هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩
هستی چهل گیس و ...

 این عکسها رو تو گوشیم پیدا کردم٬اوایل خرداد ماه که هستی تعطیل شده بود رفتیم بوستان چرخی زدیم و ....اونروز تازه این توپها رو اونجا دیدیم که هستی خیلی دلش میخواست سوار بشه که من نذاشتم و گفتم حتما باید باباش هم باشه تا بتونه سوار بشه٬که هنوزم موقعیتش جور نشده تا ....

هستی در آرزوی سوار شدن توپها

خانومی غذا خورد و من به علت رژیم فقط نگاه کردم

چهارشنبه که از حموم اومدیم بیرون٬من یک غ ....کردم و گفتم بیا تا موهات رو ریز ریز ببافم٬هستی هم خیلی خوشحال شد و اومد جلوم نشست٬یک سومش رو که بافتم خسته شدم و کمرم خیلی درد گرفت٬(تا حالا موهای هستی اینقدر نشده بود و نمیدونستم اینقدر طول میکشه)از طرفی موقع رفتن به کلاس پیانو بود که راضی شد بریم و برگردیم بعد بقیه رو ببافم٬خلاصه ول کن نبود و هر چی بهش گفتم همینجوری هم خوشگله و بقیه رو بی خیال شو مامان خسته شده٬قبول نکرد و گفت مامان دوستام براشون چهل گیس میبافن ولی تو زود خسته شدی و ...خلاصه ۴ ساعت طول کشید تا موهای هستی تموم شد و کمر و کتف من سرویس...............جالبش اینجا بود که از اونجاییکه محمود کلا موی فر و پر حالت دوست نداره٬وقتی هستی رو دید گفت قشنگ شدی ولی من میخواستم فردا تو رو با خودم ببرم شرکت ٬ولی بمونه برای هفته ی بعد٬ چون من اونجوری بیشتر دوست دارمکه من بهش اشاره کردم تو ذوق بچه ام نزن ٬کلی زحمت کشیدم تا دلش خوش بشهکه اونم دیگه حرفی نزد و همش از خوشگلی هستی و ....Clap your hands:9744غافل از اینکه آه هستی گرفتش و پنجشنبه صبح خواب موند و اصلا نرفت شرکت و ....

پنج شنبه شب٬رستوران پارسه(همراه با چهل و هشت گیس خانوم)

چقدر کیف کرده بود از بافت موهاش

جمعه ظهر٬ خونه ی خاله منیر عزیز(دوست خوب و مهربون خودم)٬دعوت داشتیم که رفتیم و کلی بهمون خوش گذشت٬البته خیلی به خاله منیر و عمو علی زحمت دادیم٬(خاله منیر و عمو علی دستتون درد نکنه٬همه چیز خوشمزه و عالی بود)هستی هم از وقتی رسیدیم هی رفت و هی اومد گفت٬خاله منیر بیا موهای منو باز کن؟؟؟؟بالاخره کلی دورش زدیم که بعد از ناهار موهات رو باز میکنیم٬بعدش من و منیر رفتیم تو اتاق(آقایون همراه هستی فوتبال میدیدن) و دو تایی کلی یاد آوری خاطرات دوران دانشجویی و ....خداییش کلی خندیدیم و حالش رو بردیم٬تازه از خنده ی زیادی چای و شکلات پرید تو گلوم و نزدیک بود خفه بشم؟؟؟؟(منیر خاطره ی کوه یخ رو میگم)٬خاله منیر یک کیف خیلی خوشگل بنفش هم برای هستی گرفته بود که عیدیش بود و دقیقا٬ ست کلاهی که از دبی براش آوردم(بازدید عید خاله منیر رو تازه پس دادیم)هستی خیلی خوشش اومد و کیف قبلی رو گذاشت کنار و ...از اون روز هم٬ از خودش جدا نمیکنه تا میگم بریم بیرون٬زود میره پی اس پی رو میزاره توش و راه میفته؟؟؟؟Lot of laugh:11667ساعت ۶ عصر٬ از خونه ی خاله منیر رفتیم سینما و فیلم دموکراسی رو که مسترمون هم گفته بود برید ببینید ٬دیدیم (خیلی جالب بود برام)و بعد از شام رفتیم خونه ی عمه کوچیکه ی خودم ٬ملاقات شوهر عمه ام که تازه عمل کرده٬خدا رو شکر حالشون خوب بود و مشکلی نداشتن٬خدا مریضی رو از هممون دور کنه انشالا .... 

جمعه ظهر٬ خونه ی خاله منیر عزیز و مهربون

هستی با موهای باز شده

هستی و خرس خاله منیر

هستی خودشیفته٬ تو اتاق خاله منیر

پنجشنبه شب٬محمود گفت که ٬شنبه صبح زود تا یکشنبه ظهر میره ماموریت٬این شد که شنبه ساعت ۵ صبح رفت و من و هستی شنبه شب تنها بودیمالبته عصرش دو تایی رفتیم آرایشگاه و من موهام رو رنگ موهای خودم کردم(از ریشه رنگ کردن خسته شدم و تیره ی تیره کردم)هر کاری هم کردم تا به گفته ی دوست عزیزمون٬ هستی موهاش رو کمی مرتب کنه٬راضی نشد و گفت نمیخوام اصلا یک ذره هم موهام کوتاه بشه؟؟؟این شد که منم بهش زور نکردم و فعلا گذاشتم همونجوری بمونه تا خودش راضی بشه٬دیگه دلم نمیخواد تو این چیزها ٬زیاد بهش فشار بیارم و حالت زور گفتن براش داشته باشه٬بعد از آرایشگاه اومدیم خونه و دو تایی شام خوردیم و یکجوری شب رو به صبح رسوندیم تا ....البته برادرم و خانومش٬مامان و بابام (که همونروز از ساری برگشتن)٬خیلی اصرار کردن که بریم خونشون و تنها نمونیم ولی دیگه تقریبا همه میدونن٬ من تو خونه ی خودمون فقط خوابم میبره و ترجیح میدم شب رو خونه ی خودمون باشم٬کلا من شب و تلویزیون و رمان و اینترنت و ....آرامشی رو که خونه ی خودمون دارم با دنیا عوض نمیکنمهستی هم هی زنگ میزد به محمود که بابا برام سوغاتی بخر؟؟؟؟هی بهش میگفتم مگه بابات کجا رفته که سوغاتی بیاره؟؟؟بازم راضی نمیشد و میگفت حالا هر چی٬ ولی یه چیزی بیاره براماین شد که محمود طفلی بعد از ساعت کاریش تو اون هوای گرم و بازدید از سایت و ...(خارک)یکسر رفته بود بازارشون و ....

کل سوغاتی من و هستی٬ از ماموریت یکروزه ی بابا محمود به خارک

اینو برای من گرفته ٬که میگه گرون خریدما به یک مناسبتی حساب کن(لوسسسس)

کاپو چینو و کاکائو هم برای هستی(چه عادلانه نه)

امروز یعنی یکشنبه٬ساعت ۱۲ ظهر رسید تهران و مستقیم رفت سر کار٬من و هستی هم٬ همراه خاله ندا(دخترعمه ی عزیز خودم)بعد از ظهر رفتیم خرید و وقتی اومدیم خونه٬باباییش خونه بود

پی نوشت ۱:از سه شنبه صبح٬کلاس تابستونی هستی شروع میشه٬قرار فردا مسئول سرویس مدرسه بهم زنگ بزنه و باهام هماهنگ کنهچون تصمیم گرفتیم برای تابستون هم براش سرویس دو طرفه بگیریم که منم بتونم کلاس ورزشی ثبت نام کنم و تو این گرما خیلی اذیت نشم

پی نوشت ۲:شنبه هم روز پدر هستش که باید بریم و برای پدرهای عزیزمون کادو بگیریم؟؟؟؟خداییش هیچی برام سخت تر از کادو خریدن برای کسی ٬مخصوصا بابای خودم نیست(خیلی خیلی ایراد گیر هستش)کلا کادو خریدن برای مردها خیلی سخت تره؟؟برای خانومها از لباس و وسیله ی خونه و پول و سکه و ....میشه گرفت ولی برای آقایون جز پیراهن و عطر ؟؟؟؟لطفا اگر پیشنهادی برای خرید کادوی روز پدر٬ برای یک پدر ایراد گیر و عزیز دارید٬حتما برام کامنت بزارید و مثل همیشه بهم کمک فکری بدید

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ
شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩
سفر به نمک آبرود (15 تا 17 خرداد 89)

هنوز رو براه نشدم و نمیدونم ته مونده ی مریضیم هستش یا چیز دیگه؟؟؟ولی سه روز که سردرد ولم نمیکنه و خیلی اذیت شدم؟؟؟امروزم آمپول زدم که یه کم الان بهترم٬هی شدید میشه مسکن میخورم کمی آروم میشه و دوباره دو سه ساعت بعد شدید میشه و ....

 

بقیه ی عکسهای سفر رو ٬تو ادامه مطلب گذاشتمروز شنبه ۱۵ خرداد٬ساعت ۷ شب٬ رسیدیم هتل انقلاب خزر(دو شب رزرو داشتیم) و لباسامون رو عوض کردیم و رفتیم کنار دریا٬محمود و هستی رفتند تو آب و ....منم کنار دریا نشستم و لذتش رو بردمساعت ۸:۳۰ برگشتیم اتاق ٬ محمود و هستی حموم کردند و رفتیم بیرون٬چرخی زدیم و تو دو سه تا از فروشگاههای لباس نمک آبرود که دور و بر هتل هستند چرخیدیم و شام خوردیم و .....

یکشنبه بعد از خوردن صبحانه٬رفتیم نمک آبرود و تله کابین و سورتمه و ...ساعت ۳ ناهار خوردیم و اومدیم هتل تا ۶ استراحت کردیم و رفتیم کنار دریا و بادبادک و .... بعدش دوباره رفتیم فروشگاه و شام و .... دوشنبه صبح ساعت ۱۰:۳۰ ٬ به طرف تهران راه افتادیم و از جاده کلاردشت که دوستش داریم ...ساعت ۳ تو هتل گچسر ناهار خوردیم و ساعت ۵:۳۰ عصر رسدیم خونه٬محمود و هستی سریع رفتند حموم و من سریع شروع کردم به جمع و جور و  ....  

پی نوشت ۱:به علت مسافرت در روز زن و مادرمراسم با یک هفته تاخیر برگزار شد٬دیشب یعنی پنجشنبه٬رفتیم خونه ی مادر شوهر عزیز و روز مادریشون رو٬ که نقدی بود تقدیم کردیم٬امروز یعنی جمعه٬ناهار خونه ی مامانم بودیم که هدیه ی ایشون رو هم دادیم(نقدی) و یکسر هم به مادربزرگ عزیزم زدیم و اومدیم خونه٬البته میخواستیم کمی گشت بزنیم ولی چون خونه ی مامان اینا٬بابام بهم یک آمپول مسکن زده بود ٬خیلی خوابم میومد و خمار خواب بودم٬برای همین تا رسیدیم خونه رفتم و تا ساعت ۹:۳۰ شب خوابیدم و ...و اما روز مادری خودم٬ که قبل از سفر٬ هستی با پولهای پس انداز خودش(تولد و عیدی و ...)برام سه تا شال خریدبقیه پولهاشم دیروز رفتیم میلاد نور و براش یک جفت گوشواره و یک عدد دستبند (هر دو طلا سفید)خریدیم(چقدرم طلا گرون شده؟؟؟؟)منم گوشواره های خودمو عوض کردم٬محمود هم کادوی روز زن یک انگشتر نگین داربرام خرید که به جای حلقه ی ازدواجمون بندازم٬آخه چون از مهر ماه تا حالا ۱۱ کیلو وزن کم کردم٬تمام انگشترهام گشاد شده بود و امکان افتادنش زیاد بود....اینبار نمیخوام عکسی از کادو و خرید بزارم٬همینکه اینجا نوشتمش برامون ثبت میشه و همین برای من کافی هستش...

پی نوشت ۲:اواسط تیر ماه ۸۹ ٬چهارمین کنسرت موسیقی هستی برگزار میشه٬با این تفاوت که اینبار هستی جزئ سه نفر پیانیستی هستش که تو کنسرت پیانو میزنن٬سالن کنسرت هم دیگه خرد نیست و قرار جای دیگه ای باشه؟؟؟؟هستی یک آهنگ رو با پیانو میزنه و بقیه ی آهنگها رو با فولوت همراه بچه های دیگه ...پنجشنبه صبح برده بودمش برای تمرین گروهی و اندازه گیری برای لباس کنسرت٬از اونجا یکساعتی رفتیم بانک٬ پیش زندایی سمیرای هستی خانوم٬کلی ازمون پذیرایی کردند و هستی حسابی خوشش اومده بود٬رئیس بانک بردش پشت باجه کنار زندایی که خیلی کیف کرد و همش میگفت زندایی منم بزرگ بشم میام پیشت اینجا کار میکنمبعدش یک لیوان و کلاسور و خودکار و ....بهش کادو دادند که کلی خوشحال شد..............

هستی خانوم٬ پشت باجه ی شماره ۷

خانومی دوستت دارم


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩
سفر به سرعین(12 تا 15 خرداد 89)

سفر ۵ شب و ۶ روزه ی ما٬چهارشنبه ساعت ۱۰ صبح شروع شد٬جاده خیلی خلوت و خوب بود٬ساعت ۲ ظهر توی منجیل توقف کردیم و ناهار خوردیم(از خونه کتلت برده بودم)ساعت ۴ تو انزلی چای خوردیم و ساعت ۷ گردنه ی حیران رو گذروندیم٬ساعت ۸ شب رسیدیم سرعین و تو هتل لاله مستقر شدیم٬گشتی توی شهر زدیم و برگشتیم هتل شام خوردیم٬ساعت ۱۲ محمود رفت گاومیش گلی و من و هستی خوابیدیم

 

پنجشنبه صبح رفتیم اردبیل و چرخی تو شهر زدیم ولی هوا نسبت به دو سال پیش همین موقع که رفتیم خیلی گرمتر بود و اصلا از مه و بارون و ....خبری نبود که هیچ٬تا ساعت ۶ عصر هوا گرم بود٬با دریاچه چند تا عکس انداختیم و رفتیم طرف سردابه که دو سال پیش خیلی ازش خوشمون اومده بود و کلی با صفا بود؟؟؟اما وقتی رفتیم دیدیم هیچ خبری توش نیست و راه آبشار رو هم بستن و باید کلی پیاده تو اون گرما بری و ....ما هم بی خیالش شدیم و از همون دور عکس انداختیم و برگشتیم سرعین  ناهار خوردیم(دیزی) و استراحت کردیم٬محمود رفت آبگرم سبلان و برگشت(هستی هم به خاطر من که اصلا آب گرم و بهداشت و ....دوست ندارم نتونست بره و کلی بهم غر زد؟؟؟)٬ساعت ۵ رفتیم ویلادره و ....وقتی هوا خنک شد دوباره رفتیم اردبیل و تو تفرجگاه شورابیل هستی کلی بازی کرد٬اما ساعت ۱۰ شب٬یهو حال محمود بد شد و دل درد و تهوع شدیدی گرفت٬رفتیم بیمارستان اردبیل٬محمود نذاشت ما پیاده بشیم و گفت مریض میشید خودم میرم؟؟؟سه تا آمپول زد و با کلی دارو برگشت و طفلی با اون حالش تا سرعین رانندگی کرد(من فرداش فهمیدم چه حالی بوده)وقتی رسیدیم هتل٬محمود ما رو فرستاد برای شام و خودش رفت خوابید....

جمعه صبح حال محمود بهتر بود٬به هوای دو سال پیش رفتیم آلواریس که دیدیم تعطیله و هر کی اومده داره برمیگرده؟؟؟جالبه که اتوبوسهای گردشگری هم٬ کلی مسافر خارجی آورده بودند؟؟؟حالا اونا چی پیش خودشون فکر کردند ...خداییش اینم جاهای گردشگری کشور عزیزمان٬به جای اینکه روز به روز پیشرفت داشته باشیم٬بعد از دو سال که رفتیم از همون امکانات کمش هم خبری نبود(سردابه و آلواریس)اونوقت میگن چرا میرید خارج از کشور و ...ساعت ۲ برگشتیم هتل و به زور محمود رو بردیم ناهار تا یه چیزی بخورهمتاسفانه لپ تاپ نبرده بودم(هر دو هتل وایر لس داشت)محمودم گفت حواسم بود ولی مخصوصا نگفتم که اینجا حواست فقط به ما باشهاما الان برات کارت میگیرم که یه سری بزنیمنم نیم ساعت بیشتر نخواستم و اومدم و اون پست کوتاه رو گذاشتمساعت ۶ دوباره رفتیم ویلا دره و کلی عسل خریدیم و برگشتیمتوی سرعین خیلی شلوغ شده بود و همه جا پر بود از چادر و آدم و ماشین و .....محمود هی میگفت دو بار تا حالا آوردمت سرعین اونوقت یکبار نرفتی آبگرم رو ببینی؟؟؟ساعت ۹ شب بود و داشتیم چرخ میزدیم که یهو دل پیچه و تهوع و ....اینقدر حالم بد شد که تا هتل میدویدم ؟؟؟وقتی رسیدم رفتم تو دستشویی٬دل پیچه اینقدر شدید بود که دلم به حال تمام خانومهایی که زایمان طبیعی داشتند کباب شدنه استفراغم بند میومد نه اونی که خودتون میدونیدکه بتونم بیام بیرون و برم دکتر؟؟؟هستی رو فرستادیم لابی که منو نبینه(خیلی بیقراری میکردم و محمود مونده بود منو چیکار کنه؟؟)با هر بدبختی بود حاضر شدم و بدون هستی که حاضر نبود بیاد دکتر ٬همراه محمود رفتیم درمانگاه؟؟؟اونم چه درمانگاهی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تو عمرم همچین جای مزخرفی با اون امکانات ندیده بودمیک خانوم ۳۷ ساله هم تو آبگرم سکته قلبی و مغزی رو باهم زده بود و فوت کرده بودپلیس و گریه و ....بیشتر از این نمیگم که چی کشیدم تا دکتر منو دید و سه تا سرم پشت هم زدم با کلی آمپول و محمود چند بار تا هتل اومد و به هستی سر زد و هستی تو هتل معروف شد و خودش تنهایی رفت شام خورد و ...ساعت ۲ نیمه شب اومدیم هتل و خوابیدیم و ......شب وحشتناکی بود(از بدترین شبهای زندگیم بود)٬هر چی فکر کردم از چی اینجوری شدم عقلم به هیچ جا نرسید؟؟؟تمام غذامون رو تو هتل میخوردیم که مطمئن باشه٬اصلا طرف آبگرم نرفتم که خدای نکرده ...٬تو ویلا دره لب به لواشک و ....نزدیم که نکنه ....یعنی از طریق خوراکی عمرا مریض شده باشیم؟؟؟خود دکتر هم گفت از صبح اینقدر مریض اینجوری داشتیم که نگو؟؟؟؟از هوا گرفتید معمولا تهرانیها که میان اینجا زودتر مریض میشننه که به هوای آلوده عادت کردیم٬ وقتی میریم جای تر و تمیز بهمون نمیسازهمحمود که میگه تو از بس دلت برای تو چادری ها سوخت و گفتی کجا میرن دستشویی؟؟کجا حموم میکنن؟؟(معلومه دیگه تو همون آبگرم میرن حموم)چه جوری اینا میرن آبگرم و تو یک استخر کنار هم .....خودت مریض شدیولی این برام تجربه شد٬ از این به بعد به جایی که از نظر پزشکی و درمانی اعتباری بهش نیست سفر نکنم؟؟اون خانومم اگر بهش شوک داده میشد و ....شاید نمیمرد؟؟؟توی سفر هر اتفاقی ممکنه بیوفته و باید ....

خدا رو شکر شنبه صبح حالم خوب بود و دیگه از دل درد خبری نبود(هر چند امیدی نداشتم صبح فردا رو ببینمتمام وصیتمم به محمود کردم)بعد از صبحانه٬ساعت ۱۰ صبح ٬بعد از سه شب اقامت٬اتاق رو تحویل دادیم و به طرف نمک آبرود راه افتادیم.............ادامه در پست بعدی

پی نوشت ۱:بهتون گفته بودم که هستی خیلی از مریضی میترسه؟؟؟تا دماغش کیپ میشه گریه میکنه که نکنه بمیرم و ...اونجا هم که دید ما مریضیم ولمون کرد به امان خدا و کمتر تو اتاق میومد که مریض نشه؟؟تو یکساعت ۱۰ دفعه میرفت دستشویی و به خودش فشار میاورد ببینه نکنه ا س ....گرفته باشه؟؟دست به لیوان آب و غذای ما نمیزد و هنوز که هنوزه مواظب خودشه که نکنه از ما بگیره؟؟؟؟اونجا هم تا میرفتم یه ذره آب بخورم میومد ببینه دارم چه جوری آب میخورم؟؟؟انگار که ما میخواستیم مخصوصا مریضش کنیم؟؟؟؟

برای دیدن عکسهای سرعین به ادامه مطلب بروید


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩
کارنامه ی دوم دبستان هستی و روز مادر و ...

امروز خیلی روز پر کار و بدو بدویی داشتم،ساعت 9:30 صبح با هستی رفتیم مدرسه و کارنامه اش رو گرفتیم،خدا رو شکر مثل همیشه،همه چی 20 بود،برنامه ی تابستان رو هم دیدیم و قرار شد بعد از تعطیلات برم برای ثبت نام،یهو دیدم بلهههههههههه چراغ بنزینم که روشنه هیچ،خیلی هم از خط قرمز رفته پایین و الانه که من بمونم تو راه و ...این شد که مجبور شدم کولر رو هم خاموش کنم و ...پیش خودم گفتم چه خوب شد هستی رفت تو اون ماشین و گرنه اونم مثل خودم لبو شده بود و ...تا 12:30 با هم بودیم و موقع برگشت چون کلی با ماشین کار داشتم مجبور شدم برم بنزین بزنم؟؟؟حدود 40 دقیقه زیر آفتاب توی صف موندیم و مثل همیشه به محمود زنگ زدم و گفتم،دستت درد نکنه ،جلوی کولر گازی حالشو ببر و ماشین منو بی بنزین ول کن و ...من جهنم بچه خفه شد تو گرما؟؟؟اینقدرم ماشینم کثیفه که کلی از ماشین برق زده ی مردم خجالت کشیدم؟؟؟اونم خیلی قشنگ گفت،ماشین خودته به من چه،ببر کارواش،خودت بنزین بزن...وقتی هم دوباره بهش زنگ زدم که بگم چند لیتر بنزین بزنم؟؟(باید آزاد میزدم و دقیقا نمیدونستم باک ماشینم چند لیتر بنزین میگیره و تا حالا کنجکاوی نکرده بودم)جواب نداد،گویا همون تلفن رو هم در جلسه تشریف داشته و منت بر سر بنده گذاشته که .... ؟؟؟اول به هستی گفتم،مامان جون باک بنزینمون کدوم وره؟؟؟هستی کلشو برد بیرون گفت مامان اینوره،بعد پیاده شدم و با توجه به باک پراید که حدود 30 تا بنزین میزدیم همیشه،گفتم 30 تا آزاد بزن،اونم زد و 12 هزار تومان بی زبون رو ازم گرفت و اومدم بیرون،وقتی راه افتادم دیدم باکم دقیقا تا نصفه پر شده؟؟؟به محمود زنگ زدم که بگم این یارو پولمو خورد و بنزین کم زد؟؟که بازم جواب نداد،چند تا دعا زیر لب روانه اش کردم و ساعت 1:30 رسیدیم خونه،بدو بدو با هستی ناهار خوردیم و هستی خوابید،منم ساعت 2 رفتم کلاس و ساعت 4:30 برگشتم و باز بدو بدو هستی رو حاضر و آماده کردم برای تولد دوستشGirl sends a kiss:11701،موقعی که ازش عکس مینداختم،اومده منو هی میبوسه میگه:مامان الهی قربونت بشم از صبح هلاک شدی ولی بازم اومدی از من عکس میگیری؟؟؟منم برات ژشتهای خوشگل میگیرم که خوشحال بشی؟؟؟؟عروسک رو رسوندم تولد و اومدم خونه ساعت نزدیک 6 بود،رفتم حموم،آی چسبید آی چسبید؟؟؟کلی خستگی از تنم رفت،تا بیام بیرون و لباس و مو و ...نزدیک 7 به محمود زنگ زدم و گفتم،هر جا هستی به من چه؟؟؟ساعت 9 خودتو برسون خونه ی دوست هستی و بیارش،من اصلا حاضر نیستم دیگه از خونه برم بیرون،بعدشم گفتم ۳۰ تا بنزین زدم و ...که یهو گفت٬اینهمه صف وایسادی اونوقت ۳۰ تا زدی؟؟؟مگه تو نمیدونی باک ماشینت نزدیک ۵۰ لیتر بنزین میگیره؟؟از این به بعد خودت بزن که یادت بمونه؟؟؟منم که مظلوم دیگه حرف نزدم...این شد که من رفتم تو آشپزخونه و نون و پنیر و گردو و ماست دارچین(غذای رژیمی)برای خودم و محمود آماده کردم و اومدم افتادم روی مبل پشت کامی،و تمام وبلاگهای به روز شده ی امروز رو خوندم و از سکوت و آرامش خونه لذت بردم،ساعت 8:45 به محمود زنگ زدم که هستی یادش نره؟؟؟که گفت تو کارواشم و دارم ماشین خودم رو ....کلی هم اونجا زیر لب دعاش کردم که گفت تو هم زرنگی ماشین خودتو بیار کارواش که خجالت نکشی؟؟؟؟حالا دارم فکر میکنم کی با هستی بریم یه حالی به این پسرمون بدیم که دل محمود و دختر لوسش بسوزه؟؟  ساعت 9:30 هستی و محمود اومدند خونه و هستی که حسابی امروز کیف کرده بود بی سر و صدا رفت خوابید....

اینم نتیجه تلاش هستی ٬به تنهایی در کلاس دوم

اینم دخترکم در روز کارنامه گیرونقبل از رفتن به تولد

قربونت برم جیگر مامان

ژست قشنگه

دوست دارم گل مامان

هستی جلوی در خودمونالبته وقتی اومد دستبندی در کار نبود و پاره اش ...

 پی نوشت ۱:امروز ۱۰ خرداد تولد بابای عزیزمه٬که به خاطر تمام زحماتی که برام کشیده دوستش دارم و از همین جا٬از طرف خودم ٬محمود و هستی٬ باز هم بهش تبریک میگم و امیدوارم همیشه سلامت باشه

پی نوشت ۲:بیش از همیشه به یک سفر نیاز دارم٬امسال که نتونستیم توی عید سفر کنیم خیلی دلم برای دریا و هوای خوب و ....تنگ شده٬احساس خستگی و دلتنگی من٬باعث شد تا محمود ترتیب یک سفر چند روزه رو بده٬با اونکه میدونم تو این تعطیلات همه جا شلوغه و به سختی و قیمت خیلی بالا ٬تونستیم هتل رزرو کنیم ولی باز هم نتونستم از خیرش بگذرم و با توجه به اینکه محمود میگه غیر تعطیلات نمیتونم زیاد مرخصی بگیرم و ....تصمیم گرفتیم تو همین تعطیلات بریمدر مورد اینکه کجا میریم و ...وقتی برگشتیم میام و مینویسم٬اینقدر بدونید که٬ از چهارشنبه تا سه شنبه نیستم؟؟؟پس تند تند آپ نکنید که من زیاد عقب نیفتم چون هزار ماشالا ۶۰۰ تا وبلاگ رو٬ تو شش هفت روز ٬سختمه یهو بخونم؟؟؟؟خدا کنه بتونم تو این سفر٬ کمی آرامش از دست رفته ام رو به دست بیارم و خیلی چیزها رو با دور شدن ٬نمیگم فراموش؟؟ چون هرگز هر جایی باشم فراموشم نمیشه٬ولی کمی کمرنگ تر بشه تا بتونم کنار محمود و هستی خوش بگذرونم و با روحیه ی بهتری برگردم انشالا....

پی نوشت ۳ :چون روز مادر نمیتونم بیام و آپ کنم٬همین امروز٬روز مادر و زن رو به تمام مادران و زنان روی زمین٬مخصوصا مادران و زنان خوب و عزیز وبلاگی(دوستان خوشگل و ناز خودم و هستی)٬مادر مهربون و با گذشت خودم٬مادر شوهر عزیزم٬یگانه خواهرم و زنداداش گلم و مادر بزرگ دوست داشتنیم تبریک میگمو هزاران شاخه رز قرمز از صمیم قلبم٬ تقدیم همشون میکنم(اگر قابل باشم) و امیدوارم همشون سالیان سال در کنار فرزندان و عزیزانشون زندگی خوب و خوشی داشته باشند و سایه ی پر مهرشون بالای سر تمام اعضای خانواده٬از جمله همسران گرامی(خیلی هم دلتون بخواد آقایون خواننده) و فرزندان دلبندشون باشه٬هر کسی هم از نعمت مادر محروم شده٬براش صبر زیاد از خدای مهربون خواستارم٬مخصوصا نرگس جونم  که به تازگی یک فرشته و مادر مهربون رو از دست داده و میدونم هر کاری هم بکنه این روزها حتما دلش مامانش رو میخواد و دلتنگشهمن تا اسم روز مادر اومد ٬یادم افتاد چه برسه به دختر مهربون و گلی مثل نرگس؟؟کاش میتونستم کاری کنم که تو این روزها خوشحال بشی نرگس جون ولی حیف که کاری از دست منه عاجز برنمیاد جز اینکه ازت بخوام ٬مثل همیشه محکم باشی و حامی پدر و برادرت٬یادت باشه مامانت همیشه با توئه و از خوشحالیت غرق در لذت و از ناراحتیت غصه دار میشهخصلت همه ی مامانها همینه ٬که هیچ چیز به اندازه ی شادی و موفقیت بچه هاشون خوشحالشون نمیکنه(منم یک نیمچه مامانم دیگه این چیزها رو احساس میکنم)پس همیشه خوشحال و خوشبخت و موفق باش تا مامان ازت راضی باشه خواهر خوب و عزیزم٬و بدون که خدا هیچ وقت تنهات نمیزاره و ...

اینم همون رزهای ناقابل از طرف من٬تقدیم به همه ی مامانها و زنانی که چمشون بهش افتاد و ... 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ
شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩
یک پنجشنبه ی دوست داشتنی و یک جمعه شب دوست نداشتنی

پنجشنبه ۶ خرداد ماه ۸۹ ٬   ساعت ۱۰ صبح ٬ هستی خانوم با دادن امتحان ریاضی ٬کلاس دوم دبستان رو تموم کرد و خلاصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصص  

 

شکلکی که گذاشتم٬ مورد علاقه ی هستی خانومه که برای فاطمه جون تو چت فرستاد به مناسبت تعطیلی هستی و پسر خاله ها٬ساعت ۵ رفتیم دنبالشون تا یک روز خوب رو در کنار هم داشته باشیم٬اول بردیمشون خرید٬ تا کادوی جشن الفبا و با سوادشدنشون رو به سلیقه و اندازه هاشون بخریمنتیجه؟؟ شد یکی یک کتونی و یک بلیز به رنگ کتونی هر کدومشونآخه سایزشون با هم یکی نیست و هر چی به آقاهه گفتم یا دو شماره این رنگ رو کوچکتر بده یا اون رو بزرگتر؟؟ گفت خانوم نداریم٬مگه اینا دو قلو هستند که یکرنگ میخواینگفتم بله آقا دو قلو هستندگفت٬شوخی میکنید؟؟؟گفتم ما چه شوخی با شما داریم؟؟خلاصه خرید انجام شد و رفتیم پارک سعادت آباد٬که هم وسیله بازی داره و هم تاب و ....هم محدوده و میشه بچه ها رو کنترل کردخداییش کیان بچه مثبته بود و کمتر اذیتم کرد و همش دستش تو دستم بودکیارش بیشتر شیطونی کرد اونم تقصیر هستی خودم بود که تحریکش میکرد و میکشید اینور اونور٬نمیدونم چرا وقتی این سه تا به هم میرسند هستی خودم بیشتر اذیتم میکنهاینقدر هندونه دادم زیر بغل پسرا که کیان خاله رو اذیت نمکنه؟؟کیارش حرف خاله رو گوش میده ؟؟که طفلی ها ٬تو رودروایسی مونده بودنولی این حرفا به هستی کار نمیکنه و ....من و محمود با تمام وجودمون چشم شده بودیم تا خدای نکرده اتفاقی براشون نیوفته و صحیح و سالم تحویلشون بدیمساعت ۹ رفتیم مدبر ٬که بچه ها اونجا رو دوست دارند و بعد از شام حدود ساعت ۱۰:۳۰ شب رسیدیم دم خونشون و جایزه ی خوب بودنشون رو هم٬ که کتاب و مداد رنگی بود دادم و اومدیم خونه ی خودمون ....

 

 بالاخره انتظار به پایان رسید و هستی تونست پی اس پی ....

 قربون اون تیپت برم من

کیان-هستی-کیارش(پارک سعادت آباد)

 این عکسشون رو خیلی دوست دارم

 

 شیطونکها در حال بازی

برای هر عکس کلی فریاد و ... 

 مثل همیشه اونی که زورش زیاده اول نشست

 در حال ماشین بازی٬همش سه تا ماشین بود و اختصاصی

کیان پاش نمیرسید به گاز و هی مرده میگفت آقا خودت بیا با این کوچولو بشین 

 کیان با سواد شده

هستی شیطون

  

 کیارش بلا

پشمک خورون 

 فقط کیان تونست با زبلی این نرده ها رو چند بار رد کنه و کیارش و هستی...

 سرسره بازی کیان که همش با سر بودکلی دلم میریخت هر بار با کله ....

آخرین عکس یک روز دوست داشتنی(رستوران مدبر)

 

امروز یعنی جمعه٬تا ساعت ۲ خونه بودیم و بعد از ناهار٬ رفتیم هایپر یک چرخی زدیم و بعدش رفتیم سینما٬به پیشنهاد هستی فیلم شیر و عسل رو دیدیم که بد نبود و هستی خیلی خوشش اومدساعت ۸:۳۰ هم اومدیم خونه و .....

پی نوشت ۱:روز دوشنبه ۱۰ خرداد(روز تولد پدر جون هستی)هستی کارنامه میگیره که قراره دو تایی بریم ببینیم چه کرده؟؟؟؟؟اولش گفته بودن ۱۸ خرداد بعد از یک جشن ٬کارنامه میدن که خانواده گفتن زودتر بدین و ...حالا نمیدونم جشنی در کار باشه یا نه؟؟؟؟

پی نوشت ۲:این هفته میخوام کل خونه رو٬ زیر و رو تمیز کنم٬مخصوصا اتاق هستی که خیلی بهمش ریخته و باید کتابها و وسایل اضافیش رو جمع کنم و سر و سامونی بدم...

پی نوشت ۳:امروز که اومدم پست جدید بزارم یک کامنت از یک آشنا داشتم ٬که خیلی ناراحتم کرد و دلم بدجوری شکست و تازه فهمیدم چقدر ...هر چند من برای دل خودم کاری انجام دادم که قابل تشکر نبود٬ ولی انتظار اینهمه نامردی رو هم نداشتم و هنوز بعد از دو سه ساعت باور نمیکنم چه جوری تونست امروز برام همچین چیزایی بنویسه؟؟؟سر درد شدیدی گرفتم و حسابی داغونم؟؟؟باید تغییر رویه بدم اساسی؟؟؟ انگار کمتر کسی میتونه احساس و عشق واقعی آدم رو درک کنه و هر کاری هم بکنی هر جور دلشون میخواد برداشت میکنن؟؟اشکالی نداره خدا که از رگ گردن به ما نزدیکتره و از همه بهتر میدونه تو قلب و مغزمون چی میگذره و نیتمون چی بوده؟؟؟سر هر کسی رو کلاه بزاریم خدا رو که نمیتونیم دور بزنیم؟؟؟من فقط از این بابت خوشحالم که خدا همه چیز رو میدونه و میبینه و این برام از همه چیز مهمتره....خدایا عاشقانه دوستت دارم و بابت تمام نعمتهایی که به من و خانواده ام دادی ازت سپاسگزارم و با تمام وجود ناچیزم٬ ازت میخوام قلب همه ی دوستان و عزیزان و خانواده ی من رو هم ٬شاد کنی و مشکلاتشون رو خودت حل کنی که از تو عاشق تر و مهربون تر نمیشناسم....خدایا صدامو میشنوی؟مادر و خواهر و برادر و خواهر زاده و ....من رو هم در پناه خودت نگهدار و مواظبشون باش که هرگز اشتباه نکنند و همیشه خوب و سلامت و خوشحال ....خدایا اونایی هم٬ که من رو دوست یا قبول ندارند٬دوستشون داشته باش و مواظبشون باشهمن راضی نیستم یک خار به پای عزیزانم بره حتی اگه من رو نخوان و ...بعضی وقتها از اینکه احساس و عشق واقعی خودم رو به کسی ثابت کنم عاجزم و با اشتباهات یا دلسوزیهایی که میکنم منظورم رو درست منتقل نمیکنم؟؟؟؟ تو قلب من جز عشق و دوست داشتن چیزی نیست و از فکر اینکه حتی یک نفر ازم ناراحت باشه دیوونه میشم٬ امروز فهمیدم نمیشه به زور کسی رو دوست داشت و تا کسی خودش نخواد هر کاری کنی بازم سوئ تعبیر میشه و ....خیلی خرابم خیلی.....من معمولا کامنتهای خصوصی که مورد خاصی برای نگه داشتن نداشته باشه حذف میکنم ٬اینجا نوشتم تا هرگز فراموشم نشه؟؟بعضی چیزها رو نباید فراموش کرد ...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ
شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩
آخرین روز مدرسه و قصه ی انگلیسی هستی+دانلود جدید

بالاخره بعد از دو روز،دوباره با موبایل از هستی فیلم گرفتم تا حجمش کمتر بشه و بتونم با یکی از سایتها فیلم رو دانلود کنم،امیدوارم منو ببخشید که اینقدر طول کشید.... 

 اول نوشت روز جمعه:متاسفانه فقط سایت پرشین گیگ برای آپلود فیلم بهم معرفی شد که نتونستم توش فیلم آپلود کنم و هر کاری کردم نشد که نشد؟؟؟؟یعنی آپلود که شروع میشه اصلا تموم نمیشه؟؟؟برای همین مجبورم فیلم امروز هستی رو هم با همون سایت قبلی بزارم تا همون دوستانی که میتونند٬ ببینند٬البته گویا اگر با فیلتر شکن وارد بشید میتونید ببینید؟؟؟امروز هستی تو توچال٬ برامون داستان انگلیسی رو ٬که خودش برای خانومشون نوشته و داده(کار کلاسیشون بوده)تعریف کرد و من ازش فیلم گرفتم٬اولین باری بود که هستی قصه از خودش گفته٬ اونم به زبان انگلیسیمیدونم شاید خیلی جالب نباشه که اینجا بزارم٬ ولی اینقدر من لهجه و تعریفش رو دوست دارم که گذاشتمش اینجا تا یادمون بمونه؟؟؟داستان٬ یه چیزی تو مایه های کدو قلقل زن خودمونه که اینجا یک موش گنده ....Clap your hands:9744خاله کاترین عزیز٬تو حتما میتونی ببینینظرت رو بهمون بگو

شنبه ظهر نوشت:خیلی خیلی سعی کردم مشکل فیلم رو حل کنم٬اما با اون سایتهایی هم که بهم معرفی شد نتونستم فیلم دانلود کنم و با اونکه هستی اون قصه رو تو دو قسمت گفت و من فیلم رو کوتاهتر کردم(هر کدوم یک دقیقه)اما بازم تو هر سایتی جز در اپ ش اپ که همیشه توش میزاشتم و الان ف ...دانلود کردم نوشت ۲ تا ۳ ساعت طول میکشه؟؟؟؟پرستو جون هم برام سایت کم کردن حجم رو گذاشته بود ولی اینقدر دانلود دانلود توش داشت که هر کاری کردم نتونستم باهاش کار کنم و الان بعد از چند ساعت با سردردی که هنوز خوب نشده(هرگز به حرف همسر مهربانتون اغفال نشید و قلیون نکشید)نتونستم کاری کنم٬فقط همون فیلمهای صبح رو دوباره تو همون سایت قبلی که از همه معقول تره و سریع دانلودش تموم میشه٬گذاشتم که اگر مشکلش حجم زیاد بود حل بشه لااقل؟؟؟؟؟ولی خیلی کلافه ام که نشد درستش کنم؟؟؟؟ 

روز چهارشنبه٬هستی اومد خونه و گفت داوطلبی رفته و امتحان روز پنجشنبه(فارسی)رو داده و ۲۰ هم گرفته؟؟؟خدا رو شکر اعتماد به نفس خوبی داره و من از این بابت خوشحالم٬عمرا اگه من بودم و تمام درسم رو هم بلد بودم داوطلب میشدم برای درس جواب دادن؟؟؟تو تمام ۱۶ سالی که درس خوندم٬ همچین چیزی سابقه نداشته؟؟تمام تلاش منم همیشه این بوده ٬که اعتماد به نفس خوبی داشته باشه....برای همین تمام چهارشنبه رو برای خودش کیف کرد و از شر درس پرسیدن من راحت شد.....

پنجشنبه ۳۰ اردیبهشت ۸۹ ٬آخرین روز مدرسه کلاس دوم هستی بود و فقط مونده سه تا امتحان که یکشنبه٬سه شنبه و پنجشنبه ساعت ۸ صبح امتحان میده و میاد خونه....

دیروز یک دیکته بهش گفتم و رفتیم کن یک چرخی زدیم و برای اولین بار رفتیم رستوران ایتالیایی ژ و ا ن ی که تعریفش رو زیاد شنیده بودیم(مرزداران٬بالای تواضع و پایین رستوران شانلی) ٬همونجور که شنیده بودیم غذاش خوشمزه بود و خوشمون اومد٬از این به بعد رفت تو لیست رستورانهای مورد علاقه مون ٬از اونجا رفتیم خونه ی پدر و مادر بابا محمود٬تا ساعت ۱۲ اونجا بودیم و بعد اومدیم خونه ....

پنجشنبه٬هستی خانوم تو کن

امروز یعنی جمعه٬صبح زود بیدار شدیم(همون ۱۱ خودمون) و زدیم به جاده چالوس و توی توچال توقفی داشتیم و برگشتیم٬حدود ساعت ۴ هم نزدیک تهران توی یک باغچه خانوادگی ایستادیم و چای و قلیون ....که مثل اینکه به من نساخت و سردرد بدی گرفته ام که هنوزم داره ....

هستی تو رستوران توچال

هستی٬ تو باغچه خانوادگی

هستی و پت جلوی باغچه .....

پی نوشت ١:تو رو خدا ببخشید اگه نتونستید فیلم رو ببینید؟؟؟اگر بازم کسی بیاد یک سایت فیلت ر نشده ی خوب برای فیلم بهم معرفی کنه و نحوه ی کارش رو هم خوب توضیح بده٬هر دو تا فیلم رو دوباره دانلود میکنم و به جای اینا میزارم٬خدا شاهده خیلی تو گوگل سرچ کردم٬ ولی نتونستم چیز خاصی پیدا کنم که بتونم باهاش کار کنم؟؟آرزو جون٬ شما هنوز با همون سایت قبلی فیلم میزاری؟؟

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ