هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩
آخرین پست سال 89 و تبریک نورورزی

روز چهارشنبه گذشته٬هستی وقت چشم پزشکی داشت که خدا رو شکر٬هر کدوم از چشماش ۲۵ صدم کمتر شده بود(چشم راستش صفر شد و الان دیگه شیشه هستش و چشم چپش ۱ ) که عینکش رو کلا عوض کردیم٬هستی خیلی بی حال بود و از سه شنبه که مدرسه نرفته بود بهتر نبود و هیچی نمیخورد٬پنجشنبه صبح دوتایی رفتیم نمایشگاه مدرسه که فوق العاده بود و تمام کارهای بچه ها تو همه ی زمینه ها به نمایش گذاشته شده بود و کل مدرسه برای اینکار اختصاص داده شده بود و اونروز تعطیل بود٬هستی با چشمهای گود رفته کلی ذوق داشت و لباس محلیشم پوشید و رفتیم٬کار هستی که یکی از مشاغل رو با باباش درست کرده بود هم اونجا بود٬کار بچه ها زیبا بود و تقریبا هر کسی شغل پدر و مادر خودش یا چیزی شبیه اونو درست کرده بود٬این هم کاردستی هستی که یه زمین مسابقه با ماشین و یک پل و ....(مهندسی)٬تا ظهر اونجا بودیم و برگشتیم خونه

بابایی دستت درد نکنه خوشگله

هستی تو قسمت کارهای کامپیوتری

روز شنبه هستی رو فرستادم مدرسه٬که بلافاصله زنگ زدند و گفتند وقتی رسیده مدرسه تو سرویس بالا آورده و داریم برش میگردونیم٬اومد خونه خوابید تا ظهر٬ وقتی بیدار شد بردمش متخصص کودکان که وقتی معاینه اش کرد گفت تمام دهن بچه آفت زده که ویروسی هستش و ۸ روزی طول میکشه٬ برای همین نمیتونه غذا بخوره و گرنه گلوش خوب شده و موردی نداره٬قرقره و شربت و ....داد٬ همراه سه روز مرخصی دیگه٬ که هستی بینهایت خوشحال شد و از همون لحظه به بعد ٬هم اشتهاش باز شد و ...یکشنبه هم که نرفت مدرسه و جاش رفتیم آرایشگاه٬من میخواستم دو تا بافت نگینی براش بزارم که تو عید قشنگ بشه ولی وقتی رسید اونجا٬گفت میخوام تمام موهام بافت بشه٬هر کاری کردم راضی نشد و اینقدر اصرار کرد که دیگه تسلیم شدماز ساعت ۳ نشست زیر دست آرایشگر٬اولش آروم و خانوم نشسته بود٬ ولی وقتی طولانی شد اینقدر غر زد و کار رو به تاخیر انداخت که تا ۸ شب طول کشید(۵ ساعت)٬اینبار گفتم جلوش رو به جای فرق وسط براش یکوری ببافه که به نظر خودم و محمود از همیشه بیشتر بهش میداد هر چند ما بافت کل مو هیچ کدوممون دوست نداریمولی خودش خیلی خوشحاله و حسابی داره لذتش رو میبره٬منم تو ایام عید از مو درست کردن و ناله و غر زدن راحت شدم٬بعد از عیدم حتما موهاشو کوتاه میکنم٬ تا هم خودش و موهاش نفس بکشه هم من

اینم نتیجه ی یک روز استراحت و مدرسه نرفتن

دوشنبه هم که آخرین روز مدرسه بود٬در کمال پررویی با همین موها رفت مدرسهو به همه نشون داد چقدر حالش بد بوده و ...مدیرشون بهش گفته بود خیلی ناز شدی٬ ولی جای این مو تو مدرسه نیست و تا وقتی موهات اینجوریه٬ مقنعه رو از سرت برندار٬هر روز بهشون میگفتند موهاتونو حتما ببافید و ببیندید بیاید مدرسه٬من نفهمیدم مشکل این مو چی بود؟؟تازه صبح خودم براش موهارو با کش بستم که کمتر ....با این حال٬ از توجه مدیرشون و سختگیریهاش راضی هستم

چهارشنبه سوری٬رفتیم خونه ی بابای بابامحمود و اونجا در کنار عمه ها و عمو و ...شب خوبی داشتیم٬البته محمود بدون اینکه به من بگه یه کیسه ی بزرگ وسایل آتیش بازی و ترقه و فشفشه و ...خریده بودکه تا اینهمه آدم تمومش کنند ٬بیشتر از یکساعت طول کشیدخوشم میاد هستی مثل خودم از این چیزها میترسه و جز اینی که تو عکس دستشه٬ هیچی دستش نگرفت و .....

قربون چشات برم من(عینک جدید خانومی)

شجاعتت رو قربون مادرررررررررر

پی نوشت ۱:امسال بزرگترین اشتباه رو کردم و تصمیم گرفتم حالا که دیر شده ٬خودم کار خونه تکونی رو انجام بدم ٬که واقعا هلاک و داغون شدم و تمام اعضای بدنم از ...دقیقا شب قبل از چهارشنبه سوری ساعت ۱۲ شب کار بی وقفه ی من که خیلی هم طولانی شد امسال٬ تموم شد و ....و من فهمیدم اصلا نمیتونم تنهایی و بدون کمک ...حالا کارها تقریبا تموم شده و مونده خریدها٬که چون سفر در پیش داریم خرید عید خودمون انجام نمیشه و میمونه یک سری خریدهای دیگه ٬که آخر هفته(بابایی از امروز تعطیله) انجام میدیم انشالااااااااا اگه خدا حسش رو بدههههههه

پی نوشت ۲:امسال عید احتمالا بریم سفر و از دید و بازدید خبری نباشه٬فعلا دقیق نمیدونم٬ ولی اگر رفتیم٬ بعدا در موردش مینویسممممممممم

پی نوشت ۳:همینجا پیشاپیش فرا رسیدن نوروز ۹۰ و عید سعید باستانی رو به تک تک شما عزیزانم تبریک میگم و امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشید و سال خیلی شاد و پر از موفقیت و خوشبختی و ....در کنار عزیزانتون پیش رو داشته باشیددددددددد

عیدتون مبارک بهترینها٬خوشحالم که یکسال دیگه در کنارتون بودم و شما رو در لحظه لحظه ی زندگیم حس کردم و با تمام وجود دوست داشتم

سال نو مبارک

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ
چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩
کارهای شب عید و مریضی خانومی

سلام به تک تک شما دوستان عزیز و دوست داشتنی خودمون٬از تمام پیامهای تبریک و محبت آمیزتون بسیار بسیار ممنون و متشکرم٬والا خبر خاصی نیست٬شدیدا در گیر کار خونه هستم و تا کارهام تموم نشه خرید کردنم نمیاد(مگه نگفتید بدو بدو کاراتو بکن عید داره میاد)٬بسیار بسیار کند پیش میرم و متاسفانه هنوز هیچ بویی از اسفند ماه و عید سالهای گذشته به دماغم نخورده و از این بابت سخت متعجبمگفته بودم که اگر خونه رو بخریمم ٬چون بعد از عید کارایی باید توش انجام بدیم٬ اتاق تکونی زیر و رویی به دردم نمیخوره و دوباره همه چیز خاک و ...با اینحال از اونروز تا حالا فقط اتاق خوابها رو تمیز کردم٬کمدهاش رو مرتب کردم و ....دقیقا دو روز تمام وقتم تو اتاق هستی گرفته شد از بس هزار ماشالا وسیله داره و همه رو مرتب هم میزنه و ...حدود ۶ تا کیسه زباله ی بزرگ اسباب بازی و کیف و لباس از اتاقش جمع کردم و دادم بابام تا به هر کی میشناسه بده٬تازه کلی بابت هر کدوم ازم حساب کشیده که چرا اینو چرا اونو؟؟؟ولی محلش نذاشتمو کار خودمو کردم٬هنوز انبار تو خونه و حموم و دستشویی و آشپزخونه و پذیرایی و بالکن موندهتمام کارهایی که باید کارگر مثل سالهای پیش انجام میداد٬ با این تایم کم٬ افتاد گردن خودم٬منم باید هر جور هست سطحی تر انجامشون بدم٬ تا یه کمی حس خرید کردنم بیاد سر جاشهر سال تا آخر بهمن٬ هم کارامو کرده بودم  هم خریدامو انجام داده بودمو توی اسفند ماه از گشت زدن و چرخیدن تو خیابونها لذت میبردم٬اما امسال هنوز درست و حسابی بیرون نرفتم و نه ماهی قرمز دیدم و نه سبزه و نه ...تنها خریدی که انجام دادیم یه هایپر هول هولکی بود٬ که برای خونه خرید خوراکی و مواد شوینده و ....وای که چقدر همه جا شلوغ و آزار دهنده اس٬ نمیدونم چه جوری تو این دو تا پنجشنبه جمعه ی باقی مونده که مسلما همه جا شلوغ و پر ترافیک و ...هستش ٬خریدامو انجام بدم؟؟؟تصمیم داشتم هر جور هست٬ امسال یه سفر بریم و کلا از دید و بازدید عید٬خلاص بشیم٬ ولی چون تا ۱۰ فرودین باید پول رو بریزیم و ممکنه مسئله ای پیش بیاد محمود راضی به سفر نیست و منم درک میکنمخلاصه که خیلی این روزها سرم شلوغه و نمیتونم زودتر از ۱۱ شب بیام نت٬تمام وبلاگهاتون رو میخونم ولی نمیرسم درست و حسابی براتون کامنت بزارمامیدوارم به بزرگی خودتون ببخشیدعکس جدید نداریم٬برای همین دو تا از عکسای جاده مون رو٬ براتون میزارم که عریضه خالی نباشه

منظره ای از سد کرج

پی نوشت:متاسفانه هستی جونم٬از پرییشب گلو درد گرفته و دیشب با باباییش رفته دکتر و دو تا آمپول نوش جون کرده و دو روز هم مرخصی گرفتهاینقدر ذوق داشت که تا اومد خونه زنگ زد به دوستاش و گفت که دو روز نمیره مدرسهخانومشونم داره تمام درسها رو دوره میکنه و من از این بابت راضیم

مواظب خودتون و بچه ها باشید که دم عیدی مریضی به خونتون نیاد

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٩
عکسهای روز عید و نتیجه ی دادگاه و ...

 امروز صبح٬ توی یکروز سرد و بارونی٬ساعت ۹ صبح برای پنجمین بار توی مزایده ی خونه شرکت کردیم٬از توی ماشین اس ام اس دوستان و دعای خیرشون شروع شد٬خداییش عجب معجزه ای میکنه این کامنتها و اس ها و محبت دوستان تو شرایط حساس و سختتتسر ساعت ۹ ما و وکیلمون و طرف مقابل و وکلیش توی اتاق مزایده حاضر شدیم و همین نشون میداد که اونا هم با آوردن وکیل قصد رقابت و بالابردن قیمت رو دارندبرعکس دفعات قبل استرس شدیدی داشتم و تا مسئول مزایده یک سری مطالب رو بنویسه سعی میکردم با صحبت با وکیل و محمود ....چکهای ۱۰ درصد کل قیمت خونه٬ روی میز گذاشته و مزایده شروع شد٬جالبه کسی که تا چند وقت قبل پول پیش خونه ما رو نمیتونست بده میلیون میلیون میرفت روی قیمت و وکیل ما که میدونست سقف خرید ما چقدره کم کم میرفت بالا٬وقتی دیدم طرف مقابل کامل دست ما رو خونده و میدونه با باطل کردن مزایده ما خریدار هستیم و داره نهایت سوئ استفاده رو میکنه٬قبل از اینکه به نهایت قدرت خرید خودمون برسیم به وکیل گفتم کافیه٬مثل اینکه خانوم فلانی هم واقعا قصد خرید دارند٬ ما بیشتر از این بالا نمیریم بزارین ایشون بخرنیه کمی بین من و محمود و وکیل حرف رد و بدل شد و من واقعا نمیخواستم از این بیشتر بالا بریم٬که وقتی اونا دیدند شوخی شوخی دارند مزایده رو برنده میشن٬از اونجایی که از اولم قصدی جز مردم آزاری نداشتند مزایده رو بیست میلیون بالاتر از قیمت کارشناس دادگاه٬به ما واگذار کردند و ما برنده شدیمدرسته که این مزایده رو خیلی سخت برنده شدیم و حدود ۶ ماه واقعا فکر و ذهنمون درگیر بود ٬اما بالاخره هر چی بود تموم شد٬ امیدوارم پولی که تا یکماه دیگه باید به حساب دادگاه بریزیم بدون مشکل جور بشه و ....البته جز پول خونه٬حدود ۲۰ میلیون هم وکیل خواسته که ۱۵ میلیونش فقط بابت باطل کردن مزایده است و ....وکیل گفته تا ۸ روز میشه به حکم دادگاه اعتراض کرد(هر چند طرف مقابل اینقدر راضی بود که با دمش گردو میشکست) و بزاریم بعد از ۱۰روز به کسی خبر بدیم٬ که اگر یه وقت مشکلی بود ...منم جز مامان و بابا و خواهر و برادرم و شما٬ به هیچ کس دیگه ای نگفتمخداییش مگه میشد به اینهمه قلب مهربون اهمیت نداد و تا ۱۰ روز منتظرشون گذاشت٬فوقش اینه که همه چیز بهم میخوره که فدای سر هممون٬میام و بدون هیچ ناراحتی میگم که نشد٬ حالا که تو غم و شادی با هم شریکیم٬ دیگه این حرفا رو نداریم که داریماز اونجا که اومدیم ٬محمود که مرخصی گرفته بود چند تا بانک رفت و بعدش یه ناهاری خوردیم و اومدیم خونه٬ساعت ۲ محمود رفت دانشگاه٬هستی خوابید و من دو ساعتی توی هوای ابری و اتاق تاریک دراز کشیدم و ...اینم از ماجرای خونه خریدن ما٬ که پروژه ای بود بس طولانی و خسته کننده و ....٬از همینجا از تک تکتون بابت انرژی های مثبت٬دعاهای خیر و نذراتون برای ما(مخصوصا مامان نیایش جون و یکی دو نفر دیگه)٬بسیار بسیار ممنونم و امیدوارم همیشه دلتون شاد و لبتون خندون باشه

عکسهای روز دوشنبه ی پیش٬روز میلاد حضرت رسول ٬که رفته بودیم جاده چالوس و به علت زیاد بودن عکسهای پست جشن تکلیف نذاشته بودمشون رو٬ الان میزارم:

هستی خانوم ٬توی ماشین در حال دیدن سی دی

سد کرج و هستی٬اینقدر سوال پرسید که محمود ....

اینم یک عکس برفی٬ داخل یکی از ده های اطراف سد کرج(سیرا)

پی نوشت ۱:روز جمعه ۱۳ اسفند٬دومین سالگرد فوت پدربزرگ مهربونمه٬چقدر دلم براش تنگ شده٬چقدر مهربون و خوب بودددددد٬چقدر هستی من٬ اولین نتیجه شو دوست داشتتت٬جمعه میریم خونشون و بعد از ناهار میریم بهشت زهرااااخدا همه ی رفتگانمون رو بیامرزه و رحمت کنه

پی نوشت ۲:از طریق تعدادی کامنت خصوصی متوجه شدم٬ که یک نفر توی وبلاگش کلی از عکسهای میز شام وبلاگ هستی(تولد هستی و حتی خونه ی مامانم پاگشای برادرم و کادوی عطر من و ...)رو بدون اجازه کپی کرده و گذاشته( خورشید )٬رفتمو وبلاگش رو دیدم ٬تقریبا تمام عکسهای میز شام و دسر و ....گذاشته و ادعا کرده همه رو خودش درست کرده و ....چون دیدم یک دختر ۱۵ ساله هستش براش کامنت گذاشتمو گفتم کار خوبی نکرده و ازش خواستم عکسها رو برداره ٬الان دو سه روز گذشته و هیچ توجهی نکرده٬جالبه که خودش توی پروفایلش علنا نوشته لطفا از وبلاگ من کپی نکنید(این تیکه بیشتر برام جای تعجب داشت)٬نمیخواستم توجه کنم٬ اما وقتی امروز فهمیدم اون بچه ای هم که عکسش رو گذاشته و ادعا کرده که خاله ی اون بچه هستش٬یکی از بچه های وبلاگیه که مامانش براش مینویسه و هیچ ارتباطی با اون نداره٬وظیفه ی خودم دونستم اطلاع رسانی کنم تا هممون پشت هم بایستیم و نذاریم این خونه های مجازی هم به .....کشیده بشه٬وقتی هممون اعلام تخلف کنیم دیگه کسی به خودش اجازه نمیده با مطالب و عکسهای وبلاگ دیگران وبلاگش رو آپ کنه و همه رو بزاره سر کاررررررررررر٬حالا دیگه خودتون میدونید٬این اتفاق برای هر کدوممون ممکنه پیش بیاد٬که با اونکه شاید زیاد مهم نباشه ولی خوشایندم نیست و ...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ
شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩
جشن تکلیف هستی خانوم و کلی عکس

روز دوشنبه میلاد حضرت رسول٬زدیم به جاده و تا رستوران توچال رفتیم و برگشتیم٬هوا کاملا ابری و بارونی بود و کلی هم برف دیدیم و کلی عکسهای برفی و بارونی انداختیمکه چون عکسهای این پست اختصاصی٬ خودش خیلی زیاده ٬اونا رو تو پستهای بعد میزارم

پنجشنبه ۵ اسفند ۸۹ ٬ساعت ۳ تا ۶ جشن تکلیف هستی خانوم بود٬برای اینکه یه موقع بچه ها خسته نشن صبح تعطیل بودن٬ساعت ۱۲ خودم گذاشتمش مدرسه٬ تا همراه اولیا مدرسه همگی با هم برن سالن جشن که خارج از مدرسه بودهمون موقع یک کیک خوشگل٬برای جشن تکلیف هستی و روز مهندس همسری عزیزم خریدم(من عاشق اینم که به هر بهانه ای دل همدیگه رو شاد کنیم و روز و شبی متفاوت از همیشه داشته باشیم٬کلا به مناسبتها خیلی اهمیت میدم٬حالا هر چقدر اون مناسبت کوچیک باشه)البته همینجا از محمود عزیزم٬ بسیار ممنون و سپاسگزارم که زودتر از من برام اس فرستاد و روز مهندس رو به من تبریک گفتبا اونکه من مدیریت خوندم ٬ولی محمود همیشه .....ساعت یک برگشتم خونه و یکسری کارامو انجام دادم٬با فاطمه جون ساعت ۲:۳۰ قرار داشتم که با هم بریم جشن(فاطمه جویکار عزیز٬ مثل همیشه ما رو تنها نگذاشت و خودش پیشنهاد داد که تو جشن هستی شرکت کنه٬با حضورش کلی منو هستی رو خوشحال کرد و با عکسهای قشنگی هم که گرفت ٬کلی به من کمک کردتازه هدیه ی خوشگلی هم برای هستی آورد که بسیار هستی رو خوشحال تر کرد و تنها بچه ای بود که هدیه گرفت و ...تلافی کنسرت بی هدیه اش حسابی در اومد٬همینجا باز هم از فاطمه ی عزیزم٬دوست و خواهر کوچولوم٬تشکر میکنم و امیدوارم بتونم تو عروسیش و روزهای شاد زندگیش جبران کنم)٬فاطمه به جای ساعت ۲:۳۰ نزدیکه ۳ رسیدکه چون من هستی رو میشناسم و میدونم چقدر حساسه به دیر رفتن من و ...استرس گرفتم و وقتی محمود اومد خونه٬ ازش خواستم خودش ما رو برسونه ٬خدا رو شکر ۱۵ دقیقه ای برنامه رو دیرتر شروع کردند٬ تا به قول مدیر٬ بچه ها که ازپشت پرده مامان هاشون رو چک میکردن ٬خیالشون راحت بشه و گریه و زاری نکنند(الهی قربون دل پاکشون برم مننننن٬یکی از بچه ها که مامانش دیر رسید چنان گریه میکرد که جیگر هممون کباب شده بود)برنامه دقیقا تا ساعت ۶ طول کشید٬من که کلا از نظم و مدیریت و پذیرایی و عکسها و هدیه ها و برنامه ها(نمایش همراه با موزیک شاد٬سرود٬دکلمه٬قرآن ٬یک گروه دف خانوم و ...) لذت بردم(مخصوصا که فاطمه هم کنارم بود و ...)٬احساس ذوق و شادی هستی از صبح٬ به منم منتقل شده بود٬بیشتر از همه دو رکعت نماز شکر٬دسته جمعی آخر برنامه که توسط یک خانوم با صوت و قرائت بسیار زیبا برگزار شد به دلم نشست و دیدن هستی و بقیه ی فرشته های کوچولو که اولین نماز ....اشک شوق رو به چشمام آوردبعد از برنامه٬ باز چند تا عکس انداختیم(کیک رو توی ظرف یکبار مصرف دادند تا بچه ها٬ببرن خونه و همراه مامان و باباااااا ها بخورند)٬محمود اومد دنبالمون٬ فاطمه جون رو تا جایی آوردیم و سپردیم به مامانشو خودمون رفتیم خونه تا زودی حاضر بشیم و برای شام بریم خونه ی دایی بزرگم

اول برنامه بچه ها با گل و شمع وارد شدند٬هستی اولین بچه از سمت چپ

اینا رو فاطمه جون هنری کرده که هستی بیشتر معلوم بشهدستت درد نکنه عزیز دلم

فدای اون صورت مهتابی و دستای کوچولو و مهربونت

 

عکسهاشون شامل یک یادبود دفترچه مانند بود(همین عکس)که اسم و ...داشتو این عکس روی بوم زیریییییییییییییییییییییییی

این روی بوم بود٬ که هستی زود زد رو دیوار اتاقشجونمیییییی

همون دفترچه اینجا دستشه

 جشن تکیف و بزرگ شدنت مبارک عزیز دلممممم

هدیه ی مدرسه که شامل کیف و مهر و تسبیح و سجاده و کتاب و دو تا عکس و کیف گردنی و تل و ...

اینم موش کوچولوی هستی خانوم ٬که اومد نشست وسط هدیه ی ولنتاین من

هستی٬ قبل از رفتن به خونه ی دایی مامان نوشینحتما داره دعا میکنه تکالیفش رو خوب انجام بدههههههههههه

اینم هدیه ی من و محمود٬ برای سه مناسبت برای هستی خانومه٬اولیش معدل ۲۰ ترم اولش٬دومیش جشن تکلیف و مکلف شدنش٬سومیش عیدی سال ۹۰ ٬خیلی وقت بود هستی گردنبند اسمش رو میخواست٬از اونجایی که تا خرید خونه٬ از هر گونه خرید این شکلی ممنوع شدیممنم تصمیم گرفتم به جای کادوهای ریز ریز ٬به چند مناسبت اینو براش سفارش بدم٬تا محمود حرفی برای گفتن نداشته باشه٬جالبه که به طور اتفاقی همون شب مامانم گردنبند رو از اون فامیل عزیزم که سفارش داده بودم گرفته بود و آورده بود خونه ی داییم و کلی هستی خانوم رو ....

پی نوشت ۱:سه شنبه صبح ۱۰ اسفند٬مزایده ی خونه اس و باز ما میریم و شرکت میکنیم تا ببینیم بالاخره خدا برامون چی میخواد و قسمتمون چیه؟؟؟مثل همیشه راضیم به رضای خدا و فقط دلم میخواد زودتر تکلیفمون روشن بشه٬نیازمند دعای خیر و تشعشعات مثبتتون تو اون روز هستیم

پی نوشت ۲:به خاطر همین روشن نبودن تکلیف خونه٬نه هنوز کاری کردم(اتاق تکونی که شدیدا بهش نیاز دارم) و نه هیچ خریدی انجام دادم٬برای همین بوی عید رو اصلا امسال نمیتونم حس کنم و انگار نه انگار که هر سال تا این موقع تمام کارام تموم شده بود و ....خدایا یه کاری کن٬ منم بوی عید رو استشمام کنم و حال و هوام عوض بشهههه

پی نوشت ۳:یکی از دوستان٬ که میخواد از شهرستان برای تعطیلات عید بیاد تهران٬ ازم خواست که جاهای دیدنی و تفریحی تهران رو٬ که برای بچه ها جالب باشه بهش معرفی کنم ٬ولی من هر چی فکر کردم جز سرزمین عجایب که بچه ها دوست دارند و من خودمم ازش خوشم نمیاد٬ چیزی دیگه ای تو ذهنم نیومد که بهشون معرفی کنمخودمون همیشه تو عید میمونیم کجا بریم؟؟؟برای همین تصمیم گرفتم اینجا مطرحش کنم٬ تا هر کسی جای خوب و دوست داشتنی٬ توی تهران میشناسه که بچه ها یا بزرگترها خوششون بیاد ٬برامون بگن که استفاده کنیمممم

تا حالا همچین پست پر عکس و کاملی از جشن تکلیف خونده بودید؟؟بیشتر از دو سه ساعت وقتم بابت این پست گرفته شد(بعضی عکسها رو آن لاین از فاطمه گرفتم)٬همچین عکس گذاشتم که فکر نکنید٬ فقط فاطمه اونجا بوده٬ بلکه با دیدن و خوندن این پست شما هم خودتون رو ...چیکار کنم دیگه عشق به خواننده منو کشته٬وقتی میام میبینم چقدر کامنت خصوصی و انتظار و ...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ
دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩
باز هم آزمون و آخر هفته ای معمولی

روز پنجشنبه عصر٬ همراه خواهری٬ دو سه ساعتی توی یک جمع دوستانه گذروندم٬با اونکه من اصلا عادت به تنهایی و بدون محمود و هستی بیرون رفتن ندارم٬ ولی بد نبود تنوع و تجربه ای بود برای خودش٬محمود و هستی هم خونه بودند و دوتایی بدون من ق ه و ه ت ل خ رو دیدند٬جمعه صبح هستی خانوم آزمون قلم چی داشت٬ که با بابابییش رفت و اومد٬بعدشم حاضر شدیم و رفتیم خونه ی مادر جونننننننن و پدر جونننننننن عزیز٬ناهار رو اونجا بودیم و ساعت ۶ زدیم بیرون٬به محمود گفتم نمیشه تو خیابون چرخ بزنیم من موزیک گوش بدم٬نه دلم میخواد برم خونه٬نه دلم میخواد جای خاصی برم٬فقط دلم میخواد تو ماشین ...٬محمودم خیلی استقبال کرد و گفت٬خانومم بنزین لیتری ۷۰۰ تومان تهران گردی نداره٬بیا به خاطر روز سپندار مذگان ببرمت کن٬ قلیون و چای و شاممنم از روی ناچاری٬قبول کردم و رفتیم٬ ولی جو روز عشق ایرانی بدجوری منو گرفته بود و تمام ۲ ساعت رو آهنگ عشقولانه ای تو تخت خودمون که سرپوشیده و محفوظ بود گوش دادیم٬محمود و هستی با هم حرف میزدند و بازی میکردند٬منم چشم دوخته بودم به شعله های اجاقی که برامون روشن کرده بودن٬نیست که آهنگهای گوشیم همش گلچین و خواننده های مورد علاقه ی خودم بود با کلی خاطرهههههههههههههههههههههههههههههههههه٬این بود که خیلی بهم چسبید٬نمیدونم چرا جدیدا نمیتونم قلیون بکشم؟؟؟یعنی بدم نمیاد ماهیییی دو ماهیییی یکبار که میریم بیرون٬ چند تا پک بزنم٬ ولی این دو سه ماهه آخر نفسم نمیکشه و خیلی زود به سرفه میوفتمو تنگی نفس میگیرماحتمالا یا قلبم ایراد پیدا کرده یا نفسم یا .....حالا خوبه سیگاری چیزی نبودمچه زود نفس بریده شدم مننننننننننننننننننننننننننننننننن

هستی خانوم٬ که تمام تلاشش رو کرد نزاره من موزیک گوش بدم و ...

کارنامه ی آزمون ۲۹ بهمن٬که من راضی نبودم(اون یکدونه ۴۰ درصد سوال های بین المللی که با ۳ تا غلط نتیجه اش این شد٬خورد تو ذوقم)٬ هر چند سوالاتش نسبتا سخت بود

اینم قسمتی از هدیه ی یک دوست بسیار عزیز برای من٬که شب سپندار مذگان به دستم رسید

عزیز دلم دستت درد نکنه٬خیلی خیلی دوستت دارم

امسال عجب روزای عشقیییی بود برای من

پی نوشت ۱:متاسفانه توی کارت دعوت جشن تکلیف هستی٬ از باباها دعوت نشدهو فقط مامانها همراه یک مهمون خانوم میتونند شرکت کنند٬الهی قربون هستی برم که هر چی من متن دعوتنامه رو براش میخوندم و میگفتم بابات نمیتونه بیاد قبول نمیکرد و اصرار میکرد که من اشتباه میکنم(البته من ناراحتی تو صورت باباش ندیدم و احساس کردم ته دلش از مدرسه ممنون هم هست که مجبور نیست از دانشگاه بزنه و بیاد ....)طفلی بچه فرداش میره از معلمشون میپرسه و ناامید میاد خونه٬حالا که تیرش به سنگ خورده اصرار داره که من حتما یکی رو با خودم ببرماولشم گفت همه ی بچه ها خاله و عمه شون میاد٬ نمیشه خاله یا عمه ها بیاناز اونجایی که معمولا خاله٬ اون موقع پنجشنبه ها خودش برنامه داره ٬اصلا بهش نگفتمسه تا از دوستان عزیزم٬ به محض اینکه فهمیدند گفتند که اگر برنامه هاشون جور بشه دوست دارن بیانزندایی سمیرا هم اعلام آمادگی کردولی من اصلا راضی به زحمت و اذیت کسی نیستم و اگرم برنامه ها جور نشه ٬از ارزش مهر و محبت اونا هیچی کم نمیشه و مثل همیشه و حتی بیشتر از قبل برام عزیزند٬هر جور هست هستی رو قانع خواهم کرد و مشکلی نیست٬واقعا که از نظر من خیلی خیلی مسخره س که پدرا نمیتونند تو جشن تکلیف دخترای نازشون شرکت کنند و کمی تو فیلمبرداری و عکاسی کمک کنند و ....٬چه زود بچه ها رو تو جو زنونه مردونه قرار میدن،از همون روز تکلیف شدننننننننن

پی نوشت ۲:الان که دیگه روز دوشنبه حدود ساعت یک صبحه٬این روز بزرگ و فرخنده رو به همتون تبریک میگم و امیدوارم روز تعطیلی خوبی داشته باشید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ