هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩
عید تا عید و یک سفر غیر منتظره

تعطیلاتی که گذشت٬برنامه ی خاصی نداشتیم و همش سه تایی با مامان چرخ زدیمچهارشنبه ظهر بعد از ناهار٬یکسر رفتیم خونه ی مامان اینا تا سری به خونه شون زده باشیم٬خدا رو شکر با اونکه هنوز زمین خونشون و کنار کلیدهای برق داغ بود٬ولی اتفاق خاصی نیوفتاده بودساعت ۸ شب٬شام و کیک گرفتیم و رفتیم خونه ی خاله بیتا٬تا ۱۲ شب اونجا بودیم٬ما اومدیم خونه ولی مادر جون شب موند و فردا ظهرش٬ دوباره اومد خونه ی ما

هستی خانوم روز عید قربان٬ خونه ی خاله

روز پنجشنبه مادر جون موند خونه(پاهاش درد میکرد و ترجیح داد نیاد با ما خرید)٬ما رفتیم برای خرید کت و چکمه برای من٬پوتین یا چکمه برای هستی٬که نتیجه ی خرید هستی شد اینی که میبینید٬خرید منم گذاشته شد به حساب کادوی تولدم(حالا کو تا دی ماه)٬ساعت ۶ اومدیم خونه و خستگی در کردیم٬ ساعت ۹ رفتیم شام و تئاتر٬خدا رو شکر مامان کلی خندید و خیلی خوشش اومدساعت ۲ نصف شب اومدیم بیرون و تا بیایم خونه ...اتفاق جالبش این بود که وسط تئاتر تو اون سکوت٬ من اومدم با شیشه ی آب هستی قرص بخورم که یهو هستی گفت مامانننننننننن(با حالت خاصی که یعنی از آب من نخور)٬که بازیگر اصلی روی صحنه گفت جان مامان و همه ی جمعیت زدند زیر خنده و به طرف هستی برگشتندمنم مثل یک مامان خوب آب رو ریختم تو لیوان و ... 

پنجشنبه٬قبل از رفتن به تئاتر

جمعه تا عصر خونه بودیم٬ساعت ۶ رفتیم خونه ی عمو وسطی٬دایی رضا و خاله بیتا و عمه بزرگه هم بودند٬شب خوبی بودما آخر شب اومدیم خونه و مادر جون بعد از ۹ روز از ما جدا شد و موند خونه ی عمو وسطی پیش جاری جان خودشوقتی اومدیم خونه و دمپایی روفرشیای مامان رو جلوی در دیدیم حسابی دلم گرفتزود بهش زنگ زدمو گفتم جاش خیلی تو خونمون خالیه محمود و هستی هم تا فردا مدام همینو میگفتنمامان تا فردا دوشنبه اونجاست و خدا رو شکر از صداش٬ معلومه بهش خوش گذشته و من از این بابت خوشحالماز اون به بعد میخواد خونه ی مامان بزرگم که نزدیکه خونه ی خودشون هستش بمونه٬ تا بتونه تند تند به خونه سر بزنه و کاراش رو انجام بده٬ چون چیزی به برگشت بابا نمونده و خدا بخواد ششم یا هفتم آذر برمیگرده...

پی نوشت ۱:نتیجه ی اولین آزمون گ اج مدرسه اعلام شد و خانومی من مثل همیشه با کمی بی دقتی از ۶۰ تا سوال ٬ ۴ سوال رو جواب درست نداده بود٬ ولی همچنان تراز کلش٬ بالای ۶۰۰۰ بود٬دو تا سوال بخوانیم رو بهش حق دادم نتونه بزنه٬ چون یکیش معنی شعر بود و یکیش جای خالی تو شعراما دو تا سوال ریاضی رو اصلا بهش حق ندادم و دلیلش رو بی دقتی ...

پی نوشت ۲:امروز ظهر محمود زنگ زد و گفت٬ از طرف دانشگاه به اسمش یک سفر مشهد سه روزه در اومده که خیلی خوشحال شدم٬ چون ۱۰ ساله قسمت نشده بود بریم مشهد(ماه عسلمون رفته بودیم تا الان) و من از این بابت خیلی ناراحت بودم٬از طرفی اولین سفر مشهد هستی خواهد بود و حتما باید مامانم رو که نذر کرده بودم براش با خودم ببرمالبته مامانم مثل همیشه کلی بهانه آورد ٬ولی راضیش کردم که حتما باید بیاد و بیشتر از این نذر منو عقب نندازهحالا خوبه بابا تا اون موقع اومده و ولیمه اش هم گذشتهامیدوارم مورد خاصی پیش نیاد٬ تا بتونیم بریم پابوس امام رضا

پی نوشت ۳:پیشاپیش عید غدیر رو٬ به همتون تبریک میگم و امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشیدو سالهای سال٬عیدهای زیادی رو در کنار خانواده ی عزیزتون بگذرونید

عید غدیر مبارک

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩
دلتنگی برای بابا و تبریک عید قربان

سلام بابایی٬خوبی؟؟؟چند روزه خیلی دلم گرفته و خیلی خیلی دلم برات تنگ شده٬برای بغل کردنهات و به خودت چسبوندنهات بی قرارم٬میدونم تو هم دلت برای ما تنگ شده یعنی الان کجایی؟؟؟احتمالا باید صحرای عرفات باشی نه؟؟؟بابا دختر کوچیکه حسابی این چند روز مریض بود و گلو و گوشش چرک کرده و به خاطر بعضی حرص خوردنها گردنشم دوباره اسپاسم شده و دنده گردنیش بدجوری عود کردهبابایی برام دعا کن تا زود خوب بشم و آرامشم رو دوباره به دست بیارم٬بدجوری دلم از روزگار شکسته و اینروزها حوصله ی خودمم ندارم ....باباجونم میدونم حتما تو مکه یاد منو دوستانم میوفتی٬یادته شب قبل از سفر٬ بهت گفتم بابایی دوستای منو هم یاد کن٬خیلی ها ازم خواستن براشون دعا کنی؟؟؟گفتی اسمشون رو بگم؟؟؟از اونجایی که شما از وبلاگ و وبلاگنویسی من خبر نداری و نمیتونستم چیزی بهت بگم گفتم٬شما به نیت من و تمام دوستانم دعا کن٬ اونی که باید بدونه خودش میدونه منظورت چیهکی از خدا داناتر و عالم تر و آگاه تر .....بابایی امسال روز عید قربان پیش ما نیستی تا بیایم و بهت تبریک بگیمولی عوضش جایی هستی که آرزوی خیلی هاست جای تو باشندامیدوارم هر کس آرزوی این سفر رو به دل داره٬خیلی زود به خواسته اش برسه بابایی به خدا بگو٬ قلب آدمها رو با نور و عشق واقعی خودش روشن کنه و دلشون رو پر از مهر و محبت و صداقت حقیقی نسبت به همنوعان خودشون کنه٬بابایی به خدا بگو به جای حسادت و بخل و کینه و دشمنی دلمون رو از وفا و عشق و نوع دوستی و ....پر کنهبابایی به خدا بگو٬کاری کنه هیچ کس نتونه به امانت و صداقت کسی خیانت کنه ....بابایی دلم گرفته٬ خیلی چیزها رو به خدا بگو....

بابایی عیدت مبارک

هستی خانوم ما٬روز جمعه ۲۱ آبان آزمونش رو داد و نتیجه هم این شد٬دختر من از تمام دروس و سوالاتش فقط ۴ سوال رو درست جواب نداده بود٬درس اجتماعی و هدیه ها و سوالات پیشرفته هم که اولین بار تو آزمون اومده بود ۱۰۰ زده٬خدا رو شکر همه چیز خوب بود و من خیلی راضی بودم و به خاطر تلاشش ازش ممنونم٬مخصوصا که اون دوستش هم تو این آزمون بوده ولی هستی ... دیروز یعنی دوشنبه ۲۴ آبان٬اولین آزمون گ ا ج تو مدرسه شون برگزار شده که هنوز نتیجه اعلام نشده

جمعیت آزمون دهنده ها نسبت به تابستان خیلی بیشتر شده

ظهر جمعه خاله بیتا اومد خونمون٬با دایی رضا و سمیرا جون هم تو کن قرار گذاشتیم و همگی ناهار اونجا بودیمهوا خوب بود و خوش گذشت٬ساعت ۴ دایی اینا از همونجا ازمون جدا شدند٬ما خاله بیتا و مادرجون رو گذاشتیم خونه ی خودمون و سه تایی رفتیم کنسرت حشرات که از قبل بلیطش رو از طریق مدرسه تهیه کرده بودیم٬یک اجرای خصوصی برای مدرسه ی هستی به مدیریت خانوم مریم س ع ا دت٬بچه ها ردیف وسط و جلو نشستند و اولیا عقب٬بد نبود٬ هستی خوشش اومد و ما از خوشی اون خوشحالموقع بیرون اومدن از سالن٬دو تا از دوستان عزیز وبلاگی و بچه های ناز و خوشگلشون رو هم دیدیم که خالی از لطف نبودو کلی خوشحالتر شدیماز اونجا زود اومدیم خونه پیش مهمونهامون(خاله و مادرجون) و تا شب دور هم بودیم و .....

عزیز دل مامان کنار خاله بیتا

خوشگل من با عینک زندایی سمیرا

مادر جون تا جمعه شب٬ پیش ما میمونه تا ببریم و تحویل جاری وسطیش بدیم٬ که میخواد دو سه روزی مامانمو پیش خودش نگه دارهتمام این تعطیلات رو تهران تشریف داریم و در خدمت مامی جان هستیمهر چند از روزی که اومده٬ همش من مریض بودم و زیاد حال نداشتمو کلی شرمنده اش شدمدیشبم همگی رفتیم خونه ی عمو بزرگه که خیلی خوب بود و دور هم خوش گذشت(بابایی جات خالی بود)٬برای پنجشنبه شب هم٬ برای تئاتر بلیط گرفتیم که مادرجون رو ببریمتا کلی بخنده و لذتش رو ببره انشالاااااجمعه شب هم میریم خونه ی عمو وسطی و مادرجون رو میسپریم به برادر شوهر و جاری عزیزشفعلا روز دقیق برگشت بابایی چند بار تغییر کرده و دقیقا نمیدونیم کی میرسه؟؟از دیروزم نتونستیم باهاشون تماس بگیریم٬ انگار موبایلا خاموش و در حال مراسم و ...

دوستان عزیز و دوست داشتنی عیدتون مبارک

امیدوارم تعطیلات و عید قربان خیلی خوبی در کنار عزیزانتون داشته باشید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
نقشه ی ایران عزیز

پنجشنبه شب٬ قرار بود برای عمه وسطی هستی خانوم خواستگار بیاد٬که من صلاح ندونستم هستی رو با خودمون ببریم٬برای همین اول هستی رو گذاشتیم خونه ی مادر جون٬ پیش دایی امیر و مادرجون و خودمون دوتایی رفتیمتا آخر شب اونجا بودیم و ساعت ۱۲:۳۰ رفتیم دنبال هستی٬متاسفانه لوله ی آبگرم مامان اینا ترکیده و با برقشون قاطی شده و نمیدونم چی شده که توی دستشویی وقتی آب رو باز میکنی برق میگیرهمنم از ترسم نرفتم دستشویی و به هوای اینکه اون وقت شب ترافیکی در کار نیست و خیلی زود از اتوبان میرسیم خونه ....اما چشمتون روز بد نبینه نمیدونم داشتند تو اتوبان چی کار میکردند(کلی ماشین پ ل ی س و آ تش نشانی تو جاده بود)که ما تو ترافیکی افتادیم که راه هیچ فراری نبود و نزدیکه ۲:۳۰ رسیدیم خونه٬توی ماشین بغض کرده بودم و هیچ کس جرات حرف زدن باهام نداشت و اینقدر بهم فشار اومد که چند قطره هم اشکم اومد وقتی جلوی در رسیدیم نفهمیدم چه جوری سوئیچ رو از دست محمود کشیدمو و ....ولی تا دو روز کلیه هام درد میکرد ٬خداییش تا حالا همچین تجربه ی دردناکی نداشتماگر هستی جای من بود٬ امکان نداشت بزارم اینقدر عذاب بکشه و حتما شده تو کیسه تو کیفم تو دستم ...خلاصه نمیزاشتم حالش مثل من بشههههههههههههههههههههههههخدا نصیب هیچ کس نکنهالان که یاد اونشب و لحظات بغض و ناچاری و ....افتادم٬ همون حس اومد سراغم

.

پنجشنبه عصر٬قبل از رفتن به خونه ی مادر جون

جمعه میخواستیم از ظهر بریم بیرون٬ولی چون هستی خانوم بیشتر وقتش رو پنجشنبه خونه ی مادرجون هدر داده بود و هیچ کدوم از درسهاش رو٬ اونطوری که من میخوام نخونده بود٬تا ساعت ۳ موندیم خونه و من درسهاش رو (اجتماعی-هدیه ها-فارسی)پرسیدم٬بابایی هم نقشه ی ایران رو بهش کمک کرد تا نقاشی کنه و همه رو حفظ کنهتازه ساعت ۳:۳۰ رفتیم فرحزاد تا ناهار بخوریماونجا هم٬ یکی من استان میپرسیدم یکی محمود٬تا بتونه اونهمه مرکز استان رو یاد بگیره

جمعه عصر

مثلا هستی هم بلهههههههه

اینم نقشه ی هستی٬ از ۳۰ استان و مراکزشون با کمک بابایی

دیشب هستی٬ کلی رنگ آمیزی تو کتاب هدیه های آسمانی داشت٬ که احساس کردم اصلا حوصله ی انجامش رو ندارهبرای همین خوشحالش کردمو گفتم ٬تو برو بخواب٬ من اینبار درس ۶ رو برات رنگ میکنم٬ ولی از دفعه ی بعد٬ هر روز یک صفحه رو رنگ کن ٬که اینهمه نمونه برای یکروز(۷ صفحه پر از نقاشی های ریز ریز که حدود دو سه ساعت وقت خودم رو گرفت)٬اینقدر خوشحال شد که پرید بغلم و بعد از کلی ماچ و بوس٬رفت و این دستمال کاغذی رو آورد٬خیلی خوشم اومد از اینهمه احساسشوقتی ازش پرسیدم چرا دستمال؟؟؟گفت در کمد دیواری باز نمیشه(راست میگفت هنوزم نتونستیم بازش کنیم) که کاغذ بردارم٬منم از دستمال کاغذی استفاده کردمنکته بعدی این بود که باباییش این وسط چه کار کرده بود که همپای من اسمش اینجاست؟؟؟(البته اینو اصلا به روش نیاوردمچون خودم میدونم عاشق باباشه٬جالبه که از وقتی رفته مدرسه٬ شبی یکساعتم باباش رو نمیبینه و بابایی که قرار بود امسال زبان هستی رو به عهده بگیره٬اینقدر شبا دیر میاد٬ که هنوز ما چیزی ندیدیم٬هر شب میگه فردا شب فردا شب فردا شب....دو ماهه هنوز فردا شب بابایی نیومده)

 چیز خاصی ننوشته٬موندم این خیلی و بیشمار چه ربطی داره

پی نوشت ۱:دیدم حسابی بازار خبر  چ ا ق و ک شی تو م ی دون ک ا ج داغه٬هر کاری کردم نتونستم کنجکاویم رو بیخیال بشم٬گفتم من هر جا میرم٬ باید یک دور این میدون رو رد کنم٬ بد نیست بدونم این اتفاق بیخ گوشم چه جوری پیش اومده؟؟؟؟امروز با هزار بدبختی از تو اینترنت دانلودش کردم و دیدمچقدر وحشتناک و درد آور بود٬میدونم شاید اگر ما هم بودیم میترسیدیم جلو بریمولی یعنی اینهمه آدم دور و برش بود نمیشد چند نفری و با کمک هم کاری کرد؟؟؟؟یعنی میون این جمعیت دو تا ورزشکار و ....نبود؟؟؟بدترین قسمتش این بود که کاملا زنده بود و مدام تکون میخورد٬ ولی اینقدر اونجا موند تا ....بعضی اتفاقها چقدر تلخ و چقدر بهمون نزدیکه ....از عصر تا حالا کلافه ام و نتونستم یک چایی بخورم و همش تو فکرمهببین وقتی خانواده اش انواع و اقسام فیلمها رو میبینند و جان کندن عزیزشون رو٬ چه حالی میشوندددددددددخدایا خودت صبر بده....

پی نوشت ۲:خوشبختانه تمام پالتوها و کت و کاپشنهای زمستونیم شدیدا گشاد شده و باید یک خرید خیلی کوچولوی زمستونی برای خودم برمکه هنوز فرصتش پیش نیومده٬ما یک پنجشنبه عصر و یک جمعه داریم و هزار کاررررررررررقرار بود امشب بریم که باز هم جلسه و کار و ...اگه خدا قسمت کنه و برنامه ی دیگه ای پیش نیاد و همسری مثل بقیه ی پنجشنبه ها خیلی خسته نباشه و ...انشالا پنجشنبه بریم برای خرید .....البته مامانم٬ که حسابی دلش میخواست٬ تو این مدت که بابا نیست تو خونه استراحت کنهبعد از اینکه تو این ۱۰ روز کارگر آورد و خونه رو تمیز کرد٬ یهو مشکل ترکیدن لوله های آب و اتصالش با برق خونشون پیش اومد٬ که مجبور شد٬ فلکه ی آب رو ببنده و بره خونه ی مادر بزرگم٬امروزم که کارشناس اومده٬ گفته چون لوله ها قدیمی هستش باید تمام لوله ها و سیمکشی های برق عوض بشه(دیوارها و زمین کنده بشه) که پروژه ی بزرگیهو بهتره بمونه تا خود بابا بیاد که تصمیم بگیره میخواد چی کار کنه؟؟(کسی جرات درست کردنش رو نداره از بس بابام سختگیر و ...)اما باید فلکه ی آب همچنان بسته باشه و کسی خونه نمونهبا اونکه به مامان گفتم بیا خونه ی ما٬ ولی راضی نشده فعلاو میخواد نزدیکه خونه ی خودشون باشه که تند تند سر بزنه٬برای همین دوباره رفت خونه ی مادربزرگم٬ اما احتمالا تا پنجشنبه بیارمش خونمون ....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩
نتیجه ی دومین جلسه ی د ا د گ ا ه

مطلب زیادی برای نوشتن نداشتم٬ ولی چون میدونستم منتظر نتیجه ی د ا د گ ا ه هستید اومدم که بگم٬نتیجه ی امروز هم دقیقا مثل همون جلسه ی اول بود و همچنان هیچ مشتری برای خونه تو دادگاه نیومد و مثل دفعه ی پیش ٬دوباره برای اول دی ماه تمدید شدمثل اینکه نهضت همچنان ادامه دارد...از اس ام اس ها و کامنتها و انرژی مثبت و دعای خیرتون مثل همیشه٬ شرمنده و بینهایت ممنون هستمبا اونکه تا حالا نتیجه به ضرر ما نبوده٬ اما حالا حالاها هیچی معلوم نیست و از این بلاتکلیفی ...با تمام این احوال٬ از خدا میخوام هر چی صلاحمون هست٬ همون رو برامون پیش بیارهبازم از تک تکتون٬ که ته دلتون به یاد ما بودید ممنونم

دوشنبه صبح مهمون عزیزمون(فاطمه جویکار)اومد و تا عصر پیش ما بود٬کلی حرف و درد دل و گپ و ...ساعت ۲:۳۰ هستی هم اومد و از دیدن هدیه ی فاطمه جون کلی ذوق کرددست فاطمه جون درد نکنه یک کاریکاتور از عکس هستی با یک قاب خوشگل براش آورده بود که هم خیلی قشنگ و هم خیلی خاص بود٬علاوه بر من و هستی٬بابا محمود هم خیلی خوشش اومددوست عزیز من و هستی٬ دستت درد نکنه٬ یادگاری قشنگیه که از همون شب به دیوار اتاق هستی ....

مثل همیشه با نهایت سلیقه

کاریکاتور هستی خانوم

دخملی ذوق کرده و خوشحال

پی نوشت ۱:فردا ۱۳ آبان روز دانش آموز هستشاز همینجا به تمام دانش آموزان دنیای وبلاگستان صمیمانه تبریک میگم و امیدوارم همیشه موفق و سلامت و خوشبخت و ....  به همین مناسبت٬ فردا صبح تا ظهر٬هستی همراه بچه های مدرسه میرن اردو (سینما)

پی نوشت ۲:چند روز پیش توی مدرسه٬ چشمهای بچه ها رو معاینه کردند و متاسفانه تشخیص داده شد که چشمهای هستی ضعیفتر شدهبرای همین براش وقت گرفتم و الان همراه باباییش رفته دکتر تا ببینیم دکتر چه تشخیصی میدهخدا کنه خیلی تغییر نکرده باشه

پی نوشت ۳:امروز معلم پیانو٬ دوباره کلی از هستی تعریف کرد و یک آهنگ جدید و سخت رو برای کنسرت پیانو٬ باهاش شروع کرد

پی نوشت ۴:دیگه دلم نمیخواد از هستی شکایت کنم و بگم که چقدر گاهی اوقات از چونه زدن و بهانه گیریهاش خسته و درمونده میشم؟؟؟؟اینقدر که برای اولین بار باهاش دکتر چشم پزشک نرفتم و همه چیز رو سپردم به قول خودش به خداش(بابا محمودش)٬حالا جالبه که محمود بهم میگه تقصیر خودته از بس تنبیه درست و حسابی نکردیش و همش دلت سوخته اینجوری داره اذیتت میکنه من اگه جای تو بودم ..... این روزها با تمام وجودم٬ معنی بچه شیرینترین دشمن آدم هستش و آدم دور از جون همتون٬س گ بشه ولی مادر نشه و ....رو درک میکنم و روزی صد هزار بار خدا رو شکر میکنم٬ که تا به امروز در برابر حرف دیگران مقاومت کردم و یکی رو دو تا نکردم....خدایا عاجزانه ازت میخوام ظرفیت و تحملم رو زیادتر کنی و این گردن دردها و سردردها و انگشت دردها و ...کمتر کنی تا بتونم در برابر هستی برخورد مناسبی داشته باشم و بچه ی خوبی تحویل جامعه بدم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ
یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩
شاگرد برتر هفته ای که گذشت

سلام به روی ماه تمام دوستان خوب و مهربون و دوست داشتنیه روشن و خاموش وبلاگ هستی خانومامیدوارم همگی خوب و خوش و سلامت باشیدما هم به لطف خدای خوب و مهربون خوبیم و مشغول زندگانی هستیمممممممممم

هستی چند روز پیش٬ یک نامه ی خوشگل٬ برای رفتگر مهربون٬ تو کتاب بنویسیمش نوشته بود که خیلی ساده و قشنگ بود و من کلی لذت بردممخصوصا اونجایی که نوشته:من از اون آدمها نیستم بلکه دختری تمیز و پاکیزه ام .....قربون اون نگارشت برم عزیز دلم

پنجشنبه٬ هستی خانوم طبق نوشته ی پیک آدینه شون٬بهترین شاگرد هفته ی گذشته شده بود و یک ۵ هزار تومانی از من هدیه گرفت تا پولهاشو جمع کنهبابایی هم بردمون فرحزاد تا هوایی تازه کنیم٬ولی اینقدر هستی با وجود پالتویی که پوشیده بود سردمه سردمه کردکه شام نخورده اومدیم بیرون و ....خدا نکنه هستی به چیزی گیر بدهتا به هدفش نرسه آروم نمیگیره٬خداییش به منو محمود خیلی داشت خوش میگذشت٬ ولی نق نق های بیخودی و الکی هستی ....

نوش جونت خانومی بد قلق و ...اونوقت میگن چرا خودتون دوتا یه وقتهایی تنهایی میرید بیرون؟؟من که اینقدر حرص خوردم گردنم همونجا گرفت و زهرم شددددبا اونکه در ظاهر٬ بزرگ شده ولی هنوز ...عزیز دلم یادت باشه اگر همینطور به رفتارت ادامه بدی٬خودت بیشتر ضرر میکنی

جمعه صبح رفتیم خونه ی مادرجون و آش پشت پای پدر جون رو پختیم ٬ تا ساعت ۱۰ شب اونجا بودیم٬بعدش رفتیم خونه ی اون یکی مامان بزرگ هستی خانوم و آش براشون بردیم و تا ۱۱ اومدیم خونه تا هستی بخوابه و فرداش بره مدرسه

پی نوشت ۱:خدا بخواد٬ روز دوشنبه یک مهمون خیلی عزیز دارم که از حالا برای دیدنش لحظه شماری میکنم(حالا اینجا رو خوندی خودتو لوس نکنیا) چند وقتی میشه به خاطر سفر و عروسی و وضعیت خونه و بعضی چیزهای دیگه٬ مهمون خونمون نیومده و الان خوشحالم٬انشالا تا یکماه دیگه که کمی کارام سبکتر بشه٬ یکی دو تا مهمونی خواهم داشتتتتتتتتتتتتتتتتت

پی نوشت ۲:روز چهارشنبه ۱۲ آبان٬ ساعت ۹ تا ۹:۳۰ صبح٬ به انرژی مثبتتون(توی د ا د گ ا ه) بینهایت نیازمندیم٬لطفا ما رو از دعای خیرتون بی نصیب نگذارید همراهان همیشگی

هستی جون٬ با تموم شیطنتها و لجبازیها و ....عاشقتم و تا وقتی نفس میکشم٬ عاشقت میمونم دختر خوب و عزیز و مهربونم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ
دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩
مراسم عمه کوچیکه و هستی خانوم

فکر کنم همتون میدونید چرا دیر اومدم؟؟؟؟اینقدر وقتم پر و سرم شلوغ بود که فقط یکی دو ساعت آخر شب میومدم نت و تند تند وبلاگای آپ شده رو میخوندم٬ ولی دیگه نتونستم برای همه کامنت بزارمپنجشنبه ساعت ۷ شب٬ رفتیم حنابندان عمه ی هستی و تا ساعت ۱ اونجا بودیم٬مهمونی خوبی بود و کلی خوش گذشت ...

هستی جون٬ شب حنابندان عمه کوچیکه

قربونش برم٬ اینجا داره گل عمه رو٬ که شکل یک توپ خیلی خوشگل بود درست میکنه

روز جمعه صبح٬ساعت ۱۰ بابایی من و هستی رو گذاشت آرایشگاه و خودش رفت آرایشگاه مردونه تا موهاشو درست کنهبر عکس اوندفعه موهای هستی رو شینیون نکردم و دادم جلوش رو راه راهی جمع کنه و پشت موهاش رو باز گذاشت(سشوار کشید و چند تکه رو لول لول کرد)که دخترونه تر باشهخودمم که ...ساعت ۲ آماده شدیم و رفتیم آتلیه و کلی عکس انداختیم و اومدیم خونه تا من لباسم رو عوض کنمبعدشم رفتیم عقد و عروسی عمهشب خوبی بود و به هستی که بین سالن آقایون و خانومها و دم در٬ با دختر عموها در رفت و آمد بود حسابی خوش گذشتوقتی عروس رو بردیم خونه ی پدرش تا از خانواده خداحافظی کنه و دست به دستشون کنن٬همه تو حالت بغض و اشک بودیم که یهو هستی با صدای بلند گریه کرد که عمه مو نبریدددددددددعمه که داشت گریه میکرد گریه اش بیشتر شد و خلاصه نفهمیدیم کی از کی خداحافظی کرداول پدر و مادرش و بعد ۵ تا برادر(هزار هزار ماشالا) به ترتیب سن و دو تا خواهرها و ۵ تا زنداداش ها به گفته ی فیلمبردار رفتیم و براشون آرزوی خوشبختی کردیم و تمام مدت هستی با صدای بلند گریه میکرد و هر کاری کردیم ساکت نشددونه دونه عموها که خیلی دوستش دارند نازشو کشیدند٬ ولی تا خودم یواشکی ...ساکت نشد٬آخرشم از عمه قول گرفتیم که هر وقت ما رفتیم خونه ی پدر بزرگ٬ اونم بیاد تا هستی به رفتن عمه خانوم رضایت دادمتاسفانه هستی مثل خودم٬ خیلی عاطفی و حساسه(اگه یادتون باشه دایی امیرم که میخواست بره سربازی هستی تو بغلش خیلی گریه کرد)و من از این بابت خوشحال نیستم٬ چون خودم خیلی بابت حساس و عاطفی بودنم اذیت شدم....ساعت ۱۲ تازه همه خونه ی مادر داماد جمع شده بودند و ارکستر اومده بود٬ که ما به خاطر امتحان شنبه صبح خانومی و مدرسه از همه خداحافظی کردیم و اومدیم خونه ....

خانوم کوچولو روز عروسی عمه٬البته اونروز با اینکه هر کاری کردم تا راضی و خوشحال باشه خیلی به خاطر رقابت با من ریز ریز و غیر مستقیم اذیتم کرد و بهانه گرفتتتتت٬همش میگفت تو خوشگل تر از من شدیبا وجود یک دختر گل مثل هستی٬ جای خالی هوو را هرگز احساس نخواهید کردددددددددددددددددددددددددددددددددددد

هستی٬ بعد از تعویض لباس تو آتلیهنمیدونم چرا عکسها با دوربین خودمون تو آتلیه سیاه میشد

 شنبه صبح ٬موقعی بیدار شدم که هستی باید میرفت پایین برای سرویسزود به راننده زنگ زدمو گفتم کجایید؟؟؟گفت چند دقیقه ای میشه منتظر هستی هستمگفتم تو رو خدا منتظر بمونید هستی تو آسانسورهدر عرض ۵ دقیقه هستی رو آماده کردمو انداختم از خونه بیرونطفلی بچه میگفت مامان ج ی شششششششش دارمگفتم قربونت برم من خوشگلم٬ برو مدرسه دستشویییک کیک و آبمیوه هم بهش دادم که تو ماشین بخورههستی رفت مدرسه(البته اگر اولین امتحان ریاضی ماهانه نداشت نمیذاشتم اونم بره ولی از خوش شانسی هستی٬ از چهارشنبه گفته بودن که ....) ولی باباش خواب موند و نرفت سر کارساعت ۱۲ محمود رفت دنبالش و آوردش خونه٬ تا استراحت کنه و درساش رو بخونه و با من بیاد پا تختی تا عمه رو ببینه(اینم از اخلاق بد من هستش که نمیزارم به هر بهانه ای هستی از درس و مدرسه بمونهالبته به خودم بیشتر از هستی فشار میاد ٬چون از چهارشنبه باهاش ریاضی و درسای شنبه رو کار کردم٬ تا آماده بشه روز شنبه هم کلی دیرتر رفتم٬ تا درساشو بخونه و من دیکته بگم و بعد بریم)قبل از رفتن٬ دیدم بازم میخواد اونجا گریه کنه که کلی باهاش حرف زدم و از محاسن ازدواج و شوهر کردن و ....گفتم٬ تا دلش برای عمه نسوزه و قول بده دیگه گریه نکنهتا ساعت ۷ خونه ی مادر شوهر عمه بودیم و از اونجا رفتیم خونه ی پدر بزرگ و همگی شام خودمون رو انداختیم اونجا٬آخه طبق رسم آقای داماد٬ همون شب عمه و شوهرش اومدن مادر زن سلاممن نمیخواستم بمونم چون هستی باید میرفت حموم و سرش رو میشست(شب عروسی نتونست بره و مثل خودم با همون موهای درست کرده شب خوابید و فرداش رفتیم پا تختی)ولی هستی خیلی اصرار کرد و قول داد هر وقت برگشتیم بره حموماما وقتی ساعت ۱۱ رسیدیم خونه زد زیرش و گفت خوابم میادمنم مجبور شدم با کلی ناز و نوازش خودم برم بشورمش

پی نوشت ۱:پدر جون هستی خانوم(بابای خودم)٬سه شنبه ظهر٬ میره مکه برای حج تمتع(۳۵ روز)٬فردا شب میریم خونه ی مادر جون اینا ٬تا هستی از پدر جون خداحافظی کنه(خدا کنه اونجا گریه نکنه) و خودمون اگر خدا بخواد ٬سه شنبه ظهر میریم فرودگاه٬ تا راهی سفری که خیلی انتظارش رو کشیده بکنیمشانشالا هر کسی آرزوی این سفر رو داره خدا قسمتش کنه

پی نوشت ۲:عمه کوچیکه رو به سلامتی و دل خوش راهی خونه بخت کردیم٬انشالا همیشه خوشبخت و سلامت باشند و یک عمر در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی کنند

پی نوشت ۳:گل دختر من٬از ۸ تا دیکته ی گفته شده٬جز همون ۱۷ که برادر ۲۰ بودهمه رو ۲۰ گرفته و امروز بابت ۵ تای اولی یک کارت امتیاز .....فعلا از نتیجه ی آزمون ریاضی شنبه ٬که خوابالو خوابالو٬ گشنه و ج ی ش نکرده فرستادمش مدرسه خبری نیستتت

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ