هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩
جزیره ی عشق+پی نوشتها

شنبه ساعت ۱۱:۳۰ شب٬وبلاگ  آشپزی تیلا جون  رو خوندم و یهو هوس کردم بلند شم و همون موقع اون شیرینی رو که همه ی موادش رو داشتم درست کنم٬ساعت ۱۲:۳۰ شب٬ شیرینی کوکی شکلاتی من آماده شد(۱۱ عدد شیرینی با اون مقدار مواد بهمون داد)و شدیدا مورد پسند پدر و دختر واقع گردیددوشنبه شب یعنی دیشب٬ با دایی رضا و زندایی سمیرا رفتیم تئاتر٬دو تا از شیرینی هامون رو برای رضا و سمیرا نگه داشته بودم که خیلی خوششون اومدمرسی تیلا جونم

اینم ۱۱ عدد شیرینی ما

هستی خانوم و کوکی شکلاتی

دیروز که رفتم اتاق هستی رو مرتب کنم٬دیدم یک کاغذ جدول بندی کرده و اسم تمام دوستای مدرسه ای و دختر عموها و من و خاله اش رو تو لیست نوشته و بهمون نمره داده و ...(جالبه غایب و متخلف هم داره)فهمیدم بچه٬ ۴ تا با باباش ورقه صحیح کرده ٬توهم استادی زده٬اگه باور نمیکنید پایین ورقه رو ببینید؟؟؟خودش رو استاد نوشته٬ باباش رو کمک یار Lot of laugh:11667

قربونت برم من استاد کوچولومنم شاگردشون هستم یعنی؟؟؟

 دیروز ساعت ۷ شب ٬دایی اینا اومدند دم خونه ی ما٬ تا با یه ماشین بریم تئاتر٬چه خوب شد با یه ماشین رفتیم چون اصلا جای پارک پیدا نمیشد(مثل همه ی جاهای دیگه)رفتیم بولینگ٬ تئاتر جزیره عشق٬البته قبلش تو رستوران بغلیش شام خوردیم که زیادم ازش خوشمون نیومد٬تئاترش خیلی خیلی خنده دار بود و عین دو ساعت و نیم رو خندیدیم٬رقص نور و آهنگها برای بچه ها هم جالب بود ولی چیزی از حرفهای کنایه آمیز تئاتر نمیفهمیدند و وقنی ما میخندیدیم٬هستی میگفت چی گفت؟؟؟اینی که گفت یعنی چی؟؟پرده ی اول رو بین من و محمود نشسته بود و همش از محمود میپرسید که محمود کلی پیچوندشپرده ی دوم رو بین من و سمیرا نشست و از سمیرا میپرسید که اونم ...تا حالا ندیده بودم محمود توی تئاتری اینقدر خندیده باشه؟؟این اواخر سه چهار تا تئاتر رفتیم٬ولی این یه چیز دیگه ای بود(اگه اهل تئاتر هستید حتما برید٬البته سلیقه ها با هم فرق میکنه اگه خوشتون نیومد منو ...من یاد گرفتم در هیچ موردی چیزی رو تضمین نکنم)مخصوصا که سالنش خیلی خوب و خنک بود٬اینقدر خنک بود که هستی و رضا و سمیرا سردشون شد٬تئاتر سینما گلریز هم قشنگ بود ولی اصلا راحتی صندلی ها و بزرگی جلوی پا و خنکیش با اینجا قابل مقایسه نبود٬چون صندلی ها به صورت پله پله بود هر کس جاش هر جا میوفتاد میتونست خوب ببینه٬البته ما ردیف ۵ بودیم که خیلی خیلی جامون خوب بود٬اینا رو گفتم که اگه دلتون خواست ....

هستی٬ قبل از رفتن به تئاتر

چه متحیر شده اینجا

 

خدا رو شکر ایندفعه نرفت دراز بکشه رو مبلژستش رو عوض کرده

هستی تو رستوران دنیای بازی

تا اینجا رو گفتم که همه چیز خوب بود٬موقع معرفی کردن بازیگران بود که یه حسی بهم گفت گوشاتو چک کن ببین گوشواره هات هست یا نه؟؟منم به هوای اون حسه٬دستمو بردم و یهو دیدم گوش راستم خالیه؟؟هی خودمو گشتم و زیر لباس و ....که محمود گفت خانوم چی کار میکنی؟گفتم محموددددددددددددددگوشواره ام نیسترفتم زیر صندلی ها رو نگاه کنم که محمود گفت بشین سرجات٬ مردم دارن حالش رو میبرند٬وقتی تموم شد میگردیمگفتم زیر پاشون له میشه(حالا نیست که میخواست پیدا بشه)خلاصه دیگه هیچی نفهمیدم تا مردم بلند شدن و خوش و خندان رفتند٬ولی من بدجور دلخور بودم و همش میگفتم چرا الان که اینقدر خندیدم باید اینجوری بشه؟؟؟کاش قلم پام شکسته بود و نمیومدم تئاتر(بیشتر از محمود بابت طلا گم کردن خجالت کشیده بودم٬ یادتونه که اون سرویس کادویی رو همون بار اول دستبندش رو ....)داداش رضا هم گفت٬ اه تو چقدر طلا گم میکنی؟؟سمیرا هم طفلی خیلی ناراحت شده بود و همش میگفت الهی بمیرم نوشین جون چقدر امشب خندیدیم ولی ...گفتم خدا نکنه بمیری٬من بمیرم که شما رو ناراحت کردمبعدشم بعد از کلی زیر و رو کردن صندلی ها و راهرو و ...محمود شماره موبایلش رو داد به مسئول سالن و غمگین اومدیم بیرون٬دو تایی یه سرم به رستوران زدیم٬ که همون موقع تو خیابون یک سوسک نفهم هم پرید زیر پام٬منم جیغغغغغغغغغغغغمحمودم ٬اومدیم طرف ماشین٬رضا دستشو انداخت دور کمرم و گفت قربونت برم آبجی جون غصه نخور٬سمیرا هم نمیخواست منو ناراحت کنه هی میگفت انشالا پیدا میشه نوشین جونتوی ماشین ساکت و خجالت زده نشسته بودم که محمود گفت٬ من همیشه میگم وسایلتون رو خوب نگه دارید٬ ولی وقتی گم شد و رفت٬دیگه رفته و نباید غصه خورد٬خانومم فدای سرت فردا میرم یکی دیگه برات میخرمرضا گفت٬ خدا شوهرتو نگه داره دمت گرم آقا محمود٬منم که بیشتر خجالت کشیده بودم چیزی نگفتم٬رسیدیم خونه و لنگه گوشواره مو درآوردمو با ساعتم بردم که بزارم تو صندوق که دیدم ای وایییییی یک لنگه گوشواره ام اونجاستجیغ زدم و اومدم بیرون و گفتم محموووووووووووود٬ من اصلا امروز فقط یک گوشواره گوشم کرده بودماینقدر خوشحال شدم که نگو؟؟؟؟هستی هم پرید بغلمو هی بوس و بوس٬بچه هول شده بود میگفت مامان مبارکت باشهبعدشم با کلی ذوق به داداش رضا زنگیدم و اونم یک خاک بر ....حواله ی حواس جمعم کرد و کلی با سمیرا خوشحال شدندحالا میگم خوب شد من صحنه ی آخر تئاتر متوجه ی نبود گوشواره شدم و گرنه نمیتونستم اونقدر بخندم٬ مخصوصا که میومدم میدیدم خونه بوده٬ خیلی بیشتر زوررررررر داشت نه؟؟؟؟

پی نوشت(مخصوص نسیم جون مامان آرتین) : توی هر پست حداقل چند تا کامنت در مورد موسیقی هستی و ...دارم که همیشه جوابشون رو تو همون کامنتدونی میدادم ،ولی دیدم اینجوری نمیشه،یکبار بنویسم که هر کسی میخواد بدونه اینجا بخونه،هستی تو 5 سالگی توی مهد کودک دوره ی ارف رو شروع کرد و بعد از یکدوره ی یک سال و نیمه که بلز و فولوت رو تموم کرد،موقع ساز تخصصی رسید که من و باباش پیانو رو براش در نظر داشتیم چون به نظرم تو سنی نبود که خودش بتونه تو این زمینه تصمیم مناسبی بگیره،البته اول براش ارگ خریدیم تا ببینیم علاقه داره و مربی پیشرفتش رو تایید میکنه یا نه،6 ماهی ارگ زد که خیلی هم دوست داشت و به پیشنهاد مربیش پیانو رو شروع کرد،چون میگفت کلید پیانو و ارگ از لحاظ سفتی و نرمی و تعداد اکتاوها و همچنین آهنگهاش با هم فرق داره،اگه به کلیدهای نرم ارگ عادت کنه پیانو زدن براش سخت میشه و کلا آهنگهای پیانو خیلی سیستمش با آهنگهای ارگ که بیشتر شلوغ پلوغ و رقصی و ....هستش فرق میکنه،اگر هدفتون پیانو هستش زودتر براش شروع کنید،این شد که آذر 87 هستی پیانو رو شروع کرد و بعد از تموم کردن کتابهای جان تامسون،الان داره بیر رو میخونه و در کنارش 6 ، 7 تا آهنگ یاد گرفته،البته خودش آهنگ دوست داره و گرنه مربیش هیچ تاکیدی رو آهنگ نداره و درس اصلی رو بیر میدونه،به جز این آهنگ رشیدخان که برای کنسرت انتخاب شده بود،آهنگهای ایرانی باهاش کار نمیکنه و میگه آهنگهای ایرانی نت خوبی ندارند (این نظر خیلی های دیگه هم هست)الانم یه آهنگ از باخ رو بعد از کنسرت باهاش شروع کرده،حتی آهنگ سلطان قلبها رو ازش خواستیم هنوز موافقت نکرده و ...مربی هستی کارش فقط با کودک زیر 14 سال هستش،اینقدرم سرش شلوغه که هر شاگردی تمرین نکنه یا پیشرفتی نداشته باشه بیخود علافش نمیکنه و جوابش میکنه،خودش که میگه من یکسال بیشتر با هستی کار ندارم بعد از اون باید بره پیش استادای برتر ...در مورد علاقه ی خودش هم باید بگم، من از کار نصفه و نیمه و از این شاخه به اون شاخه پریدن خوشم نمیاد،به هستی هم گفتم، فعلا تا سن راهنمایی و دبیرستان پیانو کار کن و به یه جای خوبی برسونش،بعد که خودت دیدی یک ساز دیگه ای مثل ویولن یا سنتور یا ...دوست داری،اونموقع خیلی راحت میتونی یک ساز دیگه ای رو  در کنار پیانو شروع کنیو تا اونجا که دوست داری ادامه بدی

پی نوشت مهم : تو رو خدا هر کس امروز وبلاگ بیتا رو خونده منو تحت فشار نزاره،هر چی لازم بوده خودش گفته و من چیز دیگه ای برای گفتن ندارم،منم این وسط خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو بکنید عذاب کشیدم و زندگیم تحت الشعاع قرار گرفت،اوایل اینقدر بد و تلخ شده بودم که حوصله ی محمود و هستی رو نداشتم و همش گریه و ناله و سردرد و ....(ولی اینجا چیزی نگفتم چون از طرفی اصلا من اجازه ی همچین کاری نداشتم و از طرف دیگه بر عکس اون چیزی که خیلی ها فکر میکنند من به هیچ وجه تمام مسائل زندگیمو اینجا نمینویسم و بیشتر از تعطیلات هستی و خرید و گردشهای آخر هفته و سفر و مدرسه و ....چیزهایی که به هستی مربوطه و در مورد خودمون خصوصی نیست مینویسم،برای همین همه منو بی غم و بی درد و ....میدونند)،اما کم کم وقتی دیدم نمیتونم کار زیادی براش انجام بدم و حرف همدیگر رو نمیفهمیم،سعی کردم خودمو پیدا کنم و اینقدر باعث ناراحتی محمود و هستی نباشم،با تمام اینکه جز تاریخ طلاق همه چیز رو میدونستم اما وقتی پست و نوشته های دردناکش رو خوندم فقط گریه بود و اشک و .......شما خودتون 3 ساله منو میشناسید و میدونید چقدر عاطفی و حساس هستم،چطور میتونم نسبت به زندگی تنها خواهر و تنها خواهرزاده هام بی تفاوت باشم؟؟؟؟پس بدونید چه عذابی کشیدم تا همین امروز،و چه عذابی دارم از فکر آینده ی نا معلومشون؟؟؟چقدر توهین از بعضی کامنتها بهم رسید که بهم میگفتن به فکر خواهرت باش و اینقدر تو ظواهر زندگی غرق نباش و .....هیچ وقت جوابشون رو ندادم ولی خیلی دلم از اینهمه بی منطقی گرفتتتتتت،امروزم قبل از بیدار شدن و تو نت اومدن خبرها بهم رسید و ....میدونم هر کسی پی گیری میکنه ،بیشتر از بقیه بیتا رو دوست داره و براش مهمه که میاد و میپرسه(خود من بودم ناراحت نمیشدم؟؟؟ و نمیپرسیدم؟؟؟بدی من اینه که همیشه برای درک دیگران خودمو جای اونا میزارم)،هیچ کس از شنیدن این خبر و دونستن شرایط سختش خوشحال نمیشه مسلما، اما من توانایی جواب دادن ندارم،همینکه باید جلوی کلی دوست و فامیل نزدیک بشینم و جواب بدم(بر عکس بیتا،به اونا هم حق میدم مگه عمه و عمو و خاله و دایی و ....میتونه نسبت به این قضیه بی تفاوت باشه؟؟؟اگه سوالی نکنه و حرفی نزنه که آدم به آدمیتشون شک میکنه؟؟؟مگه ما خودمون بودیم سوال نمیکردیم و نمیخواستیم بدونیم قضیه چیه؟؟؟) برام کافیه،چون بیتا ارتباطش رو با همه کم کرده، همه من و مامانم رو تحت فشار خواهند گذاشت؟؟؟؟وقتی هم از اونا صحبت میکنم اینقدر حالم بد میشه و صورتم داغ و ضربانم بالا و ...که طرف خودش دلش میسوزه و حرفو عوض میکنه،همین الان باید خودم به داداش بزرگه که نمیدونه زنگ بزنم و ... اصلا حال خوبی ندارم و گردن و دست و قلبم شدیدا منقبض شده......وقتی اینقدر من غریبه بودم که یکسال سر کار گذاشته شدم،چی کار میتونستم و میتونم براش بکنم؟؟خدایا کمکم کن

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ
جمعه ٢٥ تیر ۱۳۸٩
هفته ای پر از آلودگی و ...

تمام هفته پیش خونه بودم و اصلا دلم نمیخواست بیرون برم٬بر خلاف انتظارمون محمود یکشنبه و دوشنبه رو هم رفت سر کار و من با هستی خونه بودیم٬هوا علاوه بر گرم بودن خیلی خیلی آلوده و خاک آلود و ....هستش ولی هیچ تذکری داده نشده٬حالا چرا؟؟ من نمیدونم؟؟؟؟منم وقتی مطمئن شدم٬ که تا دو دقیقه از خونه رفتم بیرون ٬چنان سردردی گرفتم که فهمیدم بلهههههههههه ٬هوا واقعا مشکل داره؟؟؟؟دیروز یعنی پنجشنبه که واقعا محشری بود٬دو قدم جلوترت رو تار میدیدی٬با این حال همه جا ترافیک و شلوغ بود؟؟؟ما رفتیم بوستان تا تعدادی از چیزهایی رو که تو ش ر ط ب ن دی بازیهای فوتبال برده و باخته بودیم برای هم بخریممن یک کیف و کفش و شلوارم مونده بودمحمود هم یک سری زیرپوش و ش ...و یک پیراهن و کافی شاپ و ناهارشمن خیلی زود کیف و کفشم رو خریدم٬چون دقیقا میدونستم چی میخوام بخرم٬برای مانتو کرمی که ازش برده بودمیک کیف و کفش گرفتم ولی شلوار پارچه ای کرمم موند برای بعدبرای محمود هم پیراهن و زیرپوش و ....خریدم که موند ناهار و کافی شاپالبته هستی این وسط بی نصیب نموند و یک کفش و عینک آفتابی مارکدار خریدمن تصمیم نداشتم عینک گرونی براش بگیرم ولی چون تو این مدت خیلی شنیدم که دکترها تو زدن عینک آفتابی مناسب تاکید دارند٬به محمود گفتم ایندفعه یه عینک مناسبتر براش بگیر که اون اشعه ها رو .....محمودم بردش همونجایی که همیشه خودمون عینک میگیریم و ...حالا کلی به خانومی در مورد نگهداری عینک جدید سفارش کردیم ٬انشالا که جدی گرفته بعد از خرید٬ دیدم اصلا نمیتونم بیرون و هوای قشنگ رو تحمل کنم٬یک زنگ زدم خونه ی عمو بزرگم و بعد از شام رفتیم اونجا٬شب خوبی بود من عاشق عموها و دایی ها و عمه ها و یکدونه خاله ام هستم

هستی هفته ی پیش

تا میگم عکس بندازم٬میره میخوابه رو این مبله؟؟؟

دیروز عصر بعد از خرید

کفش و عینک هستی خانوم

کیف و کفش مامان نوشین که دوتاشم سر بازیای اسپانیا برنده شدراستش نمیخواستم این عکس رو بزارم ولی چون به ش ر ط بندی مربوط میشد٬ گفتم چهار سال دیگه خاطرش برامون میمونه

امروز یعنی جمعه٬تا عصر خونه بودیم٬ساعت ۶ رفتیم کافی شاپ که فقط بمونه یه ناهار بدهکاری و بعد از اونم رفتیم سینما فیلم چهل سالگی٬ که چند نفری تعریفش رو کرده بودند٬بد نبود منم خوشم اومدبعد از اونم دیدم دوباره سرم سنگینه و نمیتونم تو هوای آزاد بچرخم برای همین از خیر پارک و پیاده روی گذشتیم و اومدیم خونه.....دو تایی هم مسکن نوش جان کردم و نشستم اینجا

گلک من امروز قبل از بیرون رفتن

دوست دارم خانومی شیطون

کم تیپ میزد٬ حالا دیگه کارمون دراومده

بخور مامان جان٬ مهمون منی دیگه

پی نوشت ۱:هستی خانوم همچنان کلاس زبان و شنا و موسیقی رو میرهخدا رو شکر میکنم که تو این هوای گل و بلبل بیشتر از این کلاس ننوشتمشالبته خودم تو خونه براش برنامه ی درسی گذاشتم و سه چهار روز در هفته٬دو سه ساعتی ریاضی و علوم و فارسی دوم رو باهاش مرور میکنم که بلافاصله بعد از تموم شدن دوره ی دوم یه چرخی هم تو کلاس سوم میزنیمنمیشه که تمام روزا رو تا شب بیخودی هدر بده٬اینجوری یادش نمیره درسم باید بخونه

پی نوشت ۲:برای هفته ی آینده یک برنامه ی استخر دو نفره با هستی داریم و یک شب تئاتر با دایی رضا و سمیرا جونبقیه ی روزا رو هم خدا بزرگه .....

پی نوشت ۳:من با کلی ذوق و شوق عکسای هستی رو تو دو تا پست قبل درست کرده بودم ولی چند نفری که برام خیلی هم عزیز هستند گفتند که عکسای ساده بهتره٬منم تصمیم گرفتم که فقط گاهی از اون برنامه استفاده کنم٬ ولی نمیدونم چرا کلا دیگه اون برنامه کار نمیکنه و هر کاری کردم نتونستم درستش کنم٬خیالتون راحت دیگه از اون خبرا نیست

پی نوشت ۴:امروز تولد زندایی سمیرا عزیزمون هم بود که زنگ زدیم و .....

زندایی سمیرا جون تولدت مبارک

Bouquet of love:9789

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩
کنسرت موسیقی هستی در تیر ماه 89

 سلام به همه ی شما دوستان عزیز و خوبمون که منتظر آپ جدید ما و خبری از کنسرت هستی بودیدروز پنجشنبه صبح هستی رو برای آخرین تمرین گروهی بردم و ...عصر با محمود رفتیم تا دوتایی برای هستی یک کادویی بگیریم که ربطی به موسیقی داشته باشه و در عین حال سبک و کوچیک هم باشه که راحت بتونه با گل و ....دستش بگیره و اذیت نشهخیلی گشتیم ٬تا اینکه به پیشنهاد محمود یک دستگاه کوچولوی مکانیکی خریدم که .....وقتی اومدیم خونه اصلا بهش نشون ندادیم و کاملا سوپیریز موند تا فرداش .................

 

جمعه ساعت ۱۰ صبح٬هستی رو تحویل خانوم ونکی دادیم و خودمون منتظر موندیم تا ۱۰:۳۰ که دایی رضا و زندایی سمیرا هم اومدند(ایندفعه دو تا مهمون عزیز هم داشتیم)سر ساعت ۱۰:۳۰ کنسرت شروع شد٬طبق کاغذی که به محض ورود بهمون داده بودند(اسامی تمام بچه ها و مربی ها و اعلام برنامه و ...) با اعلام مجری٬برنامه ها یکی یکی اجرا شد و نهمین برنامه آهنگ رشیدخان با اجرای تک نفره ی هستی بود٬هر چی از تپش قلب و استرس خودم بگم کم گفتم٬مخصوصا که قبل از شروع برنامه ی هستی٬و بعد از پیانو زدن پسر خانوم ونکی(فقط هستی و پسر خانوم ونکی پیانو زدند)فهمیدیم که پیانوی سالن کوک درست و حسابی نداره و چون الکترونیکی و برقی هم هستش اصلا صداش با مال خودمون قابل مقایسه نبود(چه خوب شد ما مکانیکی خریدیم)هستی از روی سن همش اشاره میکرد که من دلشوره دارمخلاصه نوبت هستی شد و اسم قشنگش رو صدا کردند٬من و محمود هم هی دست میزدیم و براش بوس میفرستادیم که با اعتماد به نفس بره پشت پیانوفیلمبردار و عکاس و یک آقایی هم بلند گو رو نگه داشته بود که همگی بالای سر هستی بودند؟؟؟با تمام این حرفها هستی آهنگش رو زد و کلی هم تشویق شد(خداییش اگر من بودم با اونهمه آدم دور و برم ....)بعد از تمام شدن برنامه ها ٬تک تک بچه ها رو به ترتیب تبحرشون صدا کردند و خانوم ونکی لوح و جایزه داد و اولیا و اقوام هم گل و کادو و ...بعد از کنسرت همگی رفتیم خونه ی پدر جون و مادر جون و تا ساعت ۱ شب اونجا بودیم در ضمن ما اصلا اجازه ی عکس و فیلم نداشتیم و قراره عکس و دی دی دی و ....خودشون بهمون بدنبرای همین همه ی عکسها از راه دور و بدون فلاش و ...کیفیتشون زیاد خوب نشده شرمندههر وقت عکسا رو بهمون دادند براتون اونا رو هم میزارم

هستی عزیزم قبل از رفتن به کنسرت

عکس دسته جمعی

بچه ها بعد از معرفی و گل گرفتن(سمت راستی)

بلیط کنسرت و کادوی خانوم ونکی به بچه ها(خودکار و آلبوم و پاک کن)

زندگی من پشت پیانو

در حال گرفتن کادو از زندایی سمیرادایی رضا و زندایی سمیرای عزیز٬ ازتون ممنونیم

تقدیرنامه و عناوین برنامه ها(که آهنگ هستی شماره ۹ رشید خان هستش)

هستی و کادوی مامان و بابا و گل و ..سمت راست هم اسم ۴ نفری هستش که تک نوازی داشتند و هستی تنها دختری بود تو اون جمعیت ....

سبد گل تقدیمی هستی به خانوم ونکیو گل ما به هستی که تقدیم مادر جونش کرد

هدیه ی خاص من و محمود به هستی(آهنگ for elise با پیانو که مال زمان رنسانس٬اینقدر هم مقبول افتاد که از دیروز تا حالا خانومی داره باهاش میزنهخیلی سعی کردیم یه چیز خاص که به موسیقی هم مربوط بشه براش بگیریم

هستی در حال چرخوندن دسته ی دستگاه کوچولوو هدیه ی قشنگ دایی و زندایی عزیز(پازل ۵۰۰ تکه)بازم ممنونم از لطف و مهربونیشون

پی نوشت ۱:امروز یعنی شنبه٬ چرخی تو هایپر زدیم و یک سینما رفتیم و اومدیم خونه٬هوا اینقدر گرم بود که از بیرون رفتنمون پشیمون شدیمفردا و پس فردا رو هم تعطیل کردند که احتمالا بعد از ظهرهاش یه گشتی بزنبم و بیایم خونهراستی ازتون خواهش میکنم جاهای خوب تفریحی تهران بزرگ رو بهمون پیشنهاد بدید که تو تابستون هستی رو ببریم،خودمون که کم آوردیم و همش می مونیم کجا بریم؟؟؟

پی نوشت ۲:امسال هستی شدیدا داره تو ورقه صحیح کردن به باباش کمک میکنه٬من دقیق نمیدونم محمود ازش چه کاری خواسته٬ ولی اینو میدونم دو سه روزه هستی داره امتحان تستی رو که محمود کلیدش رو جلوش گذاشته صحیح میکنه و کار کلاسی و تحقیق هاشون رو نگاه میکنه و اسمشون رو یادداشت میکنه و .....محمود خیلی ازش راضیه و بهش گفته خیلی زحمت کشیدی برات یک کادوی خوشگل میگیرم که هستی یه کفش ازش خواسته و داره با جون و دل کار میکنه(از ساعت ۹ شب تا همین الان که ۱۲:۳۰ هستش مشغوله بچه ام)اینقدرم هم خوشحاله و کیف میکنه که نگو؟؟محمود هم اصلا سراغ من نیومده و برعکس همیشه برای ورقه صحیح کردن و ..ازم کمک نخواسته٬فقط بهم گفت هستی مثل تو دستمزد نمیگیره و خیلی بهتر کار میکنه

پنجشنبه ساعت ۱نیمه شب که خانومی در کنار سیاوش عروسک محبوبش داره ورقه های دانشجوهای بابایی رو صحیح میکنه؟؟؟؟چه زود جای منو گرفت

پی نوشت ۳:در مورد عکسها باید بگم٬من عکسها رو توسط یک برنامه ی حجیم که یکی از دوستان آن لاین برام فرستاد (مرسی کیا جون)درست میکنم و گرنه من چیزی از فوتوشاپ و ....نمیدونم٬حتی نفهمیدم این برنامه رو چه جوری برای من فرستاد چون خودم نتونستم این کار رو برای کسی انجام بدم٬با توجه به اینکه حجمش زیاده و حدود ۳۰ دقیقه طول کشید تا کامل بشهفقط میتونم این رو بهتون بگم که اسم برنامه فوتو شاین(photoshine) هستش

پی نوشت ۴:ازتون خواهش میکنم وقتی سوالی میکنید٬کامنتتون رو خصوصی نکنید تا بتونم همونجا جواب بدم و حتما آدرس وب یا ایمیلتون رو بزارید٬چون من از بعضی اسمها چندین دوست عزیز دارم که وقتی آدرس وب یا ایمیلتون نباشه نمیتونم تشخیص بدم کامنت از طرف چه کسی بوده؟؟

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ
دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩
روزهای خوب زندگی

روز پنجشنبه صبح ٬با محمود هستی رو بردیم برای تمرین گروهی٬تو اون یکساعتی که وقت داشتیم یکسر به دایی رضا تو بانک زدیم و برگشتیم دنبال هستی٬لباسش رو هم گرفتیم٬ ولی اینقدر هوا گرم بود که مستقیم اومدیم خونه و تا ساعت ۷ خونه بودیم٬برای ساعت ۱۱ شب بلیط تئاتر داشتیم٬ قبل از اون رفتیم کن و تا ۱۰:۳۰ شب اونجا بودیم٬خدا رو شکر هوای اونجا خوب بود و کلی لذت بردیمتا ساعت ۲ تئاتر طول کشید٬روی هم رفته هستی خیلی خوشش اومد و تئاتر قشنگی بود اما اینقدر سالن تئاتر٬ گرم بود گرم بود گرم بود که .....   بعضی وقتها فکر میکنم چرا ما تو کشورمون هیچ جای مناسب و ...نداریم٬یعنی واقعا باید سالن تئاتر ما این باشه؟؟؟نمایشگاه کتابمون اون باشه؟؟؟فیلمهای سینماهامون به این چرتی باشه؟؟شهرها و مکانهای توریستیمون مثل سر ع ین و ...امکانات بهداشتی و گردشگریشون ....پس ما روزهای تعطیل و آخر هفته و تابستون کجا بریم و بچه هامون رو با چی سرگرم کنیم؟؟؟؟؟

روز پنجشنبه توی کن

جمعه با سردرد بدی بیدار شدمو جز رفتن به درمانگاه و آمپول زدن از خونه بیرون نرفتیم وقتی حالم خوب شد٬سه تایی فوتبالها رو نگاه کردیم که تو هر دو بازی شرط رو به محمود باختم و کلی خسارت دیدم البته هنوز نرفتیم بیرون که براش بگیرم؟؟؟تا امروز دو تا شرط رو بردم و ۴ تا شرط رو باختمآخه نامردیه٬ اون تیمها رو میشناسه و انتخاب میکنه ولی من معمولا هر چی رو اون انتخاب نمیکنه انتخاب میکنم که دیدن بازی برامون جذابیتش بیشتر بشهالبته من یکیش رو همون پنجشنبه خریدم ولی اون صداش در نیومده هنوز ...جمعه ساعت ۹ شب٬ دیدم از اتاق هستی صدای گریه ی آروم و یواشکی میادرفتم در رو باز کردم دیدم دفتر خاطراتش رو٬ که روزهای آخر سال داده بود دوستاش با کلی غلط املایی و عشقولانه٬ براش نوشته بودند رو میخونه و اشک میریزههمچین دلسوز گریه میکرد که جیگرم کباب شدبغلش کردم و گفتم مامانی چرا گریه میکنی؟؟(از علایم بیرون نرفتن روز جمعه و دلتنگی عصر جمعه و ...از بس عادت نداریم روز تعطیلی خونه بمونیم؟؟؟)گفت مامان ببین دوستام چی نوشتن برام؟؟؟دیدم اکثرا دو سه خط نوشتن٬ هستی خیلی دوستت داریم٬از پیش ما نرو٬ما رو تنها نزار٬اگه تو بری من میمیرمو ....مخصوصا تو صفحه ی مهرانا زوم کرده بود و هی اشک میریخت٬گفتم قرار نیست با عوض شدن مدرسه(هیچکس باهاش نیست)دوستات رو فراموش کنی٬پاشو یک تلفن بزن با مهرانا صحبت کنزود پا شد و رفت زنگ زد٬در اتاقشم بست(محمود رفت در اتاق رو باز کنه که گفتم ولش کن بزار راحت باشه)حالا مگه ول میکرد؟؟؟هی صدای خنده و هر هر و ...آخرش بعد از ۴۵ دقیقه که دیدیم حسابی دلش باز شده و خوشحاله٬ به بهانه ی شام٬ محمود رفت و اشاره رو بهش داد که کم کم قطع کنهاینم رفتم تو همون گریه ازش گرفتم ٬که خنده اش گرفت و نمیزاشت عکس بگیرم

روز شنبه برای اولین بار با هستی دو تایی رفتیم استخر٬فکر میکردم حتما بعد از ۲ سال که پا تو استخر نذاشتم یه چیزایی از شنا و دوچرخه یادم رفته باشه٬ ولی خدا رو شکر یادم نرفته بود٬نمیدونم زیادی جوگیر شدم و شنا کردم یا سرما بهم زد یا کولر ماشین و ...که از وقتی اومدم گردنم گرفت و تا شب یکوری شده بودممحمود قبل از خواب برام پماد زد که الان یکم بهتر از دیروزم٬ ولی هنوز درد رو دارم٬با این حال خیلی استخر بهمون چسبید

امروز یعنی یکشنبه٬صبح تا ساعت ۳:۳۰ خونه دوستم بودیم که خیلی خیلی خوش گذشت و گپ دوستانه ی من و فرشته و بازی بچه ها خیلی بهمون مزه داد(فرشته جون٬ از پذیرایی گرم و عروسک قشنگی که به هستی کادو دادی بسیار بسیار ممنونم٬از امشب هستی با سیاوش خوابیدهعروسکش پسره٬ حالا چرا اسمش رو سیاوش گذاشت نمیدونم؟؟؟؟)بعدش هستی عزیزم رو بردم کلاس پیانو٬ که آخرین جلسه ی خصوصیش قبل از کنسرت بودیه تغییراتی هم دو تایی با مربیش روی آهنگ دادند که هستی٬ این هفته باید روش کار کنه تا پنجشنبه صبح که آخرین تمرین گروهی رو دارندبره و با مربی چکش کنه

اینم دخملی من٬ امروز تو خونه ی مربی پیانوش

 

این عکس خیلی خیلی داغ٬ همین الان رفتم از هستی و سیاوش گرفتم

شاد و سلامت و خوشبخت باشید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ
چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩
هستی و روزهای تابستان

اول از همه بابت اونهمه انرژی مثبتتون که برای لپ تاپ فرستادید ممنونم٬همون یکشنبه عصر محمود لپ تاپ رو آورد(عزیزم ازت ممنونم که اینقدر بهم اهمیت میدی)که برنامه های اصلی رو هم برام ریخته بودند٬البته یکسری برنامه هم خودمون شبش ریختیم و کامی جون حاضر و آماده شد

 

خیلی گرما اذیتم میکنه و همین باعث شده اصلا از خونه در نیام٬کلی تنبل شدم و خونه رو به همه جا ترجیح میدم٬تو این هفته فقط دوشنبه رفتم کلاس٬ که اونم هفته ی دیگه جلسه ی آخرش هست و کلا کلاسها حداقل دو سه ماهی تعطیل خواهد بود؟؟؟؟؟خیلی به کلاسها عادت کردم و بیشتر از یکساله که دوشنبه ها میرفتم کلاس و دلم میخواست هیچ وقت قطعشون نکنم٬ ولی فعلا کاری نمیشه کرد و دستور از بالا اومده که تمام کلاسهای ف ر ا ....تعطیل شود(سوال نکنید که منم مثل شما)

آهان دوشنبه شب٬ با محمود بابت یک کاری برای من رفتیم سر قرار٬که تا ۹:۳۰ شب طول کشید وقتی اومدیم خونه٬هنوز خودمون تصمیم نگرفته بودیم(حجم کاریش خیلی بیشتر از اونی بود که من فکر میکردم و یک نیروی اکتیو و پرکار تمام وقت میطلبید)که وقتی هستی خانوم فهمید حرف بابت سر کار رفتن من هستش زد زیر گریه؟؟؟اینقدر گریه کرد و منو بغل کرد و التماس کرد که مامان تو رو خدا سر کار نرو٬من دوست دارم شما همیشه با من باشی٬دوستام که مامانشون میره سر کار همیشه باید بعد از مدرسه برن مهد کودک یا تو خونه تنها بمونند ٬من نمیخوام شما خسته بشی و زود بمیری و ....محمود بهش گفت تو که اینقدر مامانت رو دوست داری که همیشه پیشت باشه چرا تا حالا بهش نگفته بودی؟؟؟مامانت همیشه به خاطر تو از ....هستی گفت مامان٬ همیشه تو درسام به من کمک میکنه٬من براش پیانو میزنم٬برای من غذای خوشمزه میپزه و ...(منظورش همون کزت بازی خودمون بوده احتمالا)محمود بهش گفت پس برو بهش بگو چقدر دوستش داری و گرنه مامان مشکل کار نداره هر وقت اراده کنه میبرمش سر کار؟؟؟هستی هم اومد سراغ من(باورتون نمیشه چقدر عمیق و از ته دل اشک میریخت و هر کاری میکردم آروم بشه میگفت باید قول بدی که سر کار نمیریتند تند هم بهم میگفت منم دوست ندارم برم سر کار و بچه هاموتنها بزارم)بغلش کردم و گفتم امشب رو فراموش نکن که به من چی گفتی؟؟؟وقتی بزرگ شدی نگی مامان چرا شما سر کار نرفتی و ...خلاصه بهش قول دادم و به محمودم گفتم اذیتش نکنه ٬تا بچه شامش رو بخوره٬خودمم رفتم نشستم سر جام و بیشتر بهم ثابت شد که همچنان هستی و آرامشش تو زندگی٬ اولین اولویت رو برای من داره و حاضر نیستم آرامش الان زندگیمون رو با دنیا عوض کنم ...با اونکه میدونم این کارم از نظر خیلی ها ممکنه بی معنی باشه و بهم بگن بچه قدر نمیدونه و به فکر خودت باش و ...ولی بازم صلاح زندگیم رو تو حفظ شرایط کنونی میدونم و احساس میکنم هستی روز به روز بیشتر به یک مادر تمام وقت و همراه٬ نیاز داره و من نباید پشتش رو خالی کنم...  البته از کار نیمه وقت و سبک بدم نمیاد٬ اما باید ببینم کی موقعیتش برام پیش میاد

 

قربونت برم که همه ی دنیای منی

پی نوشت ۱:تو این هفته٬ هستی دوشنبه و چهارشنبه از ساعت ۹ صبح تا ۲ ظهر ٬کلاس زبان و شنا داشت که تا برسه خونه ساعت از ۳ میگذشت٬برای همین به مربی پیانوش زنگ زدم و ساعت کلاسهاش رو به طور موقت به یکشنبه عصر تغییر دادم٬که راحت به حموم و ناهار و استراحتش برسه خانومیاینقدر هم کلاساش رو دوست داره که کلی تعریف میکنه ازش ...البته بیشتر از شنا

پی نوشت ۲:فردا صبح تمرین گروهی دارند برای کنسرت جمعه ۱۸ تیرماه ۸۹ ٬که قرار خانومی٬ هم فولوت بزنه و هم یک آهنگ پیانو٬من خودم دلشوره دارم ولی خودش انگار نه انگار؟؟؟فردا لباس و بلیط و ....میگیریم

پی نوشت ۳:راستی خودمم به همون دلایل بالا یعنی گرما و تنبلی و ...از دیروز ورزش رو تو خونه شروع کردم و روزی نیمساعت تردمیل و ای بی کینگ و دمبل کوچولو کار میکنم٬ تا ببینم خدا کی قسمت میکنه زرنگ بشم شنا رو شروع کنم؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ
یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩
روز پدر مبارک و ...

اول از همه بگم که لپ تاپم خراب شده و من حسابی کلافه و از دست محمود عصبانی هستم٬برای همین نتونستم برعکس همیشه٬ به موقع بیام و روز پدر رو تبریک بگم؟؟؟؟الانم چیزی نگم بهتره چون اصلا بهم نمیچسبه٬که با تاخیر و بی حوصله .....روز پنجشنبه عصر٬رفتیم و کادوی روز پدر رو خریدیم و ساعت ۹ تا ۱۲ شب رفتیم تئاتر٬که بد نبود و به رفتنش می ارزید کادوی روز پدر٬ برای همسری یک عطر بود که عکسش تو لپ تاپ هستشو نمیتونم براتون بزارم کادوی پدر خودم بعد از کلی فکر و مشورت٬یک حوله ی تن پوش بود(ممنون از دوستی که فکرش رو به ذهنم انداخت)و برای پدر همسری یک پیراهن مردانه٬روز جمعه همراه کیکی که درست کرده بودم(برای اولین بار این کیک رو پختم و عین دستور تیلا جون درستش کردم٬تیلا جونم ممنونم از وبلاگ قشنگ و مفیدت)رفتیم خونه ی پدرم٬داداش رضا و خانومش هم که مسافر بودند یکسر اومدند و کادوی بابا رو دادند و رفتند٬ داداش امیر هم اومده بود که کادوی تولدش رو دادیمتا ساعت ۵ اونجا بودیم و بعد از اونجا محمود ما رو رسوند خونه فاطمه ی عزیزم دوست وبلاگیمون که با اونکه دقیقا ۱۰ سال از من کوچیکتره (من ۷ دی ۵۶ و فاطمه ۷ دی ۶۶)ولی تونستیم ارتباط و دوستی خوبی با هم داشته باشیم٬حالا نمیدونم شاید این تفاهم به خاطر تاریخ تولدمون هستش؟؟؟؟هم هستی خیلی دوستش داره و هم اون هستی روچند باری دعوتمون کرده بود که به خاطر مدرسه و ....نتونسته بودیم بریم(البته تو این سه سال و خورده ای که وبلاگ مینویسم این دومین دوست وبلاگی بود که خونه اش رفتیم٬ چون محمود زیاد از بیرون رفتنمون با دوستان وبلاگی استقبال نمیکنه٬منم نمیخوام حساسش کنم) ولی این جمعه رفتیم و کلی خوش گذروندیم٬جای همتون خالی...خانواده ی فاطمه ی عزیز سفر بودند و خودش تنها بود٬برای همین زیادی راحت بودیم و هستی کلی شیطونی کردبا تمام اذیتهاش٬ فاطمه جون بیشتر از قبل عاشقش شده و میخواد به فرزندی قبولش کنهکلی عکس از هستی انداخت و فیلم اون داستان انگلیسی رو هم ٬با دوربین خودش گرفتتا ۹ اونجا بودیمبعد محمود اومد دنبالمون و اومدیم خونه.....فاطمه جون دوستت داریمو کلی آرزوهای قشنگ قشنگ برات داریم 

این کیک قهوه با روکش موکا (قبل از تزیین)

این بعد از تزیین(خدا رو شکر زیادی مقبول افتاد چون هیچیش نموند)

کادوی ما و داداش رضا اینا به بابا

هستی تو اتاق خوشگل فاطمه جون

هستی پشت میز کامپیوتر فاطمه جون

یدونه مثل اون عروسک صورتی که شلوارش سبز هستش توی دکور(قطره) رو هم ٬فاطمه جون به هستی دادعزیزم دستت درد نکنه

اینجا هم بهش گفتیم برو تو اون اتاق پی اس پی بازی کن تا ما حرف خصوصی بزنیم که اونم ...مرسی دختر قشنگم از اینهمه فهم و شعورت

البته وقتی رسیدیم خونه و من به طرف لپ تاپم شتافتم تا پست جدید بزارم٬دیدم که محمود عزیزنمیدونم تو همون دو سه ساعت که نبودم با لپ تاپ چیکار کرده که اصلا به نت که وصل نمیشه هیچی تمام برنامه هاش هنگ کرده؟؟؟؟از گریه کردن مونده بودم٬اونم قبول نمیکرد که باعث این فاجعه بوده و هی میگفت لپ تاپ خیلی وقته سرعتش پایینه و ویروس داره و ....خلاصه باهاش قهریدم و رفتم نشستم پای تی وی که دیدم نمیشه؟؟؟اومدم تو اتاق کار و یه سری به وبلاگها زدم ولی حوصله ی آپ کردنم نیومد؟؟؟محمود تا ۴ صبح مشغول ور رفتن با لپ تاپ بود(احساس گناه)که در نهایت نتیجه شد ویندوز عوض کردن و پریدن تمام برنامه های قشنگ من و .....وقتی دید کاری بیشتر از این نمیتونه بکنه گفت ولش کن باید ببرم دوستم دوباره درستش کنه ٬چون من برنامه ی فلان رو ندارمحالا قراره فردا گیتار منو ببره تا ببینیم دوست عزیز چه ......

امروز (البته الان دیگه شده دیروز)٬ساعت ۵ عصر رفتیم خونه ی بابای محمود و تا ساعت ۷:۳۰ اونجا بودیم و هدیه ی روز پدر رو دادیمبعد از اونجا هستی رو بردیم اسکیت بازی و ....محمود گفت امشب میخوام شام خودم ببرمتون یکجای خوب؟؟؟(معمولا من و هستی انتخاب میکنیم)که سر از ژوانی در آوردیم٬موقع سفارش غذا میگه:اینم شام بالاخره منو بخشیدی بابت لپ تاپمنم چیزی نگفتم چون خداییش هنوز ته قلبم از اینکه تا من نبودم به جای کامی خودش رفته سراغ کامی من٬ از دستش عصبانی هستماز وقتی هم اومدیم خونه٬اصلا پای کامی و اینترنت نیومده(بمیرم براش٬آخه اونم م ع تاد تر از منه و معمولا شبا سرکی تو نت و خبر و ....میزنه) گفتم تو برو تو اون اتاق٬ من تا وقتی لپ تاپ ندارم از این مکان میرم نت .....اونم مثل پسرای خوب و دوست داشتنی رفته و داره با پاکت پیسیش ....نمیدونم چرا الان اون حس تبریک روز پدرم یهو قلیان کرد و دلم میخواد بگم:

عشق من٬همسر خوب و مهربون و خرابکار من روز مرد مبارک

بابا محمود روز پدر مبارک(از طرف هستی)

تاخیر تبریکمون هم٬ حق مسلم شماست

 

پی نوشت ۱:لطفا تمام انرژی مثبتتون رو ٬برای هر چه سریعتر درست شدن کامی بنده بفرستید که اصلا حوصله ی این اتاق دنج و گرم و ....ندارمو مجبورم کمرنگ بشم

پی نوشت ۲:کلاس روزهای یکشنبه و سه شنبه ی هستی کلا حذف شد(به علت تعداد کم برای ثبت نام)خانومی کلی داره حال میکنه که کلاسهای درسیش کنسل شدهولی خبر نداره خودم براش برنامه ی درسی دارم تو خونه توپپپپپپپپپپپپپپپپپپپهمین الانم زیادی تو این یکماه و خورده ای برای خودش چرخیده و باید کمی هم درسهای دوره ای و ...پس فعلا کلاسهای هستی شد روزهای دوشنبه و چهارشنبه٬زبان و شنا و پیانواحتمالا هم چیزی اضافه نمیکنم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ