هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱
همیشه بهاری باشیددددددددد

فروردین هم داره تموم میشه و ماه اردیبهشت و تولد ۱۰ سالگی خانومی ما(۱۶ اردیبهشت) و تولد ۵ سالگی وبلاگش(۵ اردیبهشت) ٬نزدیک و نزدیکتر٬چند روزی هست داره در مورد جشن تولد و کادوی تولد و ... حرف میزنه٬ولی بنا به دلایلی که یکیش راضی نبودن از بعضی رفتارهای هستی خانوم هستش که شدیدا داره اذیتم میکنه٬ امسال تصمیم ندارم جشنی براش بگیرم ٬بد نیست بعضی چیزها رو بفهمه و درک کنه٬مامان نوشین خشن میشوددددددددددددد 

 سوغاتی بابایی از ماموریت یکروزه برای هستی خانوم

چهارشنبه که هستی رو بردم کلاس پیانو٬ فهمیدم دو سه هفته ای کنسرت پیانو عقب افتاده و احتمالا به فاصله ی یکی دو روز از تولدش برگزار میشه٬از شنبه امتحانات میان ترم شروع شده ٬ آی هستی بازیگوشی بکن و درس بخون ،آی مامان درس بپرس و حرصصصصصصص بخور

پنجشنبه عصر رفتیم برای هستی یه کفش تابستونی و دو سه تا شال و روسری خریدیم که یکیشو اگر لازم شد روز کنسرت سرش کنه٬از اونجا رفتیم خونه ی بابای بابا محمود و یکسری بهشون زدیم و اومدیم خونه٬روز جمعه هم رفتیم خونه ی مادر جون اینا و عصری آش پشت پای داداش رضا اینا رو بردیم خونه ی دایی تورج و سری هم به اونا زدیم که باز ...این شکلی اومدیم خونهخدایا بازم شکرت

هوای دیروز و مخصوصا امروز تهران ٬اینقدر قشنگ و بارونی و بهاری و بی نظیر بود که هم دیروز٬ بیرون از خونه موقع رانندگی و راه رفتن کلی لذت بردم و هم امروز تمام مدت توی بالکن بودم و از صدای بارون و هوای ابری مدهوششششش شدم٬این عکسم یهو اومدم دیدم وای در اوج بارون شدید٬ زمین سفید پوش شده٬من ندیدم برف بیاد ولی صدای تگرگ میومد،حتما تگرگ نشسته رو زمین نه؟؟؟هر چی که بود خیلی قشنگ بود٬منم چند تا عکس بهاری انداختم و همونجا تنهایی ناهارمو خوردم

 

قبل از اینکه بشناسی منو راجع به من قضاوت نکن

قبل از اینکه با من مبارزه کنی منو دست کم نگیر

قبل از اینکه پشت سرم حرف بزنی با خودم صحبت کن

قبل از اینکه حرفی رو درباره من باور کنی از خودم بپرس راجع به اون حرف

برای بعضی دردها نه می توان گریه کرد نه می توان فریاد زد برای بعضی دردها فقط می توان نگاه کرد و بی صدا شکست ...
مگر چقدر وقت داریم؟

یک قطره ایم .

که
.
.
.
.
.
.
.
می چکیم

_ در تن کویر _

و تمام می شویم ...
همیشه شاد و سلامت و بهاری باشید
+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱
خبر خاصی نیستتتتتتتتتتت

سلام به روی ماه همتون٬روزها از پی هم میگذره و هیچی نشده فروردین هم داره تموم میشه و اتفاق خاصی نیوفتاده که قابل نوشتن باشه٬پنجشنبه یه مهمونی بودیم٬جمعه صبح تا ظهر هستی خانوم رفت برای آزمون که خدا رو شکر بعد از یکی دو آزمون معمولی٬از نتیجه ی این آزمون راضی بودم٬که نتیجش شد یه پارک دو نفره با باباییش که حسابی کیف کردند و شنبه عصر هم تکرار شد 

 

روی هم رفته ۵ تا غلط داشت که همش از سوالای سخت بود با ۷ تا ۱۰۰ که چون ریاضی و علوم و فارسی تیزهوشان رو ۱۰۰ زده بود از نظر من عالی بود و با رتبه ی ۱ تیزهوشان توی شهر و استان تهران من و باباییش رو بسیار خوشحال کرددددددد خسته نباشی گل قشنگممم

یکشنبه شب(دیشب) دایی رضا و سمیرا جون همراه خانواده ی سمیرا جون٬راهی سفر مکه شدند که رفتیم و راهشون انداختیم و ...٬مثل همیشه موقع خداحافظی بغض کردم و جدایی برام سخت بود٬انشالا که سفرشون بیخطر باشه و کلی بار معنوی و مثبت براشون داشته باشه٬امشبم بابا محمود رفت ماموریت تا فردا آخر شب٬الانم هستی خوابه و من در خدمت شمااااااا

عکس جدید نداریم شرمنده

 

پی نوشت ۱:هستی خانوم مشغول مدرسه و درس شده و از چند روز دیگه امتحانای میان ترمش شروع میشهههههه٬که انشالا همه رو خوب میخونه و مامانش رو اذیت نمیکنه....٬آخر فروردین کنسرت پیانو داره که هر روز تمرین میکنه و سخت مشغولههههه٬به علت گ ر ا ن ی و تغییر قیمتها ٬بلیط کنسرت به نسبت زیادی افزایش پیدا کرده و به اندازه ی بلیط خواننده های خوب تو ب ر ج م ی لاد باید پول بلیط کنسرت خانومی رو بدیمممممممممم٬الهی قربونش برم ٬محمود گفت روز کنسرت کلاس دارم شاید نتونم بیام٬هستی زد زیر گریه که نخیرممم چون بلیطش گرونه نمیخوای بیای

پی نوشت ۲:دایی تورج عزیزم هم همونجوریه و تغییر خاصی نکرده٬خبرهاش که از طریق مامانم بهم میرسه جیگرم آتیش میگیرهههههههه٬تو خوابم نمیدیدم تورجججججججج با اون ابهت و غرور و مردونگی که خیلی خیلی زیاد برای من عزیزه ...حقیقتا برای من خیلی سخت و دردناک گذشت و میگذره٬حواسمو هر چی هم میخوام یکم ازش بگیرم ٬نمیشه که نمیشه که نمیشهههههههه

 

فقط کسی معنی دل تنگی را درک می کند که طعم وابستگی را چشیده باشد پس هیچوقت به کسی وابسته نشو که سر انجام آن وابستگی دلتنگیست...

دلم برای کودکیم تنگ شده....

برای روزهایی که باور ساده ای داشتم

همه آدم ها را دوست داشتم...

مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم

و از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم

مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر "هاچ" گم نشود...

از نجاری ها که می گذشتم گوشه چشمی به دنبال "وروجک" می گشتم

تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود

دلم برای خدا تنگ شده ...

خدایی که شبها بوسه بارانش می کردم...

دلم برای کودکیم تنگ شده ...

شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و او رفت ...
+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
عیدی نه چندان خوبببببببببببببببببببببب

تعطیلات نوروزی هم تموم شد و هر کسی رفت پی کار و زندگی خودش٬منم اومدم سراغ کار خودم یعنی وبلاگ نویسیییییییییییییی٬اول بگم از تعطیلات خود رو چگونه گذراندیم٬ تا اینجا برامون ثبت بشه و بدونیم نوروز ۹۱ از بی مزه ترین عیدهایی بود که گذروندیم ٬از سوم عید اول محمود و فرداش من به شدت آنفولانزا شدیم و سینه درد و سرفه ای گرفتیم که تا حالا تجربشو نداشتیم(همچنان سرفه ی شدیدش مونده برامون)۴بار دکتر رفتم ٬هر بار یه چیزی گفتن٬اولی آنتی بیوتیک داد٬دومی گفت نههههههه این سینه درد شدید٬ اصلا آنتی بیوتیک نداره و بدتر میشه٬سریع قطع کن و فقط شربت و قرص بخور٬وقتی گوش دردم اضافه شد سومی گفت چرا آنتی بیوتیک نخوردی زود باش بخور٬چهارمی گفت شما آلرژی هم داری و ...٬هر کدومم چند تا آمپول دادن که حسابی جاشون هنوز درد میکنه٬خلاصه نشون به اون نشون نه تو این مدت تونستم دیدن دایی تو خونشون برم(گفتن هر کس سرما خوردگی داره اصلا دیدنش نره)٬نه تونستم خیلی جاها برم٬نه پارکی نه سینمایی نه گردشی ٬نه سفریییییییی٬برای ۱۱ تا ۱۴ جا رزرو کرده بودیم نمک آبرود پولشم ریخته بودیم که اصلا حالم بهتر نشد و نتونستم با اون سرفه های شدید و شب تا صبح نخوابیدن و بیحالی مریضی ریسک سفر رفتن و جاده و ترافیک رو بپذیرم و کنسلش کردیم٬پولمونم موند رو هوا ٬که نمیتونیم برگردونیم هر وقت تشریف آوردید ...٬هستی خیلی از سفر نرفتن ناراحت شد و هنوزم که هنوزه میگه شما منو سفر نبریدید و ...٬تازه مریض که شدیم ۴ روزی عمش اومد دنبالش که رفت اونجا و حسابی خوش گذروند ولی اصلا دماغش خیس نخورد و تمام عید رو به من غر زد٬انگار من مخصوصا مریض شدم که ...٬اینقدر حالم بد بود که هر کس زنگ میزد از صدام میفهمید که حالم چقدر بده٬کلی شلغم و نشاسته و پیاز و ...برامون تجویز کردن که هیچ کدوم ذره ای تو سرفه هامون تاثیر نداشت٬هنوزم سرفه م فرقی نکرده و شب تا صبح نمیتونم بخوابم٬چند روز تو عید رو کاملا خونه بودیم و هیچ جا نتونستیم بریم٬ولی دیگه روز سیزده بدر به خاطر هستی با خانواده ی پدری خودم(عمه ها و عموها و بچه هاشون)رفتیم پارک و تا عصر اونجا بودیم که خدارو شکر هستی خیلی لذت برد و ... 

سیزده بدر هستی خانوم تو چادر

پی نوشت ۱:از همتون بابت تبریکاتتون٬دعای خیرتون ٬احوالپرسی هاتون٬قلبهای پاک و مهربونتون ممنونم٬دایی تورج تو این مدت ۱۰ جلسه فیزیوتراپی تو خونه انجام داده که نتیجه ش اینه که فقط خیلی کم دست چپش رو حرکت میده ولی هیچ تغییری تو پای چپش دیده نشده٬ دایی ها هنوز حواسشون بهش هست و همه همچنان سخت از دیدن وضع و حال دایی نگران و ...٬من امشب دیگه میرم میبینمش چون حس میکنم مریضی من بیشترش به خاطر آلرژی هستش و دیگه واگیر نداره٬هر چند میدونم طبق گفته ی مامان دیدنش با اون چشمای مظلوم و بدن ناتوان خیلی ناراحتم میکنه ٬ولی چاره ای نیست ٬جز دعا کاری ازم برنمیاد٬اینقدر تو اسفند ماه بهم فشار اومد که روح و جسمم رو بیمار و ضعیف کرده و کمی تا قسمتی افسردگی بهاری و فصلی هم اضافه شده و اصلا حوصله و توان کاری رو ندارم٬کلی کار داشتم برای بعد از عید که همش مونده و دلم نمیخواد از خونه بیرون برم ....٬دایی تورج من همچنان به دعای خیر و انرژی مثبتتون نیاز داره٬سر نماز فراموشش نکنید٬همینقدر خوب بشه که بتونه کارای خودش رو انجام بده و نیاز به کسی نداشته باشه که اینجوری تو بغض و ...روزهاشو بگذرونه ٬خدا رو شکر میکنیمممممممممممممممممم

پی نوشت ۲:هستی به امید خدا٬ از امروز مدرسه رفت٬درساش بیشتر و سنگین تر شده٬وقت برای درس و کار اضافی نداره٬این دو ماه بیشتر باید حواسم بهش باشه تا افت نکنه انشالااااا٬منم که کلا خیلی تو حس حواس بهش دادن هستم اینروزاااااااااااااااا ٬خدا رحم کنه خودش 

خداوند " تنها روزنه امیدی است که هیچگاه بسته نمیشود ... تنها کسی است که با دهان بسته هم می توان صدایش کرد ... با پای شکسته هم می توان سراغش رفت ... تنها خریداریست که اجناس شکسته را بهتر بر میدارد ... تنها کسی است که وقتی همه رفتند می ماند ... وقتی همه پشت کردند آغوش می گشاید ... وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت می شود ... و تنها سلطانی است که دلش با بخشیدن آرام میگیرد نه با تنبیه کردن. خدا را برایتان آرزو دارم..................

فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست
دوست داشتن امری لحظه ایست
ولی داشتن دوست استمرار لحظه های دوست داشتن است .
+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ
شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱
اولین پست سال 91

چیز خاصی برای نوشتن ندارم٬نمینوشتم واسه این بود که نمیخواستم روز عیدی و اولین پست وبلاگ هستی تو سال جدید ٬پر باشه از غم و درد من٬ تو این سال جدید که اینقدر تلخ و سخت میگذره روزهاش٬ که خدا فقط خودش میدونه و بسسسفره ی هفت سین امسال رو زمانی که من خونه نبودم هستی خودش از عکسای سالهای گذشته تقلب کرد و چیزی شبیه همون سالها درست کرد ٬که من فقط تکمیلش کردم و طرح و کار جدیدی روش نداشتم و شاید اگر دخترک و وجود نازنینش نبود هفت سینی امسال خونه ی ما چیده نمیشد٬خدایااااااااااااااااا شکرت بابت وجود نازنینش٬روزهای عید پشت هم داره میاد و میگذره و ما فقط داریم ازش میگذریم و هر کاری هم میکنیم نمیتونیم ....جمعه ی هفته ی گذشته که برای اولین بار بعد از عمل ٬تو بخش دایی رو دیدم،از همون جا برگشتم بیرون اتاق و ...٬وای خدایا یعنی این آدم همون دایی تورج بود؟؟؟؟نمیتونم بگم چقدرررررررررررر به من سخت گذشت تا تو اون نیمساعت جلوی خودمو بگیرم و دست تو دستش بمونم٬از ساعت ۱۱ صبح اونروز که مامان من رو آماده کرده بود٬ گریه کرده بودم تا خود ساعت ملاقات و بعد از بیرون اومدن تا خونه ی مامان ...(ای خدا هیچ کس عزیزش رو تو اون حال نبینه )٬دست و پای چپش لمسه و کار نمیکنه فعلا٫اما امان از نگاهششششششششششششششششش که تا مغز استخون منو آتیش میزنه٬همچین زل میزنه تو چشمات که نمیدونی چیکار باید بکنی ،حرف که باهاش میزنی با کلی فشار چند کلمه باهات حرف میزنه٬آدمها رو میشناسه و معلومه حواسش به همه چیز هست ،چون تا من دستمو گذاشتم روی دست راستش گفت،دایی چرا دستات سردهههههه،بدبختیش هم اینه که همه چیز رو میفهمه و داره عذاب میکشه(الان روحی بیشتر بهم ریخته و زیاد برای درمانش همکاری نمیکنه)مدام اشک از گوشه ی چشمش میریزه و چیزی نمیگه٬نگاهش از بچه ها مظلومتر و معصوم تر شده٬وای که هر چی از نگاهش بگم ....٬روز ۲۹ رفتم و با گل و کارت تولدش رو تبریک گفتم٬روز دوم عید هم رفتم و تا شب نتونستم دیگه جایی برم و اومدم خونه نشستم و ...٬دوستای نازنینم بهار و منیر و فرشته که قدیمی ترین دوستانم هستند و باهاشون در تماسم٬خیلی تو اینروزهای سخت کنارم بودند٬هر سه شون با اونکه میدونم فامیل دار و مشغول هستند تو عید٬ ولی تا امروز اومدن دیدنمون و کلی خوشحالمون کردند٬جای زیادی نرفتم هنوز٬یعنی واقعا انرژی و توان خیلی چیزها رو ندارم٬هستی دلش تئاتر و گردش و سفر و تفریح میخواد و من حوصله ی هیچ کدومش رو ندارم(امیدوارم که بتونم از این به بعد بیشتر مطابق میلش باشم)٬امروز عصر دایی رو مرخص کردند و بردند خونشون٬مامان با گریه زنگ زد که اگر بدونی چقدر زمان برد تا از ماشین تا اتاقش ....٬کلی به مامان دلداری دادم ولی خودم رو هیچ چیزی خوشحال نمیکنه و حتی یک لحظه چشمای ملتمسه دایی مغرور و با صلابتم از جلوی چشمم دور نمیشه و مدام با خودم میگم یعنی به چی فکر میکنه و چه دردی میکشه از این حال و روزش٬اون دو تا دایی دیگه همچنان مشغول پرستاری هستند و تو خونه هم نتونستند به امید زنداییم رهاش کنن و هنوز ۲۴ ساعت شیفتی پیشش میمونن ...٬ببخشید بازم غم نامه شد جای تبریک سال جدید و ....٬خب نمینویسم اصرار نکنید دیگههههههههههههههههه ٬در حال حاضر حرف خوشی ندارم که بزنمممم٬فقط تا میتونید برای همه ی مریضها از جمله دایی من دعا کنید تا طبق گفته ی دکتر که گفته دست چپش صد در صد و پای چپش ۵۰ تا ۶۰ درصد خوب میشه٬زودتر حالش بهتر بشه و بتونه حداقل کارای خودش رو انجام بده و از این ناتوانی در بیادیکسری عکس عیدانه براتون میزارم٬ تا درد و غم های نوشته های منو به بزرگی خودتون ببخشیدددددددددد

لحظه ای که سال تحویل میشه ... تنها لحظه ایه که بی منت به من لبخند میزنی ... کاش هر ثانیه برای من سال تحویل باشه تا لبخند همیشه مهمون لبای سرخت بمونه... سال نو به همتون مبارک٬با آرزوی بهترینها برای تک تک دوستای خوب و مهربونم ٬که با اس و کامنتها و پیامهای تبریک و احوالپرسی هاشون تنهامون نذاشتندددددددددددتنتون سالم و دلتون خوش انشالااااا

 هستی خانوم مرسیییییییییی

 هستی و پسر خاله ها روز اول عید خونه ی پدر جون و مادرجون

کیان و کیارش با عروسکای انتخابی عمو محمود که حسابی خوششون اومد 

 شبناز خاله منیر روز سوم عید

 گذاشتیمش سر سفره ی هفت سین که یه شین هم داشته باشیم و برکتمون زیادتر بشه

 باران خاله بهار،عسل خاله نوشین

 دخملی روز سوم عید ٬کنار هفت سین ساختمون

نگران نباش، " حال من خوب اسـت " بزرگ شده ام...

دیگر آنقدر کوچک نیستـم که در دلتنگی هـــایم ،

در دردهایم گم شـوم... آمـوختـه ام،

که این فـاصله ی کوتـاه،

بین لبخند و اشک نامش "زندگیست" راسـتی،

دروغ گـفتن را نیـز، خـوب یاد گـرفتـه ام...

"حـال من خوب است" ... خوبِ خوب
گاهی آدمها می روند
نه برای اینکه دلیلی برای ماندن ندارند ،
بلکه آنقدر کوچکند که تحمل حجم بالای محبت تو را ندارند ... !
+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ