هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠
دومین مهمونی و ...

 سلام به روی ماه تمام شما دوستان عزیز و مهربونمون،با فاصله ی یک هفته٬این پنجشنبه هم مهمون داشتیم و اینبار خودمون با مهمونامون ۲۶ نفر بودیم٬ که تمام خواهر و برادرا و فامیل درجه اول بابا محمود هستی خانوم اومدند خونمون(جز عمو کوچیکه و خانوم و دخترش که سفر بودند) و شب خیلی خوبی در کنارشون داشتیم٬منم از سه شنبه تا همین الان(جمعه شب)،سخت مشغول بودم و نتونستم زیاد نت بیام،غذا سالاد ماکارانی ، میرزا قاسمی ، زرشک پلو با مرغ و چلو کباب کوبیده (کباب از بیرون)،همراه با دسر(ژله آکواریوم،ژله خورده شیشه و کرم شکلات)بود،که طعم و مزه ی غذاها شدیدا مورد پسند و تعریف مهمونهامون واقع شد و خستگی رو از تنم بیرون کرد

ژله آکواریوم

ژله ی خورده شیشه که اولین بار بود اینجوری درستش کردم

 ژله ی خورده ی شیشه ی آماده ی سرو(خیلی شکل ظاهرش رو هم خودم، هم همه ی مهمونا خوششون اومد،دست مامان آرین عزیز درد نکنه که این شکلی رو هم یادمون داد)از وقتی گذاشتمش سر میز، داشتم دستور درست کردنش رو به جاری ها و خواهر شوهرای عزیز ......

کرم شکلات

میرزا قاسمی ،که میتونم بگم خوشمزه ترین میرزا قاسمی بود که تا حالا خودم خورده بودم،هیچی ازش نموند و نمره ی ۱۰ از ۱۰ از همه٬ مخصوصا مهمون شمالیمون گرفت

سالاد ماکارانی

عروسک من، میون عموها و پسر عموها و عمه ها و ....همه اومده بودن دورش و براش دست میزدن و میگفتن هستی دوست داریم(خداییش من بود نمیتونستم اون وسط بزنم)

خدا رو شکر،مهمونی به خوبی برگزار شد و معلوم بود به مهمونامون خوش گذشته،کادوهای قشنگی هم گرفتیم که دستشون درد نکنه

اینم از مهمونی،یادتونه چقدر میگفتید چرا دیگه مهمونی و عکس و ...نداریم٬از آبان پارسال شدیدا درگیر مشکلات خونه و مزایده و خرید و تعمیرات و ....بودیم و نتونستیم مهمونی بگیریم ولی نهضت مهمون بازیمون همچنان ادامه دارد و فعلا نوبت خاله بهار و خاله منیر عزیز هستش که بیان خونمون و با حضورشون خوشحالمون کنند،پاگشای باران خانوم و شب ناز کوچولوووو

 

طفلی بچم دقیقا هر دو جمعه ی بعد از این دو تا مهمونی٬آزمون داشت و من اصلا نتونستم بهش حواس بدم،تعداد شرکت کننده های این آزمون دو برابر همیشه بود،با اون حال، هستی نفر ۶ استان تهران و ۳۹ کشور با تراز ۷۰۰۰ شد که من خیلی راضی بودم(بازم جایزه خواسته ازم)

پی نوشت ۱:از این هفته کلاسهای ریاضی و علوم تیزهوشان ق ل م چی هستی٬ شروع میشه و هفته ای یکبار کلاس داره٬با محمود تصمیم گرفتن یه کلاسی هم برای روزهای پنجشنبه ثبت نام کنن ،نقاشی یا تنیس روی میز ....،منم که هویج این وسطططططططططط

پی نوشت ۲:از دوستی و همراهی همیشگیتون بسیار بسیار ممنونم و صمیمانه دوستتون دارم و باهاتون زندگی میکنممممممممممممم

چه مغرورانه اشک ریختیم٬ چه مغرورانه سکوت کردیم٬ چه مغرورانه التماس کردیم٬ چه مغرورانه از هم گریختیم٬ غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند٬ هدیه شیطان را به هم تقدیم کردیم٬ هدیه خداوند را از هم پنهان کردیم

شاد و برقرار باشیددددددددددد

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ
شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠
روزت مبارک کودکممممممممممممم

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود !

کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم !

کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم !

هر کودک ، گلدانی ست که از زیباترین گل های معطر ، خانه ها را به نزدیکت ترین بهارها گره زده است

 این خنده هایی که طعم عسل می دهند و قلب آسمان را آب می کنند ، ای کاش همیشه در چهره هایتان باقی بمانند !

هستی عزیزم٬ قربونت برم٬ روزت مبارکککککک

روز کودک به تمام کودکان دنیا٬مخصوصا کودکان دنیای وبلاگستان مبارک

 

آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه

آدمی می رود امــا نـمی میـرد!

مـی مـــانــد

و نبـودنـش در بـودن ِ تـو

چنـان تـه نـشیـن می شـود

کـه تـــو می میـری

در حالـی کـه زنــده ای …

دلتون شاد و لبتون همیشه خندان

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ
جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠
مهمونی و هستی خانوم

روز پنجشنبه ساعت ۹ صبح٬توی مدرسه ی هستی جلسه آشنایی اولیا با معلمهای کلاس بود که با وجود مهمون داشتن٬حتما باید میرفتم که رفتم٬ولی اصلا فکر نمیکردم تا ساعت ۱۲ ظهر طول بکشه٬هستی خونه موند و محمود اولین روز کلاسهای دانشگاهش بود که از من زودتر رفت٬ وگرنه ازش میخواستم جای من٬ تو جلسه شرکت کنه٬خیلی خیلی از هر دو معلم خوشم اومد و مطالب مهم رو یادداشت کردم و اینجور فهمیدم که خانومی باید بیشتر حواسش به درس و کاراش باشه٬بدو بدو اومدم خونه و با اونکه مهمونام غریبه نبودند(خانواده ی خودم و مامان بزرگم)٬بدون وقفه شروع کردم به کار و از اونجایی که یک دست صدا نداره تا خود شب مشغول بودم و جناب همسر مثل بقیه ی مهمونا تو مهمونی حضور پیدا کرد٬حدود ساعت ۸ مهمونا اومدند و شب خوبی بود٬کلی هم هدیه ی نقدی بابت خرید خونه دریافت کردیم که ازشون ممنونیم(اولین سری مهمونها بعد از خرید خونه و تعمیرات)دایی رضا و مادر جون و خاله ٬بابت روز دختر یک هدیه ی کوچولو هم واسه هستی آورده بودند٬ که خیلی خوشحال شد( هنوز خودمون براش چیزی نگرفتیم و خیلی دلخوره از دستمون و گذاشته به حسابمون)نمیخواستم عکسی از یک مهمونی ساده تو وب هستی بزارم٬راستش دیگه خیلی چیزها رو دوست ندارم اینجا بزارم٬ولی چون بازم خیلی هاتون عکس خواسته بودید٬یه چند تایی عکس گذاشتم که ببینید کار خاصی هم نکرده بودمغذا لازانیا و چلو خورش فسنجون بود

خورش فسنجون با مرغ٬ که خدا رو شکر خیلی مقبول افتاد

لازانیا که چیزی ازش نموند

کرم کارامل

ژله سه رنگ که لایه وسطیش بستنی داشت ٬قالبشم شیشه ای بود و خیلی سخت از قالب برش گردوندممممممممممممممممم

گل دخمل ما٬ روز دختر٬که اینجا ناراحته ٬چون ساعت ۴ عصر٬ تازه متوجه شدم خانومی امروز(جمعه) آزمون ق ل م چی داره و اصلا نگاهی به درسها ننداخته و منم چون سرم گرم بوده٬ دفترچه رو نگاه نکرده بودم و اصلا نمیدونستم اینهفته آزمون هست٬وقتی بابت کاری رفتم نگاهی به تاریخ آزمونها بندازم دیدم بلهههههه٬یه جیغ بنفش هم زدم که تو خودت چرا کنترل نکردی و جریمه ات اینه که تا شب باید درسها رو نگاهی بندازی و ...٬گفت مامان جون میشه فردا آزمون ندم ؟؟٬یه چییییییییییییی گفتم٬ که دیگه بدو بدو رفت سراغ کتابهاش و دید هیچ راهی نداره و مامان نوشین با درس اصلا شوخی نداره٬ رفت سمت محمود و گفت باباااااااااااا٬اونم گفت بدو برو هر چی مامانت گفته همون کارو انجام بده٬اینجا اون لحظه هستش و قیافه ی هستی شوک شده٬که دیگه راهی به جایی ندارههههههههههههههههه

شیرینی به مناسبت روز دختر٬ که هستی اصلا تحویل نگرفت و گفت اینو واسه مهموناتون گرفتید 

عشقای خاله٬ که کلاس سومی شدند و عمو محمود موقع رفتن گیرشون انداخت٬ تا یه عکس باهاشون بندازهچشماشون پر از خوابهههههههههههههه

نتیجه ی گل کاری هستی خانوم٬داغ داغه٬ الان خودمم دیدم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠
روز اول مدرسه و روز دختررر

تعطیلات آخر هفته،همونطور که گفتم برنامه ی خاصی نداشتیم ،یک شب رفتیم تئاتر،جمعه ظهر با هستی برای دومین بار رفتیم سرزمین عجایب تولد دوست مدرسه ش،یک روزم رفتیم خونه مادر جون

شنگول و بچه ها

روز یکشنبه،خودم هستی رو بردم مدرسه، ولی اصلا اجازه ندادن اولیا، از در مدرسه برن داخل، منم نتونستم حتی یک عکس ازش بندازم، هستی رو فرستادم تو حیاط و خودم اومدم خونه

اینم عکس با لباس مدرسه

کیف و جامدادی رو خود مدرسه بهشون داد، که من از کیفش بیشتر از پارسالی خوشم اومد

 پیش به سوی درس خوندن

اینقدر ذوق و شوق داره که از در میاد ،مشغول کیف و کتاب و تکالیفش هستش،اینهفته زبان و ناهار ندارند و ساعت ۱۲:۳۰ تعطیل میشن،ولی از هفته ی دیگه تا ۲:۳۰ زبان دارند و تو مدرسه ناهار میخوره،خدا رو شکر از ناهار مدرسه پارسال خیلی راضی بودیم و خانومی خودش خواست که باز ...،از همون روز اول درس شروع شده و معلومه که امسال درساش مشکل تره،امروز با کلی خوشحالی میگفت آخ جون امروز تاریخ خوندیم،من عاشق جغرافی و تاریخم،بر عکس منه که ،بیزار از این درسا بودم،امروز امتحان جدول ضرب داشتند و فردا آزمون ورود به کلاس چهارم(نمیدونم اینا رو از کجاشون دراوردن)،معلمشونم امسال چرخشی هستش یعنی دو تا معلم اصلی دارند ، ریاضی و یکی دو درس با یک معلمه، فارسی و یکی دو درس دیگه با یه معلم دیگه،تا حالا تجربه ی معلم چرخشی رو نداشتیم، ولی از اونجایی که به مدیرشون اطمینان کامل دارم خیالم راحته

پی نوشت و حرف خاصی ندارم،جز اینکه پنجشنبه مهمون دارم و این یعنی، این چند روز رفتم سر کار

پدرپیرایه جان است، دختر / صفای باغ رضوان است،دختر

تو را در گلشن جان وقت پاییز /  بهار سبز قرآن است،دختر . . .

روزت مبارک

 

روز دختر به هستی نازنینم و تمام دختران ایران زمین مبارک

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ