هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠
یک روز تعطیل خاص و قهرمان کوچک

امروز یعنی عید غدیر٬اولین عید و روز تعطیلی بود که خانواده ی سه نفره ی ما از هم جدا بود،بابت کار مامان(کابینت آشپزخونشون) محمود باید میرفت خونشون، ولی من از دیشب که مامان و امیر اینجا بودند، تصمیم داشتم به خاطر هستی که جمعه خیلی ازم حرف کشید و یه جورایی تو اونهمه کار و بهم ریختگی دست و پا گیر بود ،نرم،اما از اونجایی که هر وقت نیت دارم کاری رو انجام بدم یا ندم، قانون جذب خودش کارو برای تصمیم گیری برام آسون میکنه،از نصفه شب سردرد وحشتناک اومد سراغمو اگرم میخواستم برم نمیتونستم(کلا هر وقت میگفتم فردا مدرسه نمیرم همچین مریض میشدم که ...)،خلاصه محمود از صبح رفت و من و هستی موندیم خونه،نکته ی جالبش اینه که امشب عروسی همکار محمودم دعوت داشتیم که من از قبل بهش گفتم نمیام، چون کسی رو نمیشناسم و کار مامانمم میمونه،اما بر عکس تمام عروسی هایی که از طرف همکارا دعوت میشیم و معمولا هم نمیریم،محمود اینو اصرار داشت که بریم،میگفت من بهش گفتم خانومم کسی رو نمیشناسه ،عروسی جدا نمیامولی اون گفت اتفاقا عروسی ما مختلطه و حتما باید بیاید،تازه اول صبحی آقای داماد اس داده بود که جای پارک ماشینتونم محفوظه(احتمالا تو محل عروسی جای پارک پیدا نمیشه)،خلاصه اینا رو گفتم که بگم، اگر من امروز بمیرمم محمود باور نمیکنه من اگر میخواستمم ،نمیتونستم با این درد برم عروسی و ...،از خونه ی مامانمم هی زنگ میزنه که خودتو لوس نکن پاشو حاضر شو،از اون یکی طرف ،هستی امروز ساعت ۳ تا ۸ همینجوری خونه ی یکی از دوستاش دعوت شده بود که چند ساعتی دور هم باشند و یک کار تحقیقاتی،هم انجام بدن، ولی من دیروز به هستی گفتم اجازه نمیدم بری،حالا امروز اونم گیر داده بود تو اگر سرت دردم نمیکرد منو نمیبردی،در صورتی که خدا شاهده میخواستم ببرمشو دیروز چون کار بدی کرده بود خواستم تنبیهش کنم،این شد که اونم از صبح بابت خونه ی مادر جون نبردن و دوستش، ازم دلخوره و همش تو اتاق خودش میچرخه،منم هی مسکن میخورم و میگم ای خدا چه زود آه این دو تا منو گرفتتتتتتتتتتت،احتمالا محمود تا آخر شب اونجا مشغول باشه و منم با سردرد اینجاااااااااا

روز عید قربان که خونه ی پدر بزرگ هستی بودیم،عمه فریبا ۵ تا عکس بهم داد که خیلی خیلی ذوق مرگم کرد،چند سال پیش یکروز که تو استخر مسابقه داشتند(مربی و ناجی هستش خودش)،هستی رو با خودش برده بود و این عکسا رو هم ازش گرفته بود،حالا چرا تا حالا من ندیده بودم نمیدونم، ولی با دیدن عکسها چنان ذوقی کردم که، انگار نه انگار این عکسای بچه ی خودمههههمخصوصا این عکس اولللللللللللل که نفسمو برددددددد،مدل عکس اختصاصی عمه فریباس، که عشق فیلم هندیه و ....

 الهی من فدای اون دستای کوچولوی تپلیت مادرررررررر

 عمه فریبا میگفت،تمام بچه ها شنا کردند مدال گرفتند، جز هستی که گریه کرد تا بهش مدال بدن،درد و بلات به جونم، قهرمان کوچولو که چه ذوقیم داشتی واسه این مدال،این جاکلیدی قلبم عشقش بود بچمممممممممممممممم

خسته نباشی از شنا کردن عزیز دل مامان ،معلومه چشم بستن تو آفتاب از همون موقع ...

 اینجام احتمالا رفتن پارک ،جایزه ی قهرمانیشو بگیره از عمه

چند روز پیش با ناراحتی اومده خونه میگه،مامان من دیگه نمیتونم خوراکیمو زنگ تفریح بخورم،چون انتظامات دم در مدرسه شدم،تا زنگ میخوره من باید برم وایسم جلوی در حیاط تا کسی نره بیرون،گفتم خوب خوراکیاتو ببر همونجا بخور،گفت نه موقع انجام کار که نمیشه چیزی خورد،ای جانم که مسئولیت پذیریش به بابا و مامانش رفته بچه،خلاصه گفتم فقط یکی دو هفته میتونه تو این پست شریف انجام وظیفه کنه و باید خیلی زود جا به جا بشه،چون خوراکی نخوردن بهش صدمه میزنه

 

پریشب خانوم شدم و برای مهمونای دیشبم لبو درست کردم،اونم ساعت ۳ نصفه شب،یعنی منتظر بودم بپزه و تموم بشه تا بخوابم، ولی مگه میپخت،تو زودپزم دو سه ساعتی طول کشید،ولی خدا رو شکر بد نشد و مورد پسند واقع شد

لبوها در حال جوش زدن آخر کار

بفرمایید لبوی داغ، تو شبای سرد پاییزی

اینم یک ژله ی عجله ای که برای مامان و امیر دیروز درست کردم، که خیلی خوششون اومد

یک نکته ای رو در مورد کرم وانیلی میخواستم بهتون بگم که ،کرم وانیلی طبق دستور مطبخ رویا برای طبقه ی زیر ژله آکواریوم(تو لینکای روزانه م هست)،خیلی خوش طعم و خوش عطره و وقتی تو دسری ازش استفاده میکنید خوشمزه ترش میکنه،از ژله بستنی آئوورا و بیسای سفید رنگ خیلی بهتره و خیلی زودم خودشو میگیره،من بیس ژله ی خرده شیشه و ژله ی مغز دار گل رز(پستای قبلیم) و هر جا بیس سفید میخوام از این استفاده میکنم که همه هم خوششون میاد،مثلا برای این ژله اول طبقه ی زیر ،دونه های انار و یک بسته ژله ی انار رو ریختم تو قالب، وقتی خودشو گرفت(گذاشتم فریزر چند دقیقه تا زود ببنده)،بقیه ی کرم وانیلی رو که باهاش همون مغزدار رو درست کرده بودم،ریختم روش و وقتی اونم خودشو بست،یک بسته ژله انار ساده ریختم روش و گذاشتم یخچال،واقعا مزه ش با همون یک لایه ی نازک کرم وانیلی خیلی خوشمزه تر شده بود ،که خواستم این تجربه مو به شما هم بگم

 

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.
فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته.
شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت
و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.

خدا گفت : دیگر تمام شد.
دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.
زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است
و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ.

 همیشه دلتون شاد و لبتون خندون

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ
شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠
اولین آزمون تیزهوشان و عید غدیر مبارک و ...

هفته ای که گذشت بیشتر خونه بودم و از تو بالکن، هوای ابری و بارون و برف رو نگاه میکردم و لذت میبردم،مخصوصا که دقیقا پارسال اینموقع ها بود که فکر میکردم آخرین سالی خواهد بود که این مناظر زیبا رو، از بالکن این خونه خواهیم دید و تا سال بعد(امسال)جا به جا شدیم،راستش بیشتر از هر چیز دیگه،من عاشق بالکن خونمونم که الان با شیشه ای شدنش،به نظر خودمون و خیلی های دیگه بهترین جای خونمون شده و تمام مدت در آشپزخونه رو باز میزارم و از اون بالا منظره ی زیبای برف و بارون و .... نگاه میکنم و گهگداری، یه چایی قهوه ای هم میریزم میام اونجا میخورم،خلاصه توی هوای سرد پاییز و زمستون،بیرون رفتن رو زیاد دوست ندارم و از توی خونه ی گرم،هوای سرد و ابری و بارونی رو نگاه کردن رو ،خیلی خیلی بیشتر دوست دارم و آرامشم بیشتره(نمیدونمم چرا ولی خب اینجوریم دیگه)،چهارشنبه که هستی خونه موند،خیلی بهمون مزه داد و کلی دوتایی کیف کردیم،مخصوصا که کلاس پیانو هم به خاطر برفی بودن کوچه ی مربیش، کنسل شد و بیرون نرفتیم،هستی خودش رو برای آزمون امروز که اولین آزمون تیزهوشان ق ل م چ یش بود آماده کرد و مدامم سرک میکشید توی آشپزخونه تا ببینه سفارش غذاشو(اسپاگتی و سوپ)،چه جوری درست میکنم،جدیدا علاقمند شده به آشپزی و میخواد بدونه من هر غذایی رو چه جوری درست میکنم،البته خیلی وقتها زیادی کنجکاوی میکنه و خسته میشم، ولی خب دختره دیگه، بالاخره باید یاد بگیره ...

پنجشنبه صبح، دیگه از خونه زدم بیرونننن،هستی رو گذاشتم کلاس و رفتم شهروند و تا ظهر برای خودم خرید کردم و اومدم خونه،جا به جاشون کردم و رفتم دنبال هستی،بعد از ظهرم با محمود رفتیم خرید و برای سومین بار براش حلقه خریدیمممم،دومین حلقه رو هم گم کرد و بعد از یکماه که بهش فرصت داده بودم پیداش کنه(میگفت تو خونه هستش حتما)،فرصتش تموم شد و رفتیم یک حلقه ی ساده براش خریدیم،امیدوارم این یکی رو حالا حالاها کم نکنه که خودش ضرر میکنه(من از حلقه دست کردن، عمرا کوتاه بیام)،بعد از اونم رفتیم یه خریدی واسه مامانم انجام دادیم و بعدش برای خرید یه بوت سفید برای خودم رفتیم سپهسالار،لباسم کم بود و خیلی خیلی سردم شدم،یعنی واقعا لرز گرفته بودم ولی چون تو ترافیک تا اونجا رفته بودیم چاره ای نبود،تمام اونجا رو گشتیم ولی یه چکمه ی سفید شیک با پاشنه و چیزی که من میخواستم پیدا نکردم(هر وقت هر چی میخوام قحطیش میشه،همه مدل و همه رنگ بود جز سفید)،فقط از یه چکمه خیلی خوشم اومد که رفتم و پوشیدم ،تو پامم خیلی قشنگ و راحت بود ولی تازه فهمیدم رنگش شیریه و شیری اصلا به کت سفید چرم من نمیاد،محمود که خسته شده بود گفت همینو بردار قشنگه،ولی بر نداشتم و دست خالی برگشتیم،البته محمود برای اینکه تا اونجا رفتنمون رو حلال کنه،سر راه پیاده شد و دو تا کیف (یک کمری برای سفر،یک کیف اداری)برای خودش خرید ،رسیدیم خونه ساعت نزدیک 10 بود ،خیلی خسته بودم و مستقیم پریدم زیر دوش و یک سوپ گرمی خوردم و هستی رو فرستادم برای خواب که صبح بتونه راحت بیدار بشه برای امتحان روز جمعه

جمعه صبح هم،هستی با محمود رفتن امتحان دادن و اومدن دنبالم تا بریم خونه ی مادر جون(محمود داره کابینتهای مامانم و عوض میکنه و فعلا تا بابام نیست تعطیلاتمون باید بریم اونجا و ...)،تا ۱۲ شب اونجا بودیم و محمود و امیر سخت مشغول کار،منم چون مامان اینا ای دی اس ال ندارن نتونستم بیام نت و بیکار مونده بودم،فقط این پست رو تو ورد نوشتم که در وقت صرفه جویی بشه و از دلتنگی در بیام،نمیدونم چرا جمعه آدم هر جا باشه بازم دلش میگیره،بقیه رو نمیدونم ولی من که اینجوریم ،حتی اگر سفر باشم بازم روز جمعه ....

پی نوشت 1: آزمون جمعه(اولین آزمون تیزهوشان و عادی هستی) نسبتا مشکل بود و بیشتر سوالاتش رو ما خودمونم باید کلی وقت میزاشتیم تا حل کنیم،اما خدا رو شکر تراز هستی بالای 6000 شد(۶۳۶۱) و برای اولین آزمون بد نبود ٬مخصوصا که آزمون عادی جز یه غلط تو تاریخ همه رو ۱۰۰ زده و رتبه ی کلش در شهر تهران  ۳ و در استان تهران  ۴ و ...مرسی عزیز دلم٬ از اینکه بهمون دلگرمی میدی

پی نوشت 2: لطفا یه راهنمایی برای خرید بوت سفید بهم بکنید،که کجا برم که حتما بتونم اونی که میخوام رو پیدا کنم،اصلا حس گشتن زیاد رو ندارم،دلم میخواد فقط یه جای دیگه برم و زودتر خریدم رو انجام بدم،پیشاپیش از راهنماییتون بسیار بسیار ممنونمممممممممممممممم

پی نوشت 3: عید قربان گذشته و عید غدیر نیومده رو هم،بهتون تبریک میگم و امیدوارم تعطیلات خوبی پشت سر گذاشته باشید و پیش رو داشته باشید ... این کارتم تقدیم به همتون

عید غدیر خم مبارککککککککککک

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است(دکتر شریعتی)

لطفا ساعت پست رو نگاه نکنید،امشبم بنا به دلایلی بی خوابی اومد سراغمو باز اومدم سراغ شماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٤:٠٢ ‎ق.ظ
شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠
برو مسافر من، برو سفر سلامت

در عرض دو روز پشت هم٬رفتم برای خداحافظی و از دو عزیز برای مدت نسبتا طولانی(البته برای من)که راهی سفر هستند٬خداحافظی کردمو اومدم٬پنجشنبه عصر همراه هستی٬رفتم سالن و از مادام عزیز که واقعا مثل مادر دومم دوستش دارم و مثل خانواده ام برام عزیزه و قراره دو سه روز دیگه به مدت دو سه ماه بره سفر پیش خانواده اش٬با کلی دلتنگی و به سختی خداحافظی کردم و ...(خاله بهار و باران هم اومده بودند و هستی پا به پای باران دو ساله٬ توی سالن راه رفت و حسابی از خجالت سکوت و آرامش سالن مادام درومد)دیروز یعنی جمعه هم٬ از بابای خودم که دو روز دیگه میره به یک سفر یکماهه خداحافظی کردم و ...٬درسته هر دوی این عزیزان به سلامتی و خوشی دارن میرن سفر خارج از کشور و من یک دنیا آرزوی خوشی و موفقیت براشون دارم٬ ولی از اونجایی که کلا من با دوری و خداحافظی مشکل دارم٬خیلی بهم سخت گذشت٬میدونم این دو سه ماه بهم سخت تر هم خواهد گذشت چون نرفته دلم تنگ شده شدید٬خیلی سخت تر از اونی که ...٬هیچ وقت پاییز رو دوست نداشتم(خدایا منو ببخش شرمندتم)٬ ولی پاییز امسال رو میتونم به جرات بگم واقعا دوست ندارم و تا همینجاش هم٬ رکورد بدترین پاییز زندگیمو از دلتنگی و ...شکونده٬خدا کنه این دو ماه باقی مونده زودتر تموم بشه و من ...

امروز کلی از سر و کول بابام آویزون بود و با چرب زبونی سفارش سوغاتی بهش میداد٬پدر جون برام عروسک بیاررررررر٬پدر جون برام گل سر بیار٬پدر جون برام لباس بیار٬پدر جون برام کفش و دمپایی بیارررررر٬پدر جون عاشقتم یه نوه ی دختر که بیشتر نداری٬پدر جون هم٬ بعد از کلی بغل و بوس و چلوندنش گفت ولی من که پول ندارم٬هستی حاضر جوابم گفت٬به من چه٬ از بابام بگیر٬ برای من سوغاتی بیاررررررررررررررررررررررررررررر

نامه ی دعای هستی به خداااااااااااا٬خوشحالم و به وجودت افتخار میکنم که ٬همیشه جز سلامتی بابا و مامان٬شفای مریضها و نیاز نیازمندان رو فراموش نمیکنی عزیز دلم٬باور کن با تمام وجودم عاشقتممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

 

پی نوشت ۱:با تغییر آزمونهای هستی٬ از عادی به تیزهوشان به طور موقتی موافقت کردم و هفته ای که میاد هستی اولین آزمون رو خواهد داد تا ببینیم چی میشههههه٬روز پنجشنبه هم رفتم آموزشگاه و با پشتیبان صحبت کردم که خدارو شکر مشکلی نبود و سوئ تفاهمی بیش نبود

پی نوشت ۲:خانومی امروز قرار بود با مدرسه بره اردو و از این بابت کلی خوشحال بود و بر عکس همیشه سر دیدن آ ک ا د می گ و گو ش چونه نزد و گرفت خوابید٬به من میگه شما نمیزاری من برنامه های م ا ه و ا ر ه  رو ببینم٬ ولی توی مدرسه من میفهمم کی حذف شده ... ٬یا ارورا بالاخره زن لورنزو میشه یا پسرش ...٬ یا توی سریال ت ا و ا ن بالاخره س و لی داد با ه وگ و عروسی میکنه یا آل سی دس و ...٬یا توی مسابقه ی ر ق ص تی وی پ ر شیا چه خبره و ...٬خب من بزارم یا نزارم انگار تاثیر زیادی نداره و تیر من بدجورررررررر به سنگ میخوره وقتی بچه های دیگه نگاه میکنن و توی مدرسه در موردش صحبت میکنند٬تازه من شدم مامان سختگیره و بده که نمیزاره بچش برنامه های قشنگ رو نگاه کنه و کلی خانومی بابت این موضوع ازم ناراحته٬ولی هر کاری میکنم نمیتونم خودم رو برای دیدن خیلی برنامه ها مخصوصا ف ا ر س ی ۱ و ز م ز م ه راضی کنم٬از طرفی چون هستی دختره و ناخداگاه به برنامه های ر ق ص و آواز علاقه داره٬میترسم روش تاثیر بزاره و فردا بگه منم ببرید مثل اون دختره زهرا تو تی وی برق ص م٬منم که متعصب و حساس تر از محمود ٬بیخود دلمو خوش کردم که ما تازه بعد از خوابیدن هستی و ساعت ۹ شب٬جز کانالهای ش و و کانالهای مجاز تی وی میبینیم که هستی نبینه٬نگو تمام اطلاعات به طور کامل و ...

 

دلتنگی نوشت:(مسافر هلن)

برو مسافر من برو سفر سلامت
نگو که روز دیدار بمونه تا قیامت

تا وقتی زنده هستم منتظرت می مونم
برو خدا به همرات دردو بلات به جونم
این لحظه های آخر بگو می مونی پیشم
از فکر رفتن تو دارم دیوونه میشم
برو مسافر من برو سفر سلامت
نگو که روز دیدار بمونه تا قیامت

می خوام به دورت امشب پروانه وار بگردم
به این امید که شاید بگی که برمیگردم
آرزو دارم امشب با تو هرگز نمیره
سپیده ای نباشه تو رو ازم بگیره
برو مسافر من برو سفر سلامت
نگو که روز دیدار بمونه تا قیامت

به هر یاری که جان دادم به پاس دوستی دشمنی ها کرد با من، در لباس دوستی

وقتی کسی دیر به دیر ازم یاد میکنه نگرانش نمیشم ٬ حتما شادبوده از یادش رفتم!

چوپان قصه ی ما دروغگو نبود ، او تنها بود و از فرط تنهایی فریاد گرگ سرمیداد ، افسوس که کسی تنهایی اش را درک نکرد و در پی گرگ بودند و در این میان فقط گرگ فهمید که چوپان تنهاست.

همیشه شاد و برقرار باشید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ
شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠
سومین مهمونی و ...

سلام به روی ماهتون٬بازم ممنونم از کامنتهای پر مهرتون٬دیروز یعنی جمعه٬ سومین سری مهمونامون که خاله منیر و خاله بهار بودند اومدند و کلی در کنارشون بهمون خوش گذشت ٬اینبار یه دسر جدید هم درست کردم که اسمش ژله ی مغزدار بود و از اینجا طرز تهیه شو دیدم و درست کردم٬فقط من قالب گل رز نداشتم و مجبور شدم تو قالب کیک یزدی ۶ تایی که داشتم درستش کنم٬مزه اش خیلی خوب بود و اگر تو قالب گل بود حتما شکلشم قشنگتر میشد٬سعی میکنم تا مهمونی بعدی قالبش رو پیدا میکنم٬البته الانم از طریق نت سفارش دادم ولی خبری نشده هنوز

ژله ی مغزدار(مغز ژله ی من دنت توت فرنگی بود)

شبناز سه ماهه ی خاله منیر ٬که عاشقمون کرد و رفتتتتت

هستی و باران خاله بهار٬که حسابی با هستی جور شدند و حالش رو بردند

باران خانوم، وسط تمام عروسکای هستی

مدیر برنامه ریزی هستی بلا٬قربونش برم همچین هنوز مهمونا نرفتن همه رو گذاشت سر جاشون که کیفففففففف کردم اساسییییییییی

پی نوشت ۱:از مهمونامون موندن خانواده ی مادری و پدری خودم٬که جمعیتی ترین مهمونی مون هستند٬خانواده ی مادریم رو که حدود ۲۷ نفر هستند قطعا یکدفعه صدا میکنم ٬ولی خانواده ی پدریم حدود ۴۰ نفرن که موندم دو دفعه کنم یا نه٬خودشون که دوست دارن با هم باشن ولی واقعا پذیرایی برام سخته٬همین جمعیت با ۶ نفر کمتر٬پنجشنبه شب خونه ی داداش رضا بودیم که با اونکه همه چیز خوب بود و به همه خوش گذشت ٬ولی به نظرم بازم دو دفعه بشه بهتره،هنوز نمیدونم٬ فعلا یکی دو هفته نمیتونم صدا کنم ولی تا یکماه آینده باید ....

پی نوشت ۲:هستی خانوم دو هفته س کلاسهای تیزهوشان ق ل م چ ی ش شروع شده و مشغوله،پشتیبانشم زنگ زد و گفت هستی ترازش بالاست و میخوایم از این به بعد آزمونهاشو از عادی به تیزهوشان تغییر بدیم٬من در جریان برگزاری دو مدل آزمون نبودم و نمیدونستم دفترچه ها فرق میکنه و تیزهوشان کلا جداست و ... که البته فعلا موافقت نکردم تا یکی دو آزمون دیگه بده بعد،من علی رغم فکر خیلی ها٬ اصراری به تیزهوشان رفتن هستی یا در نهایت پرفسور شدنش ندارم،همینکه دانش آموز موفقی باشه و از درس خوندن لذت ببره و با عشق بره مدرسه و ...برام کافیه٬بقیه اش دیگه به خودش مونده که چی بخواد و چی بشه٬پنجشنبه که رفتم دنبالش از کلاس بیارمش، پشتیبان این کلاسها(یه دختر جوونه که حضور و غیاب میکنه و آخر کلاسم رفع اشکال و هماهنگی ها و ...) بهم گفت٬هستی یه کمی شیطونه تو کلاس٬تعجب کردم چون شیطونی هستی اونم تو دو جلسه کلاس برام معنی نداشت(کلاسهاشون مختلطه ٬هر دو معلم ریاضی و علوم هم مرد هستند)٬هستی که اومد خیلی ناراحت بود بهش گفتم چرا پشتیبان ازت شاکیه؟؟چرا اینقدر زود باهاش لج افتادی؟؟گفت خیلی ازش بدم میاد٬اصلا دوستش ندارم ٬هر چی سوال میکنه از من نمیپرسه٬وقتی همه بلد نیستن من بلدم بازم نمیزاره من جواب بدم٬به همه کتاب ریاضی رو داد ولی به من که رسید با اونکه پولم داشتم گفت تموم شده هفته ی بعد بهت میدیم و من نمیتونم تا هفته ی بعد تکالیفمو انجام بدم،الانم یکساعته دستشوییم داره میریزه نمیزاره برم٬منم از کلاس اومدم بیرون و رفتم دستشویی٬تازه همه ازش بدشون میاد خیلی بد اخلاقه ٬من هستی ....(فامیلیشو گفت)هستم و نمیزارم کسی حقمو بگیره٬مامانی شما هم ازم نخواه هر کسی بهم توهین میکنه من هیچی نگم٬منم دیگه حرفی نزدم و گفتم که اینهفته با پشتیبان صحبت میکنم٬کلا هر کسی یا چیزی باعث بشه هستی از درس و کلاس و مدرسه و ...بدش بیاد و با ناراحتی و دلخوری بره سر کلاس٬ شدیدا منو اذیت میکنه و برخورد خواهم کرد...مدرسه ی خودشون هم یکسری امتحان ماهیانه ازشون گرفت، که خدا رو شکر با اونکه تازه کتبی نوشتن تو امتحان رو داره تجربه میکنه٬همه رو ۲۰ گرفت و معلمهاش ازش خیلی راضی هستند 

پی نوشت ۳:دیروز شدیدا از دستش عصبانی بودم٬رفتم جلو و بهش گفتم،آخه از جون من چی میخواییییییییییی؟؟هر چی میخوای بگو بدم دست از سرم بردار٬یه عالمه کار دارمگفت مامان به خداااااا من از جونت هیچی نمیخوام٬جونت مال خودتتتتتت٬هر کاری کردم نتونستم خنده مو کنترل کنم٬زود رومو ازش برگردوندم ٬که اونم بلااااااااا٬گفت مامان چرا خندت گرفت٬این شد که پرید تو بغلموووو .... 

پی نوشت ۴:در مورد سوالای آشپزی دوستان باید بگم٬خود منم هر وقت دستوری چیزی میخوام تو گوگل سرچ میکنم و پیدا میکنم٬این ژله ی مغزدار رو که گفتم از اینجا درست کردم٬ژله ی خرده شیشه رو هم من قبلا درست کرده بودم ،ولی به این شکل مستطیل شکل و براقش رو دقیقا عین دستور مریم جون مامان آرین یعنی اینجا درست کردم، با این تفاوت که به جای ژله ی آئوورا از کرم وانیلی ژله ی آکواریوم که خودمون درست میکنیم و از طعمش خیلی خوشم میاد استفاده کردم٬ که این کرم وانیلی هم دقیقا از اینجا مطبخ رویا جون دستورش رو برداشتم٬در مورد میزاقاسمی باید بگم کار خاصی نمیکنم و دستور خاصی ندارم٬فقط نسبتا سیر زیاد میریزم٬ یعنی به ازای هر ۶ تا بادنجان یک بوته سیر٬ با سیر خرد کن ریز میکنم و بعد از تفت با زردچوبه ی زیاد ٬بادنجانهای کبابی و با چاقو بریده شده و با گوشت کوب کوبیده شده رو(میکس دوست ندارم)٬بهش اضافه میکنم و با حرارت ملایم و روغن مایعی که کم کم اضافه میکنم تفت میدم (با نمک و فلفل و ادویه )٬بعد از ۲۰ دقیقه یکی دو قاشق رب گوجه فرنگی همراه با گوجه ی پوست گرفته ی ریز شده اضافه میکنم و میزارم خوب بپزه تا گوجه ها تقریبا محو بشه(اصلا نمیشه از میرزا قاسمی روی حرارت غافل شد چون با حرارت کم هم٬ ممکنه ته بگیره و باید مرتب هم زده بشه)٬من رب کم میریزم و رنگ میرزاقاسمی رو با گوجه فرنگی تنظیم میکنم و اینقدر میریزم که به نظرم خوب بیاد(ببخشید از اندازه های دقیقم)٬وقتی ۴۰ دقیقه ای پخت٬ نمک و فلفل سیاه (یه کمی تند باشه خوشمزه تر میشه)و روغن٬رو دوباره اندازه میکنیم که بی نمک و بی روغن(توی میرزا قاسمی من همیشه کم کم روغن اضافه میکنم٬ چون روغن میرزا قاسمی نباید خیلی کم باشه٬ که غذا خشک به نظر بیاد و نه روغنش اینقدر زیاد باشه که دور ظرف رو پر کنه) نباشه و گوجه کاملا آبش رو کشیده باشه و مواد سفت باشه٬بعدش نسبت به موادمون تخم مرغ اضافه میکنیم ٬که خود من به این نتیجه رسیدم نباید تخم مرغ میرزا قاسمی زیاد باشه٬ تا حدی که توش سفیده ی تخم مرغ یا طعمش قالب بشه٬من برای اینهمه مواد ۴ تا تخم مرغ زده بودم که اندازش خوب بود٬اگر کم و کسری تو توضیحاتم بود٬ ببخشید دیگه٬ هر چی میدونستم همین بود

میرزا قاسمی که دستورش رو خواسته بودید

اینم ژله ی خرده شیشه ی مهمونی دیروزمون

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
با شما میمانیممممممم

با یک دنیا عشقققققققققققققققق و با یک دنیا شرمندگیییییییی بابت تصمیم اشتباهم٬اومدم تا مثل همیشه کنارتون بمونم و نفس بکشم٬تغییر خاصی تو حال من حاصل نشده٬ ولی تو این چند روز فهمیدم که نمیتونم و نمیشه آدم از خانواده اش جدا بشه و تو هر شرایطی باید بمونه و ...٬تصمیم من هیچ ربطی به کامنتها یا مزاحمین محترم نداشت٬چون قرار نیست ۲ تا کامنت تو ۲۰۰ تا کامنت بتونه تاثیری روی آدم داشته باشه و مطمئنا شما هم میدونید من اهمیتی به نظر و هدف چند تا مخالف(اینجوری بهتره چون توهین رو دوست ندارم)نخواهم داد و اینقدر دوست و انرژی مثبت دارم که به خاطرشون بمونم و بنویسم٬از طرفی اصلا فکر نمیکردم این وبلاگ برای محمود(از نظر روحیه ی خودم که اینجا رو دوست دارم) و خود هستی٬ اینقدر اهمیت داشته باشه که وقتی هستی ازم خواست فیلم آهنگ جدیدش رو بگیرم و بزارم تو وبلاگش٬بهش گفتم مامانی فعلا تعطیل کردم تا بعد٬زد زیر گریه و ازم خواست هر چی زودتر برگردم و ...٬حتما برای شما هم پیش اومده که یه وقتهایی هوای حوصله تون ابری باشه و بهانه گیر شده باشید و اینبار من نمیدونم چرا ....٬در هر صورت از تک تک خواننده های عزیز و مهربونم که تو این چند روز هم٬ ما رو تنها نذاشتند و با انرژی های خودشون کنارمون بودند از صمیم قلبم معذرت میخوام و تمام سعیمو میکنم همچنان سنگر وبلاگ هستی رو که دوستداران زیادی داره نگهدارم٬از هیچ کامنتی ناراحت نشدم و بهتون حق میدم از دستم دلخور و ...شده باشید٬باور کنید من آدم بی مسئولیتی نیستم و در قبال خواننده هام همیشه ...

فدای تو بشم که وبلاگت رو دوست داری

فرشتگان روزی از خدا پرسیدند : بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را دیگر چرا آفریدی؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ