هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠
هفته ای کاملا ساکت و ....

یکشنبه تولد محمود بود که یه تولد سه نفره ی خودمونی داشتیم و ...

 هستی خانوم ۳۹ ساله

 کادوی هستی به بابایی(کارتی که خودش درست کرده بود)

قربونت برم که خارجکی نوشتی واسه باباییتامضاش منو کشته که شبیه امضای محموده مثلا

اینم یک کار تحقیقاتی بود که خیلی هم جالب عمل میکنه،چند تا سوال علوم بود که خود من دقیقش رو نمیدونستم،محمود که اینو درست کرد با هستی، منم باهاش فهمیدم چی به چیه،جدیدا تمام کارای تحقیق و عملی رو هستییییییییییییییییییییییییییی انجام میده و میبره برای بقیه توضیح میده،خدا همه ی پدرای مهربون رو حفظ کنه انشالااااااااااااا

 دستتون درد نکنه دوتاییییییییییییییی

دیشب دوربین رو برداشته رفته این عکسو انداخته میگه ،مامان اینو بزار وبلاگم که دوستام ببینن من چقدر مرتب و تمیزم و از شب قبل تمام لوازم صبحمو آماده میکنم اینجوری،گفتم آخه دخترم برس و شونه و گل سر و ....گذاشتی رو زمین٬خلاصه ببینید دیگه دختر ما مرتبه همیشه،دلم میخواد امشب برید ببینید اینجوری مرتب کرده یا نه؟؟من خودمم اولین بار بود دیشب دیدم 

 

پی نوشت ۱:پنجشنبه با هستی و مادر جون رفتیم حنابندون و انشالا خدا بخواد چهارشنبه هم میریم عروسی و فعلا مشغولیمممممممممممممم،از تبریکهای ولنتاین و تولد محمود و احوالپرسیتون بسیار ممنونم،خدا رو شکر با داروهای دکتر سومی تقریبا از نظر ظاهری خوب شدم ولی گهگداری سینم هنوز خارش داره که باید داروهامو تا آخر مصرف کنم که اثری ازش نمونه انشالااااااااا

پی نوشت ۲:ماه اسفند و شلوغی و حال و هوای عیدش رو دوست دارم،امسال یکم کارام به خاطر عمل مامان و دو تا عروسی که داریم محدودترم کرده٬یک سری کارا رو باید قبل از عمل انجام بدم و یکسری رو بزارم برای بعد از عمل انشالاااااا،خدا کنه همه چیز رو بتونم خوب برنامه ریزی کنم و عمل موفقیت آمیز و خوب مامان، کلی انرژی مثبت بهمون بده

 

روزی انسان از خدا پرسید : مگر سرنوشت و تقدیر هر بنده ای از ابتدا نوشته نشده است؟ پس دیگر دعا و آرزو کردن چه فایده ای داره؟
خداوند لبخند زد و گفت : شاید من نوشته باشم : هر چه آرزو کرد

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ
جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠
آلرژی +تولد بابا محمود +تبریک روز عشق

هفته ی خیلی سخت و ناراحت کننده ای رو گذروندم٬از روز دوشنبه ی پیش دور چشم و گردن و پایین گلوم به شدت قرمز و مخملی شد و شروع کرد به خارش٬ اونم از نوع خیلی شدید٬تا امروز سه بار دکتر رفتم٬تشخیص همشون آلرژی به یه چیزی بوده که نمیدونم چی بوده٬چون من به چیزی آلرژی نداشتم که بدونم چی به چیه٬دکتر گفت چی خوردی؟؟گفتم موز کیوی بادمجون ....گفت خسته نباشی همشون آلرژی زاست ٬گفتم آخه من هیچ وقت اینجوری نمیشدم و ...خلاصه دکتر اولی سرم و دوتا آمپول زد و پماد نداد٬اومدم خونه تا صبح نخوابیدم فرداش رفتم یه دکتر دیگه٬پماد کالامین و دو تا آمپول دیگه داد که بتامتازون یکیش بود اومدم خونه و دو روز باز ...{جدی گریه میکردماااا)٬دوباره پنجشنبه عصر رفتم پیش متخصص پوست که دفترچه مو نگاه کرد و گفت شما حدود سه هفته پیش کو آموکسی کلاو استفاده کردی که جزئ داروهای آلرژی زای با تاخیر و دقیقا همین شکلی هستش٬گفت بعضی داروها تا یکماه بعد هم ممکنه آلرژی شون رو نشون بدن٬دور چشمام خیلی وضعش خراب بود هم خارش و قرمزی شدید هم کبودی و ...(آرایش ممنوع شدم فعلا)٬خدا عمرش بده دیگه نخاریدن آرزوم شده بود ٬یعنی یه حوله ی خیس رو گذاشته بودم رو سینمو همینجور فشار میدادم که شب تا صبح بتونم دووم بیارم٬تا صبح یخ کردم ولی چاره ای نبود بدجور اذیت بودم٬خلاصه دو تا پماد و دو تا قرص خارجی داد که بعد از یکشب٬ خارشش خیلی بهتر شده٬ ولی هنوز زیر چشمام به شدت قرمز و کبوده٬امروز با کلی خجالت از خونه رفتم بیرون تا کادوی تولد و ولنتاین واسه محمود بخرم(خب واجب بود دیگه همش دو روز مونده تا تولدش)٬خلاصه تمام هفته رو در حال خارش بودم و خداییش چقدر سخت و ناراحت کننده بود ٬محمود که جیگرش کباب بود و هستی چند بار گریه کرد از دیدن تورم و حال خراب من٬مامانمم که مثبتتتتتتتتت اندیش٬یکبار میگفت زونا گرفتی٬ یکبار میگفت اگزما شدی٬یکبار میگفت یه مرض واگیر دار نباشه منم بگیرم میخوام برم عمل٬یکبار میگفت شانسه منو ببین و ...٬منم که تو مریضی بی طاقتتتتتتتتتتتتت و بیقرار٬از کار و زندگی افتاده بودمو نمیدونستم چی بخورم که برام بد نباشه ...٬تو این گیر و دار پریشب که حالمم خیلی بد بود ساعت ۱۲ شب٬امیر داداشی تو نت اسمشو تو قبولیای دانشگاه دید و هممون رو خوشحال کرد(مهندسی تکنولوژی هواپیما٬لیسانس رشته ی خودش)٬زنگ زدم میگم امیر دعا کن زودتر خوب بشم و گرنه دعا میکنم بخاری توام٬کلا از این به بعد هر کی اذیتم کنه به جای هر نفرینی میگم الهی هیچیت نباشه فقط یه هفته بخاری(شوخی میکنما ٬تو بدترین حال و روزم همیشه خدا رو شکر میکنم که اگر چشمی نظری مریضی میاد تو خونمون خودم بگیرمو جلوی چشمم٬ اذیت و عذاب کسی رو نبینم)٬خدا کنه جای التهابا زودتر بخوابه و نمونه مخصوصا چشمام که خیلی خیلی ناراحتم کرده٬از همینجا قبولی امیر عزیزم رو هم تبریک میگم و امیدوارم با قلب مهربونی که داره همیشه موفق و سلامت باشه(من واقعا خوشحالم چون دو سه ماه جای درس خوندن اومد کمک ما تو تعمیرات و نتونست درس بخونه٬اگر قبول نمیشد خیلی ناراحت میشدم٬خدا رو شکر که جواب خوبی و محبتش رو به قشنگترین شکل ممکن گرفت

اینم پدر و دختر در حال درست کردن مدار الکتریکی٬قابل توجه اونایی که میگن شما کمک میکنید حق بچه های دیگه تضعیف میشه٬آخه میشه هویه و ...داد دست یه بچه به تنهایی٬ که خودشو بسوزونه و ...٬بیشتر کار رو خودش انجام داد و لهیم کردن و کار با هویه رو هم یاد گرفت٬منم همش میگفتم محمودددددددددددددددد دستتو بپا نسوزونه

نتیجه ی کار دو نفره

پی نوشت ۱:یکشنبه ۲۳ بهمن٬تولد محمود عزیزم هستش ٬که از ته ته قلبم تولدش رو از طرف خودم و هستی خانوم تبریک میگم و براش یک دنیا سلامتی و موفقیت آرزومندم٬کادوی تولدشم به پیشنهاد خودش یک عینک طبی جدید سفارش دادیم امروز٬ که همون یکشنبه انشالا به دستش میرسه

زندگی،زنجیره ای از آغازهاست…
تا به رویاهایمان رنگ واقعیت ببخشیم.
امیدوارم تمامی آغازهای تو،
از نیزه های آفتاب پرفروغ گردند

و تمامی رویاهای تو،
گرمی پیروزی را نوید دهند

روز تولد انسانها در هیچ تقویمی یافت نمیشود ، چرا که فقط
در قلب کسانی است که به آنها عشق میورزیم . . .

عزیزم تولدت مبارک . . . 

پی نوشت ۲:روز عشق(ولنتاین یا سپندار مذگان)هم در راه است٬فرقی نمیکنه روز عشق خارجی یا ایرانی٬ مهم اینه که روز عشق یه چیزهایی رو یادمون بیاره و ...٬من به نوبه ی خودم ٬روز عشق رو به همه ی عاشقان دنیا٬ مخصوصا عشق خودم ٬تبریک میگم و برای همشون آرزوی سلامتی و تداوم و جاودانی عشقشون رو از خدای مهربون خواستارممممتقدیم به همه ی شما دوستان عزیزم:

 

زندگی عشق است افسانه نیست ٬آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست

 عشق آن نیست که هر لحظه کنارش باشی٬ عشق آن است که پیوسته به یادش باشی

عشق شاید زود تو را عاشق و دلتنگ کند ٬اما هرگز تو را سیر نمی کند. روز عشق مبارک

هدیه ی ما هم مثل هر سال عطر بود٬ که البته من امسال چون مریض بودم یه عینکم ...

عطر alien و عینک آفتابی هدیه ی دریافتی من،عطر prada دریافتی محمود

تمام روزهای زندگیتون روز عشق باشه انشالااااا٬بدون هیچ مریضی و ناراحتی

 

اگر که اعتماد تو به دست این و آن کم است،

تکیه به شانه ام بده که مثل صخره محکم است.

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ
شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
کارنامه ی ترم اول هستی و تاریخ عمل مادر جون

سه شنبه ظهر رفتم و کارنامه ی هستی رو گرفتم٬خدا رو شکر مثل همیشه معدلش ۲۰ شده و از نظر درسی مشکلی نداره٬تمام برگه های امتحانش هم ضمیمه ی کارنامه بود و بدون هیچ ارفاقی همش ۲۰ بود٬معلمش موقع دادن کارنامه گفت شما مادر هستی ...؟؟گفتم نخیر مادر هستی ...٬گفت چه جالب هستی اصلا به شما شباهتی نداره٬ ولی چند وقت پیش که پدرش کاردستی آورده بود مدرسه٬ دیدمشون هستی خیلی شبیه پدرشه نه؟؟گفتم بله هستی شبیه پدرشه٬گفت اخلاقشم شبیه ایشونه؟؟٬گفتم نمیدونم والا ولی غد بودنش عین باباشه(میدونستم معلمش منظوری از این سوال داره)٬گفت آره هزار ماشالا اعتماد به نفس خوبی داره که بیشترش به خاطر هوش زیاد و خوب بودن درسشه٬معمولا سوالایی که بچه ها واقعا روش فکر میکنند تا حل کنند٬ هستی خیلی زود و بدون صرف وقت زیادی جواب میده و .....٬گفت تو خونه ام اینجوری که وقتی شما حرفی بهش میزنید گوش نمیده تا اثر حرفتون بره بعد انجامش بده؟؟گفتم چطور؟؟گفت آخه سر کلاس به همون دلیل که گفتم حرف زیاد میزنه ٬وقتی هم بهش میگم حرف نزن یه ذره حرف میزنه که حرف من اثرش بره٬ بعد ساکت میشه٬خشونت و دعوا هم اصلا در مورد هستی جواب نمیده و عکس عمل میکنه(احتمالا منظورش لج میکنه بوده)٬ولی وقتی تشویق میشه یا با محبت باهاش حرف میزنی بیشتر گوش میکنه٬نمیدونستم چی بگم چون دقیقا میدونستم چی میگه ٬از طرفی اصلا دوست ندارم از بچه ی خودم پیش کسی مخصوصا معلم مدرسه که خب باهاش زیاد سر و کار داره شکایت کنم یا ...٬خیلی جاها و موارد دیدم که همون آدمها خیلی سریع و زود سوئ استفاده کردند و تو رفتارشون یه چیزایی دیده میشه که آدم از گفتنش پشیمون و ناراحت میشه٬ترجیح میدم مشکلاتم تو خودم بمونه یا با مشاور و کسی مشورت کنم که تخصصی دانشی در اون مورد داشته باشه و بی طرف بتونه راهنما و کمک باشه تا کسی که فردای حرف من ...٬البته این نظر شخصی منه ٬نظرات میتونه تو این زمینه متفاوت باشه٬در جواب معلمش فقط گفتم بله گاهی اوقات دیر به حرف گوش میده و تشویق و محبت و منطق بیشتر تو هستی جواب میده٬ اینم نتیجه ی درس خوندن ترم اول خانومی ما:

خسته نباشی هستی خانوم

پنجشنبه شب یه سر رفتیم هایپر ٬موقع صندوق حساب کردن فهمیدم ساعتم دستم نیست٬خیلی ناراحت شدم مخصوصا که سابقه ی گم کردن هم زیاد دارم و این ساعتم هدیه ی دو سه سال پیش محمود به من بود٬رفتم امور مشتری و حراست و ...٬خبری نبود٬ ناامید و غمگین اومدیم تو ماشین٬محمود گفت خسته نباشی اینم گم کردی٬گفتم تو رو خدا تو دیگه هیچی نگو که یه حلقه ی ازدواج دستته اونم دو بار گم کردی ٬باز حداقل ساعت و دستبند و گردنبند و ...یه قفلی چیزی داره که ممکنه باز بشه و بیوفته ولی انگشتر ؟؟تا حالا که انگشتر گم نکردم هر وقت گم کردم بگو٬گفت فدای سرت که گم کردی ٬بدهکارم شدم٬خودم همیشه تو اینجور مواقع بیشتر از محمود ناراحت و کلافه میشم و تا اندازه ای شرمنده٬اومدیم خونه محمود داشت خریدارو میاورد خونه ٬که رفتم جلوی میز آرایش و دیدم بلههههههههههههههههههه ساعتم اونجاس و اصلا من ساعت نبسته بودم٬دیگه خودتون تجسم کنید چه جیغ و بدو بدو و ....٬این دومین بار بود که من این مورد برام پیش میومد٬اون بار از این خیلی ضایع تر بود٬بار اول تو سالن تئاتر بعد از تموم شدن و کلی خندیدن ٬دستمو بردم به گوشمو دیدم یه گوشوارم نیست٬گفتم وای محمود گوشوارم افتاده٬دیگه با داداش رضا اینا بودیم کلی سالن رو گشتیمو تمام جاهایی که من رفته بودم(دستشویی و ...اونم ساعت یک نصفه شب)٬محمود اونجا هم گفت اشکال نداره دیگه٬ خوب شد زودتر نفهمیدی و گرنه تئاتر کوفتت میشد و اینقدر نمیخندیدی٬اومدیم خونه رفتم اون گوشواره رو بندازم تو جعبه که دیدم واییییییییی من فقط یه گوشواره انداخته بودم و اون یکی سر جاشه(البته اینا تقصیر هستی هم هست که تا من میرم تو اتاقم حاضر بشم میپره تو اتاق و صدام میکنه بیا موهامو درست کن٬ این لباسو بده٬ اینو نمیپوشم و ...کلا حواسم پرت میشه و ...)٬اون شبم زود زنگ زدم به رضا و گفتم گوشوارم خونس ٬کلی هم اون ....٬حالا شما حساب کنید من خودم آخر حافظه ٬تو خونه هم٬ اینا هر چی گم میکنن یا نمیدونن کجا گذاشتن از من میخوان٬از خصوصی ترین و شخصی ترین لوازمشون بگیر تا ....٬هر چی میگم رو من حساب نکنید و خودتون حواستون به لوازم خودتون حداقل باشه٬ گوش نمیدن که....

دیشب دایی امیر هستی خانوم گفت که دوتا عکس داره که من ندیدم٬شب برام فرستادشون٬عکس هستی رو ندیده بودم٬ ولی عکس کیان و کیارش رو دیده بودم

 الهی خاله فداتون بشه ٬شیرین عسلای من

فرفری سمت راست کیارش (قل دوم)٬سمت چپی کیان(قل اول)

خداییش شباهت دوقلوهای ما٬ مثل مامان و خاله شونه که هیچ کس با دیدنمون نمیفهمه خواهریم

 

پی نوشت ۱:و اما ماجرای مادر جون و عملشششششششش٬که دیگه داره سوژه میشه برای خودش٬سه شنبه بعد از چکاپ کامل دوباره از هر گونه عفونت و ...٬براش وقت عمل رو گذاشتن ۱۴ اسفند(تازه اون موقع هم باید سرما خورده نباشه و دوباره یه چکاپ واسه عفونت پنهان بده اگر هیچی نبود اون تاریخ عمل میکنن ٬یعنی بازم معلوم نیست)٬شاید زمان خوبی نباشه نزدیک عید و دم عروسی دختر عمه ی عزیزم(۱۷ اسفند)٬که مسلما مامان نمیتونه بره و ما هم معلوم نیست و بعید میدونم که بریم٬اما ایناش برای من مهم نیست عید میاد و میره و انشالا عروس و دامادمون بدون حضور ما هم خوشبخت خواهند شد٬نگرانی و دلشوره ی من از عمله٬ عملی که معلومه سخته و نتیجه اش هم بستگی به شانس و بدن بیمار و ...داره٬از وقتی وقت عمل رو بهم گفت ناخواداگاه استرس گرفتم٬جمعه هم که رضا و امیر و بابا رو دیدم٬با بیتا و مادر بزرگم حرف زدم٬تو نگاه و صدای هممون اضطراب و دلشوره موج میزنه و هممون مثلا به روی هم نمیاریم٬خیلی ها که دانشی از علم پزشکی دارن ٬بهش گفتن نمیشه مدارا کنی؟؟ نمیشه عمل نکنی؟؟ولی وقتی مامانی که اینهمه ترس از عمل داره با تمام این حرفا میگه دیگه نمیتونم این درد رو تحمل کنم٬حتی اگر بمیرم و از عمل درنیام راحت میشم و راضیم به نتیجه ی عمل و ریسکش رو میپذیرم٬تازه اونجاس که تا عمق وجودم درد میگیره از دردی که میکشه و ما نمیتونیم حتی ذره ایش رو کم کنیم یا درک کنیم٬وقتی میگن جون از جون جداست واقعا حقیقت داره٬ما هر چقدرم از درد عزیزامون(دور از جون همشون)ناراحت باشیم و درد بکشیم٬ اون آدمه بیمار خودش داره رنج درد و بیماری و سوزن و شیمی درمانی و دیالیز و ...رو میکشه و روزی هزار بار میمیره و زنده میشه٬پس واقعا نمیتونیم بگیم عمل نکن و تا آخر عمرت که تازه پنجاه و چند سالته همینجوری ناتوان و دردمند بمون٬مخصوصا منی که با این دردا نا آشنا نیستم خودم٬از روز بعد از مهمونی کمر درد شدید و زانو درد امانمو بریده و سخت باهاش درگیرم٬دیگه چاره ای جز عمل نداره و خودش رو برای هر چیزی آماده کرده٬البته میدونم حالا موقع عمل و روزای آخر باز میره تو فاز وصیت و نصیحت و ...٬خب منم جای اون باشم قبل از هر عملی دلم میخواد حرفامو بزنم٬ پس این موردشم شدیدا درک میکنم٬خودم قبل از عمل سزارین کلی اشک و آه همه رو دراورده بودم٬فقط میتونم بگم خدایااااااااااااااااا به امید تووووووووووووووووووووووووو

درعمق آرزوى من است که در وجودت خانه اى داشته باشم ، حتى به مساحت یک یاد!

من همه ی قصه هام قصه ی توست اگه غمگینه اونم از غصه ی توست 

کلمات محبت آمیز کوتاه و آسان است. ولی باز تاب آنها واقعا بی انتهاست.

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ
شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
مهمونی و ماااااااااااااااا

سلام به روی ماهتون،ممنونم از کامنتها و اس هایی که روز مهمونی بهم دادید و انرژی مثبت بهمون منتقل کردیددددددد،خدا رو شکر، پنجشنبه مهمونی به خوبی برگزار شد و تمام مهمونام بدون کم و کاست اومدند و شب خوبی کنار هم گذروندیم،مخصوصا که عمو کوچیکم پیانیست هستش و بعد از شام یکی دو ساعتی با هستی پیانو زدند و مجلس رو حسابی گرمتر و دوست داشتنی تر کردند،از همون یکشنبه که مهمونیم اوکی شد مشغول بودم تا همین الان که اومدم خدمتتون،خوشحالم که به مهمونام که دوست داشتند همه با هم بیان خونمون خوش گذشت ،ولی اعتراف میکنم خیلی خیلی پذیرایی و میزبانی از ۴۰ نفر تو خونه مشکله و من واقعا به معنای واقعی از پا درومدم،البته سمیرا جون زنداداشی گلم،امیر داداشی و محمود خیلی تو پذیرایی کمک کردند ،اما بازم به من که از سه چهار روز پیش سرپا بودم یکمی فشار اومد و از همون شب که مهمونا رفتن از زانو درد و کمردرد و ...افتادم تا الان که یه کم بهترم(تمام دیروز و امروز در حال استراحتم ولی هنوزم خسته ام)،محمود تو این مهمونی واقعا کولاک کرد و برعکس همیشه بعد از رفتن مهمونا هم که دید من حسابی افتادم، بیشتر کارارو خودش کرد،من اصلا ظرف تو ظرفشویی و ....نذاشتم همه رو دیروز خودش سری سری شست و جدا کرد، تا من جا به جا کنم،جارو برقی و تمیز کردن تمام میزهای شیشه ای و ...خودش انجام داد و ظرفای بزرگم شست و میوه ها رو جا به جا کرد و ...خلاصه اگر کمک نمیکرد من الان کل کارام تموم نشده بود و همچنان مشغول بودم،جا داره همینجا که الان اومده وبلاگ هستی رو بخونه ازش تشکر کنم، که خستگیش حسابی دربره،محمود عزیزم مرسی مرسی مرسی که خیلی کمکم کردی و هوامو همه جوره داشتی،الهی همیشه تنت سالم باشه و تو کارهات موفق باشی،از کامنتدونی پست قبل فهمیدم که اکثرتون منتظر عکس از میز و دسر هستید، ولی باور کنید چیز جدیدی برای گذاشتن ندارم و همش تکراری بود تقریبا، از دسرها و غداها گرفته تا میز میوه که مثل همون دفعه رو میز شیشه ای چیده بودم و .. ،از طرفی بعضی کامنتها و بعضی توهینها با اونکه پایه و اساسی نداره آدمو مجبور به سانسور و ....میکنه، که البته حتما شما خودتون هم که خواننده ی چند ساله هستید تا حالا اینو فهمیدید که دیگه من مثل اوایل نمینویسم و نخواهم نوشت....،بگذریمممم اون یکی دوتا کامنت مغرضانه هم،به اینهمه دوست خوب و با شعور درررررررر و توهینهاشون فدای سر همتون،من سعی میکنم جوری بنویسم که شما هم دلخور نشید ولی توقع دارم گهگداری ما رو درک کنید و ...چون تعداد کامنتهاتون برای غذا و دسر زیاد بود منم مثل همیشه به خواستتون احترام میزارم  دسر،مجبور شدم سه جور دسری درست کنم که تعداد زیاد رو جواب بده و نتونستم دسرهای خیلی فانتزی و کوچولو کوچولو درست کنمبرای همین همون ژله آکواریوم و ژله خرده شیشه و برای اولین بار پودینگ شکلاتی درست کردم که همه خوششون اومد

 ژله آکواریوم

 ژله خرده شیشه

 پودینگ شکلاتی

 

پی نوشت ۱:سه شنبه کارنامه ی ترم اول هستی خانوم رو میگیرم، که امیدوارم رضایت بخش باشه و ولی و اما و اگر مثل همیشه دنبالش نباشههههههههههه

 

  وقتی چترت خداست بگذار ابر سرنوشت هرچه میخواهد ببارد

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ