هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
شب یلدا مبارککک و کنسل شدن عمل مامان

سلام به همه ی شما دوستان عزیز و مهربونم،اومدم که شب یلدا رو بهتون تبریک بگم،امشب ما سه تایی تو خونه ی خودمون بودیم و مثل خیلی یلداهای دیگه ...،البته هم پدرجون و هم اون یکی پدر بزرگ هستی زنگ زدند و کلی ازمون گله کردند که چرا تنها موندید و نیومدید خونه ی ما، ولی شرایطمون جور نبود که جایی بریم،هم فردا صبح هستی کلاس داره و هم محمود چهارشنبه ها خسته تر و دیرتر از همیشه میاد خونه و نشد که بشه،ار ساعت ۵ که با هستی از کلاس اومدیم خونه،شروع کردم به کار و تا ساعت ۸ ،کیک مافینی و ژله بستنی انار و میگو و قارچ سوخاری و سالاد و ....درست کردم،بسیار بسیار هم ناراحت شدم که چرا مامان و بابامو نگفتم بیان دور هم باشیم، که اونم میگم چرا،متاسفانههههههههههه مامانم شنبه به خاطر ورم گلوش رفت دکتر و فهمید که اوریون گرفته،یعنی وقتی به من گفت اولش فکر کردم شوخی میکنه ،اینقدر خندیدم و گفتم حالا اینقدر از عمل بترس تا سرخک و سرخجه و ...هم بگیری،بعدش که فهمیدم راست میگه تعجب کردم که چرا الان؟؟؟،دیروز تمام آزمایشهاشو برده بود دکتر که همونجا آزمایش فوری میگیرن و دکتر میگه چون این عمل خودش خیلی در معرض عفونت هستش اصلا نباید بدن عفونی باشه و فعلا عمل کنسلللللل،تا زمانی که دکتر تایید کنه مامان کاملا خوب شده،وقتی به من گفت، بهش گفتم میدونم خودتو برای عمل آماده کرده بودی و از یکماه قبل ساکتو دادی من آوردم خونه مون،ولی مطمئنم با اینهمه دعای ما و دوستان عزیزمون حتما خیر و صلاحت در عقب افتادن این زمان بوده ،مسلما خدا خودش که نمیاد بگه آذر جون الان عمل نکن صلاح نیست،بالاخره با یک وسیله و یک دلیل و ... کار خودش رو میکنه،پس ناراحت نباش و مواظب خودت باش تا کاملا خوب بشی،طفلی چیزی نگفت ،ولی من که میدونم چقدر به نتیجه ی این عمل امیدواره و دلش میخواد زودتر از اینهمه درد خلاص بشه،دلم شدیدا به درد اومد ...،دلیل اصلی خونه ی مامانم نرفتن و ...این بود که مامانم میگه دوره ی واگیرش گذشته ،ولی چون محمود و هستی اوریون نگرفتن، من ترسیدم با اینهمه کار و گرفتاری محمود مریض بشه و ...از تک تکتون باز هم بابت دعای خیر و قلبهای مهربونتون ممنونم،ما هم راضی هستیم به رضای خدا ،اینم چند تا عکس داغ از امشب ،با اونکه بابت مامان زیاد سرحال نبودم ولی سعی کردم شب متفاوتی برای خودمون درست کنممممممم

ژله بستنی یک ساعته

این کیک های مافینی رو خودم درست کردمااا(پودر آماده ی ترکیه ای) 

پی نوشت ۱:کارنامه ی میان ترم نوبت اول هستی رو گرفتم(توصیفی بود که من دوست ندارم)،مثل همیشه هر دو تا معلمش گفتند،از لحاظ درسی عالیییی،واقعا بیست بدون ارفاق،باهوش و تیز و تمیز و ...امااااااااااااااااااااااشیطون،سر کلاس حرف بزن و ....،گفتم دیگه شرمنده اینا رو به درسش ببخشید لطفااااا،امروزم کارنامه ی زبانش رو آورد که همش اکسلنت بود،خوبه اونو فرستادن خونه وگرنه باید جواب معلم زبان رو هم میدادمممم

شیرینىِ در کنار هم بودن لبخندهاى امشب،

هزار بار بهتر از اشکِ حسرت ریختن بر مزار جدایى هاى فرداست.

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ
جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠
نمایشگاه نقاشی و ...

خدا رو شکر ٬مادام عزیز به سلامتی برگشت و دلمون رو شاد کرد٬یک مهمونی سورپرایزی و دوستانه هم در بدو ورودش توسط دخترش٬برگزار شد که من و بیتا هم بودیم و ...٬پنجشنبه یعنی دیروز٬پسر عموی هستی خانوم با دوستانش یک نمایشگاه نقاشی دعوتمون کرده بودند ٬که رفتیم و از دیدن هنرشون لذت بردیم٬پسر عموی هستی٬ ۴ تابلوی زیبا تو این نمایشگاه داشت که هستی با همشون عکس انداخت٬امیدوارم تمام بچه هامون تو زمینه های مختلف همیشه بدرخشند و لبخند شوق و عشق رو به لب خانواده شون بیارند

ما دقیقا نیمساعت آخر رسیدیم ٬ولی همون نیمساعت اینقدر هستی شیطونی کرد و بالا پایین پرید که کلافه شدمممممممم٬یعنی از شیطنت هیچی از پسر بچه های شیطون کم نداره هزار هزار ماشالاااااااااااااااااااااااااااا٬محمود بهش میگه اصلا رفتارت به یه دختره ۱۰ ساله نمیخوره٬میگه خب نبایدم بخوره چون من ۱۰ سالم نیستو  ۹ سالمه

 انگشتشو کرده تو دماغ نقاشی

امروز جمعه رفتیم بیرون و چرخی زدیم٬محمود و هستی دلشون سینما میخواست که من حسش رو نداشتم٬منو گذاشتن خونه و خودشون دوتایی رفتن و اومدن٬فیلم سعادت آباد رو دیدند که محمود میگه نیومدی چیزی رو از دست ندادی،در ضمن وقتی تو نمیای اصلا خوش نمیگذره

اینم مثلا تحقیق هستی که رومیزش پیدا کردم و چون از خطش لذت بردم گذاشتم اینجا که دست خط چهارم دبستانش براش بمونه٬از من و باباش و بعضی ها٬ که خیلی خوش خط تره خدا رو شکرر

پی نوشت ۱:بسیار بسیار از لطف و دعای خیرتون برای مامانم ممنونم٬امیدوارم این ۱۰ روز به خوبی و خوشی بگذره و ...این هفته دو سه تا آزمایش سخت برای قلب و ریه و ...داشت که برای عکسهای رنگی و ...خیلی اذیت شد ،اما خدا رو شکر مشکلی برای عمل نداشت و میتونه عمل کنهاحتمالا یک پست دیگه قبل از عملش خواهم گذاشت

پی نوشت ۲:از فردا تا بعد از عمل مامان ،کلا مشغولم و بیشتر وقت خونه نیستم،شبا میام و وبلاگاتون رو میخونم، ولی اگر دو سه هفته ای کامنت براتون نذاشتم یا نتونستم به کامنتها و سوالاتتون جواب بدم، دلخور نشید

پی نوشت برای شیما:شیما جون دو سه بار در مورد دستور پخت مرغ نوشینی٬ ازم سوال کرده بودی که با توجه به کامنتدونی شلوغ من نتونستی جوابت رو ببینی٬عزیزم مرغ من فرقی زیادی با بقیه نداره٬فقط من بعد از پخت مرغ به صورت یک لایه مرغ تازه٬ یک ورق پیاز و یکی دو حلقه فلفل دلمه ای همراه با سسی که درست میکنم و از منیر جون یاد گرفتم(چند قاشق رب گوجه فرنگی رو بسته به حجم مرغ توی روغن همراه با نمک و فلفل و پودر آویشن و پودر سیر و زعفران خوب تفت میدیم و به اندازه ای آب جوش اضافه میکنیم تا سس غلیظی بهمون بده و کمی جوش بخوره و این سس رو همون جور لایه لایه روی مرغها میریزیم و دو سه لیوان آب جوش هم از کنار ظرف بهش اضافه میکنیم تا مرغ با بخار خودش و اون سس بپزه)،میپزم در حدی که مرغ اصلا نرم و له نشده باشه٬بعد تمام تکه ها رو از آبش در میارم و در حد یک تفت ساده که خیلی خشک نشه ولی هر طرفش طلایی شده باشه تو روغن سرخ میکنم و بعد از اینکه آب مرغ رو نمکش رو اندازه کردم٬ تمام تکه ها رو دوباره تو آب برمیگردونم تا یکی دو قل بزنه و مرغها خشک و سفت نره سر سفره،همین

وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم.

پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم.

وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می گردیم

و همچنان تنها می مانیم.

هیچ چیز آسانتر از قلب نمی شکند.

( ژان پل سارتر)

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ
شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠
تاسوعا و عاشورا و تعطیلات مااااااااا

هفته ای که گذشت اییی،مورد خاصی توش نبود،ما هم مثل همه ،شاید هم خیلی تنها تر از بقیه گذروندیم،دوشنبه که تاسوعا بود ظهر رفتیم خونه ی عمو کوچیکه ی هستی خانوم، که نذری داشتند،تا عصر اونجا بودیم و شب رفتیم خونه ی پدر بزرگ هستی خانوم تا با عمه کوچیکه بره و دسته نگاه کنه،من که اصلا حس بیرون رفتن نداشتم و بیرون نرفتم،هستی اون شب خونه ی پدر بزرگش موند پیش عمه بزرگه،من و محمود اومدیم خونه و فردا صبحش یعنی روز عاشورا،دوتایی رفتیم خونه ی مادر جون اینا،از روز تاسوعا تصمیم گرفتم برای سلامتی مامان و یک عزیز دیگه ،روز عاشورا شیر کاکائوی نذری درست کنم٬ که محمودم استقبال کرد و خونه ی مادر جون درست کردم و محمود و امیرم پخشش کردند،خدا خودش شاهده که تک تکتون رو تو تمام دعای اینروزهام دعا کردم و ...،من و خاله بیتا دوتایی به یاد دوران مجردی ،یکسر رفتیم بیرون و برگشتیم ،تا عصر اونجا بودیم و علی رغم میل هستی که زنگ زد و دلش میخواست بازم خونه پدربزرگش بمونه،رفتیم دنبالش و بعد از شام دقیقا حدود ساعت ۹:۳۰ رسیدیم امامزاده ی ... برای روشن کردن شمع (هر سال میریم اونجا)که دیدیم در امامزاده رو بستن و کلی م ام ور جلوشه که به جمعیت زیادی که اونجا برای روشن کردن شمع و دعا اومده بودند میگفتند برید وقت تموم شده،ما هم مثل بقیه ،روبروی امامزاده توی محوطه ی پارک مانندش،یه جا پیدا کردیم برای روشن کردن شمع هامون،ولی هنوز آخرین شمع روشنم رو زمین نذاشته بودم که سه تا م ا م و ر اومدند و همه ی شمع هامونو با لگد خاموش کردند و گفتند وقت تموم شده ... نمیخوام بگم که چه حالی شدم و چه جوری با ناراحتی شمع هامو از زمین با مخالفت محمود جمع کردم و تو سکوت مطلق اومدم خونه و دو سه ساعت زمان برد تا کمی آروم بشم و شمع هامو تو بالکن خونه با همون نیت ها که تقریبا تمام کسایی که میشناختم شاملش بودند روشن کردمو ....،خاطره و تاثیر بدی برامون گذاشت و شب بدی رو گذروندم و دیگه تا عمر دارم خلوت خودم و خدای خودم رو ،گوشه ی دنج تنهایی خونمون رو، با هیچ مکان عمومی و ...عوض نمیکنم و ترجیح میدم تو خودم باشم و بس(مثل تمام شبهای قدر و ...)،قربون خدا برم که همه جا هست و بیشتر از همه به قلب و عمق روح آدمها شناخت و آگاهی داره و میدونه چه خبرهههههههههه ،بیشتر از همیشه از خیلی چیزها و ادعای مسلمونی و ...بدم اومد،درسته من اینقدر بی منطق نیستم که همه رو به یک چشم ببینم و ...،ولی میدونم هیچ جای مسلمونی و بالاتر از اون انسان بودن، اینو ننوشته شمع های آدمهایی که با هزار امید شب عاشورا اومدند تا برای مریضهاشون و آدمهای گرفتار و ... شفا بگیرند و دعا کنند، با لگد و در کمال نفهمی خاموش کنند و ...(لال که نبودن خیلی راحت میتونستند بگن شمع هاتون رو ببرید جای دیگه یا هر چی، ولی امان از این موجود دو پا دور از جون همتون٬ که وقتی قدرتی به دستش میاد خودشم نمیشناسه چه برسه به خدا و دین و ...)اونم شمعی که آدم دوست داره تا آخرش خاموش نشه و کامل بسوزه،درسته خیلی چیزها نماد و نشونس و خدا میدونه کی چی میخواد، ولی خب باز اینام یه جور دلگرمی دیگه،مخصوصا واسه اینروزهای من٬ که تمام هوش و حواسم پیش عمل مامانم هستش و ...،خدایااااااااااااااااا خدایااااااااااااااا صدامو میشنوی؟؟؟بیشتر از همیشه دوست دارم و عاشقتممممممممممممم ،مثل همیشه راضیم به رضای خودت و مامانم رو به تو میسپارم،خدا جون لحظه ای ما رو به حال خودمون وا مگذاررررررر

فدای تو دختر با احساسم

چهارشنبه صبح تا شب٬ محمود سر کار بود و هستی درس میخوند و منم ...٬پنجشنبه هم صبح تا ظهر هستی کلاس بود و محمود سرکار٬عصر که اومد دو سه ساعتی خوابیدددددد٬ساعت ۸ رفتیم هایپر که هم خرید خونه رو انجام بدیم و هم وقتمون بگذره٬اما امان از شلوغی و جمعیت هایپر٬ که هر وقت میری پشیمون میشییییییییییییییی٬تا بیایم خونه ساعت ۱۱:۳۰ شب بود٬امروز یعنی جمعه(الان دیگه شنبس)٬هستی و محمود رفتند آزمون و ساعت ۱ برگشتند خونه٬ که دیگه نرفتیم بیرون٬یعنی جدیدا حس بیرون رفتن و چرخ زدن الکی رو اصلا ندارممممممم٬نتیجه ی آزمون باب میل من نبود٬البته خداییش خیلی سوالای سختی توش داشت و هستی کلا برای اولین بار وقت کم آورده بود و  ۵ تا سوال المپیاد رو اصلا نرسیده بود جواب بده و نتیجه اینی هست که میبینید٬محمود میگه نسبت به سختی سوالا خیلی خوبه ولی من ....

  حسابی گل کاشتی عزیز دل مامان

 پی نوشت ۱:سر شب خود دکتر به مامانم زنگ زده ٬که یه عمل برای پس فردا کنسل شده٬شما آماده اید فردا بیاید بستری بشید که پس فردا عملتون کنم؟؟مامان میگفت یهو همچین پشت تلفن هول شدم و خودمو تو اتاق عمل دیدم که نفهمیدم به دکتر چی گفتم٬فقط همینو فهمیدم که دکتر فهمید آمادگی ندارم و گفت اشکال نداره همون وقت خودتون بیاید٬میگم چرا ترسیدی قربونت برم؟؟گفت چند روز دیرترم٬ چند روزههههههههههههههههههه٬بزار امیر ۲ دی امتحانش رو بده ٬من با خیال راحت چهارم برم٬چند ساله به خاطر ما عملو عقب انداخته٬بزار هستی دنیا بیاد٬بزار بیتا بچه هاش جون بگیرن٬بزار رضا سربازیش تموم بشه٬بزار رضا زن بگیره٬بزار تکلیف بیتا روشن بشه٬بزار نوشین تکلیف خونش مشخص بشه٬بزار امیر دانشگاه قبول بشه٬بزار امیر سربازیش تموم بشه٬بزار بزار بزاررررررررررررررررررررررر٬الهی فدای تو بشم مادررررررررررر

پی نوشت ۲:ای خدااااااااا٬ مادام رو زودتر صحیح و سالم برگردون٬وجودش خیلی برام دلگرمیه٬این روزها شدیدا به وجودشو حرفاش نیاز دارمممممممم

پی نوشت ۳:هستی اگه خدا بخواد٬ آخر این هفته امتحانای میان ترم نوبت اولش تموم میشه(اه که با اینهمه فاصله کلافه شدیمممم) و دقیقا موقع عمل مامان و گرفتاری من٬امتحانای ترم اولشه

چقدر عجیبه که تا مریض نشی کسی برات گل نمی یاره ٬تا گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه٬ تا فریاد نکشی کسی به طرفت برنمی گرده٬ تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمی یاد و تا وقتی نمیری کسی تورو نمی بخشه 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ
یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠
یک شب برفی،برگشت پدر جون،تولد ،عمل مادر جون و ....

سلام به شما دوستان عزیز و خوب و مهربونمون،هفته ی گذشته،اییییییییییییی بدک نبود و مثل سه هفته ی گذشته ترش، که مادام نبود کمتر از خونه رفتم بیرون و ...٬تمام هفته ی گذشته هستی امتحان میان ترم نوبت اول داشت و مشغول بودیم(همچنان مشغولیم تا آخر هفته ی آینده،از بس تعطیلی و استراحت وسط ۴ تا امتحان گذاشتن)سه شنبه خودم تنهایی ساعت ۳ رفتم بوستان تا یکمی خرید کنم و هوایی خورده باشم،نزدیکای بوستان بودم که فهمیدم بخاری ماشین کار نمیکنه و شیشه ها داره بخار میکنه،به محمود زنگ زدم که طبق معمول نتونستم باهاش صحبت کنم و تنها کاری که میتونستم انجام بدم این بود که کمی شیشه ی ماشین رو پایین بدم تا بخار کمتر بشه،دو سه ساعتی چرخیدم و حواسم پرت شد،وقتی اومدم بیرون هوا تاریک بود و تمام شیشه های ماشین بخار شدید داشت که اصلا توی ماشین معلوم نبود،با دستکش و دستمال و هر چی که داشتم با اونکه میدونستم پاک کردن شیشه ها زیاد فایده ای نداره ولی چاره ای نبود،خداییش خیلی دیدم بد بود و تمام اتوبان نیایش رو با سلام و صلوات اومدم،تمام جاهایی که پاک کرده بودم قطره قطره آب مونده بود و ...،تازه شیشه ی ماشینم یکم پایین بود و به معنای واقعی یخ کردم و دست و پام منجمد شده بود،وقتی هم رسیدم خونه، شدیدا گوشم از سرما درد میکرد و کلی دستمال گرم کردم و به محمود که تازه فهمیدم دو شب قبل، متوجه ی خرابی بخاری شده بود و مثلاااااااااااااااااا یادش رفته بود به من بگه، دعای خیر کردم.... ،چهارشنبه صبح محمود قبل از رفتن، یه سر رفت و بخاری رو که فیشش شل بود مثلا درست کرد و رفت سر کار،اما وقتی من و هستی بعد از ظهر میخواستیم بریم کلاس پیانو،به محض زدن بخاری دوباره قطع شد و ...،اینبار هستی هم در گند زدن به شیشه ها کمکم کرد ،بعدش به محمود زنگ زدم و بابت درست کردن بخاری حسابی تشکررررررر کردم،دیگه اینقدر تا شب ازش قدردانی کردم ،که همون شبونه بدون اینکه بیاد بالا،ماشین رو برداشت و برد تعمیرگاه که گفته بودند الان تاریکه و باید کل داشبورد پیاده بشه و ...برو فردا تو روشنایی بیا،پنجشنبه هم از ساعت ۲ که رسید خونه،بازم بدون اینکه بیاد بالا (اینقدر تنبلیش میشه بیاد بالا مثلا سوئیچ یا چیزی برداره دوباره بره پایین )،ماشین رو برداشت و ساعت ۷:۳۰ اومد خونه،این یعنی بازم وقت خرید رو از دست دادیم و ...،تازه بعد از اینهمه وقت گذاشتن گفته بودن فیشش مشکل داره و باید کل بخاری عوض بشه و ...والا من که نفهمیدم چرا برای شلی یک فیش که دست میزنی بخاری وصل میشه، باید کل بخاری ماشین که هیچ مشکلی نداره و خیلی هم خوب کار میکنه عوض بشه،بعد از کلی هزینه و وقت یه جوری دوباره وصلش کردن تا ببینیم چی میشه،در ضمن آقای تعمیرکار فرموده بودند،ماشینتون خیلی تنبله،یعنی بعد از دو سال هنوز آب بندی نشده و از ماشین یه خانوم دکترم کمتر کار کرده،فقط رو دنده اتوماتش کار نکنید و هی دنده عوض کنید و ...،محمودم دیروز پدر ماشینو دراورد،یه روزه میخواست پسمل منو زرنگ کنه، اینقدر دنده عوض کرد که من جای اون صدام درومد،خلاصههههههههههههه پنجشنبه شب(بدون هیچ خریدی)، رفتیم خونه ی مامانم اینا تا بابامو که بعد از ۲۵ روز از سفر برگشته بود، ببینیمو سوغاتیمونم بگیریم،از اونجایی که پدر جون زیاد سفر میره،ما دیگه ازشون توقع سوغاتی نداریم،چون من خودمم میدونم ،تمام سفر یک طرف این سوغاتی خریدنش از همه چی سخت تره،ولی خب این هستی، اینقدر از گردن بابام آویزون شد و گفت پدر جون چرا نمیری سوغاتی منو بیاری،همگیمون صاحب یکی یک کیف چرم خوشگل شدیم،جالبه که مامانم برای بوتی که من قراره بخرم، کیف سفید رو برام کنار گذاشته بود،۱۴ آذر تولد مامان آذر دوست داشتنی خودمههههههههههههه،که همون شب براش کیک خریدم و دور هم با خاله بیتا و دایی رضا اینا خوردیم و ...(میوفته روز تاسوعا) ،بعدشم برای من که تازگی داشت، رعد و برق زد و برف باریددددد،دیگه تا ما ساعت ۱ برسیم خونه،یک برف با قطر کم، اما یکدست و زیبا نشسته بود که تا محمود برفای ماشین رو ،پاک کنه که فرداش یخ نزنه،من و هستی کلی جلوی خونمون دویدیمو بازی کردیم و عکس انداختیم،دوربینم نداشتیم و با گوشی من کیفیت عکسا خوب نشده، ولی بازم از هیچی بهتره،چون من زیاد اهل سرما و برف نیستم و یهو جو گیر میشم که نباید فرصت رو از دست داداینم دخملی بلای من، که کیف سوغاتیشو موقع خواب ...،شلوارشم سوغاتیه، وقتی پوشید دیگه درنیاوردددددددددد

خداییش خیلی مزه داد،مخصوصا صبح که دیدم خبری از این برفا نیست و همش آب شده،خوشحال شدم که وقت رو از دست ندادیم و ............

پی نوشت ۱:مامانم بالاخره از ناچاری و وضعیت خراب زانوهاش،راضی به عمل شد و قراره روز ۴ دی(سه روز قبل از تولد من)،یکی از زانوهاش رو عمل کنه و زانو مصنوعی بزاره،کل زانوش عوض میشه و عمل سنگینی پیش رو داره و از حالا خودش که بیهوشه،از بس از عمل ترس داره و ...منم هر چی سعی میکنم انرژی مثبت بدم، نه تنها تاثیری نداره،بلکه احساس میکنم پیش خودش فکر میکنه حتما من سنگدلم که توی حرفام ناراحتیمو نشون نمیدمو ...،ولی خدا خودش میدونه چه دلشوره ی وحشتناکی از وقتی وقت عمل رو بهم گفته دارم ،ولی مجبورم چون سابقه ی خرابی حالش رو قبل از بیهوشی داره ،مدام بهش امید بدم که نکنه بازم قبل از بیهوشی حالش بد بشه و ...،چند روز پیش تی وی دقیقا عمل تعویض زانو رو نشون داد و بیشتر از قبل نگرانم کرد ،ولی هیچ چاره ای جز عمل نداره،تازه این یکی از زانوهاشه،بعد از چند وقت، اون یکی رو هم باید عمل کنه،امروز زنگ زده میگه ساکم آمادس،اومدید خونمون ببر خونتون(قراره مستقیم از بیمارستان بیارمش خونه ی خودمون، تا پیش خودم باشه و ...)،میگم قربونت برم فدات بشم،کو حالا تا ۴ دیییی؟؟؟میگه چیکار کنم همش حواسم به عمله از حالا هم ساک بیمارستانمو بستم ،هم ساک خونه ی شما رو٬الهی بمیرم براش که میدونم چه شبای بدی رو تا روز عمل خواهد گذروند،کاش یه کاری از دستم بر میومد،چقدر سخته اینجور مواقع که عزیزت،مادرت،عشقت ،بچت و ...یه همچین عملای سختی در پیش دارند و تو هیچ کاری جز دعا نمیتونی براشون انجام بدی و حتی نمیتونی ناراحتی و دلشورتو ....فقط و فقط باید تو خودت باشی که نکنه بقیه ی اطرافیانت اذیت بشن و بگن عجب همسری عجب مادری عجب ...،از تک تکتون میخوام تو این شبای خاص، مامان من و بقیه ی مریضها رو فراموش نکنید و ...،آخخخ که اگه مامان خوب و مهربونم یک مو از سرش کم بشه،من میمیرممممم،هنوز خیلی کارا باید براش انجام بدم، که ندادممممم،تا آخر عمرم بهش خدمت کنم،بازم مدیونشممممممم

مامان آذر خوب و مهربونمون،تولدت رو پیشاپیش با یک دنیا عشق تبریک میگیم و امیدواریم سالهای زیادی در کنار هم،۱۴ آذر رو جشن بگیریم و مثل همیشه به وجود پر مهرت ببالیمممم(نوشین و محمود و هستییییییییییییییییی، اولین نوه ی شماااااااااااااااااااااااااااا)

مامان عاشقتمممممممممم(ای وای نمیدونم چرا همه رو با اشک نوشتم)

پی نوشت ۲:امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشید و عزاداریهاتون قبول باشه و به تمام خواسته ها و آرزوهاتون برسید،انشالا که تو این روزها مثل همیشه خدا معجزه هاش رو نشونمون بده و یه عالمه مریض شفا پیدا کننددددددددددد،ما مثل هر سال برنامه ی خاص و جای خاصی نداریم و احتمالا شب عاشورا و روز عاشورا تا خونه ی پدر بزرگای هستی خانوم بریم،که دسته نگاه کنه ... 

 می خواستم بروم تا انتهای عدم ، می خواستم نیست شوم ، گم شوم.قلب شیشه ای غرورم افتاد و شکست . حتی آهی نکشیدم چون زندگی را با حضورت دوست دارم . تو را قسم می دهم به شبنم های شفاف ، به صداقت یاس ، تو را قسم می دهم به پاکی و محبت که بمانی
تو را قسم می دهم به آب و آیینه که بمانی ... همه رفتند ،تو بمان ...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ
جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠
مهمونی و کلی عکسسسسس

خب مهمونی دیشبم خدا رو شکر به خیر و خوشی گذشتو اونجوری که مهمونام گفتند بهشون خوش گذشته بود و بعد از مدتها کل خاله و دایی ها دور هم جمع شدند و شب خوبی کنار هم داشتیمالبته مثل همیشه دست تنها و بی کمک ...٬اونم با گردنی که از همون شنبه که مهمونامو دعوت کرده بودم به شدت گرفته بود و ...٬هستی از ساعت ۴ تا ۹ با دایی رضا و زندایی سمیراش رفته بود تولد کیمیا جون دختر خواهر سمیرا جون که دعوت شده بود و ساعت ۹ ٬موقع شام با هم اومدند٬امروز تا عصر مشغول کار بودم و الان از خونه ی مامانم٬ اومدم نت تا چند تا عکس (به خاطر محبت تعدادی از دوستان عزیز٬ که خواسته بودند چند تا عکس از مهمونی براشون بزارم ٬تا شاید یه زمانی بخوان ایده ی کوچولویی از ...)از دیشب براتون بزارممممممدسرهام ژله ی خرده شیشه٬ژله بستنی مغزدار گل رز و کرم کارامل بود که شدیدا مورد پسند واقع شد و از همون سر میز مشغول دادن دستور ...

ژله ی خرده شیشه٬با این تفاوت که من از ۴ رنگ ژله استفاده کردم و به جای قالب تو یک ماهیتابه ی تفلون مواد رو ریختم که بتونم به این شکل دور تا دور هر برش رو ببرم٬ تا اینجوری رنگاش بیاد بیرون و براق بشههههه(میدونم قبلا گفتما ولی میدونم باز ...)

 ژله بستنی مغزدار گل رز که تو قالب ۱۵ تایی دو بار درستش کردم٬یک بار با ژله ی آئوورا(مغزش توت فرنگی) و یکبار با ژله ی توت فرنگی(مغزش دنت زعفرانی)٬یکیشم نموند خودم امتحان کنم

 کرم کارامل که اولین بار بود تو قالب گل آفتاب گردون درستش کردم

سالاد فصل 

سالاد گلم

غذاهام هم٬کیک مرغ (کلی طرفدار پیدا کرد)٬زرشک پلو با مرغ و کمکی محمود کباب لقمه بود

 کیک مرغ(قبلا دستورش رو گذاشتم٬ کیک مرغ )

 اینم مرغ مخصوص نوشینییییی

پی نوشت ۱: تمام دسرها و کیک مرغ رو دستورشون رو بارها گذاشتم براتون٬با این حال بازم لینکاشون رو گذاشتم کنارشون٬که دیگه سوالی براتون باقی نمونه٬جز اینایی که اینجا گفتم٬ دیگه حرفی برای گفتن تو این زمینه ندارم

پی نوشت مهم:نمیدونم چرا خودم الان نتونستم عکسها رو با فایر فاکس ببینم٬اگر برای شما هم اینجوری بود با اکسپلورر ببینید لطفا

بعدا نوشتتتتتتتتت:چون دیدم هیچ کس عکسها رو نتونسته ببینه دوباره همه رو آپلود کردم٬امیدوارم بتونید دیگه ببینید چون واقعا وقت زیادی ازم گرفتتتتتت

زندگی باور می خواهد

آن هم از جنس امید

که اگر سختی راه به تو یک سیلی زد

یک نفر از ته قلبت گوید

که خدا هست هنوز…

ستاره هااااااااا

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠
شبی غمگین، شبی سرد

پنجشنبه محمود دیر اومد خونه(بابت کار مامانم) که چون خیلی خسته بود٬ هر کاری کرد برای خرید بوت نرفتم و موندیم خونه و تنها روز خرید هفته گی مون رو از دست دادیم٬جمعه هم دوباره از صبح تا شب خونه ی مامان مشغول کار بود که اینبار ما هم رفتیم و بیشتر وقت من با لپ تاپم مشغول بودم٬شنبه و دوشنبه هم خودش از سر کار مستقیم رفت خونه ی مامان و هر دو شب ۳ رسید خونه و بیهوش افتاد٬ ولی مثل اینکه تقریبا کار کابینت مامان رو تموم کرده و یکسری ریزه کاری مونده که انشالا انجام خواهد داد(امشب که دیدم تو کارای مامانم تمام دستاش زخم و بریدس خیلی ناراحت شدم٬اینروزا همش در حال تشکر ازش هستم بابت زحمتی که برای خوشحال کردن مامانم میکشه٬امشب بهم گفت هر کسی جز مامانت بود امکان نداشت اینکارو انجام بدم٬باور کن امروز از زخم و درد دستام خودکار نمیتونستم سر کار تو دستم بگیرم٬اومد بهم دستشو نشون داد جیگرم کباب شد٬عزیز دلم ازت ممنونم که اینقدر خوب و مهربونییییییییییی)خلاصه اینارو گفتم که بگم ٬بوت خریدن منم طلسم شده و انگار فعلا قسمتم نیست٬فردا یعنی پنجشنبه شب ٬ خانواده ی مادریم رو که حدود ۲۵ نفر هستند دعوت کردم و از دیروز مشغولم٬دیروز سه شنبه رفته بودم مدرسه ی هستی بابت هزینه ی ماهیانه ی ناهارش٬که دیدم خانومی تو آزمونهای گاج که از طرف خود مدرسه براشون برگزار میشه ٬رتبه ی اول مدرسه رو آورده و کلی خوشحاله ٬جالب اینکه خانوماشون هم مثل من٬حرص خوردند از اینکه٬ هستی ریاضی و علوم و بخوانیم رو ۱۰۰ زده و فقط یک سوال مدنی و یک سوال هدیه رو اشتباه زده٬اونم چه سوالایی رو؟؟سوال مدنی این بود که :چه کسی در خانواده وظیفه دارد خوراک٬لباس و مسکن را برای افراد خانواده تهیه کند؟۱)پدر ۲)مادر ۳)فرزند ۴)پدر و مادر ٬که دختر من لطف کردند و پاسخ دادند پدر و مادر ٬ولی گزینه ی صحیح پدر بوده٬حالا تازه قبولم نمیکنه که جواب درست پدر هستش٬بهش میگم خوبه من شاغل نیستم که تو اینجوری فکر میکنی عزیز دل مامان٬سوال هدیه ها هم این بود:به نظر شما در چه جاهایی میتوانیم نماز جماعت برگزار کنیم؟ ۱)مساجد و خانه های مسلمانان ۲)زیارتگاه ها و مدارس ۳)اداره ها و کارخانه ها ۴)همه موارد ٬که دخملی من گزینه ی اول رو زده٬چون نمیدونسته توی همه جا میشه نماز جماعت خوند٬میگه مامان مگه کارخونه که محل کاره جای نماز جماعت خوندنه٬خلاصه در مورد جفت این سوالات٬ توضیحات لازم بهش داده شد٬ ولی خداییش دلم سوخت که ...

 دوستت دارم عزیز دلم٬فدای سرت که ...

 امسال پاییز از تمام پاییزهای زندگیم٬پاییزتره٬ یعنی آدم با تمام وجودش حسش میکنه٬همش هوا ابری بارونی تاریک دلگیررررررررررررررررررررررررررر٬من تو پاییزای کم بارون و کم ابری تر هم دلم شدید گرفته و دلتنگ بود٬ چه برسه به امسال که عزیزانم هم ازم دور هستند و هوا همش تاریک بارون شدیددددد٬یعنی وقتی بارون با اون شدت به شیشه میزنه٬ هیچ کاری جز پشت شیشه وایسادن و تو خودم رفتن و ...نمیتونم انجام بدم٬نه اینکه دوست نداشته باشمااااا نه٬من عاشق بارون و خیس شدن زیر بارون و ...هستم ولی خب ....هیچی ولش کنید این نیز بگذرددددددد

شبی غمگین.شبی بارانی و شبی سرد

مرا درغربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی عزیز است

ببین با دوریش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ