هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠
هم شاگردی سلاممممممم

جمعه ۲۵ شهریور ۹۰ ،هستی آخرین آزمون تابستانی ق ل م چی رو داد و خدا رو شکر با اونکه واقعا خودش به تنهایی و بدون کمک من درس خونده بود و من تمام هفته خونه نبودم٬نتیجه عالی بود و با تراز ۶۷۹۷ که آورد خیلی خیلی من و باباش رو خوشحال کرد،به عنوان جایزه ساعت ۴ دوتایی رفتیم خرید و علاوه بر خرید مدرسه، براش یک کادو هم خریدم که خیلی خوشحال شد

ساعت ۷ که اومدیم خونه٬همراه بابایی رفتیم بیرون ...

اتفاق خاصی تو این هفته نیوفتاد که بخوام بنویسم٬هستی حسابی داره خودش رو برای مدرسه آماده میکنه و خودش رو با بازی و شیطونی داره یه جورایی خفه میکنه،که خدایی نکرده تو ایام مدرسه کم نیاره،دو روز پیش هم٬ از ق ل م چی زنگ زدند و در مورد ثبت نام هستی تو کلاسهای تیزهوشان که از مهر ماه تا اردیبهشت ماه،هفته ای یکروز برگزار میشه سوال کردند که بعد از مشورت با محمود،ثبت نامش کردیم و ...،خدا رو شکر خودش با میل و رغبت، ازمون خواست که ثبت نامش کنیم و زور و اجباری در کار نبودشدیدا داره بوی پاییز و ماه مهر و مدرسه میاد و من یکجورایی دلتنگ روزهای مدرسه و دانشگاه رفتن خودم شدم،هر چی آهنگ در این مورد خونده میشه اشکم در میاد،خوش به حال هستی و تمام بچه های محصل تو هر مقطعییییییییی،کاش منم ...کلا فصل پاییز فصل دلتنگی و دل گرفتگی و ....منه،نمیدونمم چرا هر کاری میکنم بازم تو این فصل ...

فرا رسیدن ماه مدرسه، به تمام عزیزای دلمون مبارکککک،امیدوارم همگی در پناه حق، پله های ترفی و موفقیت رو، با صلابت و محکم بالا برید و دل مامان و باباها رو شاد کنید

عزیز دلم برات بهترینها رو آرزومندم،کلاس چهارم رفتنت مبارکککک

با نوشتن این پست بدجوری دلم گرفت،امیدوارم انرژی منفی به شما منتقل نکرده باشم

این شعر همشاگردی سلام٬ دیگه آخر خراب کردن حال اینروزهای منه

دلم منیر و بهاره و فاطمه و ....میخواد شدیدددددددددد

آغاز سال نو، با شادی و سرور
هم‌دوش و هم‌زبان، حرکت به سوی نور
آغاز مدرسه، فصل شکفتن است
در زنگ مدرسه، بیداری من است
در دل دارم امید، بر لب دارم پیام

هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام
مهر از افق دمید، فصلی دگر رسید
فصل کلاس و درس، ما را دهد نوید
شد فصل کسب علم، فصل تلاش و کار
دانش به نسل ما، می‌بخشد اعتبار
در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام
ای در کنار ما، آموزگار ما
چون شمع روشنی، در روزگار ما
روشن ز نور توست، کاشانه دلم
در کار من تویی، حلال مشکلم
در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام
فردا از آن توست، ای نسل چاره‌ساز
با یاری خدا، آینده را بساز

فردای روشن است، با وحدت کلام
از ما تو را درود، از ما تو را سلام
در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام

پی نوشت:هیچ برنامه ی خاصی برای تعطیلات آخر هفته نداریم ،امیدوارم هر برنامه ای دارید، بهتون خوش بگذره و لذت با هم بودن رو ببرید

ستاره هاااااااا

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ
شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠
سه روز تعطیلی مااااا + یازدهمین سالگرد ازدواج

جمعه گذشته از صبح تا شب ٬خونه ی پدر بزرگ هستی خانوم بودیم٬ که هستی دستگاه وی رو با خودش برده بود و حسابی با عمه ها و شوهراشون و ...بازی کرد و همگی لذت بردیم٬منم برای اولین بار اونجا بازی تنیس روی میز و تنیس روی زمین رو بازی کردم٬ که خیلی برام لذت بخش بود و دو روزی دستام درد میکرد(یک ورزش حسابی و مفید به حساب میاد)٬عمه فریبا خواست که هستی پیششون بمونه تا شنبه ٬صبح تا عصر هستی باهاش بره استخر و ...٬هستی هم دیگه ول نکرد٬ که من برم خونه مایو و وسایلمو بیارم٬منم سپردم به محمود٬ که فکر میکردم عمرا تا خونه نمیاد وسایل هستی رو ببره٬اما در کمال ناباوری٬ بعد از مدتی در گوشی و حرف زدن دخترانه٬ دیدم بلند شدند و اومدند خونه و ...٬خلاصه هستی جمعه شب اونجا موند و ما اومدیم خونه٬قرار بر این بود که من شنبه عصر برم و هستی رو از استخر بردارم و بیارم خونه٬اما شنبه ظهر٬ یه مشکلی پیش اومد که من نتونستم از خونه برم بیرون ٬زنگ زدم که عمه فریبا سر راه خونه ٬هستی رو بزاره که گفت من و لیلا(عمه بزرگه هستی)٬میخوایم بریم خرید٬هستی رو هم میبریم و بعد میارمش٬البته هستی مدام از پشت تلفن میگفت امشبم بمونم و ...که گفتم نههههههه٬حدود ساعت ۸ خانومی خسته و خوابالود تشریف آوردن خونههههو صد البته بسیار بسیار در کنار عمه ها بهش خوش گذشته بود

بقیه ی هفته رو٬ هستی کلاس رفت و منم خونه بودمچهارشنبه روز عید فطر٬ناهار خونه ی مادر جون٬عصر خونه ی عزیز جون من٬شام هم خونه ی پدر شوهر جون بودیم٬روز پنجشنبه ٬محمود تا ساعت ۲ سر کار بود٬وقتی اومد رفتیم ناهار و سینما(زنان ونوسی و مردان مریخی ٬که بد نبود٬ هستی خیلی خوشش اومد ) و ساعت ۷ اومدیم خونه

عسل خانوم من٬تو سالن سینماااا

امروز یعنی جمعه٬تا ساعت ۷ شب خونه بودیم٬نیم ساعتی هستی رو بردیم پارک اسکیت سواری ٬بعد از اون شام خوردیم و رفتیم تئاتر خود خودشه٬ که بد نبود و هستی کلی خندید .....

دوشنبه ۱۴ شهریور ۹۰ ٬یازدهمین سالگرد عقد و یکی شدن من و محمود هستش٬باورم نمیشه یازدهههههههههه سال گذشت و ....٬خدا رو شکر٬ بابت داشتن محمود و هستی عزیزم ٬تنها ثمره ی زندگی مشترک ما٬ که اومد و شد همه ی زندگی مونننننننخدایا ٬چیزی جز سلامتی و موفقیت و دل خوش و آرامش براشون نمیخوام و ازت میخوام همیشه در پناه خودت نگهشون داری و از چشم بد و هر گونه گزند و آسیبی حفظشون کنی٬از همینجا این روز فرخنده و مبارک رو ٬که من اومدم و محمود رو سعادتمند کردم٬به همسر مهربونم ٬محمود عزیز تبریک میگم و امیدوارم همیشه تنش سالم و سربلند باشهو سایه ی پر مهرش بالای سر ماااااااا

سالگرد ازدواجمون مبارکککککککککککک

سالگرد ازدواج آرزو جون مامان آرش(که با ما یکیه) و تمام دوستان شهریور ماهی٬ مبارک

یک دنیا خوشبختی و بهروزی برای تک تکتون آرزومندم

 پی نوشت ۱:هیچ خبری از مدرسه ی هستی و مانتو شلوار و ....ندارم٬احتمالا دوشنبه برم مدرسه ببینم چه خبره و ...

پی نوشت ۲:محمود و هستی٬ اصرار به رفتن به ٬یک سفر دو سه روزه دارند(مخصوصا هستی)با توجه به اینکه چیزی به یازدهمین سالگرد ازدواجمون نمونده(دوشنبه ۱۴ شهریور)٬علی رغم اینکه بنا به دلایلی٬تمایلی به سفر رفتن فعلا ندارم٬ممکنه تو این یکی دو هفته ی باقی مونده تو شهریور ماه ٬دو سه روزی بریم شمال و خانوم کوچولو دریا رو ببینهممکنه هم نریم و ...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ
چهارشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٠
اولین روزه ی کامل هستی خانوم

امروز یعنی ۲۳ ماه رمضان سال ۹۰، هستی اولین روزه ی کامل زندگیش رو گرفت، دیشب مثل دو شب احیای قبل بیدار بودم و ...،ساعت ۱۲ محمود گفت من فردا رو میخوام روزه بگیرم،هستی هم گفت منم میگیرم،دوتایی رفتند خوابیدند و من تازه اون موقع مشغول درست کردن سحری شدم و به خاطر هستی و سورپرایز کردنش که گفته بودم خورشت داریم،براشون کباب تابه ای درست کردم و سفره رو چیدم و مشغول دعا و شمع روشن کردن و ...توی بالکن شدم،هیچ زمانی اینقدر از داشتن بالکن لذت نبرده بودم،از وقتی شیشه ای شده خیلی تر و تمیز میمونه و من مدام در حال رفت و آمد و ...هستمتا ساعت ۴ کارامو کردم و هستی و محمود رو بیدار کردم،هستی که بیدار نمیشد تا روی صندلی بغلش کردم و آوردم، تا چشمش به میز و غذای مورد علاقه اش افتاد چشماش باز شد منم با اونکه میدونم نمیتونم روزه ی راحت و بی درد داشته باشم،تصمیم گرفتم یه سحر و افطار سه نفره رو در کنار هم تجربه کنیم،سه تایی سحری خوردیم و تا جمع و جور کنم اذان گفتند و بعد از نماز نزدیک ۵:۳۰ خوابیدم،صبح تلفنا رو سایلنت کردم و تا ظهر با هستی خوابیدیم،ساعت ۳:۳۰ (سردردم به اوج رسیده بود)رفتیم کلاس پیانو و از همون موقع ناله ها و بی قراری های هستی از تشنگی شروع شد،هستی کلا زیاد آب میخوره و میدونستم تشنگی بیشتر اذیتش میکنه،اصراری برای شکوندن روزه ش نداشتم و به خودش واگذار کردم،اونم هی به محمود زنگ میزد که بابا اگه از گشنگی نمیرم از تشنگی میمیرم،از کلاس که اومدیم بیرون جلوی یه لوازم تحریری وایسادم و خودم تنها پیاده شدم و برای هستی یه چیزایی به عنوان هدیه ی اولین روز روزه گرفتنش خریدم و یواشکی گذاشتم تو کیفم،رسیدیم خونه دیگه هستی با فاصله و بی فاصله غر میزد و بغض میکرد و ...ازش خواستم تا بره یک ساعتی بخوابه تا براش زودتر بگذره،از ساعت ۶ هم فرستادمش پای تی وی و wii بازی کردن تا اون دو ساعت هم بگذره٬ ۷:۳۰ سفره رو چیده بودم که محمودم رسید و با نون و حلیم و خامه سفره ی ساده مون رو تکمیل کرد٬قبل از اذان٬سر سفره ی افطار٬کادوی هستی رو دادم که خیلی خوشحال شد و انرژی مضاعف گرفت٬بچه م بیقرار بود٬ ولی وقتی دید من٬ اول رفتم نماز بخونم و بعد افطار٬ اونم رفت و اینقدر دیر برگشت که محمود از دستم عصبی شد و گفت دیدی این بچه به تو نگاه میکنه ٬گشنه تشنه فرستادیش ...٬گفتم من میدونم بعد از افطار حالم از اینم ...٬خلاصه خانومی با نون مخصوصی که باباش براش خریده بود افطار کرد و ...٬وقتی دید موقع ربنا رفتم تو بالکن و دارم دعا میکنم ٬اومد پیشم که ازش خواستم چون اولین روزه اش بوده حتما برای همه٬ مخصوصا تمام مریضها و یتیم ها و فقرا٬ دعا کنه٬اونم وقتی از نماز اومد بهم گفت مامان من از خدا خواستم هر مریضی که تو نظر و دل شما بوده شفا بده(الهی فدای مهربونیهات مادررررررررر)٬محمود و هستی ٬بعد از افطار رفتند دنبال تی وی و ...٬ ولی من مثل همیشه٬ با یه چایی شیرین که خوردم ،حالت تهوع و معده درد شدیدی اومد سراغم و هنوز معده درد و سردرد باهامه٬ولی با تمام این ناراحتی ها همین یه روزم به اون سحری و افطاری سه نفره و حس و حال خاصش می ارزید ٬امیدوارم خدا تمام نماز و روزه های دست و پا شکسته و ناقابلمون رو قبول کنه و ...

میز افطار اولین روزه ی هستی خانوم

عشق مامان و بابا٬ خوشحال از دیدن کادو

عاشق مداد نوکیه٬اینقدرم زود خراب میکنه که ...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ