنر میزد و میومد پایین(طبقه ۱۳ فنر زده بود کثافتا تا طبقه ما اومده بود و گیر کرده بود و آب اونجوری زده بود بالا،بعد از اینکه محمود کلی توضیح داد و عصبی شد هیئت مدیره قانع شدن که سالی دو سه بار باید کل طبقات از بالا تا پایین تو یکروز فنر زده بشه که مشکلی برای واحدهای پایینتر پیش نیاد)،وقتی به خونه ی ما رسید فهمیدم که توالت و حموم رو هم میخواد فنر بزنه که این خودش یعنی کثیف شدن و سیاه شدن و بهم ریختن کمدهای توالت و حمومی که مثل چی برق میزد،من کلا قاطی بودم و با خدا حرف میزدم که بابا کادوی تولد نخواستم چرا میزنییییییییییییییییییی،از اونورم ساعت ۴ تا ۸ نصابهای پرده رسیدند و شروع کردن به کار ....اونموقع بود که فهمیدم خدا دلش به من سوخته بوده که نخواسته مهمونی برگزار بشه و من نتونم برم یا مهمونی بدم و بمونم توش ،خستتون نکنم بعد از رفتن نصابها تا ۹ بدون وقفه میشستیم و ....خداییش محمود بیشتر کارها رو کرد و نذاشت من جز ناله و غرغر کار زیادی انجام بدم،وقتی همه جا شد عین دسته ی گل ،ساعت نزدیک ۱۱ شب خسته و کوفته و داغون به اصرار این دو نفر رفتیم شام خوردیم و من نشستم تو ماشین، اینا رفتن کیک و شمع خریدن و اومدیم خونه و ساعت ۱۲ شب چند تا عکس زشت و داغون با چشمای گود افتاده انداختیم و ....این بود پنجشنبه ۷ دی ماه ۹۱ تولد سی و پنج سالگی نوشین مامان هستی شیرین ،یعنی عمرا امروز رو فراموش کنم من،البته ماجرای دیگه ای هم پیش اومد که برام خوشایند نبود و اونم هرگز فراموشم نخواهد شد ...،از دست هستی هم بسیار بسیار ناراحت شدم که علی رغم هدایای زیبایی که برام تهیه کرده بود و اصرارش به خرید کیک و همکاری با پدر و ...ولی بابت اینکه شرایطم جور نبود ببرمش تولد دوستش، خیلی خیلی اذیتم کرد و با حرفاش دلم رو غمگین کرد تا جایی که دلم میخواد اگر خدا عمری بهم داد حتما روز تولدش از خجالتش دربیام ...،یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید وگرنه من آدمی نیستم که دلم بیاد با گریه به پاره تنم بگم باشه هستی خانوم یادت رفته روز تولدت ....اونوقت تو یکروز رو نمیتونی به من اختصاص بدی، اونم همچین روز داغونی رو که میبینی من چه جور ....

دسته گل دریافتی روز چهارشنبه صبح، که بسیار دوست داشتنی بود،ممنون دوست عزیز و مهربونم،انشالا بتونم تو شادیهای بی پایانت جبران کنم ،آخر سلیقه ای با چهل شاخه رز

نه گلم اون عروسک مال خودمه نه شمااااااااااااااااااااااااا،نگاهم کنی دلم نمیسوزه

اینا فیگورای من بود که بلافاصله گل رو از من گرفت و ....

اینم سبد گل آقای خونه که همون شب خریده بود و در رو باز کردم خودش معلوم نبود ،دقیقا هم، این جمله رو گفت که مخصوصا شب تولدت گرفتم چون ممکنه فردا وقت نکنم با نصابا و ... ای سق ....

دست شما هم درد نکنه از سبد گل قشنگت و هدیه ی نقدیتون آقای خونه

کیک با سلیقه و نوشته ی هستی خانوم

دکور آماده برای گرفتن عکس ساعت 12 شب توسط هستی شیرین

تابلوی تقدیمی هستی به مامان نوشین که سومین کارش هست به همراه دو عدد رژ لب و خط لب و یه بافت قرمز که یادم رفت تکی ازشون عکس بندازم،ممنونم دختر قشنگم بسیار زیبا و به یاد موندنی بود و همینطور حرفای قشنگ امروزت که به یاد موندنی تر تر بود ...

تقریبا بیشتر دوستان وبلاگیمون میدونند که من و فاطمه جویکار عزیز ،تولدمون تو یکروز هست ،از همینجا به دوست خوبم فاطمه ی خوب و مهربونم تولدش رو تبریک میگم و بهترینها رو براش آرزومندم

در بــــــــاغ جهان، دلم گلی می جوید

امروز گل سپیــــــــــده ات می روید . . .

امروز دلـــــــــم دل ای دل ای میخواند،

چون میلاد تو را خـدا مبارک گویـد.

فاطمه جون تولدت مبارک(نوشین و هستی)

از تک تک دوستان خوب و عزیزم که تو این چند روز از هر طریقی بهم تبریک گفتند و خواهند گفت ،بسیار بسیار ممنونم و دوست دارم بدونند که تو اینهمه کار و خستگی و گرفتاری کلی ازشون انرژی مثبت گرفتم و قلبا شاد شدم ،امیدوارم همیشه دلتون شاد و لبتون خندون باشه ،البته جای بعضی از دوستان هم توی تبریکها خالی بود .... 

این بادکنکها هم از طرف من، تقدیم به تمام دوستان بامرامی که قلبشون بی ریا و خالصانه با ماست و همیشه و همه جا در کنارمون هستند و در کنارشون هستیم

گاﻫﯽ ﺷﺎﯾﺪ ﻻﺯﻡ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺑﺒﺮﯾﻢ…
ﯾﺎﺩِ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻧﺒﻮﺩﻧﺸﺎﻥ…
ﺑﻮﺩﻧﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ!

نگذار هرکسی از راه رسید
با ساز دلت
تمرین نوازندگی کند...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ
دوشنبه ٤ دی ۱۳٩۱
یلدایی متفاوت ،تولد حضرت مسیح و کریسمس

پنجشنبه که شب یلدا بود ٬سنت شکنی کردیم و امسال خونه ی هیچ کدوم از پدرا نرفتیم و دو ساعتی رو تو سفره خونه ای که رزرو کرده بودیم گذروندیم٬این کارمون خیلی به مذاق پدرها خوش نیومد ولی دیگه بستههههههههه٬ هر چی برای خوشحالی و راضی کردنه دیگران زندگی کردم کافیه ٬از این به بعد سعی میکنم بیشتر اون کاری رو انجام بدم که خودم خوشحال تر و راضی تر باشم٬وقتی هر کاری میکنی و یک عمر برای خوشحالی و رضایت دیگران از خیلی چیزا گذشتی و میگذری و بازم کلی آدم دماغشون خیس نخورد و بازم ناراضی و ....پس اونجوری از این به بعد زندگی میکنم که حداقل خودم و بچم خوشحالتر باشیم، چون بارها و بارها دیدم و حس کردم هرکاریم بکنیم بازم نمیتونیم همه رو راضی نگه داریم ،بگذریم ....

دخترم ٬برای خودت زندگی کن،

کسی‌ که ترا دوست داشته باشد، با تو میماند

برای داشتنت می‌جنگد....

اما اگر دوست نداشته باشد، به بهانه‌‌یی میرود ... 

شب خوبی بود موسیقی شون به خاطر ماه ص ف ر ،محدود شده بود به دف و نی و مرشد خوانی و فال حافظ و داستان و ... که بد نبود و آرامشش برامون لذت بخش بود ،پذیرایی شون هم مختص شب یلدا بود و چیزی کم نداشت ...

سفره ای بود که روی تختها و میزها چیده شده بود در بدو ورود بعلاوه هندوانه ی بعد از شام و سالاد بار شامل آش رشته و باقالی و لبو و .....

دخترم ٬هستی من٬ میدونم که میای و اینجا رو میخونی ٬امیدوارم که خوندنهات سرسری و تفریحی نباشه و گاهگاهی به حرفها و پندهای مامان گوش بدی و سرلوحه ی زندگی قشنگت کنی،عزیزم هیچ وقت دروغ نگو ٬نزار به دروغ گفتن عادت کنی و اینقدر دروغ برات عادی بشه که برای چیزایی هم که اصلا لزومی نداره٬ ناخوداگاه یا آگاهانه دروغ بگی٬قشنگم هیچ چیز زیباتر از صداقتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت٬ اونم صداقتی که واقعی باشه و تظاهر و ریایی بهش نچسبیده باشه تو زندگی آدمها نیست٬گل قشنگم دروغ قلب مهربون و چهره ی پاک و معصوم آدمها رو سیاه و غیر قابل تحمل میکنه٬دروغ اعتبار و ارزش آدم رو پایین میاره و دیگه هیچ وقت کسی حرف راست آدم رو هم باور نداره٬ حتی اگر به روی آدم نیاره و ازش به حکم انسانیت بگذره ٬چوپان دروغ فقط یک داستان برای خوندن و از روش گذشتن نیست٬دروغ و دروغگویی خیلی بد و زشته مهربونم٬مواظب باش هرگز بهش آلوده نشی گل پاک و قشنگم٬ خیلی خیلی مواظب باش و تا میتونی صداقت رو سرلوحه ی زندگیت کن٬ درسته همیشه صداقت جواب نمیده و ممکنه خیلی وقتها بابتش اذیت بشی٬دعوا بشی ٬داد بشنوی٬ تو زندگی یه جاهایی بابت صداقتت عقب بیوفتی و ....اما با تمام این حرفها و سختیهاش خیلی حس خوبی داره پیش همه٬ به خصوص خدای خودت آدم صادق و راستگویی شناخته بشی ٬نه یک آدم بی لیاقت و بی ارزش و دروغگو که لایق هیچی نیست هیچییییییی

امشب٬ شب تولد حضرت مسیح (ع) و شروع کریسمس هستش که از همین جا این روز خوب و بزرگ رو به تمام دوستان و هموطنای مسیحی خودم تبریک میگم و بهترینها رو براشون آرزومندم

میلاد پیام آور توحیدصلح و مهربانی

سمبل صبر و شکیبایی

پیامبر اولوالعزم

حضرت عیسی مسیح (علیه السلام)

بر تمامی موحدین جهان تهنیت باد . . .

کریسمس نه یه زمانه و نه یه فصل، بلکه یک یادبوده،در واقع  گرامی داشتن صلح و

حسن نیت،  رحیم و بخشنده بودن، باعث میشه روح واقعی کریسمس رو لمس کنیم

 

امیدوارم بابانوئل به جای کادوی زیبا

تقدیر زیبا برای تو هدیه بیاره

تقدیر خوب رو نمیتونی الان حس کنی

اما در آینده میفهمی بهترین آرزو رو برات داشتم

کریسمس مبارک

من زبان برگ ها را می دانم …
مثلا “خش خش” یعنی “امان از جدایی”
پیش از جدایی از درخت هیچ برگی خش خش نمی کند …

مستقل ترین زن جهان هم که باشی...
وقت هایی هست...
که دلت پر میزند برای کسی که
برسد و بخواهد که آرام رانندگی کنی ...
و نهارت را نخورده نگذاری و بروی...
و دستت را بگیرد و از خیابان ردت کند...

مسافرترین زن دنیا هم که باشی...
وقت هایی هست...
که دلت دست خطی می خواهد که بنویسد برایت...
" زود برگرد . طاقت دوری ات را ندارم"...

حتی از همین راه دور…
شاید تو سکـوت میـان کلاممــ ـ ـ بـاشـی…
دیـده نمی شوی!
امـــا مـن، تـو را اِحسـاس مـے کنمـ!
شایــد تـُـــو… هَیاهـوی قلبـمــ ـ ـ بـاشـے …
شنیـده نمـے شوی…
امـا مـن، تــُــو را نـفس مـے کشمـ ـ ـ!...

 خدایـــــــــــــــــــا

من در قطار این دم و بازدم های پی در پی نشسته ام

و آرام آرام به سوی تو می آیم

محبوب بی همتای من

کاری کن روی ریل ها خوابم نبرد

می ترسم قطار که به آخر رسید بیدار نباشم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ