هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠
شاید آخرین پست سال 1390

 سلام به دوستان خوب و همیشگی خودمون٬با تمام روزهای سختی که بهم گذشت بازم خدا رو شکر که حواسش بهمون هست و زندگی همچنان در جریان است و دوستان خوب و مهربونی مثل شما یار و یاورمون هستند٬این هفته هم جریانات خودش رو داشت ٬یکروز رفتم زیر سرم و ۶ تا آمپول آرامبخش و تا شب بیهوشششششش٬ ولی الان به لطف خدا خوبم و با دیدن مادام کلی انرژی مثبت بهم منتقل شد و یکم بهترم٬سه شنبه ظهر با هستی رفتیم یکم خرید کردیم٬چهارشنبه سوری خونه ی خودمون بودیم و جایی نرفتیم و من از خونه هم بیرون نرفتم٬ ولی محمود و هستی یکساعتی رفتند و آتیش بازی و ...منم تو خونه موندم و هیچ شوقی برای بیرون رفتن نداشتم و میتونم بگم اولین سال عمرم بود که از روی آتیش نپریدم٬چون هر کاری هم نمیکردم گفتن زردی من از تو٬سرخی تو از من و از آتیش پریدن یه انرژی خوبی بهم میداد و این رسم آتیش پریدن رو دوست داشتم٬ ولی امسال ترجیح دادم وقتی حسش رو ندارم تظاهر هم نکنم ... ٬دیروز و امروز هم از ساعت ۹ صبح تا ۸ شب کارگر داشتم٬ که دیروز خودم خونه بودم٬محمود رفت جشن آخر سال شرکت و ناهار و تعطیلاتش شروع شد٬امروزم محمود موند پیش کارگر و من رفتم پیش مادام زیارت قبول گفتن و ...٬الان که کار نظافت خونه تموم شده و خونه به معنای واقعی تکون داده شده٬ احساس بهتری دارم و یکمی هوای عید اومده سراغم٬انشالا از فردا با خرید هفت سین و شیرینی و میوه و .... بیشتر حس میکنم عید اومده٬امروز ۲۵ اسفند ۹۰ تولد ۱۴ سالگی پدرام عزیزم پسر بزرگه دایی تورجم بود٬ که دقیقا امروز تورج رو از آی سی یو آوردنش بخش و کلی دل ما و خانواده رو شاد کردند٬وضعیت دایی یکمی بهتره٬البته سمت چپ بدنش لمسه و مشکلات زیاد داره٬دیروز که با ویلچر بردنش هوا بخوره خیلی شوک بوده و ناراحت و ...٬ ولی وقتی میشنویم که وضعیتش طوری بوده که شاید .... فقط میتونیم بگیم خدا رو شکر و دعا کنیم آسیب روحی نبینه و زودتر بتونه با شرایط جدید خودش رو وفق بده و به خودش کمک کنه تا زودتر خوب و خوبتر بشه انشالااااااااااااا٬میخوام فردا برم بیمارستان و ببینمش٬تا امروز هر چی دیدم از پشت شیشه بوده و خودش منو ندیده٬تمام سعیمو میکنم که خودم رو کنترل کنم و قوی باشم و نپرم بغلش گریه کردن ٬امروز که مامان و عزیز و امیر و ...رفته بودند همشون گریشون گرفته بود(تورج تا به خودش اومده جای زن و بچه هاش گفته مامانمو میخوام٬آی عزیز حال کرده بودددددد)٬ ولی من حتما میتونم قوی باشم و به دایی عزیز و مهربونم که هدیه و عیدی امسال ما از طرف خدا هستش کلی انرژی مثبت بدم٬من نوشینم و حتما میتونم همونجور که تا به امروز تونستم خیلی جاها وایسم و اطرافیانم رو ساپورت کنم تا آسیبی نبینند٬مقاومت کنم٬خدایا دوستت دارم تو هم کمکم کن

شجاعتت منو کشته دخترررررررررررر

این چند روز که محمودم تعطیله٬کلی کار و خرید و هر روز یه سر به دایی و ... دارم و سرمون مثل خیلی از شماها شلوغه٬مثل هر سال ٬خدا بخواد و زنده باشیم ٬سال تحویل خونه ی خودمون هستیم و اگر سفر بریم آخرای عید دو سه روزی میریم شمال تا آب و هوایی عوض کنیم که شدیدا بهش نیاز داریم٬امیدوارم سال خیلی خیلی خوبی در کنار عزیزانتون در صحت و سلامت کامل آغاز کنید و هر جا که هستید تعطیلات بهتون خوش بگذره و بعد از یک استراحت خوب٬ سال جدید رو بهتر از هر سال دیگه پیش رو داشته باشیدددددد٬دایی تورج من که نرسید شب عید خونش باشه٬ ولی ما بازم خدا رو شاکریم و راضی به رضای خودش٬ولی انشالا تمام مریضهامون زودتر لباس عافیت بپوشند و کنار خانوادشون روزهای خوبی رو بگذرونند٬بازم از همتون بابت دعاتون و تنها نذاشتنمون تو روزای سخت صدها هزار بار از طرف خودم و خانواده ام ممنونم و بهترینها رو براتون آرزومندمممم٬مواظب خودتون باشید و قدر همدیگر رو بیشتر از همیشه بدونید که خیلی خیلی زود دیررررررررررررر میشه

نمیدونم میتونم تا سال جدید بازم پست بزارم یا نه٬ولی میزارم به حساب اینکه این پست آخرین پست سال ۱۳۹۰ با تمام اتفاقات خوب و بدش هست٬امسال هم گذشت با کلی خاطرات خوب ٬دوستای جدید و مهربون٬مهمونی ها ٬ازدواجها٬قبولی ها٬شادکامیها ...٬و تعدادی هم خاطرات ناراحت کننده ٬حسادت ها ٬دشمنی ها ٬ کینه ها ٬بیماریها ٬ دوری ها ٬ دلتنگی ها و ...٬ولی هر چی که بود خوبیها و دوستیها و قشنگیهاش برای من و عزیزانم کم نبود که از بابت همشون از خدای مهربون سپاسگزارم و ازش میخوام مثل همیشه هوای ما رو داشته باشه و تنهامون نزاره

دلت شاد و لبت خندان بماند

برایت عمرجاویدان بماند

خدارا میدهم سوگند برعشق

هرآن خواهی برایت آن بماند

بپایت ثروتی افزون بریزد

که چشم دشمنت حیران بماند

تنت سالم سرایت سبز باشد

برایت زندگی آسان بماند

تمام فصل سالت عید باشد

چراغ خانه ات تابان بماند

سال نو مبارکککککککک

 عید و نوروز ۱۳۹۱ به تک تک خوانندگان خوب وبلاگ هستی و مامانش مبارککککک

یک دنیا خوشبختی و شادکامی تو سال جدید براتون آرزومندیم

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد. 

بی تو اینجا همه در حبس ابد، تبعیدند

سالها، هجری و شمسی همه بی خورشیدند

سیرتقویم جلالی به جمال توخوش است

فصلها راهمه با فاصله ات سنجیدند

توبیایی همه ساعتها، ثانیه ها

از همین روز همین لحظه همین دم عیدند

اللهم عجل لولیک الفرج

 همیشه شاد و سلامت و برقرار باشید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ
شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠
روزهای آخر سال و حال خراب من

یک هفته گذشت٬هفته ای نه چندان خوب و نه چندان خوشایند،دو هفتس دایی تو آی سی یو هستش و همه ی ما دست به دعا و غمگین٬هنوز حال دایی اونقدر خوب نیست که بشه گفت به خیر گذشته و خطر رفع شده و ...فقط نفس میکشه همین،اونم دیروز که رفتم دیدنش زیر ماسک اکسیژن بود٬الهی بمیرم برای اون قد و بالای بلند و چشمای درشتش که یکهفتس هنوز درست حسابی بازشون نکرده٬معلومه چقدر از طاق باز خوابیدن بدنش خسته شده که بیقرار بود٬بالاخره پنجشنبه عزیز رو بردن دیدنش که از شانس خوب عزیز اون موقع یه کم بهتر بوده و تونسته یه ذره دست عزیز رو فشار بده٬اینجوری که من دیدم حالا حالاها تو آی سی یو هستش و به گفته ی دکتر تا حالش بهتر نشه که بتونه درد خودش رو بگه معلوم نیست دقیقا عمل چه تاثیراتی روش گذاشته٬قسمت چپ بدنش رو خیلی کم تکون داده و ...٬دو باری تب کرد که همه مون نگرانتر شدیم٬دیروز دوباری استفراغ کرده بود که ....٬آخخخخخخخخخخخخخ خدا چقدر سخت بود دیدنش تو اون حال٬زنش کلا از زندگی دست شسته و صبح تا شب پشت در آی سی یو منتظره٬دو سه روزه از راه بینی لوله انداختن و از اونجا بهش مایعات میدن٬پدرام(پسر بزرگش) دیروز برای اولین بار اومده بود باباش رو ببینه٬غمگین و ساکت یه گوشه کز کرده بود٬پیمان مدام به جای باباش به دایی ایرج زنگ میزنه و از پدرام شکایت میکنه و ازش میپرسه عمو ایرج بابام کجاست و کی میاد و ...٬عزیز که داغونه و از وقتی دیده میگه مگه تورج چه جوری بوده که الان اینا به این حالش میگن خوبه٬دیروز که یه سر بهش زدم دوباره کلی گریه کرد و گفت چرا من زنده موندم؟؟چرا هر چی میگم دردش نمیاد برای من؟؟چرا زودتر نمیمیرم که دیگه داغ بچه هامو نبینم و ...،خلاصه درد خودم که از دیروز با دیدن تورج صد برابر کلافه تر و داغون ترم یک طرف،دیدن شونه های خسته و نگران دایی هام و چشای گریون مامان و مامان بزرگم ....خلاصه حال و حوصله ی هیچی ندارم،خونمون حسابی گرد و خاک و ....،قرار بود امروز و فردا کارگر بیاد که اونم گفت آخر هفته میام و منم هیچ اصراری نکردم چون واقعا نه بوی بهار رو میشنوم و حال و هواش رو دارم،اگر امسال کارگر نیاد تمیز کنه عمرا از من بربیاد کاری بتونم انجام بدم،توان هیچ کاری رو تو خودم نمیبینم،چند تا کمد و کشو رو به زور مرتب کردم و همه چی موند برای کارگر که اگر بیاد دستش درد نکنه و اگرم نیاد فدای سر داییم،تا حالا سابقه نداشته کار عید من تا شب چهارشنبه سوری تموم نشده باشه،ولی امسال اصلا برام مهم نیست،خوبه قبل از مریضی دایی یکسری خرید انجام داده بودیم که برای عمل مامان کاری نداشته باشیم و گرنه الان کی جواب هستی رو میداد،محمود به هستی میگه زیاد با مامانت کل کل نکن الان حالش خوب نیست داییش مریضه،هستی میگه خب چیکار کنم همش حوصله نداره٬محمود میگه تو چقدر دایی امیر رو دوست داری ،چقدر میرفت سربازی براش گریه کردی،اگه مریض بشه خدایی نکرده ناراحت نمیشی؟؟هستی گفت خیلی دوستش دارم اگه مریض بشه همش گریه میکنم،محمود گفت خب مامانتم دایی تورج رو ....نمیتونم بقیه شو بنویسم گریم گرفت شرمنده،تمام فامیل و دوستای نزدیک و محمود و هر کسی که منو خوب میشناسه میدونه من فامیلم رو دوست دارم اما تورج که از همه ی دایی عمو خاله عمه هام کوچیکتره و خونه هامون نزدیک هم بود و تمام دوران جوونی و دانشجویی و عروسی کردنش و بچه دار شدنش و ... کنار هم بودیم ،از همه برام عزیزتره و ....الان خیلی داره بهم سخت میگذرهههههههههههههههههههه،هر چایی که میخوام بخورم یادم میوفته تورج دو هفتس چایی نخورده غذا نخورده حرف نزده ....تو گلوم گیر میکنه،دیشب یکسر رفتیم به پدر شوهرم اینا و خواهر محمود زدیم که اونم عمل فک کرده(هم درمان هم زیبایی)،همشون میگفتن چقدر لاغر شدی(البته لاغر نشدم ولی خب چهره م غمگینه اینجوری نشون میده)بهار عزیزم ببخش که همین الان زنگ زدی و حس کردی دارم گریه میکنم گفتی بعدا زنگ میزنم،ببخش گلم تو که خوب میدونی تورج برای من .....٬منیر مهربونم توام ببخش که صبح زنگ زدی و جز ناله و ناراحتی چیزی نشنیدی،میدونم که شما دو نفر که تورج رو دیدید و خیلی چیزها رو میدونید درکم میکنید

 دخترم ٬اینروزهای مامان رو ببخش که اینقدر کلافه و بی حوصله و بی غذا و ... هستش عزیزم٬دستت درد نکنه امروز با پول خودت برام ناهار سفارش دادی و لباسا رو تا کردی و ...جبران میکنم عزیز دلم

محمود مهربونم٬ازت ممنونم که مثل یه برادر هر روز رفتی و میری بیمارستان و تمام سعی خودتو میکنی که منو درک کنی٬میدونم تمام سردردهای این ده روزت مال نگرانی هات برای دایی و ...هستش و هر کاری ازت بربیاد دریغ نمیکنی٬شرمنده که بیشتر از این نمیتونم تظاهر کنم و ....

پی نوشت ۱:هستی دیروز آزمون داشت و از اونجایی که معلومه وقتی من دو هفته تو کما باشم و کاری باهاش نداشته باشم٬ نتیجه چه خواهد بود،اصلا راضی نبودم و به درخواست خودش که تا راضی نباشه من چیزی تو وبلاگش نمیزارم،کارنامش رو نمیزارم و امیدوارم بتونه جبران کنه

پی نوشت ۲:نزدیکه عید هستش و تمام وبلاگها بوی عید و خرید و بهار میده٬ما که نه هنوز یه ماهی قرمز دیدیم و نه بهار رو حس کردیم ٬کلی کار و خرید دارم ولی دلم نمیخواد تا دم در برم٬تا مجبور نباشم از خونه در نمیام و ...٬ولی برای شما بهترینها رو آرزومندم و امیدوارم روزای آخر سال خوبی داشته باشید و بهتون خوش بگذره ٬هر وقت حال بهتری داشته باشم میام و به وبلاگهاتون سر میزنم ولی منتظر کامنت نباشید که شرمندتون هستممممم

پی نوشت ۳: بیشتر از همیشه قدر خانواده و دایی و عمو و خاله و ...رو بدونیم که از امسال عید تا سال دیگه نمیدونیم چیا پیش میاد و ...٬یعنی میشه تا روز اول عید که تولد دایی تورج هستش ٬نمیگم حالش خوب شده باشه که میدونم چند ماهی درگیر این بیماری خواهد بود٬ولی حداقل هوشیاریش کامل برگرده و از آی سی یو بیاد بیرون تا دل همه ی خانواده رو شاد کنه٬فکر میکنم بدنم به ناراحتی و حال خرابم واکنش نشون میده ٬چون بدون اینکه چیز خاصی خورده باشم٬دوباره حالتهای آلرژی رو پیدا کردم و یا دستم میخاره یا گردنم یا چشمم ٬اصلا حوصله ی دکتر رفتن ندارم ....

 دلم گرفته تر از این نمیشود، چشمهایم خیستر از این نمیشود
تمام غمها و غصه ها در دل من جا گرفته ، میدانستم اشکهایم روزی تمام میشود

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد اما

تو که دستت به زمین می رسد

بلندم کن…

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ
شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتت

وای من تازه رسیدم خونه ،اومدم که هم خبر بدم و هم بی نهایتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت از طرف خودم و دایی و زندایی و عزیز و مامانم و .....ازتون تشکر کنم٬الهی همیشه دلتون شاد و لبتون خندون باشه همگییییییییییییییییییییی٬از ساعت ۸ صبح تا ۱ ظهر دایی اتاق عمل بود و محمود و دایی ها و رضا و ...پشت در اتاق عمل به ما گزارش آنلاین میدادند٬ساعت ۱۲ دکتر اصلی میاد بیرون و میگه عمل خوب بوده و بقیه ی کارا رو (دوختن سر)٬دکتر بعدی داره انجام میده٬خلاصه دایی تا ساعت ۲ اومد اومد تو آی سی یو و بهوش اومد و چند کلمه ای با خانومش حرف زد و یه تکونی به خودش داد که همه ببینن اندامش از کار نیوفتاده،خدا رو صد هزار مرتبه شکر عملش به خیر گذشت٬ ولی خب عمل مغزه و دو تا کیلیپس کوچولو سر و ته رگ پاره شده گذاشتند که دیگه خونریزی نکنه و باید همیشه تو مغزش بمونه٬از طرفی آدمی که همچین عمل سنگینی میکنه تا آخر عمر باید حواس خودش و اطرافیانش به خیلی چیزها باشه و ...،تا یکی دو ماهی هم دوران نقاهت داره که داییم گفت تا شب عید تو بیمارستان بمونه خیلی بهتره (یکهفته آی سی یو و بعدا تو بخش،احتمالا فیزیوتراپی و ...)،امروزم بعد از عمل دوباره سی تی اسکن کردند که فردا دکتر میبینه و نظرشو میگهاما با تمام این حرفا ٬خدا رو شکر که دایی مو دوباره به ما برگردوند و انشالا خودش هم از این به بعد حافظ و نگهدارش خواهد بود،امشب اگر خدا بخواد ٬خانواده ی ما یه سره راحت تری نسبت به این هفته ی گذشته٬ رو بالش میزاره و ....باور کنید نمیدونم چه جوری ازتون تشکر کنم٬ هنوز بیست تا کامنتم تایید نکردم از بالای صد تا کامنت٬ که دیدم همه منتظر خبرن و نصفه کاره ول کردم و اومدم ....٬بازم از تک تک کامنتها ٬اس ام اس ها ٬تلفن ها و ...مهمتر از همه دعاهای خالص با قلبهای پاکتون نهایت تشکر رو دارم و امیدوارم همیشه دلتون شاد، تن خودتون و عزیزانتون سالم٬موفق و خوشبخت باشید و به هر چی که دلتون میخواد و صلاحتونه برسید انشالا به لطف و رحمت الهی

 

این یکهفته نفهمیدم چه جوری گذشت٬ کلا هیچ کاری برای عید نکردم نه اتاق تکونی و نه هیچی،مامانمم که فردا عملش کنسل شد و از فردا خدا بخواد کم کم برم سراغ کارا و برنامه های عید و عروسی چهارشنبه (دختر عمه ی خودم)،که فضای خونه و دلمون از این فشار دربیاد و خودمون رو آماده کنیم برای آغاز سال جدید ٬در کنار خانواده و شما دوستان عزیز و همیشه همراه٬امروز به مامانم گفتم که ما نمیتونیم همیشه همدیگر رو در کنار هم داشته باشیم٬ بالاخره مرگ حقه و همیشه شانس و اقبال با ما نیست٬هیچ آدمی هم عمر جاودان نداره٬پس باید تا وقتی کنار هم و سلامت هستیم قدر همدیگر رو بدونیم و از وجود هم نهایت لذت رو ببریم و از خیلی حرف و حدیث های حاشیه ای بگذریم و ...٬به قول مامانم دیروز بیمارستان و بهشت زهرا بودم فعلا جوگیرم و شعار میدم٬دو روز بگذره ...

 

به لطف خود  خدا یا  نائلم کن

و گر  نا قابلـم  من ،  قابلم کن

گناه  و جرم  بی  اندازه  دارم

به بخشش آنچه شاید شاملم کن

همه سر تا  به  پا  غرق نیازم

به  استغنا  الــــها   قائـلم کن

نجات از جهل و از گمراهی ام ده

فزون  از فضل حتّی حاصلم کن

شکسته زورقی  مانم  به دریا

روان سالم به سوی ساحلم کن

بدون تکیه جسمی نیست برجا؟

بلندا  دست قــدرت ، حایلم کن

جهان ما پر است از خوب و از بد

خداوندا   به  خوبی  مایلم کن

همیشه حق و باطل روشنم نیست

محقِّق  بین  حق  و  باطلم کن

رها از وصل و هجر این و آنم

به خوبان دو عالم  واصـلم کن

به  عقل خود همه  دارند  دعوی

الـها ، گفت ( بیکی) عاقلم  کن

شاعر : اکبر علی بیکی

خدایا٬ دوستت دارم مثل همیشه٬ازت ممنونم خیلی زیاد٬امشب خیلی حرفا باهات دارم٬ میخوام بغلت کنم و تا صبح ازت تشکر کنم٬خدایا به لطف و کرم خودت٬نه تنها مریضه ما رو٬ بلکه تمام مریضهای بیمارستانها و ...رو شفا بده که هر کدوم عزیز و چشم و چراغ خانواده ی خودشون هستند٬انشالا که شب عیدی تمام بیمارستانها و خونه ها٬ خالی از مریض باشه و همه با دل خوش و لبی خندون سر سفره های هفت سین ....آمین یا رب العالمین

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ
جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠
روزهای سخت زندگیییییییییییی

از دوشنبه تا حالا خیلی سخت گذشت به خانواده ی ما٬تمام مدت دایی هام دنبال دکترای خوب و ...بودند و به هر کسی میگفت بیام ملاقات میگفتن اگر دوستش دارید فعلا نیاید٬ چون کوچکترین هیجان و بغض و ...و کمترین خونریزی دوباره یعنی ....٬مامانمم رفته پیش مامان بزرگمو و هر وقت از روز٬ زنگ میزنم در حال اشک و گریه هستند٬کم کم یه چیزایی به مامان بزرگمم گفتند و با اونکه عین واقعیت رو نمیدونه هلاک شده طفلی٬ مخصوصا که ملاقاتم نبردنش و به دایی بزرگم قول داده طاقت بیاره تا دو تا دایی هام تمام حواسشونو بدن به تورج و براش کم نزارن٬خدا رو صد هزار مرتبه شکر که همه میدونن دایی هام هر کاری از دستشون بر بیاد برای داییم میکنن و کم نمیزارن ٬تا حدی که نگران خودشون دوتا هم هستیم٬اونا هم تو این روزها دور از چشم مامان بزرگ گریه ها کردند ...٬اینجوری که فهمیدیم مشکل دایی ربطی به زمین خوردن نداشته و بعد از سیاهی چشم و پاره شدن مویرگ مغزش افتاده زمین و ...٬تا امروز جمعه حتی جرات آنژیو هم نداشتند و منتظر بودند کمی بهتر بشه٬همه منتظر امروز و نتیجه ی آنژیوی مغز که خودش در حد یک عمل براش خطر داشت بودیم٬امروز صبح برای آنژیو به یک بیمارستان دیگه منتقلش کردند و بعد از اون برش گردوندند همون بیمارستان اولی ٬خدا رو شکر آنژیو به خیر گذشت ولی مشخص شد که مویرگ پاره شده مربوط به جلوی سرش هست و باید فردا صبح عمل بشه٬ظهر که این خبر رو شنیدم با محمود رفتیم بیمارستان٬موقعی رسیدم که یکی از دکترای با شعور٬ زنداییمو که با هزار امید اومده بود که بشنوه داییم عمل نیاز نداره٬صدا کرده بود برای امضا گرفتن و همون موقع بهش گفته بود ٬این عمل از مشکل ترین عملای مغز هستش که ریسکش بالاس و احتمال فلج شدن و ....داره ٬زنداییم طفلی پس افتاده بود و خوبه رضا پیشش بود و به دایی هام زنگ زد که خودتو برسونید نمیتونم آرومش کنم٬همین موقع من رسیدم که رضا هم پا به پای زنداییم داشت گریه میکرد٬تا دستمو گذاشتم پشتش و گفتم زهرا جون ؟؟بغلم کرد و دوتایی ....٬دایی هام که رسیدند شروع کردند دلداری دادن به زنداییم که خدا رو شکر جلوی سرشه و دسترسی راحت تره و ...٬بعد که زهرا رفت اونور٬ داییم گفت خدا رحم کنه عملش خیلی سخته ٬اینقدر که فردا سه تا استاد میره اتاق عمل و هر دکتری آرزوشه موفقیت همچین عملی به اسمش ثبت بشه٬جز اون قسمت پارگی و لخته ی خون٬ بیشتر نگرانی برای اینه که خود مغزش حالت انقباض پیدا کرده که همونم بیشتر داره اذیتش میکنه و خطرناک تر کرده عمل رو (مامانم اینا نمیدونن ایناشو)٬رفتم پشت شیشه ی آی سی یوووووووو٬ وای این تورج بود با اون قد دو متری که اونجوری خوابیده بود رو تخت٬تورج گرمایی که تو برف با یه تی شرت میرفت بیرون و صدای عزیز رو در میاورد و کمتر به خودش مریضی دیده بود٬وای الهی بمیرم که از زور سر درد مدام دستاشو میذاشت رو سرش و بیقرار بود (یک هفتس سر درد امونشو بریده و منه سردردی میدونم چه عذابی داره میکشه)٬معلوم بود از به پشت خوابیدن تو این یک هفته٬ چقدر خسته شده و احتمالا کمرش درد گرفته ٬از همون پشت شیشه همراه بقیه ی ملاقات کننده هاش نگاهش کردیم و هیچ اصراری برای تو رفتن نکردیم (از ترس گریه و ...)٬از همونجا کلی با خدا حرف زدم و ازش خواستم تا تولد پدرام پسر بزرگش که آخر همین ماهه و تولد خودششششششششششششش اول فروردین ٬خوب خوب شده باشه و ....٬  از بیمارستان که اومدیم بیرون از محمود خواستم بریم بهشت زهرا سر خاک آقاجون٬ که تو این گرفتاری کسی حواسش به سالگرد اون نیست و ...٬چند وقتی بود نرفته بودم ٬سر خاک همه ی رفته های خودم و محمود رفتیم و قبرهای خاک گرفتشون رو شستیم و رز قرمز پرپر کردیم و از آقاجون و دایی فرهاد خواستیم که فردا تو عمل مواظب دایی باشن و .....٬بازم دلم برای دایی ندیده پر کشید(تولد ۱۳۳۹ فوت ۱۳۵۷)٬ساعت ۶ عصر از بهشت زهرا اومدیم بیرون٬یه کار کوچولو داشتم ولی مثل همیشه سنگینی اونجا منو گرفت و مستقیم اومدیم خونه و رفتم زیر دوش و ....

امشب شب سختی برای خانواده ی مادری منه٬هر کدوم با هزار فکر و خیال تو رختخواب میریم و تا صبح تو جامون وول میزنیم و حتما حتما به بهترین اتفاق که عمل خوب دایی و سلامتی کاملشه فکر خواهیم کرددددددددددددددددددددد٬خدایا قربون بزرگی و رحمتت٬به خاطر قلب مجروح زهرا که شبا وقتی پیمان خوابه میره از خونه ی مامانش میاره که نشنوه میگه بابا نیومده هنوززززز   ....٬به خاطر پدرام که مثل باباش صبور و نجیب و با ملاحظس و میره تو حموم گریه میکنه که مامانش ناراحت نشه ...٬به خاطر به خاطر به خاطر به خاطر ...................

نمیخواستم بیام و بازم غم نامه بنویسم٬ ولی خداییش شرمنده ی لطف و محبت تک تکتون هستم که همه جوره هوامو دارید و جویای احوال داییم هستید٬نتونستم بعد از چند روز٬ بی خبر بزارمتون٬امروز وقتی زنداییم گفت نوشین براش دعا کن٬بدون تورج خیلی سختهههههههههههه٬با قلبی مملو از آرامش٬ بهش گفتم زندایی جون نمیدونی تا کجاها برای داییم دعا میکنن و چقدر دعای خیر پشت سرشه٬گریش شدیدتر شد و خیلی بابت دعای خیرتون تشکر کرد و گفت من که نمیدونم دوستات و اینایی که میگی کی هستند ولی از طرف من ...

خدایا ٬خودت فردا رو به خیر و خوشی بگذرون٬بدون هیچ عوارض و خونریزی و ...برای دایی تورج

 دوست مجازی

اسمش را می گذاریم دوست مجازی

اما آنسو یک آدم حقیقی نشسته

خصوصیاتش را که نمی تواند مخفی کند.

وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایش را می نویسد

وقت می گذارد برایم، وقت می گذارم برایش ,

نگرانش می شوم

دلتنگش می شوم

وقتی در صحبت هایم به عنوانِ دوست یاد می شود

مطمئن می شوم که حقیقیست

هرچند کنار هم نباشیم

هرچند صدای هم را هم نشنیده باشیم،

من برایش سلامتی و شادی آرزو دارم

هرکجا که باشد!
+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ
دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠
آقاجون برای پسرت دعا کن

 سلام به دوستان خوب و همراهان همیشگی وبلاگ هستی خانوم٬تو این شرایط روحی دلم نمیخواست بیام و بنویسم٬چون میدونم خیلی هاتون برای گرفتن انرژی مثبت و ...به وبلاگ هستی میاید و من دوست ندارم احساس و حال زارم رو بهتون منتقل کنم٬برای همین معمولا از اتفاقات بد زندگی و خیلی چیزها اینجا چیزی نمینویسم و همین باعث شده که بعضی از خواننده ها و دوستان عزیزمون ما رو آدم فضایی و بی غم و زیادی خوشبخت و ...بدونند٬مهم نیست هر کسی مختاره هر جور دوست داره فکر کنه ولی ما هم همیشه خوب و خوش و بی مشکل نیستیم و گاهی به خون هم تشنه ٬مثل خیلی زن و شوهرای دیگه...٬بگذریم دلم نمیخواد از خودمون و ....بنویسم٬ که فعلا هوای خونمون کمی تا قسمتی ابری هستش٬از فوت پدر بزرگ(مادری) و مادر بزرگم(پدری) تو اسفند ماه٬ کلا نسبت به ماه اسفند یکجوری هستم و ...٬عمل مامان باز هم به علت عفونت ادرار انجام نخواهد شد٬مامان من تنگی مجاری ادرار مادر زادی داره و همین باعث میشه خیلی تند تند عفونت بگیره و من کلا فکر میکنم این عمل سنگین که نباید عفونتی تو بدن باشه٬ حتی بعد از عمل مامان و این عفونتهای مکرر باز هم براش مشکل پیش بیاد ٬فکر کنم خودش یکم در مورد عمل به شک افتاده و احتمالا منتظر تزریق سلولهای بنیادی بمونه که ثبت نام کرده و حدود دو سه سال دیگه اینجوری که گفتن نوبتش میشه که خبرش میکنند انشالاااااا٬دیگه نمیدونم این پروژه ی عمل چی میشه٬ نمیدونم شاید چون عملش ۱۴ اسفند دقیقا سالگرد فوت بابابزرگم بود و همه یه جورایی دوستش نداشتند بازم جور نشد و ...٬این خبر رو امروز مامان به من داد(بعد از اینکه زمان و کارهای عیدم رو با عمل مامان هماهنگ کرده بودم)٬ همراه با خبری که از وقتی شنیدم چشمه ی اشکم خشک نشده و الانم دارم با گریه مینویسم٬دایی کوچیکم از روز جمعه که تو حموم زمین خورده و خون تو مغزش لخته شده٬تو بیمارستان بخش آی سی یو بستریه و دو تا دایی بزرگترام به خاطر اینکه مامان بزرگم که نفسش به این ته تغاری بنده نفهمه و مامانم به عملش برسه تا امروز به کسی نگفته بودند٬ تا اینکه اینقدر عزیز بی تابی میکنه که چرا تورج سه روزه به من سر نزده(داییم متاهله و دو تا پسر ۱۴ و ۳ ساله داره و خونش نزدیکه مامان بزرگمه)٬دیشب دایی هام میرن پیش عزیز و با هزار بدبختی بهش میگن تورج چند روزه سردرد شدید داره و رفته دکتر بستریش کردند که چکاپ کامل کنن٬در همین حدم گفتن عزیز از دیشب داره گریه میکنه و فشارش مدام بالاست(طفلی همش میگه نکنه توموری چیزی ...) ٬مسلما اگر بفهمه تورجش اگر نتونه با دارو لخته ی خون رو رد کنه باید عمل کنه و ...حتما دووم نمیاره و ...٬وقتی مامان با اونهمه گریه و زاری بهم گفت منم بهم ریختم و از اون موقع تا حالا ...٬به محمود زنگ زدم و گفتم بیا منو ببر بیمارستان که قرار شد اون با رضا بره و من از خونه که مامانم از بیمارستان زنگ زد که نیاید نمیزارن ببینیدش٬با بیتا و رضا و دختر خاله و ...حرف زدم ٬به خالمم من خبر دادم ٬وای چقدر از خبر بد دادن بیزارم ولی چاره نبود مامان گفت من دارم میرم پیش عزیز و نمیتونم اونجا باهاش حرف بزنم٬طفلی میگفت من با اینحالم چه جوری جلو عزیز تظاهر کنم که هیچیش نیست٬به عزیز زنگ زدم که ببینم حالش چطوره اینقدر مظلومانه برام تعریف کرد که تورج سرش درد گرفته و نمیدونم چرا مرخصش نمیکنن و سه روزه در خونمو باز نکرده و ...جیگرم کباب شد ٬اون گریه کرد ولی من خودمو نگه داشتم و بهش گفتم مواظب خودش باشه تا دایی ها بتونن به تورج بیشتر برسن و خیال همه از اون راحت باشه و ...٬ولی وقتی قطع کردم صدای گریم ....٬همین الان که دارم مینویسم رضا زنگ زد و گفت که رفته بیمارستان و هر کاری کرده زنداییم نیومده خونه و پشت در آی سی یو داره اشک میریزه٬رضا گفت از بس خودش گریه کرده سرش داره میترکه(کلا ما هممون با گریه سردرد خفن میگیریم) و دایی سکته مغزی کردهاحتمالا و دایی ها نمیخوان این کلمه رو بگن که نکنه به گوش مامان و عزیز برسه و ...٬حالم بده خیلی بدددد٬هیچ کاری ازم برنمیاد جز دعا و التماس به خدا که دایی منو که یکی از عزیزترین آدمهای فامیل من برامه و ارتباط نزدیکتری باهاش داشتم رو٬ به پدرام و پیمان پسراش و به زن مهربون و مادر داغدیده و مریضش که از زمانیکه یکی از داییهام تو نوزده سالگی سرطان گرفت و فوت کرد دیگه از مریضی بلند نشد و هنوز بعد از سی و چهار سال(من شش ماهه بودم که فوت کرد)عزادار فرهاده و همه ی ما ببخشهههههههههههههه٬آخخخ خدا کمکش کنه 

آقاجونم٬ مهربونم ٬سومین سالگرد رفتنت رو که ۱۴ اسفند هستش٬به خودم تسلیت میگم٬ که همچنان غمگینه رفتنتم٬ از بس پدر بزرگ خوب و مهربونی برای ما بودی٬آقاجون تو هم از اون بالا بالاها برای ته تغاریت دعا کن و ....

 پیمان پسر کوچیکه دایی تورج٬ که یکماه قبل از فوت آقاجون دنیا اومد(آقاجون تو اوج مریضی بود و اصلا ندیدش) و تازه سه سالش تموم شده(عکس تولد پارسالشه که خودم براش کیک خریدم و رفتم ...)

خدایا خودت تورج رو به پیمان که دیوونه ی باباشه ببخش ٬الان سه روزه چشم به راهه باباش مونده

وای از بس گریه کردم چشام مانیتور رو نمیبینه ٬شرمنده اگر نفهمیدم چی نوشتم

میخواستم یکی دو تا عکس٬ از هستی تو عروسی هفته ی پیش و جهاز برون روز جمعه بزارم براتون٬ولی اصلا توان نوشتن و عکس شاد گذاشتن ندارم و سرم به شدت داره میترکه

مادام عزیز٬ دیشب راهی خانه ی خدا شد و بعد از چند بار که فیش مکه اش رو برای کارای خیر داده بود٬بالاخره توسط همسر مهربونش راهی شد و رفت٬امروز بچه ها خبر دادند که وقتی زنگ زده دایی منو بهش گفتند و برام پیغام داده که حتما دعاش میکنه٬امیدوارم سفرش بی خطر و خوب باشه٬ هر چند میدونم برای مادام هر جایی که باشه با اون قلب بزرگی که داره ...٬من نمیدونم حکمتش چیه که هر وقت مادام میره سفر٬ من درب و داغون میشم و تمام مشکلات و مریضی ها میاد سراغم که تنها بمونم و نتونم حتی دو کلمه باهاش حرف بزنم و آروم بشم٬اون بار که ده روز رفته بود سفر ٬کهیر وحشتناک و آلرژی پدرمو دراورد که وقتی برگشت کلی ناراحت شد که٬ اگر من بودم نمیزاشتم اینقدر خارش اذیتت کنه و با دو تا داروی گیاهی و ....٬الانم که اگر منو میدید کلی بارم میکرد که اشک پدر چشم و صورت رو درمیاره و ....خودم خودمو نمیشناسم تو آینه از بس دور چشمام دوباره قرمز شده و سوزش و خارش گرفتهههههههههههههههههههههههه

مادام عزیزم٬ خدای مریم و علی و فاطمه و ....یار و نگهدارت مهربونممممم

 

خدایا، چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بی خبرند،

عظمت عشق تو را نمی شناسم.

فقط میدانم که معبود این دل خسته هستی

و اگر دیده از من برگیری خواهم مرد !

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ