هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
چهارشنبه ای شومممممم و کلی گرفتاری

تمام هفته ای که گذشت،هستی امتحان داشت و من فکر مراسم عروسی وسط هفته بودم که ،اول هفته مادر زنعموی عزیزم،فوت کرد و ....شاید نسبت مادر زنعموی آدم نزدیک نباشه، ولی ما یک نسبت دیگه هم باهاشون داشتیم و از زمانیکه یادم میاد ...خدا رحمتشون کنه و روحشون شاد،ناراحتی من زمانی بیشتر شد که وقتی همون شب شنبه ،که فهمیدم رفتم خونشون،دیدم زنعموم شوکه شده و از گریه و زاری خبری نیست و اصلا تو حال خودش نیست،جیگرم کباب شد وقتی تو اون حال غریب دیدمش،هر کاری کردیم گریه نکرد و فقط نگاه میکرد،پدرش که خیلی وقته فوت کرده،خواهر و دخترم نداره(یه برادر داره٬سه تا پسر)،رابطه خیلی خیلی نزدیکی با مامانش داشت و ...سه شنبه مصادف شد با مراسم سوم مادر زنعموم و ما تو مراسم حنابندان پسرعموی هستی شرکت نکردیم و عذرخواهی کردیم،و اما چهارشنبههههههههههههههه،که عروسی پسرعموی هستی خانوم بود و باید ساعت ۷ توی مراسم میبودیم،ساعت ۲ تا ۴ با هستی رفتیم آرایشگاه تا موهامونو درست کنیم،موهای هستی رو فقط یه شسوار کشیدن و صافش کردن ...،وقتی رسیدیم خونه و در رو باز کردم و پامو گذاشتم توووووووووووو،وای خدا نصیب هیچ زنی نکنه٬دیدم پام رفت تو آب،چشمتون روز بد نبینه،همینجور با ناله و جیغ و آه پامو گذاشتم وسط آبا و تا دم آشپزخونه اومدم و دیدم،تو همون تایم کوتاه که نبودیم،نمیدونم به چه علتی(احتمال میدم یکی از همسایه های دالبغفبغعنهعاغهعهعاه (فحش بود اینا)تو آشپزخونه ش فنری چیزی زده باشه ) آب از سینک ظرفشویی من زده بود بالا و سرریز شده بود و علاوه بر تمام آشپزخونه تا وسط پذیرایی و زیر میز ناهارخوری و فرش و قالیچه ها و ....غرق آب،فقط خدا میدونه با اون قیافه که آماده ی عروسی رفتن بودم چه حالی شدم؟؟؟دقیقا آب تا پذیرایی حدود یک سانتی ضخامت داشت،اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم؟؟فقط یادم میاد زنگ زدم به نگهبانی و با جیغ و داد گفتم که کدوم آدم نفهمی فنر زده و ...به من هیچ ربطی نداره هر کی بوده برام پیداش کنید ،تمام خونه مو آب برداشته ،هر کی بوده باید بیاد خودش تمیز کنه و ...نگهبانی قسم و آیه که هیچ کس کاری نکرده،باور کنید ما هیچ کس رو از صبح ندیدیم که ...(هیچ کسی هم گردن نگرفت و خودشو آفتابی نکرد)گوشی رو گذاشتم و فقط نگاه کردم، واقعا نمیدونستم از کجا و چه جوری با اون موها و ...آب رو جمع کنم(آب هم بوی گندی میداد که ...)،زنگ زدم به محمود که خدا رو شکر مثل همیشه جواب نداد و فهمیدم تو جلسه تشریف داره،زنگ زدم به منشیش،تا خواست بگه خانوم ...آقای مهندس تو ج ....گفتم خانوم اصلا به من نگید کجاست و داره چیکار میکنه،فقط همین الان هرجا هست پیداش کنید و بگید خودشو برسونه خونه٬ تمام خونه مون رو آب برداشته و از من کاری برنمیاد،زود گفت،چشم چشم خانوم مهندس،همین الان پیداشون میکنم،همون موقع در زدند و دیدم سرایدار که یه پسر افغانی هستش پشت دره،تا منو دید گفتم،حبیببببببببب به فریادم برس (الان که یادم میوفته خنده ام میگیره)،اومد تو و با یه نگاهی به قیافه ی من گفت ،چند تا لگن و ابر و دستمال بیارید من خودم کمکتون میکنم،گفتم هر کاری میتونی خودت بکن من میخوام برم عروسی،اگه به این آب دست بزنم ،دیگه نمیتونم برم و فامیل نزدیکم هست و ....،گفت نه اصلا کار شما نیست خودم تمیز میکنم،اون طفلی شروع کرد به خالی کردن ظرفشویی تو توالت و با ابر آب جمع کردن از زمین و ...که محمود زنگ زد و گفت،سلام عزیزممممممممم چی شده؟؟؟گفتم چی نشده،خونه رو آب برداشته، خودتو برسون خونه،حبیب اومده،من آرایشگاه بودم ....(همچین تند تند میگفتم پشت سر هم)گفت من که نمیتونم پرواز کنم،خودتتتتتتتت،گفتم حرفشو نزن من نمیتونم فرش زیر میز و میز ناهارخوری و ....جابه جا کنم و ...،گفت مگه آب به پارکتهای پذیرایی هم رسیده(خودش وقتی اومد گفت فکر کردم چیز مهمی نیست و میخوای منو بکشونی خونه)گفتم وای محمود میگم آب خونه و برداشته، چند سانت آب وایساده تو خونه بدووووووووو،دیگه نفهمیدم کی قطع کرد و از وسط جلسه پرید بیرون(گویا منشی یه کاغذ میبره تو جلسه میزاره جلوش و ...)،من همچنان تو شوک بودمو و پارکتهای خیس و باد کرده و فرش خیس و بو گرفته ی زیر میز ناهار خوری رو که تا حالا شسته نشده بود و ....محمود ساعت یکربع ۶ رسید خونه،خیلی تعجب کرد ،ولی سریع لباساشو در آورد و همراه حبیب تا خود ساعت ۸ فقط زمین خشک کردن و یکی اومد فنر زد و ...،منم تمام مدت تو اتاق خودم داشتم فکر میکردم چه جوری خونه رو تمیز کنم و تکلیف پارکتهای نابود شده و ...ساعت ۸ محمود رفت حموم و با قیافه ی کج و کوله ساعت ۹:۳۰ رسیدیم عروسی،تا ما ۴ تا عکس بندازیم ساعت شد ۱۰ و شام آوردن و ۱۱ هم خداحافظ،همگی رفتیم خونه ی داماد و تا گوسفند کشتند ،کادوی روز پایتختی رو هم دادم به مادر داماد و ازش عذرخواهی کردم و گفتم فردا نمیتونم خونه رو تو اون وضع بزارم و بیام،که کلی تشکر کرد و گفت با اون وضعیت همینکه اومدید خیلی ممنون و ...،اومدیم خونههههههه،وای چه بوی گندی میومد،فرشهای نمداری که تو توالت جمع شده بود و ...،رفتم آشپزخونه دیدم هیچ کاری نمیتونم انجام بدم ،هر جای آشپزخونه و جلوی پذیرایی پا میذاشتیم آبی که زیر پارکتها رفته بود و ...از درزها میزد بیرون،محمود اومد گفت،ولش کن خودتو اینقدر عذاب نده،کاریه که شده ،درستش میکنم و ...،گفتم وایییییی از خسارتش گذشته کلی دردسر و خاک و خل و ...،با آه و ناله رفتیم خوابیدیم،پنجشنبه صبح تا عصرم باور کنید نمیدونستم چیکار کنم،هیچ کاری فایده نداشت،ساعت ۲ محمود اومد خونه،زنگ زد اومدن تمام فرشها رو بردن قالیشویی،تازه توالت خالی شد، اما چه توالتیییییییییییییی؟؟؟اینقدر اینور اونور رو نگاه کردم،محمود گفت بیا با هم تمیز کنیم،البته زیاد خودتو اذیت نکن، چون قراره کارگر بیاد واسه حموم و ...همه جا کثیف میشه و ....خلاصه برای اولین بار تو این ۱۰ سال، محمود جاروبرقی کشید تمام خونه رو،دستش درد نکنه اینقدرم تمیز کشید،منم رفتم توالت سیاه شده و حموم و زیر سینک دستشویی و تی تمام خونه و مرتب کردن آشپزخونه و ...،تا ۱۱ شب سرپا بودم ولی چه فایده،هنوزم هرجا پا میزاریم آب میزنه بیرون و ...،قرار شد فعلا یه جوری سر کنیم تا کار تعمیرات خونه تموم بشه و ببینیم در آخر کار چه فکری برای زمین میکنیم ،الان با یک خونه ی خالی از فرش و کلی کار و تعمیرات و ...روبرو هستیم و احتمالا از شنبه بیان برای کاشی حموم و ....هستی خانومم یه حالی میکنه من سرم گرمه و بالای سرش نیستم،همچین منو دور میزنه و میره قهوه ی تلخ میبینه و ...انگار نه انگار سه تا امتحان داره تو این هفته،دقیقا وسط امتحانای خانومی،دو تا عروسی و عزا و تعمیرات و ...خدا خودش تو نتیجه ی امتحانای هستی، دستکاری کنه انشالااااااااااا 

پی نوشت ۱:کاریه که شده،منم میدونم٬ ولی کلا کلافه و خسته و ...،با کار محمود که زمان امتحانای دانشگاهم هست،میدونم که خونه تا دو سه ماهی تو همین وضعیت نا به سامان خواهد موند،چون فقط جمعه ها خونه اس و میتونه بالای سر کار باشه و ...حوصله ی هیچی ندارم و از فکر زیر و رو شدن خونه ،اونم دست تنها و بدون کمک ...،مامانمم قرار بود عمل کنه و بیاد خونه ی ما ،که من مواظبش باشم،ولی فکر کنم اونم عقب بیوفته،روی هم رفته و نرفته٬ فعلا نوشین کلا تعطیله

پی نوشت ۲: تعطیلات هستی خانوم داره شروع میشه و باید به فکر پر کردن اوقات فراغتش باشم،از اونجایی که هستی کلا بچه ی اکتیوی هستش و اصلا نمیتونه دو دقیقه بیکار بشینه٬ برای اینکه بیشتر وقتش رو جلوی تی وی و سریال نگذرونه٬ باید حتما وقتش رو پر کنم٬ فعلا از ق ل م چ ی زنگ زدند و قراره دو روز در هفته ٬صبح تا ظهر٬براشون کلاس علوم و ریاضی چهارم رو بزارن و ...که منم با مشورت محمود استقبال کردم و قراره فردا ثبت نامش کنم٬خودشم اینقدر استقبال کرد که نگووو٬چون کلاس چهارم٬ مشکلترین سال تو دبستان هستش٬با یه آمادگی٬ سال جدید رو شروع کنه خیالم راحت تره٬نگاهی به آینده ی پارسال هم خیلی خوب بود و راضی بودم٬البته پارسال کلاس نداشتند و فقط آزمون بود٬ ولی چون چهارم و پنجم مهمتره و تیزهوشان و ...دارند٬براشون کلاس گذاشتند که بهتره٬دنبال یک کلاس نقاشی خوب و ادامه دار میگردم٬ که نزدیک خونه مونم باشه٬بتونم همیشه ببرمش٬نمیخوام خیلی مسیر دوری باشه٬لطفا اگر جایی رو سراغ دارید٬ حتما برام آدرس و شماره تلفنش رو بزارید

پی نوشت ۳:همچنان شبها یکی دو ساعتی که میام نت٬وبلاگهای قشنگتون رو میخونم٬لطفا بابت کامنت نذاشتنم و دیر پاسخ دادن به سوالهاتون٬ دلخور نشید٬کامنت نذاشتن دلیل بر نخوندن وبلاگهاتون نیست٬خیلی خیلی درگیر و مشغول و گرفتارم٬لطفا درک کنیددددددددد

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ
شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
خرید کتابهای هستی و تولد دایی رضا و ...

عکس عقب افتاده زیاد داریم٬ ولی اول از همه ٬عکس خرید کتابهای هستی٬ از نمایشگاه کتاب رو میزارم٬نمایشگاه خیلی خیلی شلوغ و گرم و ....بود٬ ولی به خریدام می ارزید روی هم رفته

پنجشنبه جشن عقد کنون عمه فریبای هستی خانوم بود٬که رفتیم و کلی هم خوش گذروندیم٬جای همتون خالیییییی٬انشالا عمه فریبا و عمو عباس٬همیشه خوشبخت و عاشق و سلامت باشند٬این چهارشنبه هم٬ عروسی پسر عموی بزرگه هستی خانومه٬متاسفانه نمیدونم چرا دقیقا وسط امتحانا؟؟ اونم وسط هفته٬ مراسمشون رو انداختند ٬که اگر با حنابندان و پاتختی حساب کنیم٬دقیقا سه تا مهمونی توی هفته ای که هستی همشو امتحان داره٬اگر درسم نخونه٬نمیتونم ساعت ۱ شب بخوابونمش صبح بره امتحان بدهپس احتمالا هستی٬ نتونه تو این مراسم شرکت کنه

چهارشنبه٬آخرین روز کلاس زبان امسال هستی بود٬ که بهشون کارنامه دادند و از شنبه٬ این یک هفته رو ۱۲ تعطیل میشن و سه تا امتحان کتبی میمونه برای هفته ی بعد که تعطیل هستندچقدر زود کلاس سوم هم تموم شد و ....فردا اولین امتحان رو داره که بخوانیم هستش ...

پی نوشت ۱:گردنم خدا رو شکر بهتره٬البته حتما دوباره دکتر میرم و پیگیری میکنم٬ تا ببینم چی میگه و چه جوری میشه این دردها رو کمتر و قابل تحمل تر کرد٬ولی الان با این امتحان و بنایی و عروسی و ....فعلا نمیتونم براش وقت بزارم و احتمالا بعد از تعطیل شدن هستی ....٬از همتون بابت احوال پرسی هاتون بسیار بسیار ممنونممممم

پی نوشت ۲:امیدوارم همه ی بچه هامون٬امتحاناتشون رو تو هر مقطعی٬ با موفقیت بگذرونند و نتیجه ی زحمات خودشون و خانواده شون رو به بهترین شکل ببینند

پی نوشت ۳:روز یکشنبه ۲۵ اردیبهشت٬تولد ۲۹ سالگی دایی رضا هستی خانوم و داداش بزرگه ی منه٬ که برام خیلی عزیزههههههههههههههههههه

رضای عزیزم٬تولدت مبارکککککککککک

خیلی خیلی خیلی دوستت دارم و بهترین ها رو برات آرزومندممممممم

پی نوشت ۴:از دوست بسیار عزیزم که این کارت رو برام درست کرد و همچنین فاطمه جویکار عزیز و شیرین - تلخ مهربون و مامان زهرا نازنازی عزیزم٬ که برای تولد هستی بسیار خجالتمون دادند و کلی عکس و کیلیپ بی نظیر٬ برامون فرستادند٬ بسیار بسیار متشکرم و حتما اون ها رو هم توی پست های بعدی خواهم گذشتتتتتتتانشالا بتونم تو شادی هاتون جبران کنم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ
یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
تولدت مبارککککککککککککککک هستی من

سلام به روی ماه تک تک شما دوستان عزیز و دوست داشتنی ٬که بدون پست جدید و تولدی هم٬ما رو شرمنده کردید و با کلی اس ام اس و کامنت تبریک٬ یک دنیا خوشحال و پرانرژیمون کردیدوای چه لذتی داشت وقتی دیروز همینجوری اومدم یه سر نت٬دیدم یه عالمه کامنت ٬تو روز تعطیلی برای تبریک تولد هستی خانوم داریممممممممممم٬قربونتون برم که اینقدر مهربون و عزیزید٬همینجا از دوستانی که تو وب خودشونم تولد هستی رو تبریک گفتن٬ بسیار بسیار ممنونمممممم حالا بریم سراغ ماجرای تولد خانومی٬متاسفانه از جمعه ی پیش٬ که گردن و کتفم خیلی شدید اسپاسم شد٬تمام طول هفته ی پیش درد من هیچ فرقی نکرد و همچنان باهاش شدیدا درگیر هستم٬مخصوصا که به دست چپم هم میزنه و خیلی ناراحت کننده و آزار دهنده هستش٬از اونجایی که بررسی کردم و میدونم که گردنم مشکل داره(دنده گردنی) و جز مراعات کردن کار دیگه ای نمیشه کرد٬آمپولهای دکتر رو زدم و تاثیر زیادی ندیدم و همچنان منتظرم که ...خوب شد که بابت تولد گرفتن٬ به هستی قولی نداده بودم٬ وگرنه مجبور بودم کنسلش کنم که خیلی ناراحت میشد ٬طبق برنامه٬ یک تولد کوچولو با پسر خاله ها٬ تو کن براش گرفتیم ٬که خدا رو شکر خوب بود و منم بیشتر از این اذیت نشدم(تمام هفته ی پیش آشپزخونه تقریبا تعطیل بود و همش یه چیزی سنبل کردیم و ...)هزار ماشالا بهشون٬با اونکه بزرگ شدن٬ ولی هنوزم وقتی بهم میرسند کولاک میکننننننننننن شدید٬به هستی گفته بودم که چون مهمونامون خیلی کم هستند٬کیک سفارش نمیدیم و همون روز یه کیک میخریم٬اولش چیزی نگفت٬ ولی روز قبلش خیلی ناراحت بود و میگفت من کیک همینجوری دوست ندارم٬ کیک سفارشی میخوام٬منم که خودم دلم نیومده بود امسال کیک سفارشی نداشته باشه٬هستی و محمود رو سورپرایز کردم و خودم یک جوجه تیغی براش سفارش داده بودم٬میخواستم کیکش متفاوت باشه و از اون باربی و عروسک و خرس و عکس و ...دربیاد و یه مدل دیگه که فکرشو نمیکنه باشه٬روز موعود وقتی دوتایی رفتیم تو قنادی٬که مثلا یه کیک بخریم٬با کلی اخم اومد تو٬تا نگاهش خورد به جوجه تیغی گفت٬کاش این کیک من بود٬منم گفتم آقا میشه اون کیک رو بیارید؟؟بعد قبض رو در آوردم و دادم٬هستی چشماش برق میزد از خوشحالی٬همونجا بغلم کرد و گفت مامان مرسییییییییییی٬میشه بگی اسممو روش بنویسن٬گفتم اسمتو روش نوشتن عزیزممممموای چقدر لذت بخش بود ٬اونهمه خوشحالی و ذوق کردن هستی٬بدو بدو اومد طرف ماشین و به باباش گفت و .....

هدیه های هستی هم٬از طرف من و باباش یک دستگاه وی با مخلفاتش بود ٬که من نقشی تو انتخاب هدیه ی امسالش نداشتم و محمود خودش تنهایی رفت و خرید(مثل پی اس پی پارسال٬ اجازه ی حتی در آوردن از جعبه هم نیست٬ تا ۵ خرداد که خانومی تعطیل میشه)٬خاله و دایی ها و مادرجون اینا هم٬پول و سکه و کارت هدیه و ...دادند که دست همشون درد نکنه٬اون چراغ خواب رو ٬دوستم روز قبلش٬ توسط شوهرش برای هستی فرستاد و کلی شرمندمون کرد٬فرشته جون دست گلت درد نکنه خانومی٬انشالا تو شادیهاتون جبران کنیممممممممممم

پی نوشت ۱:روز معلم٬محمود مثل خیلی از شما٬که با تبریکاتون بابت روز معلم به من٬کلی خجالتم دادید٬با یک شاخه گل برای من خونه اومد٬بعدش چند تا عکس٬ با کیک من و هستی برای محمود و گل من انداختیممممممممممممممممالبته صبحش رفتم مدرسه٬و هدیه ی معلمهای هستی رو٬ با چند تا مامان دیگه دادیم و اومدم خونه

پی نوشت ۲:امروز فقط و فقط به خاطر خرید سالانه٬ که معمولا برای هستی از نمای ش گاه کتاب٬ انجام میدم(دخملی ما٬ بدجوری به هرشب کتاب خوندن قبل از خواب٬ عادت داره و من هرسال به اندازه ی یک داستان هر شب٬ براش کتاب میخرم که بی خوراک نمونه بچمممم)٬دو ساعتی با محمود رفتیم نمای ش گاه٬ واییییییییییییییییییی چقدر شلوغ و گرم و ...خداییش کتابهای خوبی میشد پیدا کرد٬ ولی نه مکانش رو دوست دارم با اونهمه فاصله بین شبستان و قسمت کودکان و ....و نه نظم و ترتیب و ....با این گردن درد٬اینقدر چکونده شدمو ضربه خوردم و لگد شدمو ...فقط هم یه دوری قسمت کودک زدم و یک خرید از ق ل م چی برای کلاس چهارمش کردم٬به اصرار محمود تا شبستان و ناشران عمومی رفتیم تا من رمان بخرم٬ولی اونجا هم اینقدر وحشتناک شلوغ بود٬ که من مستقیم رفتم سراغ دو تا ناشری که میشناسمو ...٬خیلی زود زدیم بیرون٬از خریدم برای هستی راضی هستم و فکر میکنم کتابهای خوب و مفیدی براش خریدم٬از همش عکس انداختم که تو پست بعدی میزارم٬فعلا دو سری عکس مونده ٬که باید تو پستهای بعدی بزارم

پی نوشت ۳:برنامه ی امتحانات آخر سال هستی خانوم رو دادند٬از ۲۴ اردیبهشت تا ۴ خرداد امتحان داره و بعدش خدا بخواد٬تعطیلات ۴ ماهه ی خانومی شروع میشه و از حالا باید فکر ....

پی نوشت ۴:خدایاااااااااااااا٬همه ی مریضها رو لباس عافیت بپوشان و شفا بده٬به منم یه نگاهی بنداز و از این درد عذاب دهنده خلاص کنآمین یا رب العالمین

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ
شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
کنسرت پیانوی هستی(8 اردیبهشت 90)

تمام هفته ی پیش، من کلی بدو بدو داشتم،دوشنبه تمام وقت با بهاره پیش مادام بودیم٬دیدارمون تازه شد و مثل گذشته اینقدر اونجا خندیدیم که ....٬سه شنبه ظهر،کارنامه ی هستی رو گرفتم که توصیفی بود و سه تا ورقه ی کتبی یعنی ریاضی،دیکته٬بنویسیم روش بود ،که هستی هر سه رو ۲۰ شده بودچهارشنبه که دیگه نگوووووووو٬صبح تا ظهر کاری داشتمو بیرون بودم٬ ۲ رسیدم خونه٬ساعت ۴ ناهار نخورده٬هستی رو رسوندم محل کنسرت برای تمرین گروهی٬تا ۵:۳۰ خودم بیرون منتظر بودم،از اونجا دوتایی رفتیم سالن تا با تعدادی از بچه ها تولد مادام رو جشن بگیریم٬تا ۸:۳۰ اونجا بودیم٬خیلی خوش گذشت هم به ما و هم به هستی که شدیدا مورد توجه و محبت مادام و بچه ها قرار گرفته بودپنجشنبه هم روز کنسرتتتتتتتتتتت بود و ...(این پست فقط عکسهای روز کنسرت رو میزارم که اختصاصی باشه٬ تو پست بعد عکس کارنامه و ...)

واییییییییییییی چه روزی بود پنجشنبه٬ روز کنسرت هستیییی،یکی از بی نظیرترین روزهای عمرم بود٬هستی هر دوتا آهنگش رو بدون اشتباه و عالی اجرا کرد و من و باباش رو غرق شادی و مستی و غرورررررررررر(من که موقع اجرا از هیجان زیاد٬ کم مونده بود قلبم بیوفته بیرون)٬کلی از والدین بچه ها بهمون تبریک گفتند٬یکی از همکارای بابایی همراه خانواده اش و یک دوست عزیز وبلاگی رو هم٬ اونجا دیدیم که کلی از دیدنشون خوشحال شدیم(مرمر جون٬دوستت دارم)

اولین باری که دخملم با این پیانو بزرگا نواختتتتتتتت

گلی که برای تشکر٬هستی به خانوم و ن ک ی عزیز داد

عسل مامان٬پشت پیانو در حال زدن آهنگ اول(رشید خان)٬جای ما نسبت به پیانیست ها خوب نبود و ما نمیتونستیم درست خود بچه ها رو ببینیم٬اجازه ی بلند شدن هم نداشتیم و ...البته من خودم اولین نفری بودم که با نقشه ی سالن از خانوم و ن کی بلیط گرفتم و جامونم جلو بود٬اما پیانو نسبت به ما جاش یه جوری بود که .....

خوشگل مامان بعد از نواختن٬در حال تشکر از حضار محترم و تشویقهاشون

گفته بودم که فقط ۴ نفر از بچه ها٬دو تا آهنگ زدند٬کلا ۳۰ تا آهنگ زده شد توسط ۲۶ نفر٬که از آخر به اول نسبت به سابقه و مهارت٬ بچه ها اومدن و پیانو زدند و چون هستی دومین نفر بعد از پسر خانوم و ن ک ی بود٬یک آهنگم اون وسطا زد٬ که دیگه خیلی آخر نباشه٬البته موقع معرفی از نفر اول معرفی شدند و جایزه گرفتند که هستی نفر دوم بود٬اینم پسر خانوم و ن کی عزیز٬که یکسال از هستی بزرگتره و ۵ تا آهنگ رو همراه بچه ها خوند و تنها خواننده ی کنسرت بود

عزیز مامان٬ موقع گرفتن کادو و گل از مامان نوشینالبته یه هدیه هم خودشون به همه ی بچه ها دادند و کلی خوشحالشون کردند(برای دخترها یک دفتر خاطرات و خودکار پو بود٬پسرا رو نمیدونم)

عاشق این عکسشمممممممفدای اون موهای خوشگلتتتتتت

پی نوشت ۱:روز دوشنبه ۱۲ اردیبهشت٬روز بزرگداشت مقام معلم و استاد هستش٬که همینجا اول به همسر عزیز و مهربونم تبریک میگم و امیدوارم همیشه تنش سالم و سایه اش بالای سر من و دختر گلمون هستی عزیز باشه که عاشق باباشههههههه٬دوم هم به تمام معلمین و اساتید عزیز و تمام کسانی که در مقام تعلیم و تربیت هستند ٬مخصوصا دوستان وبلاگی عزیزم٬کاترین جون٬مامان نازگل جون و ....نصفه شبه اصلا حضور ذهن ندارم ٬مخصوصا با گردن درد شدیدی که از صبح همراهم شده و ۴ تا آمپول زدمو تمام روز جمعه تو خونه موندمو .....ولی تبریکم برای تک تک عزیزانی هست٬ که این صفحه ی وب رو باز میکنند و اینجا رو میخونند روز سه شنبه٬ از طرف دانشگاه به جشن روز استاد دعوت شدیم٬معمولا جشن خوبی براشون میگیرند که اگر قسمت بشه ما هم شرکت خواهیم کرد٬فکر کنم برای هستی جالب باشه چون تا حالا نبردیمش٬برای بابایی هستی خانوم٬ هنوز هدیه ای نگرفتیم٬ که در فکرش هستیمممممم

کارت پستال های تبریک روز معلم

محمود عزیزم روزت مبارک

پی نوشت ۲:بالاخره تصمیم نهایی برای تولد خانومی گرفته شد٬چون خونه امسال کار داره٬احتمالا یک جشن کوچولو٬ با خاله و دایی ها و پدرجون اینا که تنها کسانی هستند که٬ همیشه هدیه شونو میدن و به جشن گرفتن کاری ندارند(قابل توجه بعضی ها که شدیدا نگران رابطه ی ما با فامیل محترم همسری و ....هستند و خبر ندارند که کل فامیل پدری هستی٬ جشن تولد یکسالگی هستی رو ٬بدون دلیل و به خاطر یک سوئ تفاهم٬ کلا خراب کردند و ...)بیرون از خونه خواهیم گرفت٬ تا یاد و خاطره اش برای هستی عزیزم، که بی صبرانه منتظر روز تولدش هست بمونه و خوشحال بشه 

پی نوشت ۳:من تمام سعیم رو خواهم کرد٬ که فیلم پیانوی هستی رو براتون بزارم٬ولی اگر عده ای نتونستند ببینند یا مشکلی پیش اومد٬شرمنده شون هستم چون هیچ مدل دیگه ای بلد نیستم فیلم بزارم٬اونم با این سایتهای ف ی ل ....و سرعت پایین نت و ...دیگه هر کس ندید٬ ازمون ناراحت نشهو به بزرگی خودش ما رو ببخشهههههههههههههههههالبته مجبور شدم حجمشو کم کنم،کیفیتش اومد پایین

آهنگ والس دانوب آبی

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ
یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
یک جمعه ی خوب و کلی ماجرااااااا

سه شنبه عصر٬ خاله بیتا اومد خونمون و شب هم مادرجون همراه محمود اومدن خونه٬شب خوبی بود٬ دور هم نشستیم و کپی مادر و دخترونه زدیم٬شام هم مهمون محمود بودیم که برامون استیک درست کرد٬ که یه موقع وقتمون تلف نشه برای حرف زدنمنم خودمو کشتمو یه سس قارچ درست کردم و یه ظرف سالادددبعد از شام خاله بیتا رفت و من و مامان تا ۴ صبح همچنان مشغول گپ زدن بودیمقرار بود پنجشنبه با مامان بریم خونه ی تنها دختر خاله ام نسترن٬ که بعد از ۱۰ سال خدا یه دختر بهش داده هزار هزار ماشالا مثل عروسکککولی یهو سه شنبه شب٬ بابای همسری زنگ زد و گفت پنجشنبه عصر عقد محضری عمه وسطی هستی خانوم هستش و از اونجا هم همگی خونه ی پدر شوهر و ....کلا برنامه مون بهم ریخت و من حتی وقت یک ابرو برداشتن هم نداشتم٬پنجشنبه صبح رفتم مدرسه ی هستی٬ تا برای طرح سباح (آموزش اجباری شنا کلاس سومی ها)٬ثبت نامش کنم٬مدیرشون گفت هر کسی این دوره ی ۱۲ جلسه ای رو نگذرونه سال دیگه ثبت نامش نمیکنند٬تازه از منطقه میان برای امتحان و خیلی هم سخت میگیرن٬خداییش نفهمیدم این قوانین چه جوری و یهویی از کجا وضع میشه٬در مورد پنجشنبه ها هم گفت٬چون کلی معلم و کلاس فوق برنامه اون روز دارند٬تا آخر امسال پنج شنبه ها رو تعطیل نمیکنیم و سال آینده هم برای پنج شنبه ها حتما کلاسهای فوق برنامه میزاریم٬چون چهارم و پنجم بچه ها به کلاسهای بیشتری نیاز دارند و افت بچه های دبستانی توی کلاس چهارم هستش و ....این کلاس شنا هم هفته ای دو روز ٬بعد از ساعت مدرسه برگزار میشه و برگشتشون از مدرسه به خونه٬هیچ ربطی به سرویس مدرسه نداره و مامانها باید برن دنبال بچه هاحالا امروز یکشنبه٬ اولین جلسه ی شنا هستش و من ساعت ۴ باید برم دنبال خانومیمیگه مامان یکشنبه ها و سه شنبه ها نری پیش مادامممم٬بیا دنبال من٬اینقدر با یه روز در هفته رفتن من پیش مادام کار داره که ... هستی با ما نیومد عقد و پیش مادر جونش موند٬ تا ما بیشتر از این شرمنده ی تنها گذاشتن مادر جون نشیممن و محمود ۶ رفتیم محضر و بعدشم خونه ی همسری و شامو کیک و ...حدود ساعت ۱۲:۳۰ اومدیم خونه٬همه چیز خوب بود٬انشالا عمه فریبای هستی خانوم٬ یک عمر با خوشبختی و سلامتی در کنار همسر و فرزندانش زندگی خوبی داشته باشه...آمین

جمعه صبح٬هستی خانوم با باباش رفت آزمون و برگشت٬خداییش خیلی از نتیجه راضی بودم و کیف کردم٬از اونهمه سوال٬ و ۸ گزینه٬ ۶ تاشو ۱۰۰ زده بوده و کلا فقط ۳ تا سوال که اونا هم مشکل ارزیابی شده بودند غلط زده بود٬ که این خودش نشون میداد٬زحمات دخملی من٬ بعد از عید به ثمر رسیده و برای امتحانات آخر سال آمادگی کامل رو داره٬ترازش بالای ۶۰۰۰ و رتبه ی ۵ توی استان تهران و ...

بعد از اومدن هستی٬برای ناهار و هواخوری (که واقعا اونروز هوا بهاری و عالی بود)رفتیم فرحزاد و بعد از اون٬مامان رو بردیم هایپر استار تا یه چرخی بزنه و از اونجا ساعت ۵ رفتیم خونه ی نسترن جون٬دیدن دخمل نازش نلیا خانوم خوشگل و ظریف و ناز که شدیدا عاشقش شدماز اونجا مامان رو٬ که اصرار داشت بره خونه ی خودشون٬رسوندیم و ساعت ۹ رسیدیم خونه....

پی نوشت ۱:چهارشنبه هستی که از مدرسه اومد٬پرید بغلمو گفت تو امتحان ریاضی که کلی نمره ۱۰ و ۱۱ و ...داشتند ۲۰ گرفته و خانومشون کلی تشویقش کرده٬منم کلی ماچ مالیش کردمو گفتم که عاشقشمممممممممممبعد از ظهرم که بردمش کلاس پیانو ٬کلی معلمش ازش تعریف کرد و گفت٬هستی امسال بهترین شاگرد پیانوی من بوده و این آهنگی که قراره روز پنجشنبه(۸ اردیبهشت)توی کنسرت بزنه٬ از مشکل ترین آهنگهاست ٬که خیلی از شاگردها حالا حالاها نمیتونن بزنن و ...برای همین هستی روز کنسرت٬ از لحاظ رتبه بندی تو ۳۰ شاگرد برتر پیانوی خانوم ونکی٬ دومین نفر یعنی بعد از پسر خود خانوم ونکی پیانو میزنه و ....٬خدایا صدهزار مرتبه شکرت به خاطر داشتن هستی عزیزمممممممممممممم که همه ی زندگی من و باباشه٬مثل تمام بچه ها٬خودت حافظ و نگهدار همه ی فرشته های کوچولومون باششششششششش لطفا

پی نوشت ۲:دیروز شنبه ۳ اردیبهشت ۹۰ ٬بالاخره بعد از ۸ ماه رفت و آمد و دادگاه و مزایده و ...سند خونه٬ تو دفترخونه٬ امضاهای نهاییش زده و کار بالاخره تموم شد٬خدایا شکرت که آخر این ماجرا با تمام سختیهاش ختم به خیر شد٬از شما دوستان عزیزم که کلی انرژی مثبت فرستادید و دست به دعا شدید٬ بسیار بسیار ممنونم و براتون بهترینها رو آرزومندم

پی نوشت ۳:فردا دوشنبه ۵ اردیبهشت ۹۰ ٬تولد ۴ سالگی وبلاگ خوشگل دخمل من هستی خانومه٬روزی که شروع به نوشتن کردم٬به چهار ساله شدنش فکر نکرده بودم و نمیدونستم چقدر تو این دنیای مجازی دووم میارمو مینویسم٬فکر نمیکردم خواننده و اینهمه دوست خوب و دوست  داشتنی پیدا کنم٬فکر خیلی چیزها رو نکرده بودم٬ ولی امروز با تمام مشکلات و گاهی توهین ها و برداشتهای غیر واقعی و آزار و اذیتهاش٬باز هم خوشحالم که اینجا رو دارم و مینویسم و به داشتن تک تکتون افتخار میکنم و امیدوارم همچنان بتونم ناملایماتش رو نادیده بگیرمو بمونم و بنویسم

هستی عزیزم٬تولد ۴ سالگی وبلاگت رو تبریک میگم٬امیدوارم روزی خودت با اون قلم زیبا و دوست د اشتنیت توش بنویسی

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٤:٥٤ ‎ق.ظ