هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠
روزهای امتحان هستییییییییی

ما اومدیممممممممممممممممشماها خوبید سلامتید انشالااااااااااااااااااااااااا٬ما هم بد نیستیم و یک گوشه ای از این دنیای خاکی در حال گذروندن زندگیمون هستیممممم٬اگر زودتر نیومدم بنویسم برای این بود که این هفته٬ پنجشنبه جمعه به خاطر امتحان هستی از خونه بیرون نرفتیم و خبر خاصی هم نبود که بخوام بنویسمتمام اون هفته و این هفته ٬مشغول امتحانای هستی بودیم که خدا بخواد چهارشنبه تموم میشهاصلا هم هستی اذیت نکرد و حرصم نداد و ....خدا رو شکر٬ مادام حالش بهتره و برگشته سر کار٬منم دو سه باری از اون هفته رفتم پیشش و ....پدر جون هستی خانوم(بابای خودم)٬دو هفته ای میشه که رفته چین و مادر جون تنها هستش٬هر کاری کردم به خاطر امتحانای هستی نیومد خونمون و گفت میدونم هستی منو ببینه٬نمیره سر درس و اذیتت میکنه(چه خوب میشناسه این دخمل بلا رو )حالا انشالا خدا بخواد و قسمت بشه٬سه شنبه محمود میره دنبالشو میاردش خونمون٬ تا چند روزی با هم باشیم و خستگی هممون مخصوصا من٬از حرص خوردن در بره٬البته مامانم به خاطر پادرد و کمردرد شدیدش هر جایی نمیاد و نمیدونم کجا ببرمش که راحت باشه و بهش خوش بگذره٬آخرین سفری که بردمش٬ فهمیدم وضعیت پاهای نازنینش خیلی بدتر از اون چیزی که من ...حتما باید عمل کنه٬ ولی هنوز راضی نشده و با اونکه بهش گفتم خیالت بابت دوران نقاهت راحت باشه٬از بیمارستان مستقیم میارمت خونه ی خودمون و دو ماه سه ماه ...هر چقدر که لازم باشه پرستاری ازت میکنم تا کامل خوب بشی و بری خونتون٬بازم میترسه و هی فردا فردا میکنه٬احتمالا بریم کنی فرحزادی جایی که بتونه راحت بشینه و ....

هر سال بهار٬توی حیاط مامانم اینا٬گربه ها پشت درخت یاسشون بچه به دنیا میارن٬اون هفته که رفته بودیم٬ دیدم دارن شیر میخوردن تو باغچه٬منم با هستی و محمود و دوربین رفتم سراغشون و طفلی ها از شیر خوردن افتادن و کلی برامون ژست گرفتن برای عکس انداختن

به من میگه مامان خوابیدم لطفا عروسک منو(دقت کنید عروسک)از تو تختم بر ندار٬گفتم چشم بر نمیدارم٬قبل از خوابه خودم ٬رفتم که جاشو درست کنم و روشو بکشم٬میبینم منظورش از عروسک٬ گنده ترین خرسیه که داره٬یعنی یه خرس تو تخت هستی خوابیده و هستی یک گوشه کوچولو شده٬چون بهش قول داده بودم برش نداشتمو فقط مرتبشون کردم و کنار هم خوابوندم٬ولی موندم چرا به جای عروسکهای آدم شکل٬همش با این خرس و خرگوش و گربه و سگ و ...عروسکای پولیشی میخوابه مخصوصا بزرگاشمحمود میگه حتما چون اینا نرم ترن و اذیت نمیشه ...

قربونش برم از یه چیزیش خوشم میاد٬امکان نداره بدون عوض کردن لباس و پوشیدن لباس خواب بخوابه ٬برای همین هر جا میرم به جای خودم برای هستی لباس خوابای خوشگل میخرم٬ که این عادتش همیشه حفظ بشه و اینکارو همیشه ادامه بدهههههههههههههههههههههه

پی نوشت ۱:چیزی به تولد ۹ سالگی هستی خانوم نمونده و هیچ برنامه ی خاصی براش ندارم٬احتمالا مجبور بشم بنا به دلایلی تولد براش نگیرم امسال٬ یا برنامه ی کوچولویی بیرون از خونه بزارم،فعلا نمیدونممممممممممممممممممممممممممممممم

پی نوشت ۲:از احوال پرسی هاتون ممنون٬منم بد نیستم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ
دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠
سفرنامه ی آنتالیا 2

روز دوم سفرمون به خاطر هستی تور کشتی رو گرفتیم که دریا و ...ببینه و لذت ببره٬ولی نمیدونم چرا خیلی بدقلقی کرد و زیاد خوشش نیومد٬به جای عرشه ی کشتی بیشتر توی اتاقکش مشغول بازی با گوشی محمود بود و ما هم کاری بهش نداشتیم تا هر جور راحته همون کار رو انجام بدهبدترین قسمت ماجرا این بود که وقتی عکسهای عکاسها آماده شد و هستی دید عکسش رو٬ روی ساعت عقربه دار ننداختن و خیلی عکسها ساعت عقربه دار هستش٬ناراحت شد٬وقتی هم محمود رفت و خواست عکس هستی رو هم بندازن تو ساعت عکاس گفت چون عقربه ی ساعت دقیقا میوفته وسط صورتش اصلا خوب نمیشه٬دوباره از عکاس خواستیم ازش عکس بندازه ٬ولی اینقدر هستی اخم کرد و دلخور بود که٬ تمام عکساش بد افتاده بود و ارزش افتادن رو ساعت رو نداشت٬دادیم یکی از عکسهاش رو روی بشقاب بندازن که بازم خوشش نیومد و فقط ۳۰ دلار الکی دادیم و عکس خانومی رو، ما با عشق و خودش با یه عالمه اخم و تخم گرفتیم و اومدیم بیرون

شوی چرم٬ که توی تور گشت شهر و خرید بود

همون روز سیزده که روز برگشتمون هم بود و من از شب قبلش شروع کردم به باز کردن موهای هستیولی فقط نصفه شو باز کردم و فرداش تا خود فرودگاه و ....مشغول باز کردنه ۷۲ تا بافت خیلی ریز بودم٬فقط بافت نگین دارش موند٬کاش همکاری میکرد٬ اینقدر غر زد و ناله کرد که بیا و ببین٬میگفت ۵ تا باز کن ۱۵ دقیقه من استراحت کنم که تقریبا روی حرفشم وایساد و دو روز من در حال ...

پی نوشت ۱:حدود یکهفته اس مادام عزیزم٬تو بستری بیماریه و نتونسته بیاد سرکار٬دوبار رفتم ملاقاتش٬یک بار خودم٬یکبار با هستی و بیتا٬خیلی نگرانشم٬اینقدر این زن خوب و بزرگواره که بدجوری بهش وابسته شدم و تو این یکهفته مثل یک دختره نگران مادر دارم ....البته این احساس یکطرفه نیست و اونم با تمام وجودش بهم محبت میکنه و طوری منو تو بغلش نگه میداره که ناخوداگاه مامانمو توش میبینم....ازتون میخوام توی دعاهای سرنماز و شبانه تون٬ مامان دوم منو فراموش نکنیدددددددددددددددددددددددددددددددددداز لطف و مهربونیتون ممنونم

پی نوشت ۲:امتحانات میان ترم هستی خانوم از روز یکشنبه شروع شده و دو هفته ای امتحان داره،از اونجایی که تازه عید تموم شده و تقریبا ۲۰ روزی از درس و درس خوندن به طور جدی خبری نبوده ،هلاک شدم این دو روز تا ازش درس بپرسم،هستی یکساعت درس نخونده، اونوقت سه ساعت من درس پرسیدم ازشاونم با فک ناراحتی که دکتر گفته یکماه نه چیزی بجو(فقط غذاهای آبکی و پوره و نرم)نه زیاد حرف بزن٬ نه داد بزن ٬نه عصبانی شو ٬نه حرص بخور٬ نه ...تا فکت فعالیت نداشته باشه و باز و بسته نشه که زودتر دردش خوب بشه و گرنه باید بیای عکس بگیری و ...(از وقتی از سفر اومدیم دو سه تا ناراحتی پدرمو در آورده و در حال مداوا هستم)فصل امتحانات هستش و من همراه خانومی مشغولم٬مخصوصا که خانومی ۸ اردیبهشت کنسرت پیانو داره و این اولین کنسرتی هست که فقط توش بچه ها یکی یکی میرن رو صحنه و پیانو میزنن و خبری از فولوت و بلز و ...توی کنسرت نیست٬برای همین تمرینهای سنگین تر خانومی با امتحاناتش همزمان شده و کار مامان نوشین سخت ترررررررر و فقط شبا وقت چرخ زدن تو نت رو دارم٬ لطفا کامنت نذاشتنم رو دلیل بر بی محبتی و نخوندنم نگذارید و ازم گله مند نباشیدددهمتون رو دوست دارم و میخونمتون

پی نوشت ۳:قربون محبت و دوستیتون برم که کامنتدونی رو ترکوندیددددددد٬با کامنتهای خصوصی حدود ۴۰۰ تا کامنت داشتم ٬که با اونکه همه رو دونه دونه خوندم و اونایی که میشد جواب دادم و میل زدم و ...ولی بازم گاهی دوستان کم لطفی میکنند و توقع دارند من خیلی زود جوابشونو بدم یا با یکی دو بار کامنت گذاشتن فراموششون نکنم و دقیق بشناسمشون٬به خدا به نوشته های این وبلاگ نگاه نکنید و اینقدر زود در مورد زندگی کسی فکر نکنید٬منم صبح تا شب تو نت نیستم و کلی کار و گرفتاری و مشکل و مریضی و ....دارم که چون دوست ندارم اونا رو تو وب هستی بنویسم و دلیلی هم نداره برای کسی در موردشون حرف بزنم٬بعضی ها تصور میکنند ما داریم تو ابرها زندگی میکنیم و مشکلی نداریم یا من کامپیوتر هستم که تک تک اسمها و آدرسها و کامنتها و سوالها و ...حفظ باشم و هیچی رو فراموش نکنم٬من تمام سعیمو میکنم کسی رو بی جواب نذارم و معمولا همون موقع خوندن کامنتها٬ جواب میدمو میل میزنم که یادم نره(البته خیلی سوالها اصلا خصوصی نیست نمیدونم چرا دوستان خصوصی ثبت میکنند و میخوان که براشون میل بزنم؟؟؟من عاشق خوندن کامنتهاتون هستم و از وجودتون لذت میبرم و خوشحالم میشم سوالاتتون رو جواب بدم ولی اگر خصوصی نکنید که من بتونم همونجا جوابتون رو بدم ممنون میشم) ولی ممکنه یه وقتی سوالی فراموشم شه یا اصلا نخوام و نتونم سوالی رو جواب بدم و ....که شرمنده تون میشم ٬ولی شما هم درک کنید ۴۰۰ تا کامنت و اینهمه دوست هم نام٬ مسلما تو ذهن مشغول و گرفتار من نمیمونه و اگر قصوری میکنم زود ناراحت نشید و عکس العمل نشون ندیدددددد

پی نوشت ۴:باور کنید منم دلم نمیخواد با رمزی کردن عکسها کسی رو ناراحت و دلخور کنم٬خودتون که دیگه منو تو این ۴ سال(۶ اردیبهشت میشیم ۴ ساله)میشناسید و میدونید چقدر برای خواننده ارزش قائل هستم٬ پس شما هم ما رو درک کنید و بزارید یک تصمیم درست با دل خوش و بدون ناراحتی کسی بگیریمفعلا که رمزی نیستیم تا ماه آینده ببینم چی کار کنیم و ...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ
دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠
سفرنامه ی آنتالیا 1 (خدایا عظمتت رو شکر)

سلام به همه ی دوستان عزیز و دوست داشتنیمون٬شرمنده که دیر اومدم برای آپ کردن٬ از پریشب که رسیدیم به علت تکون تکونهای هواپیما دچار تهوع بودم تا امروز که بهتر شدمحالا گزارش هفته ی گذشته و سفر رو مینویسم٬ البته میخوام کوتاه و خلاصه بنویسم حالا ببینیم میشه یا نه

سفر ما خیلی بی برنامه پیش اومد(برای همون کارای خونه و دادگاه و ...)٬اولش قرار بود ۲۹ اسفند تا ۶ فروردین بریم دبی ٬که یکروز قبل از پرواز فهمیدیم ویزامون نیومده و نمیتونیم بریم(تو پست قبل نوشتم)٬چون این سفر اولین سفر خارجی هستی بود و کلی خودش رو آماده کرده بود٬محمود تو همون آژانس مسافرتی برای هفته ی دوم برنامه ی سفر به آنتالیا(منطقه ی بلک٬ب و ل رو با کسره بخونید) رو جور کرد و شنبه ساعت ۱۲:۳۰ شب (۶ فروردین)٬پرواز داشتیم و ۱۳ فروردین هم ساعت ۴ عصر به وقت تهران برگشتمون بود٬کلا سفر خوبی بود٬هوا عالی بود ٬همه چیز خوب بود مخصوصا چیزی مثل معجزه برای من٬ که بی نظیر بود و تمام حکمت و ....این سفر و تغییر اون از دبی به آنتالیا رو در عرض یکروز بهم نشون دادو اونم دیدن و پیدا کردن بهترین و صمیمی ترین و قدیمی ترین دوستم (۲۰ ساله)بهاره بود که از سوم راهنمایی تا پایان دانشگاه(البته دو رشته ی متفاوت)و ازدواجمون با هم لحظه به لحظه زندگی کردیم و درس خوندیم ولی بنا به دلایلی ۷ سال بود که گمش کرده بودم و از دیدن و پیدا کردنش بعد از ۷ سال کاملا ناامید شده بودم(احتمالا اسمش رو بعضی هاتون شنیده بودید)ولی همون روز اول یکشنبه صبح ساعت ۹ ٬توی هتل خودمون در حال انگلیسی صحبت کردن برای گرفتن اتاقشون دیدمش و با گفتن بهارررررررررررررررراون برگشت و پریدیم بغل هم و ....واقعا شوک شده بودم و نمیتونم حال و روز اونموقع رو بهتون بگم ٬حتی هنوزم از شوک این دیدار و ....بیرون نیومدمچون بهاره برام خیلی عزیز بود و سالها در حسرت دیدنش بودممممممتوی این سفر بیشتر وقتمون با هم و در کنار هم بودیم و اصلا انگار نه انگار این جدایی بینمون بوده و دوباره خاطرات قشنگ و ....دختر کوچولوی بهار ٬باران هم دل هممون رو برده بود و حسابی با هستی دوست شده بود٬هستی هم تمام هوش و حواسش پیش خاله بهاره و باران و ...بودو تا میدیدم نیست میدونستم رفته دنبال بهار و باران

الان قسمت اول عکسها رو میزارم و در آخر چند مورد در مورد این سفر خواهم نوشت:

هتلمون یک مجموعه ی کامل تو بلک بود٬ که همه جوره تفریح و بازی توش داشت و کسی از هتل جایی نمیرفت و از امکانات هتل استفاده میکرد(چندین رستوران و لابی و استخرهای روباز و سرپوشیده و سالن گیم و بازی و مهدکودک و قایق سواری و دیسکو و .....همه چیز فیری با همون هزینه ی اتاق)

ما ساعت ۳ صبح به وقت آنتالیا ٬رسیدیم هتل که بهمون اتاق ندادند و مجبور شدیم تا ساعت ۹ صبح تو لابی و روی راحتی ها بخوابیم که این خودش از بدترین موردهای سفر بود که هستی و خودم خیلی خیلی اذیت شدیم و تجربه ای شد برای سفرهای بعدی و ....

خانومی در حال آفتاب گرفتن با کتونی و لباس و ....

بزرگترین پارک آبی خاورمیانه میگن تو این هتله که به علت تعمیرات بسته بود

اتاق ما خارج ساختمان اصلی و یکی از همین خونه های خوشگل و قلعه ای شکل بود

استخرهای بزرگ و زیبای سر باز٬ که کمتر کسی توش شنا میکرد به علت سردی آب

یک استراحت گاه٬ بین دو استخر سر باز

رستوران روی رودخونه (فیش بن)

رستوران مخصوص بچه ها که خودشون بتونند غذا بکشند(داخل مهد کودک)

خانوم گل من٬ توی قسمت بازی ها و گیم و ...

پی نوشت ۱:بیشتر روزها تو هتل بودیم و از امکاناتش استفاده میکردیم و شبا توی لابی دور هممممممو مثل بچه های خوب سر ساعت همراه هستی خانوم میخوابیدیمفقط یکروز تور کشتی رو خریدیم و از صبح تا عصر توی کشتی روی آب بودیم و یکروزم گشت شهر و سری به فروشگاه چرم زدیم و شوی لباسش رو دیدیم و خرید کوچولویی برای من کردیماز اونجا هم مرکز خرید میگروس چند ساعتی توقف کردیم که از بس گرون بود جز چند تیکه کوچولو برای هستی چیزی خرید نکردیم و ....کلا این سفرمون کم خرید ترین سفرمون بود٬ هم به دلیل گرونی و هم به دلیل حضور هستی که خیلی تو خرید اذیتمون کرد و غر زدددد

پی نوشت ۲:ما تو این سفر هستی خانوم رو بردیم و تا جایی که جا داشت سعی کردیم بهش خوش بگذره و مطابق میلش رفتار کنیم و ...ولی هم خودش اذیت شد و هم ما رو اذیت کرد(حتی توی کشتی که فقط به خاطر هستی رفتیم بهمون گفت که اصلا خوشش نیومده و تنها نکته ی قشنگ این سفر ٬خاله بهاره و باران بوده و بس ٬که این حرفش برای من و محمود خیلی گرون اومد ) و من و محمود بیشتر از قبل مطمئن شدیم که هنوز وقت سفرهای این مدلی هستی که توش چند ساعت علافی تو فرودگاه و هواپیما و روی مبل خوابیدن و خرید و غذاهای بدمزه از نظر هستی و ....داره نشده و از این به بعد هم٬ تو هر سفری هستی رو نخواهیم برد و نظر هیچ کس برامون اهمیتی نداره

پی نوشت ۳: بیشتر از همیشه و همه وقت٬خدا رو دوست دارم٬ که همیشه هوامو داشته و منو اینجوری به بهاره رسوندو یکی از بزرگترین آرزوهای زندگیم در آغاز سال جدید بر آورده شد٬امروز ۴ بار بهار بهم زنگ زد و من هر بار با شنیدن صداششش ....خدایااااا عاشقتممممم

پی نوشت ۴:بقیه ی عکسهای سفر و کشتی رو تو پست بعد خواهم گذاشت٬اینا آخرین پستهای وبلاگ هستی هستش که تمام عکسهاش به طور عمومی گذاشته میشه و به زودی عکسها به صورت خصوصی خواهد بود

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٠
اولین پست سال 1390 (عیدانه)

قرار بود ۲۹ اسفند٬ بریم سفر که برنامه مون یهویی بهم خورد و در عرض یکروز با بدو بدوی تمام خودمون رو برای خونه موندن و عید و ... آماده کردیم٬حالا چه جوری خرید کردیم و ....بمانددددداز روز اول تا حالا از ساعت ۳ از خونه زدیم بیرون و شب برگشتیمروز ۶ فروردین اگر خدا بخواد و بازم سنگی جلو پامون نیوفته٬ میریم سفر و تا ۱۳ نیستیم٬هستی شدیدا از درس خوندن فراریه و تمام کارها و پیکهاش مونده٬بدجوری همیشه عید و برنامه هاش بین هستی و درس فاصله میندازه و کاری از دست من بر نمیادامروز با کلی غرغر یه ذره تکلیف زبان نوشته و تو دو روز آینده بساطی خواهیم داشت

امیدوارم عید و تعطیلات خوبی رو پشت سر بگذارید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ