هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩
تنگه واشی،افطاری، سالگرد ازدواج دایی رضا

روز پنجشنبه تا ظهر دنبال کارای ماشین بودیم تا سند قطعی رو بگیریم(شرایطی گرفته بودیم و سندش موقت بود)تو همون مراحل٬ موقع گرفتن خلافی٬محمود اومد و گفت ۲۰ هزار تومان بده ببینمحالا دیگه تو نیایش برای من سرعت غیر مجاز میری؟؟؟گفتم نه والا ٬من تا حالا جریمه نشدم با این ماشینگفت بله کسی جریمه ات نکرده٬ ولی دوربینها از سرعت بالات عکس گرفتن گفتم ٬میگم چرا وقتی دارم تو نیایش برای خودم گاز میدم٬ میبینم ماشینهای دیگه با وجود خلوتی٬ سرعتشون زیاد نیست؟؟؟نگو به فکر دوربینهای مخفی هستندحالا قول دادم دیگه ....ظهرش اومدیم خونه و عصر سه تایی رفتیم پارک ملت و ....ساعت ۱۰ شب٬ هستی رو گذاشتیم خونه ی مادر جون و پدرجون و خودمون اومدیم خونه

 

 

هستی سوار بر کالسکه

سوار بر ماشین قدیمی وسط پارک

جمعه صبح٬ساعت ۵  تو میدون آرژانتین بودیم٬ تا همراه توری که گرفته بودیم٬ با یک دوست عزیز وبلاگیم سه تایی بریم تنگه واشیراه زیاد بود و برای محمود خیلی خوب شد که ۶ ساعت رانندگی نکرد و کلی تو ماشین خوابیدساعت ۱۱ رسیدیم به آبشار آخر و ساعت ۳ از اونجا راه افتادیم و ساعت ۶ تهران بودیمخیلی خیلی روز خوبی بود و بهمون خوش گذشت٬البته بی نهایت خسته شدیم و تا امروز هنوز تمام بدنم درد میکنه٬ ولی روی هم رفته ٬خیلی مفرح بود٬ خیلی وقت بود یه تفریح اینجوری نداشتیمالبته من و دوستم٬ همش در حال حرف زدن بودیم و محمود در حال عکس گرفتن از ماخیلی هم ملاحظه ی ما رو کرد و با فاصله ی کمی ازمون راه میرفت که راحت صحبت کنیم و بهمون بیشتر خوش بگذره(محمود عزیزم٬ ازت ممنونم که همیشه خوشحالی من خوشحالت میکنه و اینقدر به فکرمی و میدونستی چقدر به این همدلی نیاز دارم)اینهم٬ عکسهایی از طبیعت قشنگ تنگه ی واشی

خوشگله نه؟؟؟

فاصله ی بین دو تنگه

یک آبشار کوچولو وسطای تنگه

ی

اینم نمیدونم چی بود؟؟ همه ازش عکس مینداختن

اینم آبشار آخر که رفتیم کنارش و کلی عکس خوشگل انداختیم

روز شنبه ٬افطار خونه ی عمو وسطی دعوت داشتیم که حدود ۴۰ نفری میشدیم(تمام فامیل پدریم بودن)من تا شب استراحت کردم و همراه محمود رفتیم٬هستی و مامان و بابام زودتر رسیده بودند٬دلم نمیخواد بگم که از برخورد سرد هستی خوشم نیومد و خیلی ازش دلگیر شدم؟؟جوری که وقتی نشستم و اومد بغلم کرد علی رغم میل باطنیم٬منم زیاد تحویلش نگرفتم و ...چون اصلا بهش حق نمیدم بابت یک روز گردش رفتن ما٬ اونم جایی که به هیچ وجه مناسب سنش نبود(من با بقیه کاری ندارم کاری که فکر کنم درسته اونو انجام میدم٬وقتی خودمو محمود از سردی آب بغض کرده بودیم و درد وحشتناکی احساس میکردیم و اونهمه خطر و لیز خوردن و .....)با من یا محمود سرد برخورد کنه؟؟؟من توقع داشتم مثل همیشه وقتی ما رو بعد از دو روز میبینه٬ بیاد جلو و بپره بغلمون و ...نه اینکه بشینه بین خاله و مادر جونش و انگار نه انگار مامان و باباش اومدن؟؟؟اونم مامان و بابایی که دیشبش با اونهمه خستگی و ...برده بودنش پارک تا .....یه جورایی دلم ازش شکسته؟؟امروز بهش گفتم ٬حالا که دلت برای ما تنگ نشده بود٬ منم از این به بعد٬ بیشتر با پدرت دو تایی بیرون میریم تا حد خودت رو بدونی٬همه جا نمیشه تو رو برد و ما هم عمر نوح نداریم و از همین الان پادرد و کمر درد و ...تو رو هم٬ کم بیرون نمیبریم .....

دیشب خیلی خونه ی عموم خوش گذشت٬ مخصوصا که شب دومین سالگرد ازدواج داداش رضا و سمیرا جون هم بود٬و داداش رضا یک کیک خوشگل سفارش داده بود تا همه دور هم باشیمجالبش میدونید چی بود؟؟؟دقیقا موقعی که رضا رفت کیک رو بیاره تو اتاق٬برق رفتیعنی مثل شب عروسیش٬ که برق مشکل پیدا کرده بود و هی میرفت و میوفت٬ دوباره برق رفتهمین مسئله کلی برامون خاطره ی اونشب رو زنده کرد و تو همون تاریکی با شمع و چند تا گردسوز قدیمی٬هستی برای داییش چاقو آورد و شاباش گرفت و کلی عکس با فلش انداختم دقیقا موقعی که کیک رو بریدیم و مراسمشون تموم شد برق اومداونموقع پسر عموم(صاحبخونه)که تولد ۲۳ سالگیش بود٬ همه رو به چای و قلیون تو کن دعوت کرد٬ که به جز چند نفر٬ همگی رفتیم و خیلی خیلی خوش گذشت و شبمون تکمیل شد

رضا و سمیرای عزیزم٬ سالگرد ازدواجتون مبارک(۳۱ مرداد)خیلی دوستتون دارم و امیدوارم صدمین سالگرد ازدواجتون رو جشن بگیرید

اینم خانومی من توی تاریکی

 

پی نوشت ۱:احتمالا فردا صبح٬با هستی میریم مدرسه تا مانتو شلوارش رو بگیریم

پی نوشت ۲:از اینهمه دعا و خلوص نیتتون بسیار ممنونم و امیدوارم همیشه سلامت و موفق و خوشبخت باشیدددددددددددددددددددددددددددد

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩
پایان کلاسهای تابستانی و ...

امروز چهارشنبه ۲۷ مرداد ۸۹ ٬کلاس زبان ترم تابستان هستی تموم شد٬خانومی تا اول مهر٬ جز کلاس پیانو٬کلاس دیگه ای نداره و احتمالا روزی یکی دو ساعت ٬خودش رو برای آزمونهای ق ل م چی آماده میکنه که درسهاش رو فراموش نکنه مدرسه گفته ٬روزهای دوشنبه و چهارشنبه میتونم برم مانتو شلوار مدرسه رو بگیرملباس ورزشی هم٬ قراره خودشون براشون تهیه کنند که همه ی بچه ها با هم هماهنگ باشندتمام این هفته رو تو خونه بودیم و هیچ جا نرفتیم٬انشالا آخر هفته٬ محمود برامون جبران کنهقرار بود دیروز هستی رو ببرم پارک دو نفره٬ولی چون خیلی خیلی باهام چونه زد و اذیتم کرددرست زمانیکه هم هستی کاملا حاضر شده بود و هم خودم٬بهش گفتم برو لباسات رو دربیار هیچ جا نمیریم٬پارک دو نفره جایزه ی دختر خوب بودنت هست نه اینهمه اذیت کردنت؟؟؟(با اونکه خودم بیشتر از هستی به بیرون رفتن نیاز داشتم و خیلی دلم میخواست برم بیرون اما لازم بود تنبیه بشه) اول اصلا حرفمو باور نکرد و هی خودش رو لوس کرد و رفت کفشاشو بپوشه که دید نه حرف من خیلی جدیه؟؟؟؟از اونجاییکه خیلی غدهزود رفت لباساشو در آورد و خواست بره تو اتاق کار محمود که تلویزیون ببینه٬که دیگه یک جیغ بنفش کشیدم و گفتم برو تو اتاق خودت و تا موقع خواب بیرون نیا؟؟؟امروز اجازه ی تلویزیون و پی اس پی هم نداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟(نمیخواستم اینکار رو انجام بدم ولی اینقدر مثل محمودخودش رو نسبت به عصبانیت من بی تفاوت نشون داد که انگار من میخواستم زوری ببرمش پارکککککککک و اصلا براش مهم نبوده)خلاصه رفت تو اتاقش و در رو بست٬صدای راز و نیازش رو که برای عروسکش تعریف میکرد و همش گله و شکایت از من بود٬ شنیدم و چند بار خواستم در رو باز کنم و بغلش کنمولی جلوی خودمو گرفتم و نذاشتم تنبیهم خراب بشه٬ چون براش لازم بود٬وقتی هم محمود اومد شام خوردیم و یکی دو ساعتی با باباش زبان خوندند تا برای امتحان امروز آماده باشهبعدشم لا لا ............

خانومی امروز عصر قبل از کلاس پیانو

اینم کارنامه ی ترم تابستان زبان

این دامن رو خودش پسندیدمثلا ایزابلیییییییی

اینم بدون شرحدیشب وقتی اومد بیرون اینو برای باباش ....

 

پی نوشت ۱:بالاخره بعد از اینهمه مدت که دانشگاه تعطیل شدهمحمود قراره فردا٬ از صبح تا شب در خدمت من باشه تا یکسری کارای اداری و بانکی که جمعه نمیشه انجام داد٬انجام بدیمانشالا من٬ صبح زود بیدار بشم و به همش برسمفردا شبم هستی میره خونه ی مادرجون و پدرجون و تا روز شنبه که همگی افطار خونه ی عمو وسطیم دعوت داریم اونجا میمونهانشالا که مادر جون و پدر جون رو اذیت نکنه و این دو روز و دو شب بهشون خوش بگذره(بعدا میگم چرا اونجا میمونه؟؟؟)

پی نوشت ۲:بی نهایت از پیگیریهاتون بابت مشکلمون متشکرم و از اینکه با اس ام اس و کامنت خصوصی و ....جویای حل مشکلمون هستید شرمندتون هستمو از اینهمه انرژی مثبت و دعاهای خالصانه تون بسیار بسیار خوشحالمولی میخواستم بدونید که مشکل ما٬ اگر به نفع ما هم تموم بشه که احتمالش زیاد نیستحداقل سه چهار ماهی طول میکشه تا روال قانونیش طی بشه و کلی برو بیا و اعصاب خرد شدن داره(حالا اگر به نفع ما نشه که هیچچچچچچچچچچچ٬هم خود من خیلی اذیت میشم و هم محمود در هر دو صورت٬ کلی باید وقت بزاره و پیگیر قضایا باشه و ...)برای همین٬ مشکل ما به این زودیها معلوم نیست چی میشه و همچنان نهضت ادامه خواهد داشتلطفا ما رو از دعای خیرتون محروم نکنید چون خیلی دوستتون دارم و با حرف به حرف نوشته هاتون خوشحال میشم و انرژی میگیرم و احساس میکنم تنها نیستمشرمنده که فعلا نمیتونم چیزی در موردش اینجا بنویسم؟؟شاید هیچ وقت هم اینجا ننویسم؟؟؟فقط اینو بگم که مشکل در مورد خونه ای هست که در حال حاضر توش میشینیم و .....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ
جمعه ٢٢ امرداد ۱۳۸٩
آزمون 22 مرداد 89 و ...

دیروز یعنی پنجشنبه ٬من و محمود رفتیم هایپر و هستی خودش خواست خونه بمونه و خمیر بازی کنهما هم اصراری نکردیم و تا برسیم خونه افطار شده بود و نشستیم پای سریالها٬امروز جمعه ۲۲ مرداد ۸۹ ٬دومین آزمون تابستانی ق ل م چ ی هستی بود که از سه شنبه تقریبا به صورت فشرده درس خوندیم تا خانومی آماده بره سر آزمونصبح با باباییش رفتند و برگشتند٬وقتی اومد گفت مامان همه رو با بابا چک کردم و از ۶۰ تا سوال فقط یکی رو غلط زدم٬اما من فکر نمیکردم درست گفته باشه چون درسهای مربوط به کلاس سوم نسبتا سخت بود(مخصوصا علوم) و با توجه به اینکه ما کتابهای بخوانیم و بنویسیم سوم رو هم نداشتیم و فقط از کتاب تابستان مرور کرده بودیم بعید میدونستم درست حساب کرده باشه؟؟؟؟تا اومدن خونه٬ رفتیم خونه ی مادر جون اینا٬که از شانس ما کامی دایی امیر خراب بود و نتونستیم از اونجا کارنامه رو ببینیم و تا ساعت ۸ که رسیدیم خونه منتظر بودیمبه محض رسیدن ٬کامی رو روشن کردیم و دیدیم بلههههههههههههههههههه خانومی من فقط یک سوال علوم رو که اونم تو کتابش نبود غلط زده و از ۶ درس ۵ تا رو ۱۰۰ زدهو تونسته رتبه ی ۲ استان تهران و ۷ کشور رو بیارهاونم فقط برای یک غلطخدا میدونه چقدر از موفقیتهای هستی لذت میبریم و هر کدوم قول جایزه ی کوچولو رو برای تلاش قشنگش بهش دادیممیدونم شاید اینا مورد قابل توجهی نباشه ولی برای من مثل یه دنیا ارزش داره و از اینهمه وقتی که براش میزارم راضی هستم٬خودشم خیلی لذت میبره و کلی تو بغل من و باباش ....جالبه که همیشه بلافاصله میاد و از من تشکر میکنهواقعا تو شرایط این روزهامون که فکرمون خیلی مشغوله(همون مشکل پست قبل) و دیشب تا صبح نتونستم بخوابم و نتیجه اش تا صبح بالا آوردنم بود٬اونم خیلی بی دلیل؟؟؟خیلی بهمون انرژی مثبت داد که ازش ممنونمهستی قشنگم٬ به وجود نازنینت افتخار میکنم دختر زرنگمتو همه ی زندگی و دلگرمی من و بابایی هستیGirl sends a kiss:11701

قربون اینهمه تلاشت دخترمواقعا خستگیم در رفت

دختر بلای من٬ امروز خونه ی مادر جون٬ با کلاه پلیسی دایی امیر(لباسشون عوض شده و ...)

پلیس کوچولوی ما

خسته نباشی عزیز دل مامان و بابایی

پی نوشت ۱:فردا صبح زود٬با محمود داریم میریم بابت همون گره ای که افتاده؟؟خیلی چیزها فردا معلوم میشه؟؟کلی دلشوره دارم و بابت بی خوابی دیشب هنوز کلافه ام؟؟به انرژی مثبت و دعای شما عزیزان خیلی نیاز دارمخدایا٬ خودت هر چی به صلاحمون هست٬ همون رو پیش پامون بزارمن هیچ وقت چیزی رو به زور ازت نخواستم و همیشه به خودت توکل کردمایندفعه هم هوامون رو داشته باش که تا تو نخوای هیچ برگی از درخت ...

پی نوشت ۲:هستی خانوم٬ یکی دو روزی استراحت داره و بعد باید خودش رو برای امتحان زبان پایان ترم تابستون که چهارشنبه هستش آماده کنه٬موندم بعد از تعطیل شدنش٬ که هنوز یکماه از تعطیلات مونده سرش رو چه جوری گرم کنم؟؟؟البته ق ل م چی و آزمونهاش هست٬جالبه که هنوز ۳ تا آزمون تو تابستان مونده٬ که همش تو شهریور برگزار میشه و اینقدر قشنگ همه چیز تقسیم بندی شده که اصلا کار خودم نبوددددددددددددد و با این آزمونها تمام کلاس دوم دوره میشه و یه چیزهای کلی هم از کلاس سوم یاد آوری میشه که خیلی خودش خوبهتازه اینجوری احساس میکنم تابستون خیلی خوب و مفیدی رو گذرونده و تمام وقتش الکی نگذشته

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩
قرار وبلاگی و رسیدن ماه رمضان

روز دوشنبه٬کلاس شنای هستی تموم شد و با این مدال که به گردنش بود اومد خونه٬اصرار هم میکرد که مدالم طلاستولی من بهش توضیح دادم که یادگاری خیلی قشنگیه ولی طلا نیست٬دلم نمیخواست فکر کنه که ....

قربونت برم که مدال شنا گرفتی

روز سه شنبه عصر ٬یک قرار وبلاگی کوچولو داشتیم که مامان ستاره جون بهم خبر داد که چون جایی بود که منم راحت میتونستم برم با هستی رفتیم تا عزیزانمون رو از نزدیک ببینیم٬ما و ستاره جون اینا با هم رسیدیم و رفتیم تو زمین بازی و بچه ها مشغول شدند و ما هم گرمه گفتگو٬بعد از اون باران جون و نسترن عزیز اومدند و گلناز جون مامان وندا و هانای عزیز و مریم جون و ملوسک عزیزم و  آزاده جون مامان پارسا و پریسای عزیز بچه ها حسابی مشغول شدند و ما هم ....خیلی خیلی به من و هستی خوش گذشت و از بودن در کنار دوستان خوبمون کلی لذت بردیم٬موقع برگشتن هستی یه عالمه بوسم کرد و گفت مامان دستت درد نکنه خیلی خوش گذشت٬میشه از این به بعد خواستیم بریم پارک دوستامم بیان٬منم گفتم کدومشون؟؟؟گفت٬وندا و ستاره و فاطمه و باران و پریسا ..... 

پریسا٬فاطمه٬وندا٬هستی(از راست به چپ)

وندا٬باران٬هستی٬ستاره٬هانا

 هستی و باران

پارسا جون که به سختی همین یه عکس رو ازش گرفتم

هستی و فاطمه جون

هستی و ستاره(قربونشون برم که چقدر زود با اون دلهای کوچولوشون با هم دوست میشن)

امروز هم از صبح پذیرای یک مهمون عزیز و دوست داشتنی بودم که مثل یک خواهر دوستش دارم و در حال حاضر قدیمی ترین و عزیزترین دوستی هست که دارمدرسته؟؟؟ از منیر که عزیزتر ندارم٬از ساعت ۱۱ تا ۵ کلی گپ زدیم و خاطرات ۴ سال دانشگاه و کلی شیطونی کردن و ....زنده کردیماینقدر لذت بردیم که خدا میدونه٬کاش فاصله ی خونه هامون اینقدر دور نبود و میتونستیم تند تند همدیگر رو ببینیمخداییش چقدر به این دیدنها و گپ زدنها نیاز داریم و زیاد هم بهش توجه نمیکنیممنیر جون بابت کادوی قشنگت برای هستی ازت ممنونم انشالا ما هم جبران کنیماز عمو علیرضا هم ممنونیم که موقعیت رو همیشه فراهم میکنه تا ما بتونیم بیشتر همدیگه رو ببینیمخلاصه امروز برای خودش روزیییییییییییییییییییییییییییییییی بود٬جای همتون خالیتا منیر رفت اومدم اینجا پیش شمایه روز نتونم بیام براتون بنویسم یا بخونمتون٬ انگار عزیزی گم کردم

پی نوشت ۱:یک مشکل اساسی برامون پیش اومده٬ که خیلی خیلی تو این شب اول ماه رمضون به دعاها و انرژی مثبتتون نیاز داریم٬نگران نشید خدا رو شکر مشکل جانی نیست و کسی چیزیش نشده،در واقع یک گره ی کور و دو تا آدم زبون نفهم تو کارمون افتاده که باید وکیل و کلی کشمکش و ....که در نهایت اگر نتونیم قانونی حرفمون رو پیش ببریم یک جا به جایی بزرگ و ....در پیش رو خواهیم داشت؟؟؟؟بالاخره مشکل بزرگیه که حسابی در گیرمون کرده و بیشترم خواهد شدما رو تو دعاهاتون فراموش نکنید

پی نوشت ۲:فرارسیدن ماه دوست داشتنی رمضان رو ٬ به همه ی دوستان عزیزمون تبریک میگم و امیدوارم بتونن بهترین استفاده رو از این ماه پر برکت داشته باشند و تو هر زمانی دارن برای عزیزانشون دعا میکنند٬ دوستان وبلاگی رو هم فراموش نکنند....

پی نوشت ۳:دوستان خوبم٬خواهش میکنم سوال خصوصی٬ که دردی ازتون دوا نمیکنه ازم نپرسید که شرمندتون بشم٬وقتی سوالی دارید خصوصی نکنید یا حتما آدرسی چیزی برام بگذارید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ
شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩
پروانه کوچولوی ما+پی نوشت مهم

روز چهارشنبه ساعت ۳ ظهر٬هستی از کلاس زبان و شنا رسید خونه٬بعد از خوردن ناهار رفت و خوابید٬موقعی که رفتم تو اتاقم تا موهامو خشک کنم٬این کاغذ رو همینجوری روی تخت دیدم

رفتم جلو و برش داشتم٬با خوندنش غرق لذت و خوشحالی شدمچقدر ساده و قشنگ احساسش رو برام نوشته بود و چقدر زیبا درستش کرده بود

منم رفتم تو اتاقش تا بهش بگم من بیشتر عاشقتم دخترم٬ که دیدم آقا سیاوش رو که حالا اسمش رو عوض کرده و گذاشته پارسا٬بغل کرده و تو خواب ناز ....

اومدم بیرون و حاضر شدم تا هستی که بیدار شد٬یک جایزه ی معنوی برای این نامه نگاریهای قشنگش بهش بدم٬ساعت ۵ بیدارش کردم و بعد از خوردن میوه و تمرین پیانو٬بردمش پارک نزدیک خونه تا حسابی کیف کنه٬که این عکسها شد ماحصل یک گردش دو نفره

نیمساعت تو زمین مخصوص٬اسکیت بازی کرد

قربون چشمات برم من

بعدش هم٬نیمساعتی تو زمین بازی ورجه وورجه کرد

ساعت ۸:۳۰ شب٬ بعد از خوردن یک مثلا فرچیپساومدیم خونهخدا رو شکر اینقدر بهش خوش گذشته بود که ۱۰۰ بار دستمو که گرفته بود تو دستش٬ بوسید و تشکر کردحالا از این به بعد٬ میخوام هفته ای یکبار ٬خودم ببرمش پارک تا دو تایی ....

روز پنجشنبه٬بابایی از ساعت ۸ صبح تا ۶ عصر یک کلاس مهم داشت و خسته اومد خونه٬ولی از اونجایی که میدونه منو دخملی عادت داریم آخر هفته بریم بیرون٬نرسیده گفت کجا بریم؟؟؟ما هم زیاد خسته اش نکردیم و بعد از یک چرخی تو تهران بزرگ و تمیز و خلوت٬رفتیم شام خوردیم و اومدیم خونه و مثل دخترهای خوب سریال مسافران رو نگاه کردیم

امروز یعنی جمعه(الان دیگه شده دیروز)٬تا ساعت ۶ خونه بودیم و سه تایی پازل کادویی خاله منیر عزیز رو تموم کردیمو هستی با عروسکهای محبوب اینروزهاش٬پارسا و درسا بازی کردهر دو تای این عروسکها رو دوست من خاله فرشته ٬برای هستی خریده که خیلی هم دوستشون دارهولی حسابی جدی گرفته شون؟؟؟دیشب که از در به در پیتزا ٬تو شریعتی بیرون اومدیم٬محمود رو کشوندم تو مغازه ی بغل دستی(زیرو تن)که تخفیف تابستونی زده بود٬نتیجه شد چند تکه لباس برای خانومی٬اما مگه ول کن بود؟؟؟هی میرفت لباس برمیداشت و میاورد که اینا رو برای پارسا و درسا بخریدمحمودم گفت٬بابا جون لباس نوه به ما ربطی نداره٬خودتون یه کاریش بکنیداما بچه ام خیلی ناراحت شد؟؟؟؟؟حالا امروز زنگ زدم به مامانم٬که به زندایی کوچیکه بگه ببینه٬ از لباسهای نوزادی پسرش چیزی نگه داشته یا نه؟؟؟خودم که برای اینکه نکنه یه وقت به سرم بزنه؟؟؟یک تیکه وسیله و لباس بچه نگه نداشتم و همه رو بخشیدمحالا لنگه دو سه تا لباس نوزادی هستم٬ تا این دخمل راضی بشهلباس بچه و لباس مخصوص عروسک هم اینقدر گرونه زورم میاد بخرمخلاصه اگر لباس نوزادی خوشگل دارید برای هستی و بچه هاش پست کنید که ....

عصر جمعه٬ هستی به همراه پارسا و درسا

اینم نتیجه ی کار ۱ ساعته ی ما(خاله منیر جون٬ دست شما درد نکنه)

 بعدش ساعت ۶ تا ۹ ٬ رفتیم تیراژه و سرزمین عجایب٬کلا من اصلا سرزمین عجایب رو دوست ندارم و از اونهمه شلوغی و سر و صدا خوشم نمیاد٬چیز قشنگ و جذابی هم برام نداره٬ولی به خاطر هستی سالی یکی دوبار رو میرم.... 

خوشگل من٬ قبل از سرزمین عجایب

پروانه خانوم مامان و بابااصرار داشت اونا ازش عکس بگیرن که گفتم بیا خودم ...

وقتی هم اومدیم خونه٬موهاشو پریشون کرد و با تاج ...

این خرگوش و انگشتر رو٬ بابت ۲۰۷ تا کارت جایزه از سرزمین عجایب ...

پی نوشت ۱:احتمالا این هفته کلاس شنای هستی تموم میشه(۱۲ جلسه) و میمونه زبان که تا آخر مرداد ادامه دارههنوز خبری از مانتو شلوار مدرسه نیست؟؟خیلی دلم میخواد زودتر ببینم ...

پی نوشت مهم مهم:دوستان عزیزی که میان و تو این وبلاگ نظر میزارن ،باید بدونند وبلاگ اصلی هستی hastiyemaman.blogfa.com هستش و من فقط اینجا رو همینجوری درست کردم برای روز مبادا؟؟؟برای همین هیچ کامنتی تایید و یا خونده نمیشه؟؟؟الان که دیدم یکسری از دوستان اینجا میان و برامون کامنت میزارن،گفتم بیام و اینو براتون بنویسم که شما هم از این به بعد تو همون وبلاگ بلاگفا تشریف بیارید و ...تا من بتونم به کامنتهاتون جواب بدم و تاییدشون کنم،از اینهمه لطف و مهربونیتون بسیار بسیار ممنونمممممممممممممممم

همین الان به محض آپ کردن این پست٬ داداش محمد این عکسها رو برامون فرستاد٬که منم تصمیم گرفتم تو همین پست و ادامه ی مطلب بزارمشونو از طرف خودم و محمود و هستی٬ بینهایت از لطف و سرعت عملشون تشکر کنم

برای دیدن عکسهای دوست خوبمون٬ به ادامه مطلب بروید


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ
چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩
عکسهای جشن تولد و گردش با مادر جون

   عکسهای جشن تولد دوقلوها٬روز جمعه ۸ مرداد ۸۹ ٬خونه ی خاله نوشین

تولد با حضور دایی رضا و خانومش٬دایی امیر و مادر جون٬خاله بیتا و پسرا و خانواده ی خاله نوشین٬ برگزار شد(۱۰ نفر) که با اونکه تولد٬ خودمونی بود٬ ولی پسرا خیلی خوشحال شدند

کیک ۷ سالگی کیان و کیارش عزیزم(سلیقه ی دایی و زندایی عزیز )

هارمونی رنگ قرمز عکسارو خوشگل تر کرده

فوت کردن شمع ۷ سالگی با کمک هستی خانوم

ذوق کردن بچه ها

هستی و پسر خاله ها

بریدن کیک دو نفرهاحتمالا تا دومادیشون خوب یاد میگیرن چه جوری با عروس خانوم ...

عمو محمود و دو قلوها

یک عکس خوشگل دیگه

هستی در حال بوسیدن بچه ها٬ بعد از دادن هدیه ی خودش

هدیه ی هستی به پسرخاله ها٬البته برای خودشم ....

کادوی مادر جون و پدرجون به بچه ها٬ که خیلی مقبول افتاد

یک عکس فوق العاده از ذوق کیان٬ بعد از دیدن هدیه ی دایی رضا و سمیرا جون

هدیه ی ناقابل خاله نوشین و عمو محمود

بزرگ مردان کوچک

پی نوشت ۱:یکشنبه شب٬با دایی رضا اینا٬مادرجون رو بردیم تئ اتر با من ب خ و ن ٬که خیلی خوشش اومد و دوساعتی خندید٬البته بازم به نظر هممون ج ز ی ره ع شق قشنگتر بود

هستی ٬تو حیاط سینما کانون

قربون اون ژستات برم من

دوستت دارم عرسکم

پی نوشت ۲:از اونجایی که مادر جون راضی نشد تا سه شنبه بمونه و گفت پدر جون زیاد تنها مونده٬دوشنبه شب٬بعد از اینکه من و هستی و محمود از جلسه ی اتمام حجت قل م چ ی برگشتیم(۲ ساعت بیشتر تو ترافیک موندیم و واقعا از رفتنم پشیمون شدم)حدود ساعت ۸ شب٬با پدر جون هماهنگ کردیم و بردیمشون کن سولوقون٬که هم هوا خوب بود و هم خلوت بود٬شام رو اونجا بودیم و دو ساعتی نشستیم و برگشتیم خونه(خیلی به هممون خوش گذشت) ٬بعدش پدر جون و مادر جون رفتند خونشونوقتی اومدیم خونه٬جای مادرجون خیلی خالی بود و تا امروز روفرشی هایی که پوشیده بود رو برنداشته بودم و ...هستی هم دلتنگی میکرد و میخواست گریه کنه که نذاشتم و ...

هستی در حال کارت بازی(به قول خودش)با مادر جون

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ
شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩
دو تا تولد و آزمون ق ل م چی

آخر هفته ی نسبتا خوبی رو گذروندیم٬روز عید خونه ی پدر جون اینا بودیم و عصر همراه دایی رضا اینا و پسر عمه و خانومش رفتیم تئاتر بزن بریم٬ که از نظر قشنگی و خنده دار بودن٬ با جزیره ی عشق قابل مقایسه نبود(تعریفی نداشت)٬ساعت ۱۲:۳۰ اومدیم خونه تا هستی بخوابه و صبح بره کلاس...

هستی تو پارک لاله٬ قبل از تئاتر

روز پنجشنبه ظهر٬ مادر جون همراه بابا محمود ٬اومد خونمون تا چند روزی پیشمون باشهپنجشنبه عصر هم٬تولد پرنیان جون(دوست وبلاگیمون) دعوت بودیم که مادر جون رو به بابا محمود سپردیم و  همراه هستی رفتیم٬در کنار پروانه جون مامان پریسا و مژگان جون مامان آندیا و پذیرایی و مهمان نوازی پیروزه جون مامان پرنیان٬ بهمون خوش گذشت و حال و هوامون عوض شدپیروزه جون از دعوتت ممنونیم خانومی٬انشالا عروسی کردن و دانشگاه رفتن دخترای نازت

خانومی من قبل از تولد

هستی و صاحبخونه٬ پرنیان خانوم

کوچولوهای ناز

دختر متفکر منبا موهایی بلندیاد حسن آقا بخیر نه؟؟

پرنیان خانوم و دوستان

فوت دسته جمعی بچه ها٬ با اجازه ی پرنیان خانوم

روز جمعه صبح٬اولین آزمون ق ل م چ ی امسال برگزار شد٬که آزمونهای تابستان٬ به این صورت هستش که سوالات هر درس به دو قسمت تقسیم میشه٬نگاهی به گذشته(سوالات مربوط به کلاس دوم)٬نگاهی به آینده(سوالات کلاس سوم)پشتیبان هم تلفنی بهمون گفت که هستی میتونه فقط سوالات کلاس دوم رو جواب بده و اشکالی نداره اگر کلاس سوم رو بلد نباشه٬ولی اگر جواب بده و غلط باشه نمره منفی نداره و بهتره که همه رو جواب بدهمنم کلی با خانومی صحبت کردم که همه رو جواب بده ....و اصلا نمیتونستم نتیجه رو حدس بزنم؟؟؟خلاصه پدر و دختر رفتند و برگشتند٬دقیقا ساعت کارنامه دادن(۵ تا ۶:۳۰ عصر)٬هستی و باباییش رفته بودند تا فینال فوتبال شرکت بابایی اینا رو تماشا کنند٬برای همین من تو خونه رفتم تو سایت و از دیدن کارنامه ی هستی لذت بردممخصوصا ریاضی٬ که هر دو قسمت رو ۱۰۰ زده بودعلوم دوم رو ۹۰ (که فهمیدم تو ورقه ی سوالات٬ درست زده بوده و اشتباه وارد کرده بود)٬بخوانیم دوم رو هم ۱۰۰ ٬علوم سوم ۸۰ و بخوانیم سوم ۶۰ ٬حدود ۸ تا سوال مشکل٬ تو ریاضی و بخوانیم رو هم درست زده بود و تمام غلطهاش سوالات مشکل ارزیابی شده بودرتبه تو استان تهران ۷ و تو کشور ۲۸  ٬خیلی خیلی خوشحال شدم و خیالم راحت شد که زحماتمون تو خونه نتیجه دادهخدایا٬ ازت ممنونم که دلم رو شاد کردیدخترم٬ مرسی که اینقدر با دقت به سوالات جواب دادی و مامان رو خوشحال کردیییییییییییی

اینم کارنامه ی خانومی که از کامی عکس گرفتم

پی نوشت ۱:دوشنبه عصر باید با هستی بریم جلسه ی اتمام حجت و معرفی کتاب و ....ق ل م چ ی ٬خیلی واجب و مهمه٬ وگرنه مادر جون رو یکی دو ساعتی تنها نمیذاشتیم

پی نوشت ۲:دلمون میخواست برای مادر جون٬ یک برنامه ی شاد تو این دو سه روز داشته باشیم ٬که به پیشنهاد خاله بیتا٬میخوایم فردا شب با دایی رضا اینا٬ ببریمش یک تئاتری که تعریفش رو خیلی کردند و خاله بیتا هم تاییدش کرد٬خدا کنه خنده دار باشه و مادر جون خوشش بیاد

پی نوشت ۳:دیشب یعنی جمعه٬یک جشن تولد کوچولو٬ برای کیان و کیارش تو خونه ی خودمون گرفتیم که دایی رضا و سمیرا جون و دایی امیر هم اومدند و کلی به بچه ها خوش گذشتچون عکسهای تولد زیاده٬ گفتم تو پست بعد بزارمشون٬مادر جون تا سه شنبه شب ٬خونه ی ما هستند و آپلود عکسها وقت زیادی میبره٬ نمیخوام زیاد تنها بمونهانشالا چهارشنبه٬ پست تولد رو میزارم تا خاطره اش برای هستی و پسر خاله ها بمونه

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩
تولد عمو ناصر و پسر خاله ها

از پست قبل تا به امروز٬روزهای شاد و خوبی نداشتیم که بخوام اینجا بنویسم٬پنجشنبه عصر چند ساعتی بیرون بودیم که به خاطر بی حوصلگی که داشتم اصلا خوش نگذشت و پایان خوبی هم نداشت٬برای همون جمعه اصلا بیرون نرفتیم و از صبح تا شب سه تایی نشستیم روبروی هم و هی من رفتم دراز کشیدم٬محمود و هستی تی وی نگاه کردند٬هی من اومدم رو مبل افتادم اونا پازل درست کردند و ....باز کار اونها یه نتیجه ای داشت و پازلی که دایی و زندایی برای کنسرت هستی٬بهش کادو داده بودند تموم شد ولی من .......

پنجشنبه عصر

اینم پازل درست شده توسط پدر و دختر که باید قابش کنیم

در اولین ساعات روز سه شنبه٬اومدم که این عید بزرگ رو٬ به همه دوستان عزیز و مهربونمون تبریک بگم و یک دنیا شادی و سلامتی از خدای مهربون برای تک تکشون خواستارم

عزیزان عید بر شما مبارک

فردا یعنی چهارشنبه ۶ مرداد٬تولد ۷ سالگی کیان و کیارش عزیزم هستشکه همینجا به هر دوشون تبریک میگم٬ امیدوارم تولد ۱۲۰ سالگیشون رو در کنار هم جشن بگیرند و اونموقع جای خاله نوشین رو هم خالی کنند و مثل دو برادر همیشه تکیه گاه و پشت هستی خاله هم باشند در این شب عزیز و دوست داشتنی بهترینها رو براشون آرزومندم و امیدوارم پله های ترقی رو پشت سر هم بالا برند و روزی نه چندان دور٬باعث افتخار هممون باشندخدا کنه اینقدر زنده بمونم تا این دو تا عزیز دلم رو ٬در لباس فارغ التحصیلی و دامادی ببینمیعنی من تا اونروز ....خاله نوشین و عمو محمود٬ یک سورپرایز کوچولو براتون دارند که به زودی بهتون میگن٬به امید اینکه لحظه ای بتونیم خنده رو مهمون لبهای قشنگ و دل مهربونتون کنیمممممممهمیشه شاد و سلامت و موفق و خوشبخت باشید

کیان و کیارش عزیز تولدتون مبارک

پسر خاله های مهربون تولدتون مبارک(از طرف هستی

جمعتون همیشه جمع و دلتون همیشه گرم

 

 

روز یکشنبه یعنی ۳ مرداد٬تولد عمو ناصر عزیز٬بابای کیان و کیارش بود ٬که من بهشون اس ام اس زدم٬چون نخواستم مثل تلفنهای اخیرم با بغض و گریه ناراحتشون کنم٬ولی محمود و هستی دو روزه که هر چی به خونه و موبایلشون زنگ میزنند نمیتونن باهاش حرف بزنن و تبریک بگن٬منم اومدم که از همینجا بهشون تبریک بگم و براشون سلامتی و موفقیت زیاد از خدا بخوام٬انشالا که همیشه سایه شون بالای سر کیان و کیارش عزیزمون باشهمن و محمود و هستی تو این ۱۰ سال چیزی جز خوبی و احترام و مهربونی ازشون ندیدیم و تا زمانی که قلبمون میزنه دوستش داریم و فراموشش نمیکنیم٬مگه میشه یادم بره٬زمانیکه محمود ۲ ماه ماموریت خارج از کشور رفت و هستی چند ماهه بود٬فقط عمو ناصر بود که تند تند بهمون زنگ میزد و کارامون رو انجام میداد(اونموقع من زیاد پشت فرمون نمینشستم)؟؟؟؟تنها کسی که محمود همیشه تو نبودش ما رو بهش میسپرد عمو ناصر بود٬مگه میشه یادم بره زمانی که هستی به دنیا اومد هر روز از سر کار میومد خونه مون و هستی رو که دل درد زیاد میگرفت روی دستش میخوابوند و راه میرفت؟؟؟مگه میشه اونهمه خوبی رو فراموش کرد؟؟؟خود من تا حالا ندیدم عمو ناصر بچه ای رو به اندازه ی هستی دوست داشته باشه و بهش محبت کنه؟؟؟جرات نمیکردم جلوش هستی رو دعوا کنم یا به جونش قسم بخورم؟؟؟؟مگه میشه لحظه ها و خاطره های این ۱۰ سالللللللللللل رو فراموش کرد؟؟؟مخصوصا از آدمی که مثل برادرم دوستش دارم و همیشه تو خیلی مسائل شخصا خودم بهش زنگ میزدم و باهاش حرف میزدم و مطمئن بودم سرش بره٬ حرف منو جایی نمیزنهعمو ناصر٬ خیلی برامون سخته٬ خیلی سخت که شما رو کمتر ببینیم و ....ولی بازم میخوام بدونی همونطور که محمود بهتون گفت ما رو همیشه دوست خودتون بدونید و با ما غریبی نکنید٬هر چند میدونم اینقدر با حجب و حیا هستید که دیگه نمیتونید مثل گذشته ها باشیدما شما رو فراموش نمیکنیم٬شما هم ما رو فراموش نکنیددددددددددخیلی سخت تر از اون چیزی هست که فکرش رو میکنید نه؟؟؟؟که آدم یهو بفهمه کسی که اینهمه دوستش داشته و سالهاست محرم زندگیش شده و از خودشه٬ غریبه شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟میتونید درکمون کنید یا نه؟؟؟؟؟

اونروز ما نمیدونستیم که شما و خاله بیتا از هم ...ولی شما خیلی دلتنگ بودی و انگار میدونستی دیگه تو شادیهای ما نخواهی بود؟؟؟همچین هستی و محمود رو چند بار بوسیدی و کلی به من کمک کردی که احساس عجیبی داشتم(به بیتا هم گفتم انگار ناصر آخرین باره خونه ی ما میاد؟؟) ولی الان میدونم چرا اونروز اینقدر خاص بودی و به چی فکر میکردی؟؟؟بازم حالم بد شد و چشمام بارونیییییییییییییییییییی

پی نوشت ۱:نامه هستی بالاخره منو از لاک خودم بیرون آورد و باعث شد یادم بیاد که مدتی هستش به خاطر بعضی مسایل مربوط به اطرافیان٬خودم و حریم خونه و زندگیم رو رها کردم و در حق هستی و محمود و خودم کوتاهی کردم٬منم کوه نیستم یک آدمم با تمام احساسات و عواطف انسانی که گاهی اوقات از پا درم میاره؟؟؟؟یادم افتاد که دو ماه از تابستون گذشت و من یک پارک هستی رو نبردم؟؟؟بر عکس سالهای پیش اسکیت نرفتیم؟؟؟یک خرید دونفره نرفتیم؟؟؟به استخرمون ادامه ندادیم و....ورزش رو که مرتب شروع کرده بودم و هفته ای سه تا چهار روز انجامش میدادم رها کردم؟؟؟برنامه هایی که داشتمو ول کردم و شدم یک مامان بی حوصله و بد اخلاق و ....که بیشتر از همه ٬خودم آسیب دیدم که بدترینش بی خوابی های شبونه و تا صبح خوابم نبردنه؟؟؟دیشب که ۳ رفتم تو رختخواب و هی وول خوردم و چرخیدم و ....ساعت ۸ صبح که محمود بلند شد بره سر کار گفت٬تو هنوز خوابت نبرده نه؟؟؟؟گفتم خودمم باورم نمیشه که چند شبه تا خود صبح خوابم نمیبره و تازه ساعت ۸ و ۹ صبح از سوزش چشم ٬دو سه ساعتی میخوابم و کسل و بی حوصله بلند میشم٬اونم گفت اگه ادامه پیدا کنه باید بریم دکتر اینجوری که نمیشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟و من دوباره از امروز دارم همه ی تلاش خودم رو میکنم که همون مامان نوشین شاد و مهربون باشم که با عشق تمام کارهاش رو انجام میداد؟؟؟غذا میپخت و بیرون میرفت و میخندید و .... باعث آرامش و خوشحالی دختر و همسرش بود٬و اینو بدونم وقتی کار خاصی نمیتونی به هر دلیل(که فقط و فقط خودت میدونی و قرار نیست کسی اونا رو بدونه)برای کسی انجام بدی٬باید خودتو سر پا نگه داری و با سلامتی و نشاط٬ اول حریم خصوصی خودت رو سالم و خوشحال حفظ کنی تا بتونی با فکر سالم و روحیه ی خوب به دیگران هم کمک کنی٬دوباره برنامه هایی برای خودم دارم که اگر خدا به حق این شب عزیز کمکم کنه٬میخوام اجراشون کنم تا از این حال در بیاماز تمام دوستان خوب و عزیزم ٬که منو تو این شرایط تنها نذاشتند و یکطرفه به قاضی نرفتند و کلی راهکارهای مناسب بهم پیشنهاد کردند تا روحیه ی بهتری داشته باشم بسیار بسیار ممنونم 

پی نوشت ۲:اینم نامه ی هستی٬ که دیشب روی لپ تاپم گذاشت و رفت خوابید:

سلام مامان نوشین

من میدونم که شما با ...حرف نمیزنید و خیلی این روزها ناراحت و غمگین هستید.

شما به من چیزی نگفتی ولی من بعضی وقتها صدای شما که با مادر جون حرف میزنید رو شنیدم و دیدم که چقدر غصه میخورید؟؟؟؟؟؟

من میدونم چرا حوصله ندارید و هر وقت میام پیشتون میگید دخترم برو تو اتاقت٬حوصله ندارم ٬بعضی وقتها هم سرم داد میزنید و دعوام میکنید؟؟؟؟

من میدونم چرا امسال منو پارک و اسکیت نبردی چون حتما حوصله نداری

ولی مامان جون من دیگه بزرگ شدم و شما احتیاج داری که با من حرفاتو بزنی

من دختر رازداری هستم و قول میدم هر چی بهم گفتی به هیچ کس نگم ولی شما خیلی تنهایی و باید حرفت رو به من بگی

مامان نوشین عاشقتم و خیلی دوستت دارم٬تازه فکر نکن برای بابا محمود نقاشی میکشم تا ببره شرکت و بزنه تو اتاقش٬بابا رو بیشتر دوست دارم٬ نه من شما رو بیشتر دوست دارم.

دخترت هستی

نمیتونم بگم  وقتی اینو خوندم٬ چقدر به وجودت افتخار کردم دخترم ؟؟؟؟و فهمیدم که تو از من صبورتری که حتی یکبار از چیزهایی که شنیدی٬ نه به روم آوردی و نه جایی حرفی زدی؟؟؟؟منم نامه رو نگه داشتم و اصلا در مورد مطالبش باهات حرفی نزدم و ترجیح دادم همینجوری ....فقط بهت گفتم مامانی نامه ات رو خوندم،منم خیلی خیلی عاشقتم و دوستت دارم

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ