هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠
شروع کار من و ...

سلام به روی ماهتون دوستان خوب و مهربونم،که مدام جویای احوال ما هستید و با تبریکات فراوان از طریق کامنت و اس ام اس و تلفن ما رو حسابی شرمنده و البته خوشحال کردید ،ما هم بد نیستیم البته دو سه روزه که من سرما خوردم، که اونم همش تقصیر بهاره هستش که اونروز ...،متاسفانه به خاطر بدقولی شدید کابینت ساز و نجار، که کار ما رو نیمه کاره رها کردند و بینش خیلی فاصله انداختند ،هنوز کارمون تموم نشده ،ولی من از روز پنجشنبه استارت کار خودم رو زدم و سخت مشغول کار هستم تا خونه رو برای اومدن کارگر و تمیز کاری کلی آماده کنم(تمام این دو روز از صبح تا ۲ نیمه شب مشغول چیدن کابینتها بودم)،دو روز که درست و حسابی نت نیومدم و فقط وبلاگ ها رو خوندم و نتونستم نظر هم بزارم،تازه الان که از ۲ گذشته کارمو ول کردمو اومدم تا چند خطی بنویسم و بهتون بگم فعلا یک هفته ای شدیدا مشغول کار هستم و کمتر مزاحمتون میشمبگذریممممممممم

روز شنبه ی گذشته رفتم مولودی که خیلی عالی بود و کلی لذت بردم

دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه تا ۴ صبح ،من و امیر و هستی به محمود کمک کردیم تا بتونه ورقه ی دانشجوها رو که خدا زیادشون کنه(کلاسها ۴۵ نفر،اونم درس تخصصی استاتیک و انتقال حرارت و ...)صحیح کنه و پنج شنبه ببره تحویل بده،محمود نمره میداد،اول هستی جمع میزد و بعد امیر چک میکرد و من تو لیست و سایت وارد میکردم،هستی تقریبا به ۵ نفر حدود ۲ نمره کم داده بود(به خاطره جمع بستن ۲۵ صدم و ۷۵ صدمها خطا کرده بود)،وقتی بهش گفتیم گناه دارند چرا دقت نکردی ؟بدون هیچ ناراحتی و عذاب وجدانی با همون غرور بچه گانه ی خودش میگفت،خب اشتباه کردم که کردم ،تقصیر باباس که همش ۲۵ صدم و ۷۵ صدم داده،خلاصه ورقه ها تموم شد و چشمای محمود هم خیلی شدیدتر از چشمهای من عفونت کرد و کشوندش به دکتر و ...،البته خدا رو شکر الان بهتره،اینم یکی دوتا از یه عالمه نامه ای که ته ورقه های تقریبا خالی و بدون جواب نوشته شده بود

 پسندیده شد،من بیشتر از اینکه پلو خوری هاش ۲۴ تا بود خوشم اومد و بازم اینجا از جایزه دهنده تشکر میکنم،گلش هم بد نبود من دوست داشتم

فعلا سخت مشغولم(همون کلفت پارتی و کزت بازی خودمون،دور از جون شماها) و تا هفته ی آینده زیاد وقت نت اومدن ندارم،البته وبلاگهاتون رو از گوگل میخونم که امکان داره نتونم کامنت بزارم و ...باید هر جوری هست به امید خدا ،تا ماه رمضون کارمو تموم کنم و گرنه دق میکنمممممممممممممممممممممم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ
پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٠
وبلاگ هستی ،رتبه ی اول رو کسب کرد

سلام به روی ماه تمام شما دوستان عزیزم، که با رای های نازنینتون باعث شدید وبلاگ هستی، رتبه ی اول وبلاگ های مادران و کودکان رو، تو انتخاب برترین وبلاگنویس های زن پرشین بلاگ ،به دست بیاره و دل هستی من شاد بشه،از تک تکتون ممنونم و امیدوارم بتونم دوست و همراه خوبی براتون باشم، دیروز ظهر کامنت پرشین بلاگ رو دیدم ،که نوشته بود رتبه ی برتر کسب کردیم و به جشن تولد پرشین بلاگ که امروز بود دعوتمون کرده بودند،اونم تو شرایطی که متاسفانه علی رغم میل باطنی و تمام سعی و تلاشم برای دور کردن تشعشعات منفی از خودم ،شدیدا بابت کار خونه و ...کم آوردم و خسته شدماینقدر کسل و بی حوصله ام که اصلا دلم نمیخواد از خونه بیرون برم و صبح تا شب تو اتاق خواب خودم روی تختم دراز کشیدم و ...اصلا فکر نمیکردم کارمون نزدیکه دو ماه طول بکشه و همین الانم نتونم بگم کی کارمون تموم میشه؟؟؟چند تا تعطیلی هم بین کارمون پیش اومد که از دو روز قبل تا دو روز بعدش هیچ کس برامون کار انجام نداد و نخواهد داد ...خدا رو شکر دست محمودم خوبه و باید امروز فردا بخیه هاشو بکشه ،البته خودش میگه انگشتش کامل خم نمیشه که باید ببینیم علتش چی میتونه باشه،منم چشمم با همون قطره ی خرید داداش کوچیکه خوب شد و الان مریض جسمی نیستم ولی از لحاظ روحی احساس یه جورایی ...(مادام عزیز هم وبلاگم رو میخونه و اگر بگم افسرگی منو میکشه)،خودتون رو بزارید جای من،هر کسی دو ماه توی یک اتاق صبح تا شب اونم روزهای بلند تابستون بمونه و ...نه حتما شما مثل من نیستید،احتمالا من ظرفیتم پایین بوده که بعد از دو ماه ...،هر کسی کارمون رو شروع کرد، نصفه و نیمه رو هوا ولمون کرد و رفت که بیاد، ولی کی خدا میدونه؟؟؟؟؟؟؟یک هفته س کابینت ساز داره تو خونه کار میکنه ،ولی تموم نشده، تازه رفته که دوشنبه بیاد و ....وضعیت خونه هم یه جوری نیست که بشه اینجوری تمیز کاری کرد و از یک گوشه شروع کرد،باید حتما کارا تموم بشه و وسایل جا به جا ،تا بشه کاری انجام داد،ولش کنید کافیه نالیدن من، که در حال حاضر تمومی نداره،ببخشید قرار بود از امروز بنویسم و جشن،خلاصه تصمیم گرفتم برای ایجاد تنوع هم شده با هستی، تو این جشن شرکت کنم،با یکی دو تا از دوستان عزیزم که تماس گرفتم فهمیدم انگار اینبار به تعداد کمتری خبر دادند و کسانی که من میشناسم احتمالا نیستند،جز صحرای عزیز که اس زد و فهمیدم اونم میاد،محمود و امیر ظهر رفتند خرید و اینقدر دیر اومدند، که نزدیکه ۵ رسیدیم(۴ تا ۷ بود)،ولی وقتی نشستیم فهمیدم هنوز برنامه شروع نشده(طفلی محمود که اینقدر غر زدم دیر شد دیر شد)برنامه با تلاوت قرآن و سرود ملی شروع شد،بعد از نیمساعت صحبت و معرفی چند وبلاگ،بر اساس طبقه بندی خودشون(محتوی،عمومی،مادران و کودکان)، که من درست نفهمیدم چی به چیه شروع کردند وبلاگهای برتر رو صدا کردن،از شانس خوب ما که هر جا میریم مثل کنسرتهای هستی، همیشه آخر صدامون میکنند،اونجا هم ما موندیم برای آخر برنامه،آقای بوترابی و چند نفر دیگه هم صحبت کردند و از همون ساعت ۵:۳۰ هستی که دید اینبار تعداد بچه خیلی کمه(۴تا ۵)و ما تنها موندیم و کسی رو نمیشناسیم(از دور صحرای عزیز و مامان زهرا نازنازی گل رو دیدم و سلام علیکی با هم کردیم)یه ریز میگفت بریم بریم،گشنمه تشنمه ...خداییشم برنامه خیلی خسته کننده تر از سری قبل که ما دوم شدیم بود،چون نه خانوم رهنما و نه یک مجری متبحر و نه شعر و آهنگ و برنامه ی شاد و ...توش داشت(ببخشید گروه پرشین بلاگ، من موفقیت وبلاگم مال صداقتمه ،شرمنده که نمیتونم غیر واقعیت رو بگم)،دیگه نزدیکه ساعته ۷ بود که سه تا وبلاگ برتر مادران و کودکان رو اعلام کردند(کلا فقط همین سه وبلاگ رو اینبار از بخش مادر و کودک انتخاب کرده بودند،برای همینم بچه نبود و ما دوستانمون رو ندیدیم)،وبلاگ سوم، وبلاگ آرش وروجک عزیز بود، که تا صداش کردند هستی داد زد، آرش دوبی هستش،وبلاگ دوم،وبلاگ زهرا نازنازی خوشگلم بود که حاضر نشد یه عکس با دخمل ما بگیره،وبلاگ اول هم،وبلاگ هستی خانوم من بود، که چون هیچ کدوم راضی نشدیم تنهایی بریم بالا،دوتایی با هم رفتیم بالا،جایزه مونم یک لوح تقدیر ،یک سکه پارسیان،یک عروسک برای هستی و یک سرویس چینی ۱۳۸ پارچه بود ،که من موندم اگر محمود و امیر قرار نبود بیان دنبالم، چه جوری میخواستم بیارمش خونه؟؟؟،مطمئنن از خیرش میگذشتم،دو تا خودکار و دوتا جا کلیدی هم بچه های پرشین بلاگ، بین همه تقسیم کردند، وقتی اومدیم بیرون شیرینی و آبمیوه هم گذاشته بودند ،که من رژیم داشتم نخوردم،دادم امیر و محمود که تمام اون ساعت رفته بودند خرید و ...محمود و امیر کلی بهم تبریک گفتند و خجالتم دادند،مخصوصا وقتی دوبار دوتایی برای بردن چینی ها که تو دو تا جعبه ی بزرگ بود رفتند و برگشتند،بچه ها گفتند بریم سینما و ...،ولی من فقط دلم اتاق و تخت خودمو میخواست و حاضر نشدم دو ساعت دیگه روی اون صندلی های بسیار راحت بشینم و ...،برای همین یک بستنی خوردیم و اومدیم خونه،یکساعتی که استراحت کردم گفتم بیام، جریان جشن تولد ۱۰ سالگی پرشین بلاگ رو براتون بنویسم،بازم همینجا از همتون بابت محبت و لطف زیادتون به وبلاگ هستی ممنونم،کیفیت جشن هر چی که بود،من بازم صمیمانه از آقای بوترابی و تمام بچه های پرشین بلاگ که زحمت کشیده بودند، بسیار ممنونم و براشون آرزوی موفقیت و سلامتی دارم

روز سه شنبه ،موهای هستی خانوم مدل لیر زده شد،اینقدر خوب شده که خودشم خیلی راضی هستش و مدام جلوی آینده موهاشو شونه میکنه و ...

خانومی بعد از گرفتن جایزه،مبارکت باشه مامانی

سرویس چینی ۱۳۸ پارچه

لوح تقدیر،سکه پارسیان،عروسک هستی

 

دست شما درد نکنه جناب آقای بوترابی

پی نوشت ۱:هستی این هفته ،کلاسهای ریاضی و علوم  ق ل م چی رو شرکت کرد، که خدا رو شکر راضی بود و چون یکی از دوستان مدرسه ی قبلیش هم اونجا میبینه، کلی خوش گذشته بود بهش

پی نوشت ۲:از همین جا به آرزوی عزیز ، مامان زهرا جون و صحرای عزیزم، صمیمانه تبریک میگم(بقیه رو من نمیشناختم) و براشون آرزوی موفقیت و سلامتی روز افزون دارم،بسیار بسیار از دیدن این دو عزیز، برای اولین بار خوشحال شدم و بیشتر از قبل دوستشون دارم

پی نوشت ۳:امیر عزیزم،همچنان پیش ماست و تنهامون نذاشته،هستی هم اینقدر بهش عادت کرده که بدون امیر آب نمیخوره،امروز بهش میگم نفس مامان کیه؟؟میگه بابا محمود،میگم نفس تو کیه؟؟میگه مامان نوشین،دایی امیر ،بابا محمود

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ
جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠
شروع کلاسهای ق ل م چی و ...

سه شنبه شب٬بعد از شام٬ من و امیر با هم رفتیم خونه ی عموم٬مامان اینا همراه هستی و بیتا همراه پسراش هم اومدن اونجا٬ تا یکسر به زنعموم که تازه چهلم مادرش تموم شده بزنیم و به اصطلاح از عزا درش بیاریم٬من وقتی رسیدم هستی اونجا بود و از همون دم در جیغ میزد وای مامانم اومد وای مامانم اومد٬تا منو دید پرید و از گردنمآویزون شد و هی بوس و فشار دو طرفه که دیدم یواشکی کیارشم اومده بغل دستش وایساده که یعنی منم٬هستی رو آروم ول کردمو کیارش رو همونجوری بغل کردم و چلوندمش٬ تا آقا کیان از دستشویی تشریف آورد و از اون دوتا محکتر پرید گردن خاله نوشین٬منم که گردن سالممممممممم٬اینقدر از دیدنشون با اون هیجان خوشحال بودم که به روی خودم نیاوردم٬هستی تمام مدت بغلم بود و کیان برام یک شلیل خرد کرده بود نگینی(ای جانم آورده بود میگفت برای خاله خردش کردم) همون یکساعت بچه ها حسابی شیطونی کردند،من و امیر٬ هستی رو برداشتیم و اومدیم خونه٬تازه رسیده بودیم که محمود انگشتش رو با تیغ موکت بری برید و همراه امیر(طفلی داداشم شده اورژانس هی منو میبره هی ...)رفتن درمانگاه و اتاق عمل و ۴ تا بخیه ...٬منم هی زنگ میزدم و به هستی که بی توقف گریه میکرد که بابام دستش قطع شده٬دلداری میدادم تا بگیره بخوابه٬تا بیان خونه ساعت نزدیک ۳ نیمه شب بود٬نمیدونم از استرس اون شب بود یا آلودگی یا هر چیز دیگه که وقتی چهارشنبه صبح بیدار شدم٬چشم چپم از داخل و خارج شدیدا درد میکرد و متورم شده بود٬دردشم هی بیشتر میشد تا جایی که وقتی چشمم رو باز و بسته میکردم تمام صورتم درد میکرد٬اصلا حاضر نبودم برم دکتر٬برای همین تحملش کردم ولی ناله هم میکردم٬دیگه ساعت ۱۲ شب امیر رفت و خودش از داروخانه یک قطره ی استریل چشمی برام خرید که ریختم ٬ولی همچنان همونجوریه و دردم میکنهولی حوصله ی دکتر ندارم همچنان

پنجشنبه صبح کابینتها رو آوردن که شنبه به بعد بیان برای نصبش٬عصر هم٬ همراه امیر و محمود رفتیم و وسایل لازم برای کابینتها رو خریدیم،گاز و هود و فر و سینک،وای که چقدر هوا گرم بود یعنی من کباب شدم ساعت ۹ شب تو خیابون٬یادم نمیاد تا حالا اون ساعت شب ٬توی تهران اینقدر گرمم شده باشه٬امروزم از صبح تا حالا محمود و امیر مشغول کار هستند٬همون یکساعتی که رفتیم ناهار بخوریم و برگردیم داشتم از گرما بال بال میزدم(دو هفته بیشتره که گاز ندارم و دیگه حالم از هر چی غذای بیرونه داره بهم میخوره٬دقیقا روزی یک وعده بیشتر غذا نمیخورم خودم)٬اصلا دلم نمیخواد تو این گرما بیرون برم٬همون جلوی کولر نشستن رو ترجیح میدم و دوست ندارم برم بیروناینم عکسهای داغ امروز خانومی قبل از رفتن٬در واقع آخرین عکسای قبل از کوتاهی موهاش٬احتمالا فردا ببرمش و پایین موهاشو کوتاه کنم 

 پی نوشت ۱:بالاخره بعد از یکماه و نیم که شدیدا به خاطر بی نظمی تو برنامه ی تابستون ق ل م چی از ثبت نام هستی پشیمون شدم٬ امروز زنگ زدند که کلاسهاش از یکشنبه شروع میشه و کلاسها کلا یکشنبه و سه شنبه هستش٬یعنی میخواستم به خانومه هر چی از دهنم در میاد بگم٬ ولی از اونجایی که حالا حالاها نمیتونم به کسی حرف توهین آمیز بزنم٬ خیلی محترمانه ولی عصبانی بهش گفتم که به خاطر بی خبری از برنامه ی اونا و روزهای کلاسهاشون٬ هستی کلا کلاسهای مدرسه شو که شنبه دوشنبه بود و اونا چند بار به من تاکید کردند که کلاسهای اونا هم شنبه دوشنبه هستش٬از دست داد و بعد از چند سال بین کلاسهای زبانش فاصله افتاد و حتی کلاس زبان هم نتونست بره و ...حالا از روز یکشنبه ٬باید دوبار در روز٬ برای رفت و برگشت خانومی٬ از خونه بزنم بیرون و هوای خوب تنفس کنم ٬دو هفته هستش که کلاس پیانو هم نرفته٬یعنی معلمش گفت چون خونه نبوده و تمرین نداره کلاس نره بهتره و تمرین کنه٬اما هنوز نمیشه از پیانو استفاده کنه ٬برای همین ارگش رو درآوردم بیرون٬ تا فعلا با اون یه جوری سر کنه و ...

پی نوشت ۲:حداقل دو هفته ای کار مونده و من همچنان امیدوارم تا ماه رمضون تموم بشه انشالا

پی نوشت ۳:تو اتاق نشستم که امیر با غش غش خنده اومده تو اتاقم٬وای نوشیننننننن این دخترت چه بی سواده٬هستی هم عصبانی پشت سرش وایساده میگه٬ دایی خب من درست میگم خودت بی سوادی٬میگم بگید ببینم باز چی شده؟امیر با خنده :هستی میگه یخچال اتاق بابام بوسچ(bosch)هستش،هستی هم برای دفاع از خودش، دست منو گرفته که برم روی یخچال رو بخونم و ببینم که نوشته بوسچ،گفتم الهی من فدای اون سوادت بشم، اون بوش هستش نه بوسچ ولی شما درست میگی اون ....خلاصه دو روز امیر میره میاد به هستی میگه مارک یخچالتون چیه؟؟

پی نوشت ۴:دوباره فصل ورقه صحیح کردن و نمره دادن رسید و کلی تلفن و اس از دانشگاه که تشریف بیارید و ورقه ها رو ببرید و سریع نمره ها رو اعلام کنید، که کلاسهای تابستانی شروع داره میشه، ولی این شوهر گرفتار و ...هنوز ورقه ها رو نیاورده،حالا تازه بیاره کلی هم باید من التماس کنم که زود باش دیر شد،خداییش یک دقیقه وقت تلف شده نداره اینروزها،از صبح اصلا ندیدمش جز وقت ناهار،فکر کنم این ترم خودم باید تنهایی نمره بدم به دانشجوهای محترم،هنوز ورقه ها رو ندیده کلی تلفنی و ...سفارش نمره گرفته محمود،اونم که حساس ،برعکس هرکسی رو بهش بسپرن بیشتر زوم میکنه روش،خلاصه درستون رو خوب بخونید و موقع امتحانا التماس نکنید و زیر ورقه ها نامه ننویسید لطفااااااااااا

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠
دوری از تمام هستی دنیا و ...

از اون هفته تا امروز٬ ۵ روز تمام ۳ نفر گچ بر٬ تو خونه کار میکرد و ۴ روز تمام ۳ تا نقاش ٬که اونا هم دیشب کارشون تموم شد٬امروز استراحت من بعد از ۹ روز تو اتاق خودم زندانی شدن بود(نمیخوام بگم که چقدر بهم سخت گذشت تو یه اتاق صبح تا شب تک و تنها با بوی رنگ و ...که اگر لپ تاپ و نت و موزیک نبود میترکیدم ٬حتی روزهایی هم که محمود خودش خونه بود و نیازی به من تو خونه نبود بازم تنهاش نذاشتم و احساس کردم بالای سر خونه زندگیم باشم آرامشم بیشتره٬بیشتر از یکماهه تا خونه مامانمم نرفتم و ...)٬تا فردا بیان برای کف پذیرایی و آشپزخونه که اونا هم سه چهار روز پیش بینی کردن٬هستی از یکشنبه ی پیش رفته خونه ی مادر جون و پدرجون و یکهفته س که ندیدمش٬با اونکه نمیخواستم به خاطر کار خونه مزاحم کسی باشیم حتی مامانم٬ ولی دیدم این بچه از وقتی تعطیل شده توی خاک و کثیفی و بی تلویزیونی و ...بوده٬حتی هنوز دستگاه وی که برای تولدش خریدیم نتونستیم براش باز کنیم و اصلا نمیدونیم تو اون جعبه ها چی هست٬ حسابی مادر جون داره از وجود نازنین و زبون درازش فیض میبره و طفلی صداشم در نمیاد٬هر وقت زنگ میزنم از صداش خستگی میباره و معلومه هستی کلی ازش حرف میکشه٬دیروز که با هم رفتن حموم اینقدر به خاطر محکم شستن سرش توسط مادر جون نق زده تو حموم(یادش بخیر من و بیتا هم همیشه از دست مامانم فراری بودیم٬ولی الان حسرتم که مامانم یکبار دیگه سرمو اونجور محکم و با دل و جون با کف دستش بشوره و تمام عشق و محبتش با دستای مهربونش بهم منتقل بشه٬وای مامان آذر فدات بشم مننننن٬یهو چقدر احساس کردم دلم برای مامانم و هستی تنگ شده اشکم در اومده الانننن)که مامانم کلافه شده بود٬زنگ زد بهم گفت به محض اینکه هستی اومد خونه٬میری موهاشو کوتاه میکنی٬این بچه وقت مو بلند کردنش نیست٬اصلا کف سرشو خوب نمیشوره و ....خلاصه از مقام بالا دستور صادر شد که به علت خوب نشستن مو و شونه نکردن و نامرتب بودن هستی خانوم و نذاشتن اینکه کسی خوب بشوره و خوب شونه کنه و ...به سرعت باید موهاش کوتاه بشه٬خودم وقتی موهاشو میبینم کیف میکنم و واقعا دلم نمیخواد کوتاهش کنم٬ ولی اینجوری هم نمیشه ولش کرد٬چون واقعا اگر زورش نکنم موهاشو اصلا شونه هم نمیکنه٬ هر وقتم من میخوام شونه کنم٬ اینقدر جیغ و هوار و ....که مجبورم با داد و بیداد یه جوری سر و تهش رو هم بیارم٬احتمالا ببرم نصفه موهاشو کوتاه کنم٬ که یهو تو ذوقش نخوره ٬محمود هنوز راضی نشده و برای اولین بار موافق کوتاهی موهای خانومیش نیست٬ ولی من میتونم اونم گول بزنم ...٬روی هم رفته به هستی خوش میگذره و از صداش معلومه هر روز سفارش غذای اونروز و برنامه ی پارک و ...اون میزاره٬ولی برای من که فقط تو٬ دو سه تا سفر خارجی هستی رو یکهفته ندیدم٬ خیلی سخت میگذره و دلم براش یک ذره شده٬مدام تو تختش وول میخورم و بالش و عروسکاشو بو میکشممممممم٬بعد از تموم شدن کار کف پذیرایی میارمش خونه٬ که نهایتا باید تا چهارشنبه ظهر خونه باشه ٬که اینهفته ببرمش کلاس پیانو٬ چون اونهفته هم نبردمش و نتونسته به خاطر جمع بودن پیانوش و خونه نبودن تمرین کنه٬کلا زندگی ما بدون هستی یعنی هیچ یعنی پوچ یعنی یک خونه ی سوت و کور و بی جون و بی صدا و ....٬خدا ٬هیچ خونه ای رو بی زن و بی زلزله هاش نکنه انشالااااااااااااااااااااااااااااااا٬ اینم یک عکس قبل از رفتنش وسط خرت و پرتای اتاق کار باباییشهمچنان اون اتاق و بقیه ی اتاقها همون شکلیه٬موندم من میخوام چه جوری با این گردنی که دوباره پریشب یهو قفل شد و تا ۲ نصفه شب درمانگاه بودمو و با ۶ تا آمپول یکمی الان بهتر شده و ...اینهمه خاک و کثافت رو از خونه زندگیم بیرون کنم و همه چیز رو شسته و مرتب بچینم و ...٬قرار هست کارگر بگیرم٬ ولی خیلی کارهامو نمیتونم به کسی بسپارم و باید حتما خودم انجام بدم

پی نوشت ۱:احتمالا از هفته ی دیگه کلاسهای ریاضی و علوم ق ل م چی شروع میشه و خانومی ما از این بی خیالی و بی کلاسی در میاد

پی نوشت ۲:انگار خدا این داداش کوچیکه رو٬ تو این کارای خونه برای من فرستاد٬طفلی از روزی که سر ب ا زیش تموم شده تقریبا پیش منه و بار بیشتر کارا رو دوشش و پا به پای محمود کار میکنه و شرمنده مون میکنه٬اینقدر هم با محمود جورن که من بهشون حسودیم میشه٬هی نوشابه پشت نوشابه که واسه هم باز میکنند ٬هر جا میرن با هم میرن٬ هر چی میخورن با هم٬هی فردین بازی سر کارا و ...اهههههه چه لوسن این دوتااااااااا٬ هستی رو دادیم امیر رو گرفتیم٬البته هوای منم خیلی داره٬اون شب که گردنم گرفته بود٬ به زور منو یک نصفه شب برد دکتر خودش٬یکبارم واسه سردردم برد٬یکبار رفتیم خرید و از اونجایی که تو این دوران مقدس حسابی رانندگیش خوب شده٬ اولین کسیه که من و محمود با خیال راحت ماشین میدیم بهش٬ امروزم کلی خودش برام خرید کرد و بعد از ماهها که اصلا یادم نمیاد کی بود٬ماشین منو برد کارواش و برقش انداخت٬البته من هنوز ندیدم و تعریفش رو شنیدم٬تازه از بس دزدی و خلاف دیده تو این مدت خیلی تیز شده تو همه چیز و خیلی راحت متوجه شد که در ماشین من ٬سمت شاگرد یکبار توسط دزد محترم باز و جای کلیدش٬ کاملا له شده٬طوری که دیگه سوییچ توش نمیره و من و محمود اصلا متوجه نشده بودیم٬فقط من یادم اومد یکماه پیش یکروز که اومدم سوار ماشین بشم دیدم در بازه و ...خلاصه یه جوری تو اتاق بهم سرویس میده ٬که اصلا من کارگرا رو نمیبینم و لازم نمیشه از اتاق بیام بیرون٬غذا میاره میبره٬ چایی میاره٬ آب میده ...٬بیشتر از همیشه حسن برادر و تکیه گاه داشتن رو ٬حس کردم و به وجود نازنینش میبالم(حسودی نکنیا به تو هم میبالم) و دلم برای هستی و اونایی که برادر ندارن میسوزه شدیددد٬انشالا منم بتونم خواهر خوبی برای خواهر و برادرام باشم و زحمات و خوبی هاشون رو تو روزهای سخت جبران کنم

پی نوشت ۳:بعد از تموم شدن کار کف٬کابینتها و در کمد دیواری ها و کارهای نجار و یه چند تا خرده کاری میمونه که امیدوارم تا ماه رمضون تموم بشه انشالااا

پی نوشت ۴:چند تا مهمونی بزرگ گردنمه ٬که بعد از کارام باید اونا رو راه بندازم٬ ۳ تا داماد و یک عروس هم باید پاگشا کنم به امید خدا٬دو تا خانواده ی همسری دو تا خانواده ی خودم و ...

پی نوشت ۵:حتما در اولین فرصت بعد از تعمیرات٬باید چندتا متخصص برم٬که یکیش برای گردنمه که بدجوری اذیت میکنه و بیشتر از این نمیتونم تحملش کنم٬یکیش دندون پزشکی و یکیش متخصص قلب و زانو و ...خلاصه قراضه ی قراضه شدم رفتتتتتتتتتتتتتتتخدا به همتون سلامتی و دل خوش بده انشالا٬خیلی سعی کردم زیادی ناراحتی و غرغرهامو٬ تو این شرایط خسته کننده بروز ندم٬ که شما خوانندگان عزیزم٬ که از وبلاگ ما انرژی مثبت میگیرید اذیت نشید٬دیگه ببخشید اگر ...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ
پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠
اولین پست تابستان 90 و ادامه ی احوالات ماااا

سلام به روی ماهتون٬امیدوارم همگی خوب و سلامت و شاد باشید و تابستان ۹۰ رو٬ به بهترین شکل آغاز کرده باشید و تا آخر هم٬ لذتش رو ببرید٬ما هم در کمال سلامت همچنان مشغولیم٬محمود اینقدر کار به کارامون اضافه کرد و کار تو کار آورد٬ که حالا حالاها نهضت ادامه دارد و سرگرمی و تفریح و سفر تابستانی ما٬ هم همین پیک نیکی زندگی کردن٬ تو خونه ی خودمون خواهد بود(دقیقا ۳ خرداد روز مادر ٬کارمون شروع شد و فردا میشه یکماه)پنجشنبه در اوج گچ کاری و کثیفی خونه٬ساعت ۶ تا ۸ همراه هستی و خاله بهار رفتیم مولودی ٬که خیلی عالی بود و من و خاله بهار٬ مثل تمام مواقعی که با هم جایی میرفتیم کلی خندیدیم و ....٬هستی هم نشسته بود بین ما و حاضر نبود یک لحظه از دهن ما چشم برداره٬حسابی از محبت خاله بهار استفاده کرد و از جاش تکون نخورد٬ساعت ۸ اومدیم خونه و محمود رو از بالای نردبان کشیدیم پایین و کشوندیمش تولد دختر عمه ی عزیزم٬ساعت ۱۰ رسیدیم و شب خیلی خوبی رو٬در کنار خانواده ی پدری عزیزم گذروندیم و ساعت ۲ اومدیم خونه و بیهوششششش

هستی در جشن تولد

بقیه ی هفته رو خونه بودیم و کار خاصی جز خاک خوردن و تماشا کردن نداشتیم٬دو هفته س تمام کمد دیواری های خونه٬به صورت اپن مونده و آقای نجار تشریف بردن درختهارو ببرن و درب درست کنن و رنگ بزنن و حالا کی تشریف بیارن نصب کنند خدا میدونه

کابینت سازه گفته ۲۰ روز دیگه کابینتها آماده میشه٬یعنی حالا حالاها

کف سالن پذیرایی و آشپزخونه هم ٬که پارکتهاشو جمع کردیم هنوز مونده و ....

عکسهای زشتمون رو ببینید تا بعدا ....

پی نوشت ۱:متاسفانه البته از نظر هستی خوشبختانه٬امسال الکی ترین تابستان عمر هستی بوده تا حالا٬یکماهی که گذشت٬ جز کلاس پیانو هیچ کلاس دیگه ای نرفت و منتظر کلاسهای ق ل م چی هستیم که از اونم خبری نیست فعلا و داره حسابی حال میکنه و من عذاب وجدان گرفتم که نتونستم با این کار و تعمیرات٬ برنامه ی مناسبی برای اوقات فراغتش برنامه ریزی کنمممم

پی نوشت ۲:تا میتونید گردش و تفریح و سفر برید و جای ما رو هم خالی کنید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ