هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩
فرشته ی مهربون هستی و ...

جمعه ۲۳ مهر٬هستی آزمون داشت که فقط دو تا غلط تو سوالات بین المللی داشت و تمام دروس دیگه رو با اونکه آسون هم نبود ۱۰۰ زد٬ولی همونطور که میبینید٬با دو تا سوال اشتباه که اختیاری هم بوده رتبه ی استان تهران ۷ و رتبه تو کشور ۸۵ شده٬ که این نشون میده رقبای قدر٬تو شهرستانها هستند نه تهران بزرگگگگگگگگخود این نکته برای من٬ خیلی جالب و با اهمیت هستش

خسته نباشی عزیز دلمولی کاش اون دو تا اشتباه رو هم نداشتی

جمعه عصر٬بابا محمود٬ من و هستی رو گذاشت خونه ی عمه مریم(دیدن جهیزیه)٬شام هم خونه ی بابای بابا محمود بودیم و ساعت ۱۰:۳۰ اومدیم خونه و .....

هستی خونه ی عمه مریم

همون شب دندون هستی افتاد٬وقتی اومد خونه رفت و گذاشتش زیر تختش٬ تا فرشته ی مهربون براش کادو بیاره٬نکته ی جالبش اینه که هستی خودش رو زده به اون راههههههههچون چند روز پیش اومد خونه و گفت٬مامان٬ فرشته ی مهربون وجود داره؟؟گفتم چطور؟؟؟گفت دوستام گفتن تو چقدر خنگی؟؟اصلا فرشته ی مهربون وجود نداره و مامانت برات کادو میزارهمحمود بهش گفت٬فرشته ی مهربون همه ی بچه ها٬ همون مامانشون هستش و همه ی اون هدیه ها رو مامانت برات خریدههستی هم منو بغل کرد و بوسید و تشکر کردحالا از جمعه٬ رفته دندونش رو گذاشته زیر تخت و اصرار داره فرشته ی مهربون براش کادو بیارهشنبه خونه نبودم٬ که زنگ زد بهم و های های گریه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!گفتم چی شده دخترم؟؟؟گفت رفته بودم اون دندون افتاده ام رو مسواک بزنم که فرشته ی مهربون ببینه تمیزه برام کادو بیاره٬ که دندونم افتاد تو سوراخ دستشویی و ......حالا دیگه فرشته دندونم رو نمیبینه و برام هیچی نمیارهکلی حرف زدم که راضی شد گریه نکنه و من از طرف فرشته قول دادم که دندونش رو تو سوراخ دستشویی ببینه و اگر دختر خوبی باشه براش کادو بیاره و ....به نظرتون چرا با این مسئله هنوز داره تخیلی رفتار میکنه و به روی خودش نمیاره که میدونه .....من واقعا نمیدونم چرا؟؟؟؟؟

 اینم هستی بی دندون

پی نوشت ۱:تا شنبه ی آینده٬مشغوله حنابندان و عقد و عروسی و پای تختی عمه کوچیکه هستیمهستی خیلی ذوق و شوق داره و حسابی منتظره ....

پی نوشت ۲:خانومی حسابی مشغول مدرسه رفتن و درس خوندن و در کنارش حرف کشیدن از منهههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

پی نوشت ۳:توی پست قب٬ خیلی ها در مورد رژیم پرسیده بودند که من میخواستم تو این پست در موردش توضیح بدم٬ که همه بتونند ببیند ولی بعضی ها خیلی زود بابت زود جواب ندادن به سوالشون بهم ....مهم نیست ٬من دیگه زیاد اهمیتی به قضاوتها نمیدم٬فقط در مورد جواب دادن به سوالاتتون باید بگم٬من سعی میکنم به تمام سوالای بی مورد از نظر خودم٬جواب بدم٬ ولی ممکنه یه چند روزی کامنتهای سوال دار تایید نشه(که فراموش نکنم جواب بدم)٬ تا من جوابشون رو بدم٬چون تو هر پست کلی سوال ازم میشه که واقعا نمیتونم همه رو زود جواب بدم٬ مخصوصا این روزها که خونه نیستم و خیلی دیر میام پای نت٬پس حداقل چند روز فرصت بدید بعد هر چی دلتون خواست ...در ضمن تا اونجایی که ممکنه٬ کامنت سوالتون رو خصوصی نکنید٬ تا همینجا جواب بدم چون خیلی برام سخته٬دونه دونه ایمیل بزنم یا تو وبلاگاتون کامنت بزارم در مورد رژیم٬ باید بگم من قبلا در موردش کاملا نوشته بودم٬ ولی خیلی ها یا نخوندند یا توجه نکردندمن با رژیم متخصص تغذیه خانوم ش ه ل ا ر ح ی می در عرض ۴ ماه ۱۲ کیلو کم کردم٬ایشون خیلی کم تو مطبشون مریض میبینند و بیشتر از طریق سایتشون کار میکنند که توی سایت آدرس مطب و شماره تلفن مطب هم باید باشه٬من از این رژیم راضی بودم و هیچ ریزش مو و ناراحتی نداشتم چون خیلی از لحاظ ویتامین و مواد معدنی و ....غنی بود و هیچ داروی تقویتی و ویتامین تجویز نکردند و فقط با مواد طبیعی و خوراکی همه چیز....http://rahsmsdset.com (به جای همه ی s ها i بگذارید)توی سایت نحوه ی واریز پول و مبلغ و چه جوریه دریافت رژیم رو توضیح داده٬من برای مامان خودم از طریق سایت رژیم گرفتم٬ که دقیقا همون کیفیت حضوری رو داشت ....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩
روز دختر،مادام اریت و ...

پنجشنبه عصر ٬من و محمود رفتیم بیرون٬موقع برگشت برای هستی و دو قلوها٬ یک هدیه ی خیلی کوچولو به عنوان روز کودک خریدیمولی بهش ندادیم و روز جمعه٬ کادو رو بهش دادیم که خیلی خوشحال شد(یک بسته مهر های گوناگون)٬جمعه تا عصر خونه بودیم٬ساعت ۴ سه تایی رفتیم بیرون و بعد از شام هم٬ رفتیم خونه ی بابا و مامان بابا محمود و تا بیایم خونه ساعت نزدیک ۲ بود ...

پنجشنبه شب

کادوی روز کودک هستی و پسر خاله ها٬ که هنوز بهشون ندادیم

روز شنبه از صبح تا ۶ خونه نبودم و  همینجوری برام اس تبریک میومد بابت روز دختر٬الهی قربونش برم دخمل نازم رو٬ساعت ۶ ٬هم عجله داشتم برای رسیدن به خونه و هستی٬هم از طرفی باید یک چیز کوچولو برای هستی عزیزم میخریدم٬ تا احساس دختر بودن ٬براش لذت بخش تر بشهخلاصه هر جور بود خودمو رسوندم به لوازم التحریری و یک دفتر خاطرات خوشگل براش خریدم و اومدم خونه٬به محمود هم اس زدم که امروز روز دختره٬دست خالی خونه نیا(گفتم حتما یک شاخه گل براش میخره)وقتی اومدم خونه٬هستی پرید بغلم و با کلی خوشحالی گفت٬ که هم انتظامات طبقه ی اول شده و هم با رای بچه ها مبصر کلاس شده٬منم روز دختر رو ٬با کلی بوس و بغل بهش تبریک گفتموقتی محمود اومد خونه دیدیم بلهههههههههه٬یک دسته گل کاملا دخترونه و یک کیک بستنی برای دختر گلمون خریده٬هستی خیلی خیلی خوشحال شد و گردن محمود رو ول نمیکرد که محمود بهش گفت از مامان تشکر کن که بهم اس زد و گرنه من نمیدونستم .....

مواظب باشید از راه پله ی طبقه ی اول رد نشید

دختر خاطرات هستی خانوم

یکی یکدونه ی ما٬ با کیک و گل

قبل از خواب٬ دفتر خاطراتش رو برام آورد که بخونم٬اینقدر قشنگ در مورد روز کودک و روز دختر و هدیه ها و سورپرایز شدنش نوشته بود که حظ کردمکارت گل قبلی و این کارت رو جدا کرده بود و توی دفترش چسبونده بود ٬که به نظرم کار قشنگی بود و کلی تشویقش کردیم و خوشحال شدیم که اینقدر خوشحال بوده که رفته و خاطرات خوبش رو ثبت کردهما هم هدفمون٬ چیزی جز ثبت یک خاطره ی خوب تو ذهن هستی نبوددددددددددد

عشق من٬دخترم٬عزیزم٬مامان و بابا عاشقت هستند و خیلی خیلی دوستت دارند

روز دختر٬ به تو زندگی و هستی ما٬مبارک

یکشنبه ظهر٬بالاخره هستی کتاب زبان ترم جدیدش رو آورد خونه ٬که دیدیم بعد از یکهفته معلمشون هستی رو به چند ترم بالاتر معرفی کرده٬ که خدا رو شکر بدون دخالت ما و زیر نظر خانوم ا ژ دری دقیقا ادامه ترمهایی که تا حالا خونده قبول شده و مثل سالهای گذشته توی کلاس از همه کوچیکتر و ...زبانش برای محمود خیلی مهمه و همش منتظر بود ببینه هستی چیکار میکنه٬کلا قرار شده امسال دیگه زبانش رو ٬با باباییش بخونه و بقیه ی درسهاش رو با من

کتاب زبان خانومی٬ که یک دیکشنری هم امروز براش خریدیم

پی نوشت ۱:خیلی هاتون در مورد مادام اریت پرسیده بودید٬ که چون من امروز ازشون اجازه گرفتم در موردش مینویسم٬مادام اریت یک خانه ی زیبایی داره که کار زیبایی پوست و مو و انواع ماساژ صورت و مو و سینه و ....انجام میده که تمام ماسکها و موادش از میوه ها و مواد کاملا طبیعی هستش٬هر کی پیشش رفته راضی بوده٬منم بعد از کم کردن ۱۲ کیلو وزن ٬احساس کردم به یکسری کارها نیاز دارم که حدود یکهفته ای میشه شروع کردم و ...در مورد قیمتها٬ اونایی که من میدونم اینه:هر جلسه ماسکهای صورت و بخور و ماساژ و آبرسانی صورت حدود ۳۰ هزار تومان(۳ ساعت طول میکشه تقریبا)٫هر جلسه ماسک مو و ماساژ ۳۰ هزار تومان٬بقیه رو من نمیدونم...شماره ی مادام  اینه:۴۴۰۱۸۲۲۷ که میتونید با منشیش تماس بگیرید و بگید از دوستان نوشین هستید و آدرس دقیق و وقت مشاوره بگیرید(بلوار فردوس)٬معمولا یک جلسه باید فقط برید و کارهایی که میخوایید انجام بدید و بهش بگید تا مواد مخصوصتون رو آماده کنه و بهتون وقت بده...من خودم تازه شروع کردم و چیزی جز اینکه خودم راضی هستم نمیتونم بگمدیگه خودتون میتونید بازم تحقیق کنید و ...خود مادام اینقدر زن اکتیو و مثبتی هستش که من عاشقش شدم و با کلی اشتیاق میرم پیشش و تو همین چند جلسه کلی چیز ازش یاد گرفتم٬حدود ۱۰۰ تا بچه ی پرورشگاهی رو سرپرستی میکنه و خیلی آدم دست به خیر و دوست داشتنی هستش٬هر کس میاد پیشش دیگه ولش نمیکنه

پی نوشت ۲:پنجشنبه ی آینده حنابندان ٬ جمعه عقد و عروسی٬ شنبه پای تختی عمه کوچیکه ی هستی خانوم هستش٬این دو هفته خیلی خیلی سرم شلوغه و واقعا وقت کم آوردم٬طوری که وقتی از پیش مادام میرسم خونه٬ بدو بدو درسها و دیکته و کارای هستی رو چک میکنم٬غذا درست میکنم و ...حدود ساعت ۱۱ شب٬ با خستگی و چشمهایی که میسوزه پای نت میشینم ...

پی نوشت ۳:تصمیم دارم بعد از عروسی و مراسم عمه مریم٬موهای هستی رو کوتاه کنم٬میدونم خیلی هاتون حتما مثل خودم معتقدید موی بلند بهش میاد و ...ولی واقعا برام سخته با چشمهای خوابالو٬ هر روز صبح با کلی غر غر و نق زدن ٬موهای هستی رو خوشگل درست کنم و بفرستم مدرسهاز اون مهمتر٬ میترسم موی بلند٬ جلوی رشد قدش رو بگیره؟؟؟چون احساس میکنم قد و قواره اش ریزه٬ نمیخوام این عامل هم تشدیدش کنه.....فعلا که خودش راضی نیست؟؟؟؟تا ببینم چه جوری میتونم راضیش کنم که ....

پی نوشت ۴:از تک تک کامنتها و اس ام اس هاتون٬ بابت تبریک روز کودک و روز دختر ٬از طرف هستی و خودم ازتون ممنونم و امیدوارم خدا ٬حافظ و نگهدار تمام بچه های عزیز و دوست داشتنیمون باشه

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ
پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩
اولین نمره ی 17 خانومی و روز کودک

روز شنبه٬دقیقا همون روزی که من پست قبل رو آپ کردم٬بابا محمود که اومد خونه دیدیم ...

    

بدون شرحححححححححححح

از روز یکشنبه ۱۱ مهر٬یکی از برنامه های پاییزی رو برای خودم شروع کردم و تقریبا سه شنبه و چهارشنبه تا ۵ عصر خونه نبودم...(رفتن به کلبه ی زیبایی مادام )یکشنبه شب٬با دو تا از دوستان بابا محمود و خانواده شون رفتیم کن ....دوشنبه ظهر٬ رفتیم خونه ی مادر جون و عصرش هم رفتیم خونه ی مامان بزرگ تنها و مریض خودم

هستی٬ تو این هفته٬ دو تا دیکته ی دیگه هم نوشت٬دومی رو ۲۰ و سومی رو ۱۷ شد٬نکته ی جالبش این بود که وقتی ۲۰ دوم رو گرفت٬ خیلی عادی اومد خونه و بهمون نشون داد٬ولی برای این ۱۷ اینقدر ذوق و شوق داشت٬ که دفترشو اول قایم کرد و با کلی هیجان٬ اول به من و شب به محمود نشون دادمکالمه ی مامان و هستی در این مورد:

هستی:مامان دیکته امروز ۱۷ گرفتم

مامان:شوخی نکن هستی بیار ببینم

هستی:به خدا راست میگم

مامان وقتی دفتر رو دید:حالا چرا اینقدر خوشحالی؟؟؟؟

هستی:آخه اولین نمره ی ۱۷ هستش که تو این سه سال گرفتمپارسال که فقط یک ۱۹ تو دیکته داشتم و بقیه ۲۰ بود٬کلاس اولم چند تا ۱۹ داشتم فقط٬بقیه ی نمراتم هم هیچ وقت ۱۷ نشده بود

مامان:خب اینکه خوشحالی نداره٬تو تا حالا ۱۶ و ۱۵ و ۱۴ و ....هم نگرفتی٬یعنی گرفتن نمرات پایین اینقدر خوشحال کننده هستش؟؟؟؟

هستی:نه مامان جون٬ ۱۷ که نمره ی بدی نیست برادره بیسته

مامان:والا تا اونجا که ما شنیدیم ۱۹ برادر ۲۰ بود نه ۱۷ ؟؟

هستی:شما مگه یک خواهر و دو تا برادر نداری؟؟؟خب بیست هم مثل شماست٬ ۱۹ برادر بزرگش٬ ۱۸ خواهرش و ۱۷ برادر کوچیکه هستش(خوبه با خواهر و برادرهای باباش حساب نکرد و گرنه ...)

مامان برای اینکه کم نیاره:خب برای همینه من برات خواهر و برادر نیاوردم که فقط ۲۰ بگیریمنو ول کن٬ از این به بعد ٬به خودت فکر کن و خودتو ۲۰ فرض کن نه منو

هستی:چشم مامان جون قول میدم بیشتر دقت کنم

روز چهارشنبه بعد از کلاس پیانوی هستی٬رفتیم تا جواب آزمایش من رو بگیریم٬وقتی گرفتم و اومدم تو ماشین نشستم٬هستی گفت مامان جون جواب آزمایشت چیه؟؟؟گفتم نمیدونم دخترم باید ببرم پیش دکتر تا اون ببینه٬هستی گفت:یعنی نمیمیری؟؟؟؟؟؟؟گفتم نمیدونم٬بعدش کلی در مورد گروه خونی و ....با هم صحبت کردیم و هستی خوشحال شد که گروه خونیش به باباش رفته و مثل من o نیست که نتونه از بقیه خون بگیره

پی نوشت ۱:از تمام دوستان عزیزی که لطفشون رو در حقم تموم کردن و خواستن لباس عروس خودشون رو بهم بدن٬ بسیار بسیار ممنونملباس رو تهیه کردم ...

پی نوشت ۲:فقط و فقط یکبار دیگه این موضوع رو مطرح میکنم و دیگه فکر خودم و خوانندگان وبلاگم رو درگیر مسائل بی ارزش نخواهم کرد٬از این به بعد به هیچ وجه از کامنتی که خوشم نیاد یا احساس خوبی بهم نده یا .....تایید نمیکنم٬سعی نکنید منو با نوشتن: میدونم تایید نمیکنی؟؟؟فقط اونایی که تعریفت رو میکنن تایید میکنی و ....تحریک کنید٬هر جور دوست دارید فکر کنید برای من مهم نیست٬مجبور نیستید وقت خودتون رو با وبلاگی که دوست ندارید تلف کنید٬ منم هر کامنتی رو که دوست نداشته باشم تایید نمیکنم از این به بعد٬اینجا مال من و هستیه٬هر کاری که صلاح بدونم انجام میدم و مجبور نیستم به کسی توضیح بدم٬دلم میخواد دوستان عزیزی که میان و اینجا رو میخونن٬خودشون رو مجبور به جواب دادن ندونن و با آرامش بیان و برن٬به خاطر همینم هست خیلی ها رو تایید نمیکردم نه فقط برای خودم٬چون بالاخره من میخونم و دیگه زیاد فرقی نمیکنه بقیه هم شخصیت و شعور بعضی خواننده ها رو بدونند و خودشون درک کنند٬ وبلاگی که خواننده زیاد داره مسلما مشکلاتش هم ...به هر حال ٬من تا جایی که در توانم باشه از لحاظ جسمی و روحی٬برای دل خودم٬دخترم و تمام کسانی که از راههای دور و نزدیک خواننده ی ما هستند و ما رو دوست دارند مینویسم ...لطفا دوستان عزیزمون هم٬ اگر یه موقع کامنتشون رو تو تایید شده ها ندیدند٬ اصلا ناراحت نشن و فکر نکنند حتما من خوشم نیومده٬شاید اون کامنت رو بنا به دلایلی که شما نمیدونید تایید نکردم و صلاح نبوده ...پس لطفا مدام کامنتهاتون رو چک نکنید و در موردشون سوال نکنیدو  بزارید منم راحت تر اینجا رو اداره کنمپیشاپیش از همکاری تک تک شما دوستان روشن و خاموشم ٬ممنونم و دوستتون دارم

و در آخر: 

روز کودک به تمام کودکان روی زمین مبارک  


انشالا هممون بتونیم فرزندان خوب و موفقی رو تحویل جامعه بدیم

فعلا چیزی برای کودک خونمون نگرفتیم٬احتمالا امروز با بابایی .....

دو سه روزم هست که خانومی میره میاد٬ میگه روز کودک چی برام میخری؟؟؟؟

  

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩
نتیجه ی اولین دادگاه و ...

وای ی ی ی ی کلی شرمندتون هستم و خوشحال٬البته با کلی درد (که براتون میگم )

چیه؟؟؟تعجب کردید؟؟؟؟هیچ کدوم از حالتهای بالا به هم نمیخوره نه؟؟؟

شرمنده ی همتون هستم(به خصوص خاموشهای روشن شده٬ تو پست قبل٬ که کلی دلم رو با محبتشون گرم کردن٬فعلا رمزی کردن رو بیخیال٬با خیال راحت بیاید و بخونیداگه در آینده رمزی هم بکنم حتما شما رو فراموش نخواهم کرد)بابت کامنتهای زیبا ٬ انرژی مثبت و  دعاهایی که با قلبهای پاک و مهربونتون برای امروز برامون کردیدکامنتدونی پست قبل٬ رکورد زد و با کامنتهای خصوصی که خیلی زیاد بود(سه روز بود کامنت میخوندم و تایید میکردم٬بیشتر از ۳۰۰ تا در عرض دو سه روز)٬با فوران انرژی مثبت رفتیم دادگاه٬مخصوصا دیروز تا همین الان٬ اس ام اس و کامنت و پیام و ایمیل هست که برای امروز نگران بودند و مطمئنم دقیقا تو همون ساعتی که من دادگاه بودم خیلی ها تو دلشون یادم افتاده بودنچون خودمم احساس میکنم جسارتی که اونا بهم دادند٬ باعث شد در ظاهر خونسرد و محکم برخورد کنم و از این برخورد٬ طرف مقابل دلش میخواست جیغ بزنه ولی ....قربونتون برم ٬چون نمیدونم طرف مقابل٬ خواننده ی اینجا هست یا نه؟؟؟فعلا نمیتونم براتون زیاد توضیح بدم(آخر صداقتمیگن هیچی بهتر از روراستی نیست)فقط اینو بگم فعلا و موقتا٬بهترین نتیجه ای که میشد امروز پیش بیاد برامون٬ اتفاق افتاد و دادگاه برای ماه آینده برامون یک وقت دیگه گذاشت(۱۲ آبان)که انشالا نتیجه اش مثل امروز بشهخلاصه من و محمود٬نسبتا راضی اومدیم بیرون٬که محمود رفت شرکت و من اومدم خونههنوز چیزی معلوم نیست و ممکنه هر چیزی پیش بیاد ولی خدا خیلی بزرگه و حتما اونی که صلاحه برامون پیش میاد انشالااااااکلی کار داشتم ولی گفتم زودتر بیام و خبر رو بهتون بدم و از طرف خودم و محمود و هستی خیلی خیلی ازتون تشکر کنممیدونم و مطمئنم دعا و انرژی مثبت شما٬ این وسط سهم زیادی داشته و من قدردانتون هستم تا همیشه

شرمنده و خوشحال رو با هم گفتم٬حالا نوبت گفتن کلی درد هستش؟؟؟ که اونم احتمالا نتیجه ی انرژی منفی اونایی هستش که ما رو دوست ندارنیکشنبه ظهر(پریروز)٬یهو تصمیم گرفتم برم روی صندلی چوبی سرویس خواب٬چمدون لباسهای زمستونی هستی رو از بالای کمد دیواری اتاقش بیارم پایین تا لباسهاش رو جا به جا کنم٬از اونجایی که فکرم مشغول بود و زیاد حواسم جمع نبود٬تا دستمو به طرف چمدون دراز کردم که برش دارم(یه کمی هم کشیدمش جلو)٬صندلی از زیر پام در رفت و خیلی محکم کمرم خورد به تخت هستی٬مچ پامم خورد به صندلی٬هنوز گیج بودم که چی شده؟؟؟یهو همون چمدون پر از لباس از اون بالا افتاد رو سر و گردنم(آخه خیلی سر و گردن سالمی دارم)٬اصلا نفهمیدم تو اون چند ثانیه چی شد؟؟؟خیلی ترسیده بودم و همش میترسیدم جایی مو تکون بدم ببینم شکسته یا داره خون میاد٬هنوز هستی نرسیده بود و تنها بودم٬یواشکی بلند شدمو فهمیدم خدا رو شکر جاییم نشکسته ولی گوشه ی چمدون خورده بود به چشم چپ و پیشونیم و ...خیلی خیلی سردرد بدی داشتم٬به محمود زنگ زدم که طبق معمول جواب ندادبه منشیش زنگ زدم که گفت رفته بیرون شرکت جلسهیه اس بهش دادم که چمدون افتاده رو سرم و دارم میمیرم و ...زود بهم زنگ زد٬وقتی فهمید چی شده گفت٬ خدا خیلی بهت رحم کرده که گردنت نشکستهبعدشم گفت که اگه میخوام بیاد ببره دکترکه گفتم فعلا برم بیوفتم رو مبل ببینم چی میشه؟؟؟همون موقع هستی خانوم رسید خونه و تا بهش گفتم چی شده؟؟؟همونجوری نشست زمین و شروع کرد به گریه٬حالا هی من میگم عزیزم من خوبم(الکی میگفتم٬ سرم داشت میترکید چشم و کتف و گردنم هم درد میکرد شدید)چرا گریه میکنی؟؟؟مگه ساکت میشد٬آخرش التماس کردم که بسته دیگه اینجوری من بیشتر ناراحت میشم٬ پاشو لباسات رو عوض کن به جای گریه ٬به من کمک کن که حالم خوب بشه (بالاخره بعد از کلی بغل و بوس و دلداری من٬راضی شد)نرفتم دکتر و تا شب هستی ازم پرستاری کرد اما دیروز و امروز٬بدنم خیلی بیشتر درد میکنه و انگار حسابی کتک خورده باشم٬همه جام کوفته شده به خصوص کتف و گردنمالانم مثلا تو استراحت بعد از افتادن و چمدون و ....هستمنمیخواستم اینو اینجا بنویسم٬ ولی نوشتم که شما هم بیشتر به این جور موارد دقت کنید و وقتی حواستون زیاد جمع نیست کارای خطرناک نکنیدهستی هم وقتی بزرگ شد بدونه که چقدر منو دوست داشته وقتی ۸ ساله بوده

پی نوشت ۱: خدا رو شکر٬هستی با مدرسه ی جدید خیلی خوب خو گرفته و از همه چیز راضیهمنم از هستی راضی هستم٬ که نسبت به پارسال سعی میکنه همه چیزش بهتر باشه٬خیلی خوش خط مینویسه٬مرتب تر شده و ....امروزم اولین دیکته ی کلاس رو ۲۰ گرفتهو منو خیلی خوشحال کرده٬هنوزم برای هر نمره ی بیست و هر موفقیت کوچیکش کلی ذوق میکنمپنجشنبه٬ جلسه ی آشنایی با معلمشون هستش که باید برم ببینم چی خبره؟؟

پی نوشت ۲:با این بدن درد و کله ی داغون٬ دیروز عصر با هستی رفتیم یک مهمونی زنونه٬ خونه ی عمو وسطی خودممن بیشتر به خاطر هستی رفتم که بهش قول داده بودمو گرنه موقع برگشت که تو ترافیک مونده بودیم اینقدر مچ پام درد میکرد که چند جا خواستم بزنم کنار و ....

خانومی قبل از رفتن به مهمونی

پی نوشت ۳:این عکس رو هم آقا وحید(وبلاگ کارت های درخواستی) ٬دیشب برام فرستادند٬که تو وبلاگ خودشون هم٬ بعد از گفتن به من٬ گذاشتندازشون بسیار بسیار ممنونم ٬که این کارت رو به مناسبت بازگشایی مدرسه برای هستی  درست کردنددیشب که به محمود نشون میدادم گفتم٬ماشالا هستی چه یادگاریهای قشنگی از لحظه لحظه ی زندگیش داره٬ که اینجا ثبت میشه و میتونه یک روزی خودشم با خوانندگان وبلاگش رابطه برقرار کنه و ازشون تشکر کنهاز عزیزانی که براش قالب وبلاگ درست کردند٬براش عکس و کارت فرستادند و ....

دوست خوب هستی٬ بازم ممنون

پی نوشت ۴:چند تا از دوستان ٬در مورد اینکه چرا هستی خودش اینجا نمینویسه؟؟یا آیا هستی کامنتهاشو میخونه یا نه؟؟ پرسیده بودند که باید بگم٬خوب یا بد٬ من اصلا موافق نیستم هستی تو این سن با دنیای نامحدود و بی در و پیکر اینترنت و جاذبه ها و ....آشنا بشهترجیح میدم حالا حالاها کامپیوتر رو تو همون محدوده ی مدرسه و ...بدونه٬البته از وبلاگ خودش و خیلی بچه ها خوشش میاد و گهگاهی بهش نشون میدماما اینکه بزارم از حالا وبلاگ بنویسه نه٬از طرفی اینترنت اعتیاد آور هم هست و اگر خوشش بیاد دیگه جلوشو گرفتن سخته و من به هیچ وجه موافق نیستمهر چیزی سنی داره و با بعضی چیزها دیرتر آشنا بشیم گاهی اوقات به نفعمون هستشالبته این نظر منه٬ که ممکنه خیلی ها قبول نداشته باشند ....... 

پی نوشت ۵:چند شب پیش توی ماشین به محمود گفتم٬من چرا حوصله ی هیچ کلاس و ....ندارممثلا هنر من چیه؟؟؟؟یهو هستی از پشت گردنمو بغل کرد و گفت٬مامان جون تو یک وبلاگ نویس خوب هستیتازه یکبارم جایزه گرفتی(جشن پرشین پارسال)٬وبلاگ نویسی خودش خیلی مهمهتو یک وبلاگ نویس هستیگفتم مامان جون وبلاگ نویسی که شغل یا کار مهمی حساب نمیشههمینجوری نگاش میکردم که محمود گفت٬ تو وبلاگ نویسی رو دست کم گرفتیا؟؟؟همه جای دنیا وبلاگ نویسها تو همه چیز اسمشون هستتو خودت نمیدونی چه رابطه اجتماعی قوی تو تمام دنیا برقرار کردی؟؟شاید خیلی ها بعد از سالها کار بیرون هم٬ با اینهمه آدم در ارتباط نباشندآرزو و کاترین رو٬ اونور دنیا فراموش کردی؟؟؟حالا موندم اونشب این دو تا ٬برای دلخوشی من که آدم بی خاصیتی نیستم این رو گفتن؟؟؟ یا واقعا وبلاگ نویسی هم میتونه مهم باشه؟؟؟؟؟؟

 من این پست رو ۱۰:۳۰ صبح٬ شروع کردم که زودتر خبرو بهتون بدم ولی اینقدر رفتم و اومدم و ...از اس ها فهمیدم که دیر شدتو رو خدا ببخشید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ
شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩
عشق من،کلاس سوم رفتنت مبارک

عشق من٬عمر من٬ همه ی زندگی من٬نفس من٬دختر گلم٬با اونکه امسال جزئ شکوفه ها نبودی و سومین سال تحصیلی هستی٬اما اینقدر من هیجان داشتم که چهارشنبه شب تا صبح نتونستم یک دقیقه بخوابم و تا خود صبح بیدار بودم و به مدرسه رفتنت فکر میکردم٬دقیقا مثل تمام شبهای حساس زندگی خودم که (شب کنکور٬شبهای امتحان٬شب و تمام شبهایی که فرداش کار مهمی دارم)تا صبح نمیتونم بخوابمنمیدونی وقتی تو لباس فرم مدرسه نگاهت میکردم ٬چه لذتی تمام وجودم رو پر کرده بود٬خودمم اینهمه عشق و دوست داشتن رو باور نداشتمکلی عکس ازت انداختیم و بابایی هم که دید من چشمام دو دو میزنه و نمیتونم پشت فرمون بشینم٬خودش ما رو بردمن و تو و بابایی سه تایی رفتیم مدرسهتا تو عزیز دلمون٬با یک دنیا عشق و سلامتی کلاس سوم رو شروع کنیبرام جای تعجب داشت که تا به مدیر مدرسه سلام کردم٬گفت خوش اومدید خانوم ....یعنی هنوز مدرسه نرفته٬ مدیر ما رو خیلی خوب میشناسهباید خیلی مواظب همه چیز باشی گل منماشالا دختر شیطون و بازیگوشی هستی و من کمی نگرانم وقتی بردمت توی حیاط٬ غریبی کردی و بهم گفتی٬من که دوستی ندارم پس پیش کی برم؟؟بوست کردم و گفتم ماشالا تو دختر خونگرمی هستی و خیلی زود ... بعدشم مدیر گفت که میخوان بهتون کیف مدرسه و جامدادی بدن٬منم کیفت رو با خودم آوردم خونهمن متوجه نشده بودم که قرار مدرسه بهتون کیف بده٬یعنی کسی چیزی به ما نگفته بود؟؟؟شایدم من نفهمیده بودم نمیدونم؟؟؟بابایی منو رسوند خونه و خودش رفت سر کار٬من موندم و تنهایی و خونه ای که بعد از ۴ ماه با تو بودن خالی شده بود٬ از وجود پر شور و نشاطتآخه امسال تابستون٬ اولین سالی بود که تو٬ مهد نرفتی و تمام وقت پیش خودم بودیهر روز با صدای تو بیدار میشدم٬با هم صبحونه میخوردیم٬برام پیانو میزدی٬با هم ناهار میخوردیم و ...خونه بدون تو خیلی اذیتم میکنه٬اصلا فکر نمیکردم اینهمه کلافه بشمکلی برنامه برای پاییز داشتم٬استخر٬پینگ پنگ٬ماساژصورت ٬کلاس زبان و ...اما مثل تمام پاییزهای گذشته ی عمرم٬کسل و بی حوصله شدم و دل و دماغ هیچ کدومش رو ندارم مخصوصا کلاس زبان رو٬ که از بچگی هم تحمل نشستن سر کلاس زبان و ...نداشتم(تا ترم ۸ موسسه ملی هم رفتم ولی نامزد کردیم و محمود گولم زد نتونستم ادامه بدممیترسیدم از وقت نامزد بازیمون کم بشه٬ ولش کردم)توی سفر تصمیم گرفتم٬ حتما امسال مکالمه مو تکمیل کنمچون مکالمه ی زبان انگلیسی٬ که زبان بین المللی دنیاست برای هر کسی واجب و لازمه اما من از فکر کلاس زبان حالم بد میشه(کاترین جونم دعوام نکنیا)کاش میشد خدا کاری میکرد٬ من بدون کلاس و درس زیاد خوندن٬ مثل بلبل انگلیسی حرف میزدمبگذریمممممممممممممم٬هستی تا آخر هفته ی بعد زودتر تعطیل میشه و کلاس زبانش که هر روز هستش٬از هفته ی دوم شروع میشه

عروسک من٬کلاس اول

شکوفه ی کوچولو و شیرین من

خداحافظ دو یار ۴ ساله ی هستی

عسل من کلاس دوم

دخمل دومی من

و حالا هستی کلاس سومیییییییی

قربون اون چشمای معصوم و شیطونت برم من

لباس امسالش رو٬ خیلی بیشتر دوست دارم(با کیف خودش)

به سلامتی و دل خوش عشق من

کیف و کتابهایی که مدرسه داده

هستی دلش نمیخواد کیف مدرسه رو ببره(خوشش نیومده و کیف خودش رو دوست داره)اما من و باباش راضیش کردیم٬ فعلا کیف مدرسه رو که خیلی خوشگله ببرهخدا کنه بهانه نگیرهبرای جامدادی بهش اصرار نکردم و گذاشتم مال خودش رو ببره

پنجشنبه ظهر که هستی اومد خونه٬دو سری لیست٬ برای تهیه ی وسایل مورد نیاز مدرسه با خودش آورده بود٬برای همین با اونکه خیلی بی خواب بودم٬عصر سه تایی رفتیم هایپر٬ که کاش نرفته بودیمانگار تمام مردم تهران اومده بودند اونجا خرید٬اینقدر شلوغ بود که من فقط رفتم و چند تا از وسایل رو٬ از تو لیست برداشتم٬ ولی یهو حالم بد شد و احساس کردم دارم بیهوش میشم(واقعا شب رو نخوابیده بودم)٬خودمو رسوندم به محمود و همون چند تا رو دادم تا زود حساب کنه و بیاد بیرونبعدشم از خیر خرید بقیه ی وسایل گذشتیم٬وقتی اومدیم بیرون ٬محمود گفت که یکی از همکاراش٬ عکس فارغ التحصیلی هستی(جشن الفبا)رو٬ تو تبلیغات موسسه ی زبان گویش٬ تو خیابون ...دیدهبرای کاری رفته بودیم جمهوری٬یک سر هم به اون موسسه زدیم و دیدیم بلهههههههههههههههههههههبعدشم اومدیم خونه و من ساعت ۱۰ بیهوش شدم٬اما محمود و هستی تا ساعت ۱۲ فیلم نگاه کرده بودن

خانومی من٬پنجشنبه عصر

عکس فارغ التحصیلی هستی ٬که تو وبش گذاشته بودم

اینم همون عکس ٬که با تغییر نوشته ی روی جلد به زبان انگلیسی٬روی در ورودی و تمام کاغذهای تبلیغاتی موسسه گویش ....البته من و محمود ناراحت نشدیم٬ هستی هم خیلی کیف کرده بود و با لذت به عکسش نگاه میکرد٬ ولی فکر میکنم اگر آدم یه خبر کوچولو بده بد چیزی نباشه؟؟؟فکر نمیکنم هیچ کجای دنیا٬ جز کشور عزیز ما٬کسی جرات همچین کارایی بدون اجازه داشته باشه؟؟؟ 

روز جمعه٬محمود از صبح سردرد بدی داشت(فکر کنم آنتی بیوتیکی که دکتر داده٬ باعث سردردهامون شده٬چون تمام این هفته ٬هر دومون سردرد داشتیم)برای همین تا ساعت ۵ عصر ٬خونه بودیم و من کتابهای هستی رو جلد کردم و رو تمام وسایلش اتیکت زدم و اسمش رو داخل مقنعه و روپوش مدرسه نوشتم و ...برعکس دو سال گذشته٬ جز کتاب بنویسیم که میخواد توی تمام صفحه هاش بنویسه٬کتابهاش رو نمیدم سیمی کنن٬چون پارسال مدام سیمها تو کیفش تو هم میرفت و بیشتر باعث پارگی کتاب و دفترهاش شده بودساعت ۵ رفتیم بوستان و تمام وسایلش رو از شهر کتاب خریدم(مداد کنته و روان نویس و مقوای پاستل و آبرنگ و ....)از اونجا رفتیم پارک آب و آتش و گشتی اونجا زدیم(هزار ماشالا اونجا هم جای سوزن انداختن نبود)بعدشم شام خوردیم و اومدیم تا خانومی٬ زود بخوابه و صبح زود سرحال و پر انرژی بیدار بشه

هستی و پارک آب و آتش(نذاشتم خودش رو خیس کنه)

عمر منی خانومی

چون قبلا گفته بودم٬چند تا عکس از سوغاتی های هستی(البته جز لباساش که به دلایلی نمیخوام اینجا بزارمشون و مطمئنم شما درک میکنید و ناراحت نمیشید) میذارم :

 

گل سر و کش و تل و ....

جینگیل پینگیل هاش(ایندفعه براش عروسک نیاوردم٬یک جعبه ی موزیکال بزرگ جواهرات٬ با یک هلی کوپتر و ماشین کنترلی براش آوردیم که خیلی هم خوشش اومد)

از این خودکارا خیلی خوشم اومد٬ براش خریدم

 اینم داخل جعبه که خودش چیدتشالبته دو تا کشوی بزرگ هم پایینش داره

این کیف و اون جعبه٬ این روزها تمام وقتش رو گرفته

اینم سوغاتی های هستی ٬که خاله کاترین عزیز براش فرستاد و بسیار بسیار مقبول افتاد و هستی خیلی از خاله کاترین تشکر میکنه(کاترین جون ممنونم از اینهمه مهربونیت)البته با اجازه ات اون کیف سفید بزرگه رو ٬برای خودم برداشتم

پی نوشت ۱:چیزی به ۶ مهر نمونده و من خیلی بی قرارمسه شنبههههههههههه

پی نوشت ۲:تو فکر کلاس زبان هستممیخوام حتما تو محدوده ی خونه ی خودمون باشه٬چون دو سه روزی تو هفته هستش٬اصلا دلم نمیخواد چند ساعت تو ترافیک بگذرونم یا یک ساعت دنبال جای پارک بگردم٬ قبلا از موسسه ی سفیر زیاد تعریف شنیده بودم که یک شعبه اش به من نزدیکه٬اما تو این دو سه روز٬دو سه نفر بهم گفتن که خیلی خوب نیستچند جا بهم معرفی کردن که هم راهش دوره و هم خیلی سختگیرهمن فقط میخوام مکالمه ام راه بیوفته و اصلا حوصله ی اینهمه سختگیری و هی افتادن ندارملطفا هر کسی اطلاعات خوبی در این مورد داره تو محدوده ی شهرک غرب و سعادت آباد و اشرفی اصفهانی و همین طرفها٬بهم یک موسسه ی خوب معرفی کنه که من تو کمترین مدت زمان٬ بیشترین نتیجه رو بگیرم(اگر کسی راه تزریقی ٬بدون زحمت میشناسه حتما بگه) و بتونم مثل کاترین عزیز انگلیسی حرف بزنم(کاترین جون هر پیشنهادی در این مورد داری٬ حتما برام ایمیل بزن عزیزممیخوام زودتر تکلیف خودمو مشخص کنم و گرنه باز میندازم پشت گوشرو تو خیلی حساب میکنم)خلاصه همسایه ها یاری کنید تا نوشین مکالمه کنه

پی نوشت ۳:میخواستم یه چیزهایی در مورد تجربیات این سفر بنویسم٬ که با خوندن بعضی کامنتها که بیشتر از حد طبیعی٬ دلشون برای نبردن هستی سوخته بود و کلی حرفهای زشت نثارم کرده بودند٬ترجیح دادم تجربیاتم رو بزارم برای خودم تا هر کسی خودش تصمیم بگیره چی کار میکنهمطمئنن هیچ کسی تو این دنیا هستی رو بیشتر از من دوست نداره٬اگر قبل از سفر شک داشتم که هستی رو ببرم یا نه؟؟؟الان که رفتم و خیلی چیزها رو به چشمم دیدم و تجربه کردم٬خیلی خیلی خوشحالم که هستی عزیزم رو نبردمش و مطمئنم همچین چیزهای مسخره ای باعث عقده ا ی شدن کسی نخواهد شد و وقتی خودش به سن من برسه٬خودم بچه هاشو نگه میدارم و نمیزارم تو یک سفر ۸ روزه٬دو تا پرواز ۸ ساعته و دو تا اتوبوس سواری ۸ ساعته و توالت فرنگی های بدون آب و عفونت ادرار و مریضی و...(نمیگم چیا دیدم که نگید خودتو توجیه میکنی٬ چون دلیلی نمیبینم به کسی توضیح بدم)به یک بچه ی ضعیف و بی طاقت تحمیل کنه٬حالا هر کس برای خودش نظری داره که قابل احترامه ٬من با کسی کاری ندارم و اون کاری رو میکنم که به صلاح هستی باشهشما هم خودتون برید و تجربه کنید٬من بیشتر از این چیزی نگم بهتره....فکر نمیکنم بردن یا نبردن هستی٬تا این حد به کسی مربوط باشه٬ که به خودش اجازه بده همچین حرفایی به من بزنه؟؟شما ببر با من چیکار داری؟؟؟از طرفی بچه با بچه خیلی فرق میکنه٬و باز هم هیچ کس هستی و تحمل و بی قراریهاش رو٬ به اندازه ی من و پدرش که گفت اگر میخوای هستی رو ببری چند سالی صبر کن٬نمیشناسه؟؟اگر خدا بهمون سلامتی بده و قسمتمون کنه٬اینقدر سفرهای خوب میبرمش که واقعا لذتش رو ببره٬اگرم ما نبودیم٬یک دنیا زندگی خوب و عاشقونه در پیش رو داره که میتونه ....این من و پدرش هستیم که فرصت زیادی برای همچین سفرهای خسته کننده و بدو بدویی نداریم٬بعد از یکهفته هنوز نتونستیم ... 

پی نوشت ۴:خیلی وقته که تصمیم گرفتم٬ از تولد ۹ سالگی هستی(اردیبهشت ۹۰)٬بیشتر عکسهاشو خصوصی کنم٬البته محمود مخالفتی با گذاشتن عکسهای هستی نداره و میگه اینجا عکس مورد داری وجود نداره ولی خودم فکر میکنم اینجوری بهترهاگه تا حالا هم اینکار رو نکردم به خاطر ارزش زیادی که برای خواننده های خاموش و بدون وبلاگم دارمچون مسلما اگر روزی اینجا رمزدار بشه من به هر ایمیلی رمز نخواهم داد و تا کسی رو واقعا نشناسم نمیتونم رمز بدم و گرنه چه فرقی با عمومی کردن عکسها وجود داره؟؟؟اصلا نمیشه به یک ایمیل آدرس٬ رمز داد و شما حتما اینو از من بهتر میدونید و میتونید درکم کنیدمن همیشه با کلی عشق و خلوص نیت اینجا نوشتم٬ ولی همه ی آدمها مثل هم نیستند و با طرز فکرشون تمام احساس و صداقت آدم رو ...بعضی وقتها فکر میکنم٬ انگار من به خواننده های وبلاگم بدهکارم و باید برای هر کاری بهشون توضیح بدم؟؟پس اگر روزی عکسها و حتی کل وبلاگ هستی رو رمزدار کردم٬ به من گله نکنید و بدونید در این مورد تا امروز خیلی خیلی مقاومت کردم٬ ولی منم یک آدمم و ظرفیتی دارم ....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ