هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩
شب یلدا مبارککککککککککک

چهارشنبه ظهر(تاسوعا)٬عمو کوچیکه ی هستی خانوم نذری داشت که رفتیم اونجا ٬محمودم اینقدر دندون درد شدیدی داشت که همونجا رفت دکتر و دندون عقلش رو کشید و تا همین امروز اینقدر عذاب کشید و مسکن خورد که تا حالا اینجوری عاجز و دردمند ندیده بودمش٬ همگی شب رفتیم خونه ی مادربزرگ هستی و تا آخر شب اونجا بودیم تا بچه ها دسته ببینند و ....موقع اومدن هستی خیلی اصرار کرد که بمونه خونه ی مادربزرگش تا نصفه شبی با عمه ها و عموها برن سر حلیم یکی از فامیلهای دور پدریش٬اولش قبول نکردیم ولی وقتی یاد بچگی های خودم افتادم که بابام هیچ جا نمیذاشت بمونیم و از این بابت بارها و بارها ....تصمیم گرفتم بزارم بمونه و حلیم پزون رو ببینهفردا صبحش(عاشورا)وقتی رفتیم حلیم خورون تا هستی رو برداریم و بریم خونه ی مادرجون اینا٬هستی باهامون نیومد و گفت که میخواد تا شب اونجا بمونه و ما به مادرجون پیغام بدیم که هستی خیلی دوستت داره ولی ....زیاد از اصرارش راضی نبودم ولی گفتم بزار جایی که بیشتر بهش خوش میگذره بمونه(خونه ی مامانم اینا دیگه دختر نداره و بی مزه سولی خونه ی مادر شوهر٬چون هنوز دو تا دختر تو خونه هست بیشتر خوش میگذره)مخصوصا که اینقدر عمه ها بهش سرویس داده بودن که حسابی لوس شده بودددددددددددمن و محمود رفتیم خونه ی مامانم اینا٬اتفاق خوب اون روز دیدن دوست بیست ساله ام(اول راهنمایی تا حالا)بود که سر کوچه ی مامانش ایستاده بودفاطمه دو تا دختر داره که یکیش یکسال از هستی بزرگتر و یکیش ۳ ساله هستش٬متاسفانه بعد از ازدواج رفت بیرجند و از اونموقع چند بار بیشتر نتونستیم همدیگر ببینیم(کلا تمام دوستان صمیمی و قدیمی من یا شهرستانن یا خارج از کشور)خلاصه من پیاده شدم و دو ساعتی سرکوچه با هم حرف زدیم و یاد سالهای مدرسه و تقلب و آلبالو خشکه خوردن سر کلاس و .....یه وقتی به خودمون اومدیم که ساعت ۲ ظهر بود و جز ما دو تا هیچ کس تو خیابون نبودمحمودم زنگ زد که دیگه نمیخواد بیای٬ بمون همونجا که هستیدیگه از هم خداحافظی کردیم و اومدم خونهتا ۶ عصر اونجا بودیم بعدش رفتیم خونه ی مادر شوهری تا هستی رو برداریم که دیدیم هستی٬ با عمه بزرگه رفته ماکارانی خریده و دوتایی با هم غذا درست کردندخداییش اینقدرم خوشمزه بود که نگو ....موقع اومدن(محمودم خیلی حالش بد بود و درد شدیدی داشت) دیدم هستی دوباره رفته زیر گوش عمه ها که من امشبم بمونماینجا بود که فهمیدم خانومی خیلی بی جنبه تشریف داره و نباید بهش رو دادیک نگاهی به هستی کردم که فهمید دیگه ....البته اونجا مجبور شدم بهش قول بدم که چند وقت یکبار میزارم یکشب اونجا بمونهتا بدون گریه و زاری بیاد بیرونولی وقتی اومد تو ماشین حالیش کردم که دیگه نمیزارم جایی بمونه چون نباید جلوی کسی اصرار و گریه و التماس میکرده و ....

تاسوعا شب

همون شب در حال لمیدن

 روز جمعه همچنان محمود نالان و گریان از درد دندون بود٬برای همین تا عصر خونه بودیم و هستی کمی درس خوند و منم کمی کار و نت و ....اما عصر اینقدر دلم گرفته بود که احساس کردم دارم میمیرم از دلتنگی و ناراحتیمحمود حساب کار دستش اومد و به بهانه ی تعمیر گوشی تلفنش ما رو کشوند تا خونه بابام اینا٬یک سری زدیم و برگشتیم شام خوردیم و اومدیم خونه(بعضی وقتها اینجوری میشم یعنی اینقدر دلم میگیره و حالم بد میشه که هیچ دلیلی هم براش ندارم و ....)

جمعه شب جلوی پیتزا ۲۰ تیکه

از روز شنبه تا چهارشنبه٬طبق هر سال عمه کوچیکه ام ۵ روز روضه داره٬ که من شنبه و امروز رو رفتم انشالا چهارشنبه هم میرمفردا هم تا هستی بیاد٬ میریم خونه ی مامانم تا شب یلدا رو اونجا باشیم٬ البته احتمالا بعد از شام یکسر هم به پدر شوهر میزنیم ....

پی نوشت ۱:از دیروز همش جلوی تلویزیون میخ شدم که برنامه ی آقای باحال خان رو ببینم و برای هستی ضبط کنمخیلی از دوستان هم مدام ازم سوال میکنند که خودمم دقیقا نمیدونم چرا امروزم نشون نداد؟؟؟؟؟؟؟؟فاطمه جون میگفت٬ باید از امروز پخش میشده و احتمالا مشکلی پیش اومدهانشالا از فردا دیگه حتما نشون میدهساعت شروع برنامه ٬حدود ۹:۳۰ تا ۱۱ صبح هستشدر مورد کانال ۷ هم باید بگم٬ هم تو کانالهای زمینی میشه سرچش کرد و هم تو م ا ه ....با کانالهای شبکه های یک تا ۵ و ف ر ک ا ن س 11555 و 27500 و v  میشه گرفتش

پی نوشت ۲:فردا تو مدرسه٬جشن شب یلدای هستی هستش٬ که براش انار و شکلات و آجیل و ....تزیین کردم تا با خودش ببره٬ ولی متاسفانه هنوز دوربین نداریم و .....

پی نوشت ۳:شب یلداتون مبارک٬امیدوارم شب خوب و خاطره انگیزی در کنار خانواده و عزیزانتون داشته باشیدبا اینکه اکثر اوقات از همون زمان خونه ی پدری تا حالا٬شبهای یلدا خودمون بودیم و خودمون٬ولی شبهای یلدا رو خیلی دوست دارمممممممممممم

چه کارت قشنگیه نه؟؟؟؟تقدیم به تک تک شما عزیزان

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩
چهارمین حضور هستی در تلویزیون

شنبه شب٬فاطمه جون زنگ زد و ازم خواست تا هستی رو برای ضبط برنامه ی شبکه ی ۷ ببرم ٬که چون ساعت ضبط ۲ ظهر بود نتونستم برم و یک عده از بچه های عزیز دیگه مون رفتنداما وقتی دیشب فهمیدم امروز هم ضبط دارند٬چون ساعت ضبط ۴ عصر بود و فرداش هم تعطیل بود بعد از مشورت با هستی و تمایلش برای شرکت در برنامه٬از فاطمه جون خواستم که اسم هستی رو هم رد کنه تا ما هم بریممممممممامروز هم از صبح تند تند کارامو انجام دادم و تا هستی رسید بدو بدو حاضرش کردم(همیشه برای برنامه ها ی تی وی مشکل لباس دارم و به سختی میتونم لباسی پیدا کنم که هیچ عکس و نوشته ی انگلیسی و ....نداشته باشه و معمولا مجبور میشم لباسی رو که شرایط مناسب داره بپوشونم تا چیزی که دوست دارم)خلاصه رفتیمو به موقع هم رسیدیم٬بچه ها رفتند داخل و ما بیرون برنامه نشستیماز ساعت ۴ تا ۷ شب بچه ها اون تو بودند٬اینجور که گفتند چون برنامه ی آخر بود٬مفصل تر ضبط شد و قراره هر روز بچه ها رو نشون بدن٬برنامه ی شاد و مفرحی برای بچه ها بود و کلی بازی و بدو بدو و کیک و برف شادی و مسابقه و ...ولی محوطه ای که ما نشسته بودیم بینهایت سرد بود و کلی یخ کردیم تو اون سه ساعتتا اومدیم بیرون یک دربست گرفتم و تا برسیم خونه از ۸ گذشته بود٬هستی که اینقدر خسته و خوابالود بود که بدون شام رفت و خوابیدخیلی خوب شد که فردا تعطیله و خیالمون راحت بود

 

برای یادآوری برنامه هایی که تا حالا هستی شرکت کرده٬عکسای زیر رو گذاشتم تا خاطره های قشنگ تا امروزش، یکجا جمع بشه و .....

اولین حضور هستی در تلویزیون(شبکه ی یک ٬برنامه ی عمو پورنگ٬چهارشنبه ۱۰ مهر ۸۷ )

مصادف با عید سعید فطر

هستی در محوطه ی شبکه ی یک سیما

هستی و عمو پورنگ(قربونت برم چه کوچولو بودی)

دومین حضور هستی در تلویزیون (شبکه ی یک٬برنامه ی آقاجون سلیمون٬یکشنبه ۱۰ خرداد ماههههههههه  ۸۸ )

سومین حضور هستی در تلویزیون(شبکه ی یک٬برنامه ی جمعمون جمعه٬ سه شنبه ۹ تیر ماههههههههههههههههههه  ۸۸ )

عروسک کلاس اولی منبیرون محوطه

دایی بهنام و بچه ها

و حالاااااااااچهارمینحضور هستی٬به لطف فاطمه جویکار عزیززز٬برای شبکه ی آموزش(شبکه ی ۷ )٬سه شنبه ۲۳ آذر ۸۹ برای برنامه ی خانه ی آقای باحال خانکه اینطور که بهمون گفتند از یکشنبه هفته ی آینده٬هر روز ساعت ۱۰:۳۰ صبح و تکرارش ساعت ۱:۳۰ ظهر پخش خواهد شد٬که تو هر دو زمان هستی خانوم مدرسه تشریف داره و باید براش ضبط کنمما که تا حالا شبکه ی ۷ نداشتیم و تازه گرفتیمششما هم این شبکه ی خوب و مفید رو بگیرید و بچه های وبلاگی رو ...البته تمام عکسهای امروز رو٬با دوربین شرکت بابایی انداختیم که چون بهش وارد نبودیم ٬کیفیتشون خوب نشده٬دوربین خودمون احتمالا مرخص شده و باید دوربین ...

عکسهای یواشکی

عمو باحال ٬ بعد از بریدن کیک تولد قلقلک و تقسیمش بین بچه ها

هستی خانوم در حال خوردن کیک تولدو ما هم در حال تماشا کردن کیک خوردن بچه ها

هستی و عمو باحال

خانومی و دکور برنامه

هستی و فاطمه جون با تیپ شرکت در برنامه٬کادو به دست

 

هستی و خاله شادونه(ملیکا زارعی)

پرنیان و فاطمه جون٬دختر خاله های مهربون

اینم ژست هستی خانوم

فاطمه٬پرنیان٬آندیا و هستی (بچه های وبلاگی امروز )البته مهدیار جون هم بود،که چون یکساعتی زودتر رفت،دیگه به عکسهای آخر برنامه نرسیددددد

پی نوشت ۱:جاداره بازم اینجا٬از فاطمه جویکار عزیز٬دوست بسیار خوب و مهربون خودم و هستی٬تشکر و قدردانی کنم که باعث شده٬دل کوچیک دختر من بارها شاد بشه و خاطره و لحظات قشنگی تو قلب کوچولوش بمونههههههههههه٬که وقتی بزرگ شد با نشون دادن عکسها و فیلمهاش به بچه هاش غرق لذت و خوشحالی بشه٬فاطمه جون ٬خیلی خیلی دوستت داریم و ازت ممنونیم

پی نوشت ۲:امشب شب عزیزی هستش ٬توی عزاداریهاتون ما رو فراموش نکنید

پی نوشت ۳:این دو سه روز رو خونه نیستیم٬فردا صبح تا شب طرف خانواده ی بابایی هستیم(عمو کوچیکه نذری داره)٬روز عاشورا هم طرف خانواده ی مامان نوشین که تعادل حفظ بشه

برنامه ی خانه ی آقای باحال خان٬از شبکه ی آموزش(۷)٬یادتون نره

یکشنبه به بعد ساعت ۱۰:۳۰ و ۱:۳۰

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ
شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩
طرح جدید خودروها و آزمون آذر ماه هستی

این هفته حسابی کلافه و خونه نشین شده بودم ٬بابت این ط رح زوج و فرد مسخره که به نظر من هیچ تاثیری تو کم شدن آلودگی هوا نداره و فقط ملت رو از کار و زندگی انداختهمن که فردم تمام روزهای زوج باید بیرون نرم تازه روزهای فرد هم٬ماشینم رو بدم محمود بره سر کار٬در واقع داشتن دو تا ماشین زوج و فرد ٬فقط به درد استفاده ی یک نفر میخوره نه دو نفر(فکر کنم از این به بعد هر نفر دو تا ماشین لازم داشته باشهحسابی خوش به حاله شرکتهای ماشین سازی و ...ببینیم اونجوری چه جوری هوا کمتر آلوده میشه؟؟؟و کدوم قشر مردم بیشتر ضرر میکنند و آسیب میبینند)محمود اصلا با من کاری نداشت ولی الان همش منتظره تا من بگم بفرما٬بدترین روزمون هم سه شنبه هستش که محمود باید از شرکت ساعت ۳ بیاد بیرون و بره دانشگاه٬راهشم دور و جاده ی خطرناکی هم داره و اصلا نمیشه با آژانس رفتتتتتمنم که یک یکشنبه و سه شنبه دارم(پنجشنبه ها رو خودم زیاد بیرون نمیرم و با کمال میل بهش ماشین میدم بره دانشگاه)و هزار کار بیخودی ی ی ی ی از طرفی کلاس پیانوی هستی سه ساله که چهارشنبه ها هستش و اصلا نمیتونم روزش رو عوض کنم و مجبورم حتما ببرمش٬اینهفته سه شنبه رفتم و کلی چرخ زدم تا بتونم یک راهی تا کلاس هستی پیدا کنم که پلیس محترم منو جریمه نکنهتنها یکراه وجود داشت که میدون کاج رو رد نکنم(همیشه پلیس اونجا هست)٬چهارشنبه هم با کلی دلشوره رفتم و خدا رو شکر این هفته تونستیم فقط برای نیمساعت کلاس٬ از جریمه شدن ...خداییش اگر من یک آژانس میگرفتم و میرفتم کلاس٬بعدش از اونجا دوباره آژانس میگرفتم و برمیگشتم٬هوا کمتر آلوده میشد؟؟؟اینجوری که این آژانسی ها یک راهم باید اضافه تر میرفتند٬ تازه الان دیگه آژانسها هم گذاشتند طاقچه بالا و هر وقت زنگ میزنی تا یکساعتی ماشین ندارند؟؟؟اونم برای کلاسی که یک دقیقه اش دیر بشه از دست خودت رفته٬چون سر نیمساعت شاگرد بعدی میاد و تو باید بلند بشی بیای بیرونخلاصه که من یکی سخت مخالف این ....

پنجشنبه شب٬خونه ی دایی رضا و سمیرا جون دعوت داشتیم٬ که رفتیم و خونه ی جدیدشون رو هم دیدیم که مثل همیشه همه چیز در نهایت سلیقه و تمیزی و زیبایی و ....بود٬امیدوارم همیشه با یک دنیا عشق و خوشبختی و سلامتی در کنار هم زندگی کنند و هر وقت خودشون صلاح دونستند و آمادگی داشتند٬ما رو به آرزوی عمه شدن برسونندفکر میکنم بچه ی برادر هم مثل بچه ی خواهر خیلی خیلی خیلییییییییییی عزیز باشه نه؟؟؟اونایی که تجربه ی هردوشو دارند بهتر میدونند

هستی و پسر خاله ها٬پنجشنبه شب خونه ی دایی رضا٬در حال خوردن کیک شکلاتی

هستی خانوم و ژست دل به خواهش

اینم ژست دل به خواهی سه نفره(کیان-هستی-کیارش)

دخملی من٬امروز (الان دو نیمه شب شنبه شده دیگه)آزمون آذر ماه ق ل م چی رو داد٬با اونکه اولش دیدم از دفعه ی پیش تعداد غلطهاش بیشتره(اون دفعه ۴ تا٬ این دفعه ۶ تا)ولی وقتی دو تا کارنامه رو مقایسه کردم دیدم که یک سری سوال ریاضی و علوم دوباره اضافه شده(سه سری ریاضی و سه سری علوم)و هستی ترازش حدود ۱۰۰۰ تا(از ۵۸۰۰ به ۶۴۰۰ که بالای ۶۰۰۰ میگن خیلی عالیه) و رتبه اش حدود ۲۰ تا(از نفر ۲۹ تو استان تهران به نفر ۸ رسیده) بالاتر رفته و ارزیابیش از A به A مثبت رسیده و تمام سوالاتی که جواب نداده مثل دفعه پیش جزئ سوالات مشکل ارزیابی شده و روی هم رفته خانومی از دفعه ی پیش بهتر بودهخلاصه ٬من و باباییش راضی بودیم و خدا رو مثل همیشه صد هزار بار به خاطر وجود نازنیش شکر میکنیمباشه روزی که شاهد موفقیتهای روز افزون فرزندان عزیزمون باشیمتو همچین روزهایی٬ بیشتر حس و حال مامان و بابام و چشمهای بارونیشون رو٬ روزی که منو تو لباس فارغ التحصیلی دانشگاه دیدند درک میکنمو عاشقانه بر دستای مهربون و زحمتکششون بوسه میزنم و قدر زحمات بی دریغشون رو میدونمامیدوارم خدا بهمون توفیق جبران ذره ای از محبتها و عشق خالصانه شون رو بده

 کارنامه ی این هفته

کارنامه ی ماه پیش

امروز بعد از ناهار٬رفتیم خونه ی پدر و مادر بابا محمود و تا ۱۱ شب اونجا بودیم٬خیلی خوبه که همیشه یکی دو تا از عموها و عمه ها اونجا هستند و کلی بهمون خوش میگذره

پی نوشت ۱:آلودگی هوا رو خیلی واضح میشه حس کرد٬خود من از دیشب گوشم صدا میداد و نتونستم اصلا بخوابم(الانم همونجوریه)٬وقتی هم دکتر رفتم گفت میتونه از آلودگی هوا باشه٬با این وجود خیلی نگران هستی و بچه های همسن اون هستم که چه هوای وحشتناکی رو یکماهه دارن تنفس میکنند و چه پیامد خطرناکی در آینده میتونه براشون داشته باشه؟؟؟برای خاله منیر و خاله نسترن و شیوا جون(خواهر زندایی سمیرا) و تمام عزیزان بارداری که دارن این سموم مضر رو به بچه های تو شکمشون منتقل میکنند٬ که شنیدم خیلی میتونه تو رشد و .....تاثیر بزارهباز خاله نسترن خودشو تو خونه زندانی کرده و بیرون نمیاد٬ولی خاله منیر میره سر کار و ....

پی نوشت ۲:فکر میکنم تو این هفته٬ بازم تعطیلات به خاطر آلودگی هوا به تعطیلات آخر هفته اضافه بشه؟؟؟خیلی مواظب خودتون و بچه ها و مریضهای دور و برتون باشید و تا اونجا که میتونید کمتر از خونه در بیاید٬امیدوارم تعطیلات آخر هفته و مراسم عزاداریتون به خیر و سلامتی بگذره٬تو این شبها و روزهای عزیز ٬مریضها و آدمهای حاجت دار و همدیگه رو فراموش نکنیم هر نفسی ....

اصلا امشب قصد آپ جدید نداشتم٬ ولی نمیدونم چی شد که نشستمو ...شاید دلم هواتون رو کرد و دلم خواست براتون بنویسم؟شاید از ترس صدای گوشم و نخوابیدن نرفتم تو رختخواب و تا الان نشستم؟شاید ...دقیقا نمیدونم چرا٬ ولی اینو میدونم که تا زنده هستم دوستتون دارم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ
دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩
سفر به مشهد و گزارش هفته ای که گذشت ...

وایییییییییی خدا جونم کی سرم خلوت میشه؟؟؟از بس بدو بدو کردم به یک خواب راحت و بی دغدغه حسرتمممممممممممممم٬البته خدا رو صد هزار مرتبه شکر٬همش خیر و خوبی بوده ولی بازم از بس برنامه ها فشرده و پشت سر هم بود که همگی خسته و بی خواب هستیمممممممم

روز دوشنبه ۸ آذر ۸۹ ساعت ۷ صبح٬بعد از ۲۴ ساعت تاخیر بابا رسید٬من به خاطر هستی نتونستم خودمو به فرودگاه برسونم و محمود تنها رفت٬وقتی هستی سوار سرویس شد منم حرکت کردم و زودتر از بابا اینا به خونشون رسیدم٬بعد از خوردن صبحانه و کشتن گوسفند(با اونکه من نگاه نکردم٬ ولی بیشتر از همیشه متاثر شدم و تا چند شب و روز ...)محمود ساعت ۱۰ برگشت مدرسه ی هستی و بعد از شرکت در جلسه ی زبان و امتحان دیکته ی هستی٬آوردش خونه ی بابا اینا٬تا آخر شب اونجا بودیم و من آخرین نفر بودم که بعد از جمع و جور کردن و ....اومدم خونهتازه عصر اونروز که مادر شوهر و پدر شوهرم اومده بودند دیدن بابا٬فهمیدم فرداش(سه شنبه)جلسه ی دوم خواستگاری خواهر شوهر وسطی هستش و باید بریم اونجا٬این بود که سه شنبه وقتی هستی از مدرسه اومد علومش رو خوند منم تا ساعت ۷ خونه نبودم و وقتی رسیدم خونه ٬بدو بدو باهاش علوم کار کردم و حاضر شدمو ...اون شب همه چیز به خوبی و خوشی گذشت و قرار شد که تا ماه محرم نرسیده بله برون هم انجام بشه٬همه موافق پنجشنبه شب بودند٬ ولی به خاطر ما که پنجشنبه نبودیم(مشهد)٬بله برون موند برای یکشنبه شب(دیشب)چهار شنبه شب هم٬ولیمه ی بابا بود که تقریبا تمام مدعوین اومده بودند و بعد از مدتها فامیل دور هم جمع شدند و کلی گپ و ...دست داداش رضا درد نکنه٬ که سنگ تموم گذاشته بود و این ولیمه رو خودش برای بابا گرفته بود

روز برگشت بابا

روز ولیمه تو سالن

 

پنجشنبه صبح ساعت ۱۰ ٬پرواز داشتیم که تاخیر داشت و نزدیکه ۱۱ حرکت کرد٬ساعت ۱:۳۰ توی هتل و اتاقمون بودیم٬دست دانشگاه درد نکنه حسابی سنگ تموم گذاشته بود٬تمام وعده های غذایی به صورت سلف سرویس به حساب دانشگاه بود٬یکروز هم تور شاندیز داشتیم که همراه ناهار تو رستوران حسین شیشلیک(روبروی پدیده)همه ی اساتید و خانواده هاشون رو بردند و ...اولین جایی که رفتیم همون پنجشنبه بعد از خواب و استراحت هستی و مامانم٬حرم امام رضا(ع)بود که با ده سال پیش که من رفته بودم تغییرات زیادی کرده بودخیلی خیلی شلوغ بود و ما دستمون به هیچ جایی نرسیدمخصوصا که با هستی و مامانم اصلا نمیشد ریسک کرد و رفت جلو٬یک گوشه پیدا کردیم و ...حس و حال قشنگی بود٬باور کنید تک تکتون رو یاد کردم و ...با اونکه زیر چادر مقنعه داشتم ولی چون مقنعه ام خیلی کیپ نبود٬با تمام تلاشم برای بیرون نبودن مو بازم .... اگر عشقم به امام رضا نبود هرگز جایی که با وجود زنونه بودنش اینهمه رو اعصاب آدم راه میرفتند قدم نمیذاشتمخودم شنیدم که به یک دختر جوون که فقط یک خط چشم داشت با صدای بلند گفتند٬ تو الان امام رضا رو ناراحت کردی٬امام راضی نیست تو با ....خودشون نمیدونند با این رفتارشون٬ چقدر دخترها و پسرهای جوون رو از دین و اسلام دور کردندددددددموقع گشتن کیفها تمام لوازم آرایش ها رو دور میریختند و ...من که اصلا کیف نبردم و فقط موبایلم باهام بود که اونم آنتن نداشتروز آخر محمود دوربین عکاسی باهاش بود که نمیدونم چی شد که وقتی از حرم اومد بیرون ٬دیگه دوربین کار نکرد که نکرد؟؟؟هنوز نمیدونیم چرا؟؟؟محمود میگه حتما همونجور که موبایل اونجا آنتن نداره یه کاری کردن دوربین ها هم بسوزهخلاصه که تا اطلاع ثانوی دوربین نداریماز حرم که اومدیم بیرون خواستیم بریم بازار رضا که هنوز ۴ قدم نرفته مامان و هستی گفتند ما نمیایم حالا مامانم واقعا پادرد شدیدی داره و نمیتونه راه بره٬اما هستی تو این سفر بهمون ثابت کرد که اصلا مرد سفر نیست و دو قدم راه نرفته٬نق میزنه و ..خیلی خیلی نسبت به بچگیهاش بیشتر ما رو اذیت کرداینقدر که مامانمو هستی تو این سفر خوابیدند٬کلی سرعت ما رو تو گشت و گزار گرفتندخلاصه اومدیم هتل و شام خوردیم٬ساعت ۱۱ دوتایی رفتیم کوه سنگی که خیلی سرد بود و زود برگشتیم ...

به محض پیاده شدن از هواپیما

اولین حرم رفتن هستی خانوم

بعد از خوندن اولین نماز عمرش تو حرم امام رضا

جمعه صبح به تمام اساتید کاغذ دادند که راس ساعت ۸ صبح تا ۱۱ بیاین طبقه ی ۹ هتل ...محمود زودتر بیدار شد و رفت و ما در هتل سماخ مکیدیم تا تشریف بیارهتا اومد همگی سوار اتوبوس شدیم و رفتیم به طرف شاندیز٬بعد از اینکه ناهارمون رو خوردیم تا زمان حرکت اتوبوس٬ ۴ تایی رفتیم پدیده و حسابی توش چرخ زدیم و عکس گرفتیم٬جای قشنگ و خیلی شلوغی بودتا صنایع دستی رفتیم و اونجا هستی به سلیقه خودش برای نی نی تو راهی خاله منیریک جفت کفش با پولهای خودش خریدامیدواریم خاله منیر صحیح و سالم نی نیش رو به دنیا بیاره و کفش سوغاتی هستی رو پاش کنههستی که راه میره قربون صدقه نی نی میرهتا برگردیم هتل ساعت از ۴ گذشته بود و مامان و هستی انرژیشون تمامممممممم٬اونا خوابیدند و من و محمود رفتیم مرکز خرید پروما و کیان سنتر و ساعت ۶ وقتی برگشتیم دیدیم هنوز خوابنبیدارشون کردیم تا یه چیزی بخوریم که در زدند و برامون شیرینی و میوه و چای از طرف دانشگاه آوردندهمون موقع سر یه چیزی از دست هستی خیلی عصبانی شدم و ....ساعت ۸ شب با دوستان عزیزمون(توی سفر تایلند با هم آشنا و دوست شدیم)توی لابی هتل قرار داشتیم که بعد از ۴ سال همدیگه رو دیدیم و برای اولین بار بچه ها رو....کلی دیدارمون تازه شد و همراهشون اومدیم بیرون٬البته مامانم نیومد و گفت شام خودش تو هتل میخوره و ...تمام مشهد رو چرخیدیم(بابا قدرت٬پارک وکیل آباد٬طرقبه ....)تا ساعت ۱ با هم بودیم و شام و بستنی هم مهمونشون بودیمکلی خوش گذشت و خوش خوشانمون شد و لذت سفرمون رو٬ این دیدار چندین برابر کرد

رستوران حسین شیشلیک شاندیز

 

عکسهای پدیده ی شاندیز

سوار بر اسب مراد بشی مادررررررر

محمود میگفت برو توش بشین٬ ولی هستی نرفت

 

اینم هستی و خریدش از صنایع دستی پدیده(کفش نی نی خاله منیر دستشه)

این عکسش رو دوست دارم

 

فروشگاه پروما

کیان سنتر که مشهدی هام خیلی هاشون نمیشناختن٬ ولی ما کشفش کردیم

هستی با مجسمه ی بابا قدرت

هستی و یاسمین جون، دختر دوستمونقلب

شنبه صبح دوباره ۸ تا ۱۱ همراه محمود باید میرفتیم طبقه ی نهم٬که دیگه چون تا شب بیشتر وقت نداشتیم نرفتیم و همگی رفتیم الماس شرق٬مامانم کمی خرید کرد و نشست٬منم نشستم پیشش تا محمود ٬هستی رو ببره آکواریوم رو ببینهساعت ۱ برگشتیم و اتاق رو تحویل دادیم و وسایل رو سپردیم به امانات هتل(پروازمون ۹:۴۰ شب بود)تا بریم حرم ٬توی راه هستی گفت مامان منو مقبره ی فردوسی نبردید؟؟؟برای همین اشتباهی کردیم و گفتیم بریم و برگردیمچشمتون روز بد نبینه بیشتر از ۲ ساعت توی راه رفت و برگشت بودیم و پاهای مامانم خشک شده بود توی ماشین و کلی خسته شدیم ٬اصلا فکر نمیکردیم اینهمه دور باشه؟؟راننده هم هیچی نگفتبه نظرمون به اینهمه خستگیش نمی ارزید٬پیاده رویش هم برای مامانم خیلی زیاد بود و ...خلاصه ساعت ۵:۳۰ رسیدیم حرم و تا ۷ اونجا بودیم و ....موقع اومدم دلم برای خداحافظی گرفته بود٬نمیدونم دوباره کی قسمتم میشه برم و ...فقط امیدوارم ۱۰ سال طول نکشهاومدیم هتل یه چیزی خوردیم و رفتیم فرودگاه٬ساعت نزدیکه ۱۲ رسیدیم فرودگاه تهران و دیدیم بابام که هیچی از شماره پروازمون نمیدونسته کلی تو فرودگاه معطلمون شدهآخه اصلا قرار نبود بیاد ولی انگار طاقت نداشته بازم مامانم بیاد خونه ی ما و خودش اومده بود دنبالش٬اول ما رو رسوند و بعدش مامانمو بردتا بخوابیم ساعت ۱:۳۰ بود و هستی خسته و خواب آلود٬برای همین چون اصلا غیبت نکرده بود(پنجشنبه و شنبه که تعطیل بود)نذاشتم یکشنبه بره مدرسه٬تا بتونه خودش رو برای امتحان ریاضی دوشنبه آماده کنهدیروزم تمام مدت باهاش ریاضی کار کردم و خونه رو جمع و جور کردم و حاضر شدم برای بله برون(فشردگی برنامه ها رو دارین که؟؟)شب خوبی بود و همه چیز به خوبی گذشت و عمه وسطی هم به سلامتی ....البته ما دوربین نداشتیمو همش آویزون بقیه بودیم برای عکس

صبح شنبه الماس شرق

اینم الماس

هستی و آکواریوم الماس شرق

هستی و مقبره ی فردوسی

اول فاتحه فرستاد بعد نشست ....

اینم خانومی در حال کامی بازی٬با وجود اینترنت ۲۴ ساعته تو هتل٬ اطمینان نکردم برم نت

پی نوشت ۱:خدا رو شکر میکنم که این سفر دو شبه رو قسمتمون کرد ٬تا هم زیارتی کرده باشیم و هم نذر مامانم رو ادا کنیماز وقتی هم اومدیم محمود گیر داده که باید هر چه زودتر مامان پاهاشو عمل کنه و خوب بشه٬خیلی برای مامان ناراحته و از اینهمه درد و کندی و ... از دیروز چند بار به مامان اولتیماتوم داده که اگر خودش اقدام نکنه به زور عملش میکنههمونجا موقع برگشت به مامان گفت هر وقت پاهاتون رو عمل کردین و خوب شدین٬ دوباره میارمتون مشهد(اوندفعه هم محمود خودش برای مامانم نذر کرده بود٬یعنی من به خودم اجازه نمیدم همچین نذرایی از جیب محمود بکنم )دیروز تولد مامانم بود٬که امیدوارم ۱۲۰ سال سایه ی مهربونیهاش بالای سر هممون باشه و هر چه زودتر راضی بشه و پاهاش رو عمل کنه٬تا حتی شده یکمی از درد و ناراحتیش کم بشه ...

پی نوشت ۲:امروز به هستی برنامه ی امتحانای عقب افتاده رو دادند٬عینکشم تو مدرسه جا گذاشتههمونطور که میبینید تو تمام عکسها عینک زده یعنی دقیقا از وقتی این اواخر رفت دکتر و دکتر بهش گفت اگر مرتب عینک نزنه٬ چشمهاش ضعیف تر میشه٬عینک رو کنار نمیزاره٬یکوقتهایی التماسش میکنم که الان نمیخواد عینک بزنیاینقدر از مریضی میترسه که حرف دکتر رو خیلی قبول داره ...هفته ی گذشته دو نفر رو با رضایت خودشون برای مسابقه ی قرآن و نماز انتخاب کردند که یکیشون هستی بوده٬خوشحالم که نماز رو دوست داره و میاد و کنارم می ایسته برای نماز خوندن٬اما الان منتظر مونده تا من برم و معنی ها رو براش حفظ کنمهر چی بهش میگم خودش بره و از تو کتابهاش مطالب مسابقه رو یاد بگیره گوش نمیده ٬منم وقت نمیکنم با اینهمه کار دونه دونه ....مخصوصا که امسال خیلی مستقل شده و من فقط کاراش رو چک میکنم و تو امتحانا درس میپرسماینقدرم نقاشیم بده که وقتی میاد ازم کاردستی و نقاشی میخواد عزا میگیرمامروزم میگه باید تا فردا یک نقاشی و کادرستی برای مسابقه ببرمخلاصه که خانومی میخواد بره مسابقه٬منو ....امروز کارنامه ی زبان رو بهشون دادن که خدا رو شکر خوب بود و از هفته ی دیگه میره ترم بالاتر

پی نوشت ۳:نمیخوام چیزی از هستی تو این سفر بنویسم٬همینکه با خوندن این کامنت خودم و خودش یادمون بیوفته چرا هستی تو بعضی سفرها با ما نبوده کافیه؟؟فقط اینو میدونم که هستی وقتی کوچیک بود خیلی خیلی همسفر بهتری بود و طاقتش بیشتر٬تجربه ای که این سفر برامون داشت٬ این بود که حالا حالا ها سفر نریم حتی سفر داخلییییی

پی نوشت ۴:انشالا اگر خدا بخواد کمی سرم خلوت میشه از فردا ....ماه محرمم اومد و فعلا خبری از جشن و مراسم و ....نیستشب اول محرم هستش٬ لطفا ما رو از دعای خیرتون فراموش نکنید

اینم یک پست طولانی و پر عکس٬دیگه گله نکنیدهااااا

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ
یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩
تاخیر پروازها و امتحانات هستی و ...

بابا هنوز رویت نشده٬قرار بود امروز ساعت ۶ صبح تهران باشه٬محمود و بیتا و رضا و سمیرا و امیر همگی امروز رو مرخصی گرفته بودند٬از اونجایی که فکر میکردم یکی دو ساعتی تاخیر رو شاخشه٬تصمیم گرفتم هستی رو (که از امروز طبق برنامه ی امتحانی٬امتحانای میان نوبت اولش شروع شد٬اونم تو این گیر و دار و سفر و ولیمه و ....)سر ساعت سوار سرویس مدرسه کنم و خودمون بریم فرودگاه٬اما دیشب ساعت ۱۲:۳۰ شب ٬بابا از فرودگاه مدینه زنگ زد به موبایل رضا و گفت که پروازشون تاخیر داره و بهشون گفتن احتمالاااااااااااا(یعنی معلوم نیست)ساعت ۵ بعد از ظهر امروز حرکت میکنند٬تند تند همه به هم خبر دادیم و اونایی که مرخصی گرفته بودند٬امروز رفتند سر کارجز من که بعد از چند روز که خونه نبودم موندم خونه و کلی کارای ....٬هنوزم معلوم نیست دقیقا بابا چه ساعتی به تهران میرسهاز صبح هر چی به اطلاعات پرواز زنگ زدیم اطلاع درستی بهمون ندادند٬حالا خوبه دو تا عموم(مهندس پرواز)کلی مسافر از جده و مدینه هر روز میارن تهران که از شانس ما خودشون پرواز داشتند و ....آخرین خبری که داریم ۹ شب تازه حرکت میکنند و نصفه شب میرسندهستی هم فردا صبح امتحان دیکته دارهاحتمالا بخوابونمش و خودمون بریم و برگردیمفردا ساعت ۱۰:۳۰ صبح تو مدرسه با معلمهای زبانشون جلسه داریم که حتما باید برم،قرار بود ساعت ۳:۳۰ برم ختم انعام یکی از بهترین دوستان وبلاگیم،کلی هم خودم رو آماده کرده بودم و با اینهمه ترافیک کار و امتحان و ...تمام برنامه مو جور کرده بودم که با هستی برمولی متاسفانه با این تاخیر که بابا داشته نمیتونم برم و باید فردا بعد از جلسه، هستی رو که امتحان دیکته شو داده بردارمو برم خونه ی بابا تا شب پیش بابا باشیم(البته اگر تا فردا برسهاینقدر بابام حساسه که اگر نرم ...)مریم جون از دعوتت بسیار بسیار خوشحال و ممنونم،ولی انگار قسمت نبود عزیزم،انشالا تو فرصت دیگه ای که میدونم به این راحتی ها جور نمیشهببینمت

از تمام کسایی که فکر کردن رفتیم مشهد و برگشتیم،شرمنده امما هنوز نرفتیم،همون شب که محمود گفت به اسممون مشهد در اومده٬یادم افتاد که ممکنه تو اون تاریخ امتحانای میان ترم هستی شروع شده باشه٬وقتی رفتم و دفترچه کلی مدرسه رو دیدم فهمیدم بلهههههههههدقیقا سفر ما وسط امتحانای هستی هستش و امتحان اجتماعی رو هم نمیتونه بدهبرای همین به محمود گفتم فعلا برای بلیط هواپیما اقدام نکنه تا برم مدرسه و ببینم چی میشه؟؟؟دوشنبه رفتم مدرسه با معلم خودش و ناظم صحبت کردم که گفتند خدا رو شکر چون هستی شاگرد خوب و زرنگی هستش٬ میتونیم اجازه بدیم دو روز نیاد مدرسه و بره مشهد زیارت،امتحان اجتماعی هم چون شفاهی هستش معلم بعدا ازش میپرسه،این شد که محمود بلیطها رو گرفت تا اگه خدا بخواد٬ آخر همین هفته سه روزی بریم و برگردیم،بماند مامانم چقدر بهانه آورد و الانم با این دیر کردن بابا حسابی کلافه شده و .....خلاصه ما هنوز نرفتیم٬ ولی اگر قابل باشم٬ برای همتون همونطور که خواسته بودید دعا میکنم تا حاجت قلبیتون رو بگیرید ....

سه شنبه عصر وقتی فهمیدم چهارشنبه تعطیل شده٬ با خوشحالی به محمود زنگ زدم که گفت خانوم من فردا صبح تا پنجشنبه عصر میرم ماموریتکلی حرص خوردم ولی کاریش نمیشد کرد٬تمام چهارشنبه من و هستی خونه بودیم و درس خوندیم تا برای امتحانای این هفته که سرمون شلوغه آماده بشیمپنجشنبه عصر که محمود اومد٬ رفتیم خونه ی مادر جون تا با دایی های هستی خانوم٬ پلاکاردها رو بزنیمجمعه صبح هم٬خاله بیتا رو برداشتیم و رفتیم خونه ی مادرجون تا محمود به همراه پدر شوهر عزیزم برن گوسفند بخرناینقدر گوسفندمون خوشگل و قد بلنده که نگوهستی کلی ازش عکس انداختهبا تاخیر بابا٬مامانم حسابی باهاش دوست شده و هی میره براش خرید میکنه میاره میده اون میخورهطفلی کلی مظلومه٬مامانم میگه چرا این بع بع نمیکنه نکنه لالهخلاصه کلی برای سر اومدن عمرش غصه داریم و با اونکه من خودم اصلا فلسفه قربانی کردن و این جور مردن حیوان جلوی چشم بقیه رو قبول ندارم٬ ولی نمیشه کاریش کرد ...

سوغاتی محمود از ماموریت یکروزهخداییش شما رژیم داشتید و عاشق شکلات و ...بودید بعد شوهرتون براتون سوغاتی ....ناراحت نمیشدیدمن که تو شکنجه ام

این کاپو چینو خیلی خوشمزه س٬من تو تهران چند جا رفتم ولی پیدا نکردم٬عکسشو گذاشتم تا شما هم اگر اهل نسکافه و قهوه و ....هستین امتحانش کنید

پنجشنبه عصر٬هستی و پلاکارد ما برای پدر جون

اینم ببعی ما که فعلا عمرش به دنیاست

 

پی نوشت ۱:طبق آخرین خبر رسیده٬به علت کمبود امکانات پرواز(تلویزیون الان گفت)٬اصلا معلوم نیست پروازها کی انجام میشه؟؟؟خدا کنه تا روز ولیمه برسهیعنی پرواز برای تمام کشورها اینجوری شده؟؟ یا فقط ایرانی های عزیز امکاناتشون کمه و .... 

پی نوشت ۲:یکهفته ای به همون دلایلی که گفتم کمرنگ میشویم و اگر خدا عمری داد و سفر رفتیم٬بعد از سفر میام و از ماجراهای پیش اومده مینویسم....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ